کلیسا و حرم
أینما تولو را خوانده ای تو ای زاهد؟
گر در حرم بسته است، سجده در کلیسا کن
شوخ ارمنی مذهب، یار عیسوی مسلک
یا بیا مسلمان شو، یا مرا نصارا کن
حلاج عین القضات شیخ رجبعلی خیاط ابوالحسن خرقانی علامه تهرانی سید هاشم حداد
کلیسا و حرم
أینما تولو را خوانده ای تو ای زاهد؟
گر در حرم بسته است، سجده در کلیسا کن
شوخ ارمنی مذهب، یار عیسوی مسلک
یا بیا مسلمان شو، یا مرا نصارا کن
اگر هر کدوم از دوستان مي دونن که اين برجستگي چي هست لطفا به من هم اطلاع بدن.
خيلي گفتني ها دارم، بايد سر دماغ باشم تا بتونم بگم:
دلاوري حضرت حمزه را در کنار پيامبر همه شنيدين، جاتون خالي بود در مکه يک سري رفتيم محل جنگ بزرگ احد که حضرت حمزه عموي پيامبر در آن مکان به شهادت رسيده بود و اين تصوير قبر حمزه عموي پيامبر و شهداي احد است:
همت عالي
با عرض سلام
خيلي وقت بود که سراغ وبلاگ نيامده بودم،
شايد از برکت اربعين بود که توفيقي دست داد تا مطلبي رو بنويسم.
البته انگيزه ي اين مطلب اين بيت حافظ بود که من رو تحت تأثير قرار داد:
طالب لعل و گهر نيست وگرنه خورشيد.....همچنان در عمل معدن و کان است که بود
ما خيلي وقتا مي گيم چرا آدماي بزرگي که در گذشته بودن الان نيستن آيا خداوند نظرش برگشته و ديگه از اون آدم ها خلق نمي کنه يا علت ديگه اي داره؟
در گذشته معتقد بودن که ياقوت و الماس و فيروزه و تمامي سنگ هاي با ارزش در ابتدا سنگ معمولي بودن ولي در زمان و شرايط خاصي نور خورشيد بر اون ها تابيده و اونها که جوهر اصلي رو در خود داشتند به آن سنگ هاي با ارزش تبديل مي شدند.
و جناب حافظ اين مطلب رو بيان کرده که هنوز هم خورشيد گوهر ساز وجود داره ولي اون جوهره ي اصلي در مردمان کم ياب شده که ديگه نمي تونيم از آن انسان هاي بزرگ پيدا کنيم.
اما شرط اول طلب هست ولي خود اين طلب حقيقت و طالب شدن هم خودش لياقت مي خواهد و همه کس حتي لياقت طالب شدن را هم ندارند ولي چه کساني مي تونن به اون طلب قلبي دست پيدا کنند؟
جناب حافظ در بيت ديگري مي فرمايد:
بنده را تا نبود همت عالي حافظ.....طالب چشمه ي خورشيد دُر افشان نشود
بله همت عالي لازمه ي کار هست.......
انسان ها به قدر خواسته هاشون ارزش دارند
فان الهموم بقدر الهمم
مطلب ديگر اينکه در سايت يقين حدودا 64 سخنراني کامل از جناب دکتر الهي قمشه اي (با کيفيت نسبتا خوب) قرار گرفته که مي تونيد اون ها رو دانلود بفرماييد.
