چهارشنبه، فروردین ۱۶، ۱۳۸۵

SMS

قيمت هر SMS معادل يك ليتر بنزين تصفيه شده

سلام

من زياد اهل نوشتن مطالبي از اين قبيل كه الان مي خوام بنويسم نيستم ولي بعضي وقتا بدجوري آدم داغ مي كنه!

من نمي دونم دقيقا چند نفر توي ايران ماشين بنزين سوز دارند؟!

و البته دقيقا هم نمي دونم كه چند نفر توي ايران موبايل دارند؟!

ولي مطلب حائز اهميت اينه كه هر دو بالاي ده ميليون هستند و اگر هم در حال حاضر موبايل از ماشين كمتر باشه در آينده ي نه چندان دور مطمئنم كه تعداد تلفن هاي همراه از اتوموبيل هاي بنزين سوز بيشتر خواهد شد.

فكر مي كنيد خيلي دارم پرت و پلا حرف مي زنم، نه؟ شايد حق با شما باشه ولي قبل از اينك از اين صفحه رد بشين اين چند خط رو بخونيد شايد به درد شما هم بخوره:

وقتي 20 تومان قيمت بنزين مي خواد بالا  پايين بشه صد بار توي مجلس وارسي ميشه و آخرش بعد از كلي ابراز شرمندگي و تأسف و آوردن دلايل جور واجور براي مردم، اعلام مي كنند مثلا قيمت از 65 تومان به 80 تومان تبديل شد، اون هم اگر واقعا اين همه دولت سوسيد نميداد اين مقدار هم بالا نمي رفت(البته به قول خودشون) ولي حرف حساب من چيه؟

تلفن همراه

قيمت هر پيام كوتاه بدون مقدمه از 14 تومان به ناگهان ميپره روي 80 تومان!!!!

اين چه معنايي داره؟

آيا فقط مشتقات نفت هستند كه بايد به صورت منطقي و با حساب و كتاب تغيير كنند؟

مگر اين مملكت اينقدر بي صاحب شده كه قيمت يك اس ام اس معادل يك ليتر بنزين تصفيه شده شود؟

آيا سياست دولت است تا مردم كمتر به شايعه پراكني بپردازند؟

يا سياست معلمان اخلاق است تا مردم كمتر حرف بد براي همديگر بنويسند؟

اگر مجلس در اولين فرصت به اين موضوع نپردازد، خيلي معاني بدي پيدا خواهد كرد!

 

قبل از عيد بود كه اخبار گفت: روزي 2.000.000 (دو ميليون) پيام كوتاه مخابره مي شود!

سه‌شنبه، فروردین ۰۸، ۱۳۸۵

elame_eshgh

غير از عشق بقيه ي علوم، علم بناي آخور هستند (مولوي)

 

تو در اين يك هفته مشغول كدام

علم خواهي گشت اي مرد تمام

فلسفه يا نحو، يا طب يا نجوم

هندسه يا رمل يا اعداد شوم

علم نبود غير علم عاشقي

ما بقي تلبيس ابليس شقي

علم فقه و علم تفسير و حديث

هست از تلبيس ابليس خبيث

سينه گر خالي ز معشوقي بود

سينه نبود كهنه صندوقي بود

تا به كي افغان و اشك بي شمار

از خدا و مصطفي شرمي بدار

لوح دل از فضله ي شيطان بشوي

اي مدرس درس عشقي هم بگوي

دل منور كن به انوار جلي

چند باشي كاسه ليس بو علي؟

سينه خود را برو صد چاك كن

دل از اين آلودگي ها پاك كن

جناب شيخ بهايي

البته با چنين مضموني و حتي با ابياتي مشابه در مثنوي معنوي نيز وجود دارد كه

به نظر مي رسد جناب شيخ بهايي از آن اشعار در اين مثنوي خود بهره ي فراوان برده است.

دوشنبه، فروردین ۰۷، ۱۳۸۵

naghle_ghol

العهدت الراوي

ما همه ي انديشه هايمان نقلي است، حتي اگر نقل از بابا ، ننه و عموجان باشد، آن خود ملاك حق مي شود ولو فقط جمله اي عربي باشد كه در اين صورت اصلا يك تكيه گاه و يك دليل مي شود!

اصلا منطق ما و منطق ملت ما را به صورت منطق نقلي و استنادي در آورده اند. اين است كه من حتي از نقل قول شخصيت هاي بزرگ و ائمه و حتي خود قرآن كم استفاده مي كردم، براي اينكه اول براي مستقل انديشيدن و زمينه سازي فكري تمريني باشد تا بعد به سراغ قرآن برويم.

دكتر علي شريعتي - اسلام شناسي جلد 3 صفحه ي 217

دوشنبه، اسفند ۲۲، ۱۳۸۴

gonah

يادتون مياد اولين گناهي رو كه مرتكب شدين؟

شايد نمره ي پاييني رو كه گرفته بودين از ترس توبيخ به مامانتون نگفتين!

شايد هم به دروغ به معلمتون گفتين كه ديشب مشكلي برامون پيش اومد كه نتونستيم تكليفمون رو انجام بديم!

آيا يادتون هست كه بعدش چه حالي داشتين؟ با همون سن كم چقدر خودتون رو سرزنش كردين كه چرا دروغ گفتين؟

اي كاش هميشه اونقدر پاك مي بوديم كه كوچكترين گناهي ما رو مي لرزوند و اون لرزش ما رو شرمنده مي كرد!

بچه ها اونقدر پوستشون لطيفه كه اگر كوچكترين حرارت ناملايمي به دستشون برسه سريعا دستشون رو مي كشن عقب ولي همينكه بزرگ ميشيم يك وقت مي بينيم بوي سوختگي دستمون داره مياد ولي هنوز متوجه نشديم كه دستمون سوخته!

يك سري گناه ها همينطوري حسگرهاي روح رو از كار مي اندازند، دفعه ي اول كه آدم نگاه به نامحرم مي كنه، احساس شرمندگي مي كنه ولي اگر از اين شرمندگي درس نگيره و خودش رو تنبيه نكنه ، كار خيلي بدتر از اوني كه هست خواهد شد!

نبايد اجازه بديم كه روحمون پشت عايق هاي گناه تنها بمونه! هر گناهي يك جداري از سياهي بر روي پوست لطيف دل ما بوجود مياره كه اگر اون زدوده نشه و صيغل نخوره آروم آروم انسانيت ما رو ازمون مي گيره!

نمي دونم چرا ياد يكي از تذكرات جناب شيخ رجبعلي خياط افتادم: ايشون به شاگردانشون مي گفتن: وقتي كه چشمتون به نامحرم مي افته اگر خوشتون نيامد كه مريض هستين ولي وقتي احساس كردين نفستون لذت مي بره، سريعا سرتون رو بندازين پايين و اين ذكر رو بگين:

يا خَيْرَ حَبيبٍ وَ مَحْبُوبٍ صَلِّ عَلي مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّد

 

سه‌شنبه، بهمن ۱۸، ۱۳۸۴

khezr

خضرKhezr

در عرفان از حضرت خضر(سلام خداوند بر او باد) بسيار نام برده شده و بسياري از عرفا آنگونه كه بيان كرده اند با او ملاقات داشته اند، كساني در بيداري و كساني در خواب و كساني هم در حالتي بين خواب و بيداري با او ملاقات كرده اند و جناب حضرت خضر به ياريشان شتافته!

اما خضر(ع) كيست؟

در پايين مختصري از شرح حال حضرت خضر عليه السلام به نقل از دو تفسير مجمع البيان و مخزن العرفان (تفسير آيه 65 سوره كهف) خدمت شما تقديم مي گردد.

------------------------------------

مجمع البیان

مؤلف: شیخ طبرسی سال 548 هجری قمری

سوره كهف (18)  آيه 65 (جلد 15 صفحه 102 سطر 1) ترجمه: آنها به بنده‌اي از بندگان ما رسيدند كه رحمتمان را بر او نازل كرده و از جانب خود به او دانش داده بوديم.  (جلد 15 صفحه 103 سطر 10) مقصود: فوجدا عبدا من عبادنا: موسي و رفيقش، بيكي از بندگان ما برخوردند كه بر روي سنگي مشغول نماز بود. او بليا بن ملكان معروف به خضر بود. علت اينكه او را خضر ناميده‌اند، اين است كه هر جا نماز مي‌خواند، سبز و خرم مي‌شد. در روايت است كه وي بر پوستيني نشسته بود كه از زير آن سبزه ها رسته بودند. بروايتي ديگر بر حصيري سبز نشسته بود. موسي به او سلام كرد و پاسخ شنيد و او را بنام پيامبر بني - اسرا‏يل مخاطب ساخت. موسي گفت: - از كجا فهميدي كه من كيستم ؟ كي بتو گفت: كه من پيامبر هستم ؟ درباره اين "عبد " اختلاف شده است. برخي گويند: فرشته‌اي بود كه موسي مأموريت يافت علوم باطني را از وي فرا بگيرد. بيشتر مفسرين معتقدند كه او بشر بوده است. جبا‏ي و ديگران گويند: او پيامبر بوده زيرا جايز نيست كه پيامبر از غير پيامبر، پيروي كند و از او چيزي بياموزد. در اين صورت از قدر او كاسته مي‌شود. ابن اخشيد تجويز مي‌كرد كه پيامبر نباشد، بلكه بنده صالحي باشد كه علوم باطني نزد او بوديعت گذاشته شده است. اين مطلب صحيح نيست. پرسش: آيا ممكن است كه در زمان موسي پيامبري داناتر از وي باشد ؟ پاسخ: ممكن است خضر از بعضي جهات، عالمتر از موسي باشد و موسي تنها از همان - جهت، محتاج به شاگردي او باشد والا موسي از جهات ديگر عالمتر از وي بوده است. آتيناه رحمة من عندنا و علمناه من لدنا علما: او بنده‌اي بود كه ما او را نبوت - و به قولي طول حيات - بخشيده و از علم غيب او را تعليم داده بوديم. اين معني از ابن عباس است. امام صادق مي‌فرمايد: او را علمي بود كه در الواح تورات، براي موسي نوشته نشده بود. موسي گمان مي‌كرد همه چيزها‏ي كه مورد احتياج اوست در تابوت او هست و همه علوم در الواح تورات نوشته شده است. (جلد 15 صفحه 102 سطر 1) ترجمه: آنها به بنده‌اي از بندگان ما رسيدند كه رحمتمان را بر او نازل كرده و از جانب خود به او دانش داده بوديم.  (جلد 15 صفحه 103 سطر 10) مقصود: فوجدا عبدا من عبادنا: موسي و رفيقش، بيكي از بندگان ما برخوردند كه بر روي سنگي مشغول نماز بود. او بليا بن ملكان معروف به خضر بود. علت اينكه او را خضر ناميده‌اند، اين است كه هر جا نماز مي‌خواند، سبز و خرم مي‌شد. در روايت است كه وي بر پوستيني نشسته بود كه از زير آن سبزه ها رسته بودند. بروايتي ديگر بر حصيري سبز نشسته بود. موسي به او سلام كرد و پاسخ شنيد و او را بنام پيامبر بني - اسرا‏يل مخاطب ساخت. موسي گفت: - از كجا فهميدي كه من كيستم ؟ كي بتو گفت: كه من پيامبر هستم ؟ درباره اين " عبد " اختلاف شده است. برخي گويند: فرشته‌اي بود كه موسي م‌کموريت يافت علوم باطني را از وي فرا بگيرد. بيشتر مفسرين معتقدند كه او بشر بوده است. جبا‏ي و ديگران گويند: او پيامبر بوده زيرا جايز نيست كه پيامبر از غير پيامبر، پيروي كند و از او چيزي بياموزد. در اين صورت از قدر او كاسته مي‌شود. ابن اخشيد تجويز مي‌كرد كه پيامبر نباشد، بلكه بنده صالحي باشد كه علوم باطني نزد او بوديعت گذاشته شده است. اين مطلب صحيح نيست. پرسش: آيا ممكن است كه در زمان موسي پيامبري داناتر از وي باشد ؟ پاسخ: ممكن است خضر از بعضي جهات، عالمتر از موسي باشد و موسي تنها از همان - جهت، محتاج به شاگردي او باشد والا موسي از جهات ديگر عالمتر از وي بوده است. آتيناه رحمة من عندنا و علمناه من لدنا علما: او بنده‌اي بود كه ما او را نبوت - و بقولي طول حيات - بخشيده و از علم غيب او را تعليم داده بوديم. اين معني از ابن عباس است. امام صادق مي‌فرمايد: او را علمي بود كه در الواح تورات، براي موسي نوشته نشده بود. موسي گمان مي‌كرد همه چيزها‏ي كه مورد احتياج اوست در تابوت او هست و همه علوم در الواح تورات نوشته شده است .