یک سری به ظاهر کرامات نشانه واصل بودن شخص نیست
مهر تابان ص 73 - این جمله رساله منسوب به بحرالعلوم است که می فرماید: "و اما استاد عالم شناخته نمی شود مگر به مصاحبت او درخلاء وملاء و معاشرت باطنیه و تمامیت ایمان جوارح و نفس او؛ و زینهار به ظهور خوارق عادات؛ و بیان دقایق نکات؛ و اظهار خفایای آفاقیه؛ و خبایای أنفسیه؛ وتبدیل بعضی از حالات خود به متابعت او فریفته نباید شد؛ چه إشراف برخواطر و اطلاع بر دقایق و عبور برنار و ماء و طی زمین و هوا و استحضار از آینده و امثال اینها در مرتبه مکاشفه روحیه حاصل می شود؛ و از این مرحله تا سر منزل مقصود ره بی نهایت است و بسی منازل و مراحل است و بسی راهروان این مرحله را طی کرده و ازآن پس از راه افتاده به وادی دزدان وابالسه داخل گشته و ازاین راه بسی کفار را اقتدار بر بسیاری از امورحاصل."
مطالبي به نقل از بعضي عرفا
برداشت از تذكرت الاولياء عطار نيشابوري
مطلبي از بايزيد بسطامي
چون او به مراتبي بالا رسيد سخناني مي گفت كه بالاتر از ظرفيت مردم بود و نمي توانستند او را به نحو صحيح درك كنند و هفت بار او را از شهر بسطام بيرون كردند . شيخ به آنها مي گفت: چرا مرا بيرون مي كنيد؟ مردم گفتند : به آن دليل كه تو مرد بدي هستي! شيخ به آنها گفت عجب شهر خوبي است اين بسطام كه بدترينش من هستم.
مطلبي از ذوالنون مصري
او گفت: يكي از علائمي كه مي توان از خشم خداوند نسبت به شخصي دريافت اين است كه آن شخص دچار ترس از فقر مي شود(و اين به آن معناست كه شخص خداوند را كه روزي ده هست فراموش مي كند)
و باز ذوالنون مصري گفت: خلوت گزيدن از راه هايي است كه انسان را به اخلاص نزديك مي كند.
هر كسي كه خلوت را انتخاب كرد به جز خداوند نبيند. و هر كسي در خلوت قرار گرفت خود را به ستون هاي اخلاص نزديك كرد و به صداقت رسيد.
همچنان گفت: زاهدان پادشاهان آخرتند و عارفان پادشاهان زاهدان!
همچنان ذوالنون گفت: هر عضوي توبه ي مخصوص به خود را دارد:
توبه دل نيت كردن است بر ترك شهوات
توبه چشم آن است كه چشم از حرام ها بپوشناند.
توبه دست آن است كه دست به سوي آنچه كه نهي شده است دراز نكند.
توبه پا آن است كه به سوي آنچه كه نهي شده است نرود.
توبه گوش نگهداشتن از شنيدن سخنان بيهوده و بد.
توبه شكم، نخوردن حرام است.
توبه ي فرج، دور بودن از فحشا.
سخناني از بشر * حافي **:
به او گفتند در بغداد حلال و حرام به هم ديگر مخلوط شده است ، تو چه چيزي مي خوي؟
بشر گفت: از همان چيزي كه شما مي خوريد.
گفتند پس چگونه به اين درجه ي معرفت رسيده اي؟
بشر گفت: لقمه اي كمتر مي خورم و قناعت بيشتر مي كنم و مي گريم.
كسي كه مي خورد و مي گريد برابر نيست با كسي كه مي خورد و مي خندد.
نقل است كه يك نفر در يك سرماي شديد بشر را ديد كه لباس هايش را كم تر از حد معمول كرده و دارد در سرما مي لرزد ، شخص به او گفت اي مرد اين چه حالتي است؟ بشر گفت: فقرا به يادم آمدند و ديدم كه مالي ندارم تا به ايشان بدهم گفتم حداقل كار اين است كه مانند آنها سرما را احساس كنم.
نقل است كه يكي با بشر مشورت كرد كه: دو هزار درم حلال دارم ، مي خواهم كه به حج بروم .
بشر گفت: تو به تماشا مي روي . اگر براي رضاي خداي مي خواهي كاري انجام دهي وام چند فقير كه از پرداختش عاجز شده اند بپرداز يا به يتيمي و يا به خانواده ي بي بضاعتي بده كه راحتيي كه به دل ايشان برسد از صد حج با ارزش تر است.