------------------------------------

تفسیر مخزن العرفان

مؤلف: بانو مجتهده ی امین

سوره كهف (18)  آيه 65  (جلد 10 صفحه 59 سطر 2) (ترجمه) (وقتي موسي) (ع) با رفيقش برگشتند) بنده ‏ي از بنده گان ما را يافتند كه از جانب خودمان باو رحمت عطاء نموده بوديم و هم از جانب خود بوي علم آموختيم (65)  (جلد 10 صفحه 60 سطر 1) (توضيح آيات) فوجدا عبدا من عبادنا آتيناه رحمة من عندنا و علمناه من لدنا علما پس از آنكه موسي عليه السلام با رفيقش بر گشتند به انجا‏يي كه ماهي بريان كرده زنده شده بود و راه دريا را باز نموده بود در آنجا خضر عليه السلام را ملاقات نمودند. در اين آيه چند فضيلت خضر (ع) را تذكر ميدهد: يكي او را عبد مي‌نامد (عبدنا) كه اضافه بخود نموده و اشاره بمقام بلند عبوديت او است. دوم - مشمول رحمت الهي گرديده (من عندنا) اينكه اضافه بخود نموده دلالت دارد بر رحمت خاص كه شايد نبوت باشد و يا طول عمر بنا بر اينكه خضر هم نبي بوده و هم صاحب عمر طولاني. در منهج گفته بعقيده بعضي هنوز زنده است و راه نماي گمشده‌گان از م‌ْمنين مي‌باشد و اين منافي با (لا نبي بعدي) نميباشد زيرا كه مقصود از حضرت اين است كه شريعت من ناسخ جميع شرايع است و بعد از من هيچ پيمبري مبعوث نميشود كه مردم را بدين خود دعوت نمايد و خضر عليه السلام اگر چه بعد از او زنده مانده است لكن شريعت او منسوخ است. (پايان) سوم - (و علمناه من لدنا علما) علمي كه بخضر (ع) عطاء شده بود علم لدني بود يعني بدون اسباب عادي و تعليم و تعلم از غير ما از جانب خود بوي علم عنايت كرديم و آن علمي بود كه مخصوص بحق تعالي است و بهر كس از انبياء و اولياء كه خواهد عطاء مينمايد. از صادق آل محمد صلي الله عليه و آله و سلم روايت شده كه فرمود نزد خضر علمي بود كه در تورات نبود موسي (ع) گمان ميكرد تمام علوم در تورات مكتوب است. (جلد 10 صفحه 59 سطر 2) (ترجمه) (وقتي موسي) (ع) با رفيقش برگشتند) بنده ‏ي از بنده گان ما را يافتند كه از جانب خودمان باو رحمت عطاء نموده بوديم و هم از جانب خود بوي علم آموختيم (65)  (جلد 10 صفحه 60 سطر 1) (توضيح آيات) فوجدا عبدا من عبادنا آتيناه رحمة من عندنا و علمناه من لدنا علما پس از آنكه موسي عليه السلام با رفيقش بر گشتند بانجا‏يكه ماهي بريان كرده زنده شده بود و راه دريا را باز نموده بود در آنجا خضر عليه السلام را ملاقات نمودند. در اين آيه چند فضيلت خضر (ع) را تذكر ميدهد: يكي او را عبد مي‌نامد (عبدنا) كه اضافه بخود نموده و اشاره بمقام بلند عبوديت او است. دوم - مشمول رحمت الهي گرديده (من عندنا) اينكه اضافه بخود نموده دلالت دارد بر رحمت خاص كه شايد نبوت باشد و يا طول عمر بنا بر اينكه خضر هم نبي بوده و هم صاحب عمر طولاني. در منهج گفته بعقيده بعضي هنوز زنده است و راه نماي گمشده‌گان از م‌ْمنين مي‌باشد و اين منافي با (لا نبي بعدي) نميباشد زيرا كه مقصود از حضرت اين است كه شريعت من ناسخ جميع شرايع است و بعد از من هيچ پيمبري مبعوث نميشود كه مردم را بدين خود دعوت نمايد و خضر عليه السلام اگر چه بعد از او زنده مانده است لكن شريعت او منسوخ است. (پايان) سوم - (و علمناه من لدنا علما) علمي كه بخضر (ع) عطاء شده بود علم لدني بود يعني بدون اسباب عادي و تعليم و تعلم از غير ما از جانب خود به وي علم عنايت كرديم و آن علمي بود كه مخصوص بحق تعالي است و بهر كس از انبياء و اولياء كه خواهد عطاء مينمايد. از صادق آل محمد صلي الله عليه و آله و سلم روايت شده كه فرمود نزد خضر علمي بود كه در تورات نبود موسي (ع) گمان ميكرد تمام علوم در تورات مكتوب است .

چهارشنبه، بهمن ۱۲، ۱۳۸۴

zekr

ذكر

اذكار الهي انسان را مستعد مي كنند تا مراتب خاصي را در معرفت حضرت حق با راحتي بيشتر طي نمايند.

ذكر دل را صيغل مي دهد و آن را آماده مي نمايد.

خداوند آنقدر عزيز است كه حتي براي امور مادي هم انسان بايد از او كمك بگيرد، حال ممكن است اذكاري هم براي رسيدن به آن خواسته ي مادي به كار ببرد. بهتر است در هر زماني شخصي كه ذكر حضرت حق را با خود همراه دارد از ذكر به عنوان وسيله اي استفاده كند كه لياقت خود را بالاتر ببرد و اگر خود ذكر را، راهگشا بداند اين درست نيست.

 

به غير از خداوند به هيچ آفريده اي نبايد توسل جست ، هرگونه توسل مستقيم به پيامبران و اولياء الهي شرك است.

و اگر كسي بخواهد توسلي بجويد بايد به اين شكل باشد كه به آن شخص يا به روح آن شخص بگويد: تو پيش خدا آبرو داري و قدر و منزلت داري و من روسياه درگاه حضرت احديت هستم ..........

و البته آنان كه به درجه ي قرب الهي نائل مي شوند سعيشان و همتشان بر اين است كه از حضرت احديت غير خود حضرتش را نخواهند......

فراق و وصل چه باشد، رضاي دوست طلب

كه  حيف  باشد  از   او   غير   او   تمنايي

 

حضرت مولانا جلال الدين  به صورت زيبايي علت بيان ذكر را گفته است، ايشان با يك مثال اين موضوع را بيان مي كند و مي گويد: فيل عاشق هندوستان است و اگر از هندوستان جدا شود ، روزها نام هندوستان را در دل مي گويد و تمام مدت به هندوستان فكر مي كند و تمام همّ و غمش هندوستان است و همين است كه وقتي شب مي خوابد، همينكه چشمانش بسته مي شود هندوستان را در خواب مي بيند!

ذكر هندستان كند پيل از طلب

پس مصور گردد آن ذكرش به شب

سپس جناب مولانا بيان مي دارد اين مربوط به كسي است كه زيبايي هند را ديده است و در هند سكونت داشته كسي كه هيچ احساسي نسبت به هند زيبا ندارد در خواب هم خواب هندوستان را نمي بيند  و اينگونه اين مثال را بيان مي كند كه: خر هيچوقت خواب هندوستان را نمي بيند و علتش هم اين است كه هندوستاني را نديده كه حال احساس دوري از هندوستان او را آزار دهد:

خر  نبيند  هيچ  هندستان  به  خواب

خر ز هندستان نكردست اغتراب *

و در ادامه بيان مي دارد كه ذكر حضرت الله ، لياقت مي خواهد و هر آدم بي لياقتي نمي تواند آن ذكر را در دل بپرورد:

اذكر الله كار هر اوباش نيست

ارجعي بر پاي هر قلاش * نيست

هر چند كه جناب مولوي حتي انسان هايي كه دلشان آماده نيست را نيز اميدوار مي كند به اين ترتيب كه از آنها مي خواهد سعي كنند فيل باشند و اگر نيستند سعي كنند كه خود را تبديل كنند به آن انسان هاي با لياقت كه در اينجا به فيل تشبيه شده اند.

ليك تو آيس * مشو هم پيل باش

گر نه پيلي در پي تبديل باش

_________________

* اغتراب = دوري

* قلّاش = انساني كه بي خير است

* آيس = نا اميد

 

پنجشنبه، بهمن ۰۶، ۱۳۸۴

Meditatiion

مديتيشن

(به روش عرفا)

براي‌ آنكه‌ خاطري‌ در ذهنش‌ خطور نكند متذكّر به‌ ذكر خدا و توجّه‌ به‌ خدا يا اسمي‌ از اسماء الله‌ كند و بدين‌ وسيله‌ با وجود اين‌ ذكر ديگر مجالي‌ براي‌ خاطر نخواهد بود و بنابراين‌ نفي‌ خواطر خود بخود به‌ تبَبَع‌ ذكر خواهد بود و سالك‌ هميشه‌ ذاكر است‌، و به‌ تبعِ ذكر ذهنش‌ از خواطر خالي‌ است‌ .

 طريقه‌ مرحوم‌ آخوند ملاّ حسينقلي‌ همداني‌ و شاگردان‌ او و مرحوم‌ حاج‌ ميرزا علي‌ آقا قاضي‌ رضوان‌ الله‌ عليهم‌ همين‌ طريق‌ بوده‌ است‌ و براي‌ تأييد آن‌ به‌ چند وجه‌ مي‌توان‌ استدلال‌ نمود:

 اوّل‌، آنكه‌ نفي‌ خواطر خود بخود دست‌ نمي‌دهد مگر آنكه‌ سالك‌ در دوران‌ مقدّماتي‌ خود را متوجّه‌ شيئي‌ چون‌ چوبي‌ يا سنگي‌ بنمايد و سپس‌ نفي‌ خاطر كند ؛ در اين‌ حال‌ گرچه‌ اين‌ عمل‌ به‌ عنوان‌ مقدّمه‌ براي‌ پاكي‌ ذهن‌ و تجلّيات‌ الهيّه‌ است‌، ولي‌ اگر مرگ‌ او را دريابد ذاكراً و متوجّهاً للّه‌ نبوده‌ است‌ و حتّي‌ در حال‌ خصوص‌ نفي‌ خاطر اگر او را مرگ‌ دريابد ذاكراً للّه‌ نبوده‌ چون‌ نفي‌ خاطر مقدّمه‌ ذكر است‌ نه‌ خود ذكر .

 دوّم‌، آنكه‌ از طريق‌ و روش‌ شرع‌ استفاده‌ مي‌شود كه‌ لِواداران‌ شريعت‌ و پاسداران‌ دين‌ هميشه‌ مردم‌ را به‌ ذكر واداشته‌اند و آني‌ دوري‌ آنها را از ذكر روا نداشته‌اند و از اوّل‌ قدم‌ تا آخرين‌ مرحله‌ سلوك‌ و از عبادات‌ بدوي‌ تا عبادات‌ نهائي‌ در هر حال‌ ذكر را حقيقت‌ عبادت‌ شمرده‌اند. بنابراين‌ حصول‌ تجلّيات‌ صفاتيّه‌ و ذاتيّه‌ در ضمن‌ ذكر حاصل‌ مي‌شود و آنچه‌ مصنّف‌ (ره‌) فرموده‌ كه‌ سالك‌ اگر اعراض‌ كند محبوب‌ غيور به‌ او قفا زند اختصاص‌ به‌ حال‌ ذكر ندارد، بلكه‌ بعد از نفي‌ خاطر كه‌ به‌ ذكر پرداخت‌ اگر باز براي‌ او خاطره‌اي‌ روي‌ داد مطلب‌ همين‌ طور است‌ كه‌ مورد مؤاخذه‌ محبوب‌ غيور واقع‌ خواهد شد و بدون‌ نفي‌ خاطر اگر سالك‌ به‌ ذكر پردازد و در خود جمعيّت‌ پديد كند و از مذكور غفلت‌ نورزد از هر گونه‌ آسيبي‌ ايمن‌ خواهد بود. *

________________________________________

* به نقل از پاورقي رساله ي منسوب به بحر العلوم (پاورقي توسط علامه سيد محمد حسين حسيني تهراني نوشته شده)

 

 

یکشنبه، بهمن ۰۲، ۱۳۸۴

احراق

سوزانيدن ريشه ي طمع در سالك.......

مراد از قطع طمع در نزد سالكين عبارت از اين مرحله است كه بسيار عظيم و كريوه‏اى مشكل است و عبور از آن صعب و دشوار و به اين آسانى‏ها دست ندهد، چه سالك پس از تأمّل و دقّت فراوان باز مى‏يابد كه در تمام مراحل سير در اين مرحله خالى از قصد و نيّت نبوده است بلكه غايت و مقصودى را در سويداى دل خود منظور داشته است گرچه آن غايت عبور از مراحل ضعف و نقص و وصول به كمال و كمالات باشد. و اگر سالك با وسيله و آلت تجريد ذهن و خاطر بكوشد و بارها به خود فشار آورد تا بخواهد از اين عقبه عبور كند و خود را از اين معانى و مقصودها عارى و مجرّد كند هيچ نتيجه‏اى عائد او نخواهد شد چه نفس اين تجريد مستلزم عدم تجريد است به علّت آنكه لا بد اين تجريد را سالك به داعيه غايتى بجا مى‏آورد و خود اين داعيه و نظر به غايت، نشانه و علامت عدم تجريد است.

 

روزى با استاد خود مرحوم آقاى حاج ميرزا على آقاى قاضى - رضوان الله عليه - اين راز را در ميان نهادم و استفسار و التماس چاره‏اى نمودم، فرمود: «به وسيله اتّخاذ طريقه احراق مى‏توان اين مسئله را حلّ نموده و اين معضله را گشود. و آن بدين طريق است كه بايد سالك به حقيقت ادراك كند كه خداوند متعال وجود او را وجودى طمّاع قرار داده است و هر چه بخواهد قطع طمع كند چون سرشت او با طمع است لذا منتج نتيجه‏اى نخواهد شد و قطع طمع از او ناچار مستلزم طمع ديگرى است و به داعيه طمعى بالاتر و عالى‏تر از آن مرحله دانى قطع طمع نموده است. بنابراين چون عاجز شد از قطع طمع و خود را زبون يافت طبعا امر خود را به خدا سپرده و از نيّت قطع طمع دست برمى‏دارد. اين عجز و بيچارگى ريشه طمع را از نهاد او سوزانيده و او را پاك و پاكيزه مى‏گرداند».

 

البتّه بايد دانست كه ادراك اين معنى نظرى نيست و با نظر هم نتيجه نمى‏دهد بلكه ادراك واقعى آن احتياج به ذوق و پيدايش حال دارد. اگر كسى يك مرتبه اين معنى را ذوقا ادراك كند خواهد فهميد كه ادراك تمام لذّات دنيا و ما فيها برابرى با اين حقيقت نمى‏كند. و علّت اينكه اين طريقه را احراق نامند براى آنست كه يكباره خرمن هستيها و نيّتها و غصّه‏ها و مشكلات را مى‏سوزاند و از ريشه و بن قطع مى‏كند و اثرى از آن در وجود سالك باقى نمى‏گذارد. در قرآن كريم در مواردى از طريقه احراقيّه استفاده شده است. اگر كسى براى وصول به مقصود از اين طريقه استفاده كند و در اين راه مشى نمايد راهى را كه بايد چندين سال طىّ كند در مدّت قليلى خواهد پيمود. يكى از مواردى كه در قرآن مجيد از آن استفاده شده است عبارت است از كلمه استرجاع:  انّا لِلّهِ وَ انّا الَيْهِ رَاجِعُونَ. 1

_____________________________

1 – به نقل از رساله ي لب لباب اثر علامه تهراني

سه‌شنبه، دی ۲۰، ۱۳۸۴

كربلايي كاظم ساروقي اراكي

حافظ يك شبه كل قرآن

كربلايي كاظم ساروقي، ايشان به معجزه ي قرن معروف است...........

مي توانيد به اين آدرس مراجعه فرماييد: كليك كنيد

 

 

چهارشنبه، دی ۱۴، ۱۳۸۴

9 تخت نوراني

9 تخت نوراني

جنيد بغدادي 8 شاگرد داشت كه از شاگردان خاص او به شمار مي آمدند، روزي بر دل ايشان گذشت كه ما بايد جهاد كنيم. جنيد ضمير ايشان را خواند و ترتيبي داد تا فردا به مكان جهاد بروند.