_________________________
* Boshr يا Beshr كه هر دو را گفته اند
** حافي به معناي پابرهنه
شش نصيحت از ابراهیم ادهم
به نقل از تذكرة الاولياء عطار
نقل است كه ابراهيم ادهم نشسته بود ، مردي به نزد او آمد و گفت مرا نصيحتي كن تا آن را سرلوحه ي كار خود قرار دهم، ابراهيم ادهم به او گفت:
اگر از من شش خصلت قبول كني بعد از آن هيچ چيزي به تو زيان نرساند، اول آن كه وقتي مي خواهي گناهي انجام دهي روزيي را كه خداوند به تو مي دهد نخوري!
مرد گفت: هر چه روزي در عالم هست از اوست ، پس من از كجا بخورم؟
ابراهيم گفت: آيا درست بود كه روزي كه از اوست بخوري و گناه كني؟
دوم اين كه: چون مي خواهي گناهي كني از زمين خداوند بيرون برو!
مرد گفت: اين سخن سختي است، چون مشرق و مغرب سرزمين خداوند است، من به كجا بروم؟ ابراهيم به او گفت: آيا درست است كه ساكن سرزمين خداوند باشي و كاري را انجام دهي كه او دوست ندارد؟
سوم آنكه: چون مي خواهي گناهي انجام دهي جايي اين كار را انجام بده كه خداوند تو را نبيند!
مرد گفت: اين كه ممكن نيست، چون او به تمام مسائلي هم كه پنهاني باشند آگاه است.
ابراهيم ادهم گفت: آيا درست است كه آيا درست است كه روزي او را بخوري ، در سرزمين او ساكن باشي و نسبت به او بي شرمي كني و در مقابل نگاهش گناه انجام دهي؟
چهارم آن كه: چون فرشته ي قبض روح آمد به او بگو مرا مهلت بده تا توبه كنم! مرد گفت: فرشته حرف مرا قبول نخواهد كرد.
ابراهيم گفت: وقتي كه قادر نيستي فرشته ي مرگ را يك لحظه از خود دور سازي بهتر است كه قبل از آنكه فرشته بيايد توبه كني.
پنجم آنكه: چون منكر و نكير به سراغت بيايند هر دو را از خود دور كني! مرد گفت: هرگز نمي توانم اين كار را انجام دهم.
ابراهيم گفت: پس جواب ايشان را از همين الان آماده كن.
ششم اينكه: فرداي قيامت كه خداوند دستور دهد گناهكاران را به دوزخ ببرند ، تو بگو نمي روم و نرو! مرد گفت: اين ممكن نيست كه فرشتگان به حرف من گوش دهند. ابراهيم گفت: پس حجت را بر خود تمام كردي با آنچه كه گفتي!
مرد در همان لحظه توبه كرد و شش سال پس از آن در حيات بود تا وفات يافت.