يك مشرك در مقابل ايشان ايستاد و هر 8 شاگرد جنيد را به شهادت رساند و جنيد ديد در آسمان 9 تخت نوراني قرار گرفته و هر بار كه يكي از مريدان به شهادت مي رسد، او را در آن تخت قرار مي دهند و او با خود گفت كه حتما تخت نهم مال من است، آماده ي جنگ با آن مشرك شد، آن شخص گفت: تو به بغداد برو و پير قوم باش آن تخت نهم از من است، ايمان را به من عرضه كن تا مسلمان شوم و با همان تيغ كه آن هشت شاگر جنيد را به شهادت رسانده بود 8 مشرك را نيز به قتل رساند و خود نيز كشته شد و جنيد ديد كه او را بر تخت نهم قرار داده و هر 9 را به آسمان برده و ناپديد شدند.

جمعه، آبان ۲۰، ۱۳۸۴

آفتاب و تر دامن

هيچ كس بي دامني تر نيست ليكن پيش خلق

بــاز مي پوشند و مــا در آفتـاب افــكنده ايـم

سعدي

 

یکشنبه، آبان ۰۱، ۱۳۸۴

بخشندگي

بياني زيبا از بخشندگي

بدان راهي پر مشقت و طولاني در پيش روي داري و در اين راه بدون كوشش بايسته و تلاش فراوان و اندازه گيري زاد و توشه و سبك كردن بارگناه موفق نخواهي بود، بيش از تحمل خود بار مسؤوليت ها بر دوش منه كه سنگيني آن براي تو عذاب آور است. اگر مستمندي را ديدي كه توشه ات را تا قيامت مي برد و فردا كه به آن نياز داري به تو باز مي گرداند كمك او را غنيمت بشمار و زاد و توشه را بر دوش او بگذار و اگر قدرت مالي داري بيشتر انفاق كن و همراه او بفرست زيرا ممكن است روزي در رستاخيز در جستجوي چنين فردي باشي و او را نيابي. به هنگام بي نيازي اگر كسي از تو وام خواهد غنيمت بشمار تا در روز سختي و تنگدستي به تو بازگرداند، بدان كه در پيش روي تو گردنه هاي صعب العبوري وجود دارد كه حال سبكباران به مراتب بهتر از سنگين باران است و آن كه كند رود حالش بدتر از شتاب گيرنده مي باشد و سرانجام حركت بهشت و يا دوزخ خواهد بود پس براي خويش قبل از رسيدن به آخرت وسايلي مهيا ساز و جايگاه خود را پيش از آمدنت آماده كن، زيرا پس از مرگ عذري پذيرفته نمي شود و راه بازگشتي وجود ندارد.

______________________________

نامه 31 امام علي (عليه السلام) بخش 9

نهج‏البلاغة    31- و من وصية له ع للحسن بن علي ع

وَ اعْلَمْ أَنَّ أَمَامَكَ طَرِيقاً ذَا مَسَافَةٍ بَعِيدَةٍ وَ مَشَقَّةٍ شَدِيدَةٍ وَ أَنَّهُ لَا غِنَى بِكَ فِيهِ عَنْ حُسْنِ الِارْتِيَادِ وَ قَدْرِ بَلَاغِكَ مِنَ الزَّادِ مَعَ خِفَّةِ الظَّهْرِ فَلَا تَحْمِلَنَّ عَلَى ظَهْرِكَ فَوْقَ طَاقَتِكَ فَيَكُونَ ثِقْلُ ذَلِكَ وَبَالًا عَلَيْكَ وَ إِذَا وَجَدْتَ مِنْ أَهْلِ الْفَاقَةِ مَنْ يَحْمِلُ لَكَ زَادَكَ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ فَيُوَافِيكَ بِهِ غَداً حَيْثُ تَحْتَاجُ إِلَيْهِ فَاغْتَنِمْهُ وَ حَمِّلْهُ إِيَّاهُ وَ أَكْثِرْ مِنْ تَزْوِيدِهِ وَ أَنْتَ قَادِرٌ عَلَيْهِ فَلَعَلَّكَ تَطْلُبُهُ فَلَا تَجِدُهُ وَ اغْتَنِمْ مَنِ اسْتَقْرَضَكَ فِي حَالِ غِنَاكَ لِيَجْعَلَ قَضَاءَهُ لَكَ فِي يَوْمِ عُسْرَتِكَ وَ اعْلَمْ أَنَّ أَمَامَكَ عَقَبَةً كَئُوداً الْمُخِفُّ فِيهَا أَحْسَنُ حَالًا مِنَ الْمُثْقِلِ وَ الْمُبْطِئُ عَلَيْهَا أَقْبَحُ حَالًا مِنَ الْمُسْرِعِ وَ أَنَّ مَهْبِطَكَ بِهَا لَا مَحَالَةَ إِمَّا عَلَى جَنَّةٍ أَوْ عَلَى نَارٍ فَارْتَدْ لِنَفْسِكَ قَبْلَ نُزُولِكَ وَ وَطِّئِ الْمَنْزِلَ قَبْلَ حُلُولِكَ فَلَيْسَ بَعْدَ الْمَوْتِ مُسْتَعْتَبٌ وَ لَا إِلَى الدُّنْيَا مُنْصَرَفٌ .

 

چهارشنبه، مهر ۲۷، ۱۳۸۴

رابعه عدويه

رابعه عدويه

Rabee' Adaviye

مطالبي كه در بخش مربوط به رابعه ي عدويه ، بانوي مؤمنه در تذكرت الاوليا نوشته شده در قالب تصاوير صفحات در يك فايل فشرده مي باشد كه مي توانيد آن را دانلود نماييد.

دانلود

حجم فايل 467 كيلوبايت

 

سه‌شنبه، مهر ۲۶، ۱۳۸۴

يك پاسخ

يك پاسخ!

اين مطلب در پاسخ به "چه شد كه به اينجا رسيديم؟" توسط يكي از دوستان نوشته شده(مطلب زيباست و البته شعر حكيم سبزواري بسيار قابل تامل است! )

"به نام خدا

ای اهل سوز و درد درباره آن سريال گله و شکايت شما را خواندم، حق با شماست، چه توان کرد؟ گوساله های سامری فراوانند و هميشه در هر زمان و هر جامعه ای گوساله پرستها را فريب می دهند و چه خوش گفته است [استاد] در شعری که يک بيتش اين است :

حق پرستــی نکند ملت گوساله پـرست

گو به موسای کليم اين همه اعجاز نکن

تا خدا چه خواهد و امام زمان (عج) بيايد.

زياد غمگين مباش کسانی هم هستند و بوده اند که مقام انسان را دريافته اند و برای آگاهی ما گفته اند. بخوانيم و بدانيم  شعری از حکيم سبزواری  در مقام انسان :

اختران پرتو مشکات دل انور ما

دل ما مظهر کل، کل همگی مظهر ما

نه همين اهل زمين را همه باب اللهيم

نه فلک در دورانند به دور سر ما

بر ما پير خرد طفل دبيرستانی است

فلسفی مقتبسی از دل دانشور ما

ای که انديشه سر داری  و سر می خواهی

به کدويی است برابر ، سر و افسر بر ما

گو به آن خواجه ی هستی طلب زهد فروش

نبود طالب کالای تو در کشور ما

بازوی بازی نصريم نه چون نسر به چرخ

دو جهان بيضه و فرخی است به زير پر ما

عالم و آدم اگر چه همگی اسرارند

بود «اسرار» کمينی ز سگان در ما

 

ياهو حق يارت."

 

شنبه، مهر ۲۳، ۱۳۸۴

قالب جديد

سلام

اميدوارم دوستان براي نوشتن كامنت در اين قالب جديد با مشكلي مواجه نباشند.

براي نوشتن كامنت بهتره كه بر روي Other كليك كنيد و بعد نظرتون رو بفرماييد.

پنجشنبه، مهر ۲۱، ۱۳۸۴

شب هاي برره

اگر كاري ساخته باشد و انجام ندهيم، خيانت كرده ايم!

 

چي شد كه به اينجا رسيديم؟

من به صدا و سيما نمي خواهم ايراد بگيرم بلكه مي خواهم بدانم آن مردم ايده آل طلب چرا اسير پوچي و شهوت راني شدند؟

چرا الان پر بيننده ترين و اثرگذارترين برنامه ي تلويزيون، سريال بي محتوا و صرفا وقت گذران شب هاي برره مي باشد؟

اين حرف هاي پوچ، اين سخنان شهوت آلود، اين عشوه ها و خودنمايي هاي غير شرعي!!

 

آيا مردم ايران ، بايد اينگونه باشند؟ آيا اين مردم همان مردم دلاور و متفكر هستند كه در تاريخ نامشان به بزرگي آورده شده؟

در هركجا كه مي روي اثر اين زبان و لهجه ي ساختگي ديده مي شود، در بازار، در ميان قشر تحصيل كرده و دانشگاهي!

 

اين سريال جنبه ي مثبتي هم دارد و آن اين است كه در راه هدف پوچ خود بسيار موفق بوده است و جذاب ، اما سوالي كه پيش مي آيد اين است كه آيا واقعا ما نداريم كساني را كه سريال هاي اثر گذار و در عين حال معرفتي را ساخته و تحويل بدهند؟

و معارف و فرهنگ غنيي كه در ايران و حتي در دنيا وجود دارد را با زبان مخاطب پسند آماده نمايند؟

يا اينكه مسؤولين فرهنگي جامعه ي ما با ارائه ي روش هاي مولد فكر مخالف هستند؟

مورد اول كه غير ممكن است؟

بنابر اين ............ !

شايد بهترباشد فقط بنشينيم و هاي هاي بگرييم!

آيا كار ديگري هم از دست ما ساخته است؟

اگر ساخته باشد و انجام ندهيم، خيانت كرده ايم!

 

 

شنبه، مهر ۱۶، ۱۳۸۴

سخن

 

سخن

"سخن كه روي در حضرت آرد، آن بود كه مستمع را ملالت نگيرد و مخالف و موافق را ميزباني كند و گوينده را مدد زيادت شود و هر سخني كه مستمع را مفلس نكند و هر دو عالم را از دست وي بيرون نكند، آن سخن به فتواي نفس مي گويد. نفسش به زبان معرفت اين سخن بيرون مي دهد تا او در غرور خود بود و خلق در غرور وي."

 

اين مطلب نقل قولي بود از شيخ ابوبكر واسطي كه در تذكرت الاولياي عطار بيان شده است و شايد منظور حافظ از اين بيت نيز همين بوده است كه:

حديث عشق ز حافظ شنو نه از واعظ

اگرچه صنعت بسيار در عبارت كرد

اگر عاشقانه بيان شود و از دل بيان گردد، بگونه اي كه شخص خود آن را ديده و سپس بيان كرده باشد، آن كلام است كه در موافق و مخالف آتش مي زند وگرنه بازي كردن با الفاظ و استفاده ي از كلمات مسجع و زيبا سازي ظاهر به كاري نمي آيد.

اي بنده بدان كه خواجه ي شرق اين است

از  ابـر  گـهر بـار  ازل  بـرق  اين  است

تـو  گفتـه  چو  گويي  از  قيـاسي  گويــي

او  گفته  ز  ديده  مي كند  فرق  اين است

 

جمعه، مهر ۰۸، ۱۳۸۴

ضد ارزش ها و هشدارها

حكمت 150 نهج البلاغه

ضد ارزش ها و هشدارها

(مردي از امام درخواست اندرز كرد.)

از كساني مباش كه بدون عمل، صالح به آخرت اميدوار است و توبه را با آرزوهاي دراز به تأخير مي اندازد. در دنيا چونان زاهدان سخن مي گويد، اما در رفتار همانند دنياپرستان است. اگر نعمت ها به او برسد سير نمي شود و در محروميت قناعت ندارد. از آنچه به او رسيد شكر گزار نيست و از آنچه مانده زياده طلب است.

ديگران را پرهيز مي دهد اما خود پروا ندارد، به فرمانبرداري امر مي كند اما خود فرمان نمي برد. نيكوكاران را دوست دارد اما رفتارشان را ندارد، گناهكاران رادشمن دارد اما خود يكي از گناهكاران است و با گناهان فراوان مرگ را دوست نمي دارد، اما در آنچه كه مرگ را ناخوشايند ساخت پافشاري دارد. اگر بيمار شود پشيمان مي شود و اگر تندرست باشد سرگرم خوشگذراني هاست. در سلامت مغرور و در گرفتاري نا اميد است. اگر مصيبتي به او رسد به زاري خدا را مي خواند، اگر به گشايش دست يافت مغرورانه از خدا روي بر مي گرداند. نفس(nafs) به نيروي گمان ِ ناروا، بر او چيرگي دارد و او با قدرت يقين بر نفس چيره نمي گردد.

براي ديگران كه گناهي كمتر از او دارند نگران و بيش از آنچه كه عمل كرده اميدوار است. اگر بي نياز گردد مست و مغرور شود و اگر تهي دست گردد، مأيوس و سُست شود. چون كار كند در آن كوتاهي ورزد و چون چيزي خواهد زياده روي نمايد. چون در برابر شهوت قرار گيرد گناه را برگزيده، توبه را به تأخير اندازد و چون رنجي به او رسد از راه دين اسلام دوري گزيند، عبرت آموزي را طرح مي كند، اما خود عبرت نمي گيرد. در پند دادن مبالغه مي كند، اما خود پند پذير نمي باشد. سخن بسيار مي گويد، اما كردار خوب او اندك است. براي دنياي زودگذر تلاش و رقابت دارد اما براي آخرت جاويدان آسان مي گذرد، سود را زيان و زيان را سود مي پندارد. از مرگ هراسناك است اما فرصت را از دست مي دهد. گناه ديگري را بزرگ مي شمارد، اما گناهان بزرگ خود را كوچك مي پندارد. طاعت ديگران را كوچك و طاعت خود را بزرگ مي داند. مردم را سرزنش مي كند، اما خود را نكوهش نكرده، با خود رياكارانه برخورد مي كند. خوشگذراني با سرمايه داران را بيشتر از ياد خدا با مستمندان دوست دارد. به نفع خود بر زيان ديگران حكم مي كند اما هرگز به نفع ديگران بر زيان خود حكم نخواهد كرد، ديگران را هدايت، اما خود را گمراه مي كند، ديگران از او اطاعت مي كنند و او مخالفت مي ورزد، حق خود را به تمام مي گيرد اما حق ديگران را به كمال نمي دهد. از غير خدا مي ترسد اما از پروردگار خود نمي ترسد! *

_____________________________

* نهج‏البلاغة  حكمت  150

150- وَ قَالَ ع لِرَجُلٍ سَأَلَهُ أَنْ يَعِظَهُ لَا تَكُنْ مِمَّنْ يَرْجُو الْآخِرَةَ بِغَيْرِ عَمَلٍ وَ يُرَجِّي التَّوْبَةَ بِطُولِ الْأَمَلِ يَقُولُ فِي الدُّنْيَا بِقَوْلِ الزَّاهِدِينَ وَ يَعْمَلُ فِيهَا بِعَمَلِ الرَّاغِبِينَ إِنْ أُعْطِيَ مِنْهَا لَمْ يَشْبَعْ وَ إِنْ مُنِعَ مِنْهَا لَمْ يَقْنَعْ يَعْجِزُ عَنْ شُكْرِ مَا أُوتِيَ وَ يَبْتَغِي الزِّيَادَةَ فِيمَا بَقِيَ يَنْهَى وَ لَا يَنْتَهِي وَ يَأْمُرُ بِمَا لَا يَأْتِي يُحِبُّ الصَّالِحِينَ وَ لَا يَعْمَلُ عَمَلَهُمْ وَ يُبْغِضُ الْمُذْنِبِينَ وَ هُوَ أَحَدُهُمْ يَكْرَهُ الْمَوْتَ لِكَثْرَةِ ذُنُوبِهِ وَ يُقِيمُ عَلَى مَا يَكْرَهُ الْمَوْتَ مِنْ أَجْلِهِ إِنْ سَقِمَ ظَلَّ نَادِماً وَ إِنْ صَحَّ أَمِنَ لَاهِياً يُعْجَبُ بِنَفْسِهِ إِذَا عُوفِيَ وَ يَقْنَطُ إِذَا ابْتُلِيَ إِنْ أَصَابَهُ بَلَاءٌ دَعَا مُضْطَرّاً وَ إِنْ نَالَهُ رَخَاءٌ أَعْرَضَ مُغْتَرّاً تَغْلِبُهُ نَفْسُهُ عَلَى مَا يَظُنُّ وَ لَا يَغْلِبُهَا عَلَى مَا يَسْتَيْقِنُ يَخَافُ عَلَى غَيْرِهِ بِأَدْنَى مِنْ ذَنْبِهِ وَ يَرْجُو لِنَفْسِهِ بِأَكْثَرَ مِنْ عَمَلِهِ إِنِ اسْتَغْنَى بَطِرَ وَ فُتِنَ وَ إِنِ افْتَقَرَ قَنِطَ وَ وَهَنَ يُقَصِّرُ إِذَا عَمِلَ وَ يُبَالِغُ إِذَا سَأَلَ إِنْ عَرَضَتْ لَهُ شَهْوَةٌ أَسْلَفَ الْمَعْصِيَةَ وَ سَوَّفَ التَّوْبَةَ وَ إِنْ عَرَتْهُ مِحْنَةٌ انْفَرَجَ عَنْ شَرَائِطِ الْمِلَّةِ يَصِفُ الْعِبْرَةَ وَ لَا يَعْتَبِرُ وَ يُبَالِغُ فِي الْمَوْعِظَةِ وَ لَا يَتَّعِظُ فَهُوَ بِالْقَوْلِ مُدِلٌّ وَ مِنَ الْعَمَلِ مُقِلٌّ يُنَافِسُ فِيمَا يَفْنَى وَ يُسَامِحُ فِيمَا يَبْقَى يَرَى الْغُنْمَ مَغْرَماً وَ الْغُرْمَ مَغْنَماً يَخْشَى الْمَوْتَ وَ لَا يُبَادِرُ الْفَوْتَ يَسْتَعْظِمُ مِنْ مَعْصِيَةِ غَيْرِهِ مَا يَسْتَقِلُّ أَكْثَرَ مِنْهُ مِنْ نَفْسِهِ وَ يَسْتَكْثِرُ مِنْ طَاعَتِهِ مَا يَحْقِرُهُ مِنْ طَاعَةِ غَيْرِهِ فَهُوَ عَلَى النَّاسِ طَاعِنٌ وَ لِنَفْسِهِ مُدَاهِنٌ اللَّهْوُ مَعَ الْأَغْنِيَاءِ أَحَبُّ إِلَيْهِ مِنَ الذِّكْرِ مَعَ الْفُقَرَاءِ يَحْكُمُ عَلَى غَيْرِهِ لِنَفْسِهِ وَ لَا يَحْكُمُ عَلَيْهَا لِغَيْرِهِ يُرْشِدُ غَيْرَهُ وَ يُغْوِي نَفْسَهُ فَهُوَ يُطَاعُ وَ يَعْصِي وَ يَسْتَوْفِي وَ لَا يُوفِي وَ يَخْشَى الْخَلْقَ فِي غَيْرِ رَبِّهِ وَ لَا يَخْشَى رَبَّهُ فِي خَلْقِهِ .

چهارشنبه، مهر ۰۶، ۱۳۸۴

بايزيد بسطامي - شيخ ابوالحسن خرقاني

بايزيد بسطامي – شيخ ابوالحسن خرقاني

بايزيد بسطامي حدودا 100 سال قبل از شيخ ابوالحسن خرقاني مي زيسته. داستاني از بايزيد در مثنوي نقل است كه بسيار زيباست:

زماني بايزيد بسطامي با مريدان در حال حركت بوده كه به محدوده ي خرقان مي رسند، به آنجا كه مي رسند ، ناگهان بايزيد بسطامي مي ايستد، نفسي عميق مي كشد و حالش دگرگون مي شود. يارانش به او مي گويند: "اين چه رايحه اي است كه تو را اينچنين مدهوش نمود؟" او در جواب مي گويد: "بوي خوش ابوالحسن است كه 100 سال ديگر در اين مكان به دنيا مي آيد و به سه چيز از من برتر است، 1 - تشكيل زندگي مي دهد ، 2 - شغل دارد" (ظاهرا كشاورزي مي كند و جهت مسافرت ديگران چهارپا كرايه مي دهد دقيقا در ذهنم نيست).

جناب شيخ ابوالحسن خرقاني مردي غير قابل توصيف بوده ، زماني در يك جلسه اي كه از رسول مكرم اسلام حديث نقل مي كرده اند حاضر بوده و استاد جلسه حديثي را از قول پيامبر نقل مي كند. شيخ ابوالحسن مي گويد اين حديث از پيامبر نيست. استاد به چهره ي روستايي و ژوليده ي او مي نگرد و مي گويد: تو از كجا مي داني؟ شيخ مي گويد آن زمان كه تو حديث مي خواندي من در چشمان رسول مي نگريستم و ديدم كه ابروانش به نشانه اعتراض گره شد!

 

دوشنبه، شهریور ۲۸، ۱۳۸۴

ملاقات با امام زمان عليه السلام

ملاقات با امام زمان(عليه السلام)

يكي از شاگردان آقا محمد جواد انصاري همداني از ايشان سوال مي كند: "چه زماني ما مي توانيم خدمت صاحب الزمان ولي عصر برسيم؟"

ايشان جواب مي دهند: "زماني كه حضور و غيبت آقا براي شما فرقي نكند."

در زماني ديگر يكي از شاگردان ايشان از ايشان سؤال مي كند: "آيا مي شود به حضور حضرت حجت(عليه السلام)رسيد؟"

آقاي انصاري جواب مي دهند: "بنده ي خدا ، به حضور خداوند هم مي توانيم برسيم، به حضور بنده اش نمي توانيم برسيم؟!"

در مرتبه ي ديگر كه آيت ا.. دستغيب و آيت ا.. فهري هم بوده اند آيت ا.. نجابت سوال مي كند كه : "آيا به حضور امام زمان(عليه السلام)رسيده ايد؟"

آقا جوابي مي دهند به اين مضمون:"ما ازددت يقينا" *.

__________________________

* اشاره است به اين سخن امام علي(عليه السلام): "لو كشف الغطاء ما ازددت يقينا" يعني اگر پرده ها برداشته شود بر يقين من افزوده نخواهد شد.

يعني او هم اكنون هم بدون پرده نظاره مي كند

یکشنبه، شهریور ۲۷، ۱۳۸۴

منتظران را به لب آمد نفس

منتظران را به لب آمد نفس...

شيخ رجبعلي خياط بيان كرده بود

جواني را ديدم كه اين شعر را مي خواند:

منتظران  را  به  لب آمد نفس

اي شه خوبان تو به فرياد رس

و در لحظه ي جان دادن امام زمان مهدي موعود عليه السلام بر بالينش حاضر شد.*

___________________

* به قول حافظ:

شب رحلت هم از بستر روم در قصر حور العين

اگر  در  وقت جان  دادن  تو  باشي  شمع  بالينم

دوشنبه، شهریور ۲۱، ۱۳۸۴

نامه چارلي چاپلين به دخترش

نامه ی چارلی چاپلین به دخترش

دخترم جرالدین!

پدرت باتو حرف می زند! شاید شبی درخشش گرانبها ترین الماس این جهان ترا بفریبد. آن شب است که این الماس آن ریسمان نا استوارزیر پای تو خواهد بود وسقوط تو حتمی است.

روزی که چهره ی یک اشراف زاده ی بی بند و بار تورا فریب دهد آن زمان بندبازی ناشی خواهی بود و بند بازان ناشی همیشه سقوط می کنند.

از اینرو دل به زر و زیور مبند. بزرگترین الماس این جهان آفتاب است که خوشبختانه بر گردن همه ی ما می درخشد. اما اگر روزی دل به مردی آفتاب گونه بستی با او یک دل باش و براستی او را دوست بدار.

دخترم هیچکس و هیج چیز را دراین جهان نمی توان یافت که شایسته ی آن باشد که دختری ناخن خودرا به خاطر آن عریان کند، برهنگی بیماری عصر ماست. بگمان من، تو باید از آن کسی باشی که روحش را برای تو عریان کرده است.

بااین پیام نامه ام را پایان می بخشم :

انسان باش زیرا که گرسنه بودن و در فقر مردن هزار بار قابل تحمل تر از پست و بی عاطفه بودن است.

منبع: مجله موفقيت

جمعه، شهریور ۱۸، ۱۳۸۴

آيت الله انصاري همداني

يكي از شاگردان آيت ا.. انصاري همداني نقل مي كند

روزي با ايشان به بيابان رفتيم ، آقا مشغول تهيه ي غذا شدند و من هم به كنار تپه اي رفتم و به سجده افتادم و با تمام وجود ذكر يونسيه را تلاوت مي كردم، ناگهان ديدم كه پرده ها از جلوي چشمم برداشته شد و در آنجا چشم با گوش يكي شده بود و مي ديدم و مي شنيدم كه تمام موجودات آسمان و زمين با هميدگر اين ذكر شريف را تكرار مي كردند:

«لا اله الا انت، سبحانك اني كنت من الظالمين»*

_________________________________

* خدايي غير از تو وجود ندارد، تو پاك هستي و من همانا ظالم هستم.

 

دوشنبه، شهریور ۱۴، ۱۳۸۴

چادر مشكي يا چـادر سفيـد

چادر مشكي

يا

چـادر  سفيـد ؟!

 

آخه كجا در اسلام گفته شده كه فقط چادر بايد مشكي باشه؟!

بله خانم هاي محجبه به ويژه خواهراني كه از چادر استفاده مي كنند از نظر من قابل تحسين هستند ولي وقتي مي بينم وسط چله ي تابستان اين خواهران محجبه با چادر مشكي زير آفتاب داغ حركت مي كنند ، مغزم داغ مي شود.

در بيشتر كشورهاي اسلامي مؤمنيني كه از چادر استفاده مي كنند رنگ چادرشان سفيد است و هيچ اشكالي ندارد اگر كه در ايران هم از چادر سفيد استفاده شود.

من مطمئن هستم كه بيشتر و شايد همه ي خانم هاي محجبه اي كه از چادر مشكي استفاده مي كنند بر اين موضوع اتفاق نظر دارند كه رنگ سفيد براي چادر بهتر از رنگ سياه است ولي به خاطر يك عرف غلط فقط از رنگ مشكي استفاده مي شود.

به يك حركت انقلابي احتياج است و فكر مي كنم اين حركت را بايد از دانشگاه ها شروع كرد، چون جوانان دانشگاهي راحت تر مي توانند به عادت شكني بپردازند.

اگر با اين موضوع موافق هستيد ، حتما اين مطلب را در بين دوستانتان مطرح نماييد تا اگر شما دوستان نيز صلاح دانستيد روزي براي شروع اين حركت مشخص شود.

دوشنبه، شهریور ۰۷، ۱۳۸۴

يك خاطره

يك خاطره ي واقعي

حدودا سال 1372 شمسي بود كه يك روز مادرم آمد و به من گفت روز قبل آقاي سيد جلال.... (كه اكنون يكي از فرهنگيان بازنشسته هستند) سراسيمه وارد اتاق كار من شد و به من گفت: "ديشب خواب ديدم علي تصادف كرده و البته من صدقه دادم ، شما هم لطفا صدقه بدهيد."

وقتي اين را از مادر شنيدم ، من هم مبلغي را براي صدقه نيت كرده و پرداخت كردم.

آن زمان مصادف با دوران گذراندن خدمت سربازيم بود (همان بخشي از سربازي كه در شهر محل سكونت خود مي گذراندم) يكي از شب ها، يك هم خدمتي كه ماشينشان را هم از كرج به همراه خود آورده بود (كه يك وانت بار بود) من و يكي ديگر از هم خدمتي ها را سوار كرد ، به گونه اي كه من در بين راننده (كه دوستمان بود) و ديگر هم خدمتيم نشسته بودم و ماشين هم با سرعتي نسبتا بالا در حال حركت بود.

در همين لحظات بود كه متوجه يكي ديگر از هم خدمتي ها در كنار خيابان شديم و هر سه (يعني حتي راننده) سرمان را به طرف او چرخانده و به سلام عليك در حال حركت پرداختيم و در همين زمان بود كه من احساس كردم يك ضربه ي شديد به سرم خورد و پشت سر آن يك ضربه ي شديد ديگر در جهت مخالف سرم وارد شد ولي ضربه آنقدر شديد نبود كه بيهوش بشوم. ابتدا سرمن با شيشه ي جلوي ماشين برخورد كرد و بعد از آن سر هم خدمتيم كه سمت راستم نشسته بود محكم با سر بنده برخورد نمود.

ماشين متوقف شد و همگي پياده شديم، من توي حال خودم نبودم و فكر مي كردم از پشت سر با ما تصادف كرده اند و به دنبال ماشيني كه به ما زده بود مي گشتم و دائم مي پرسيدم پس ماشيني كه به ما زد كجا رفت؟!

در حالي كه هيچ ماشيني به ما نزده بود و ما با همان سرعت نسبتا بالا با بلوار وسط خيابان برخورد كرده بوديم!

نكته ي جالب توجه اين است كه در همان لحظه آقاي سيد جلال .... آنجا حاضر بود و خودش را به من رساند و گفت:

علي آقا الحمدلله به خير گذشت!!