داستاني از موسي عليه السلام
(اين داستان بيان بخشي از سوره ي قصص مي باشد)
زمانی که حضرت موسی آن شخص فرعونی را به قتل رسانید از مصر گریخت و آنقدر پیاده رفت تا به شهر مدین رسید، در آنجا زیر سایه ی درختی کنار چاهی نشست ، بسیار خسته و نگران ، دید چوپانان می خواهند به گوسفندان آب دهند و دو دختر هم گوسفندانی دارند ولی به جای آنکه گوسفندان را نزدیک چاه بیاورند، گوسفندانشان را از چاه آب دور می کنند . موسی به ایشان گفت: شما چرا گوسفندان را دور می کنید؟ آنها گفتند: ما منتظریم تا شبانان گوسفندانشان را آب دهند و ما آخر همه به گوسفندان خود آب می دهیم. موسی ع بلند شد و به کنار چاه آب آمد ، آنگونه که در بعضی تفسیرها مانند سورآبادی نقل شده یک سنگ بر سر چاه بود که برای تکان دادن و برداشتنش احتیاج به چند نفر بود و موسی به چوپانان گفت چرا سنگ را بر نمی دارید؟ آنها به طعنه گفتند خوب اگر می توانی بردار! موسی ع به راحتی سنگ را برداشت و دلو آب را که آن نیز با کمک چند نفر بیرون باید کشیده می شد به تنهایی بیرون کشید و به گوسفندان دختران آب داد، دختران هم به نزد پدر خود بازگشتند. شعیب ع وقتی که دید دختران زودتر از حد موعد بازگشته اند به ایشان گفت: چرا امروز زود آمدید؟ یکی از آنها گفت : جوانی غریبه به گوسفندان ما آب داد. شعیب گفت: او را بیاورید تا دستمزدش را به او بدهم! یکی از دختران که خیلی با حیا راه می رفت به نزد موسی بازگشت و گفت: پدرم از تو خواسته تا به نزد او بروی ، می خواهد دستمزدت را بدهد. موسی هم قبول کرد. ابتدا دختر در جلو حرکت کرد ، موسی به او گفت: تو در پشت سر بیا چرا که فرزندان یعقوب از پشت سر نگاهشان بر زنی نمی افتد. دختر در پشت سر حرکت کرد و با سخن او را راهنمایی می کرد و موسی گفت: احتیاج نیست که سخن بگویی ، هرجا که نیاز بود با پرتاب سنگ مرا راهنمایی کن. سپس به نزد شعیب رسیدند. موسی ع سرگذشتش را برای شعیب بزرگ تعریف کرد و شعیب گفت: نگرانی تو به سر آمد و از دست قوم ستمکار فرعون نجات یافتی. یکی از دختران که ظاهرا مهر موسی هم در دلش افتاده بود به پدرش گفت: پدر جان این شخص بهترین کسی است که می توانی به عنوان کارگر استخدامش کنی ، همی قوی است و هم امانت دار.
پدرش گفت : قدرت و امانتش از کجا به تو ثابت شده؟ دختر گفت: سنگ چاه را که چند نفر آن را باید حرکتش می دادند او به تنهایی حرکت داد و دلو را به تنهایی از چاه بیرون کشید و در مسیر هم به من گفت پشت سر بیا و حتی به من اجازه نداد که با سخن بخواهم او را راهنمایی کنم.
پدرش گفت: اینچنین شخصی سزاوار فرزندی یا دامادیست! سپس رو به موسی کرده و گفت: ای موسی می خواهم یکی از دو دخترم را به تو بدهم و در ازای آن 8 سال برایم کار کنی و اگر 10 سال هم شود اختیار با توست. موسی پذیرفت و با یکی از دختران شعیب که نامش در تفسیرها صفورا ذکر شده است ازدواج کرد و بنا بر روایات مدت زمان بیشتر را جهت خدمت به شعیب به کار پیش او پرداخت........
اجلاس 16 نماز
در راستاي شانزدهمين اجلاس نماز
و رياست آن كه به عهده ي آقاي قرائتي بود.
جناب آقاي قرائتي
شما عادل نيستيد و صلاحيت صحبت كردن درباره ي نماز را نداريد. كسي كه به واسطه ي او دامادهايش در پست هاي كشوري قرار گرفته اند. كسي كه سرنوشت تمامي كارمندان ستادهاي اقامه نماز در كل كشور را به خواسته هاي شخصي خود بسته و صرفا به دليل اينكه اگر كارشان سامان گيرد و رسمي شوند از من (كه آقاي قرائتي هستم) تبعيت نمي كنند و
به همين دليل نبايد رسمي شوند و ثبات شغلي داشته باشند. كسي كه ستاد اقامه نماز كشور را كرده است مسؤل فروش كتاب هاي خود و سالانه هزاران جلد كتاب مسابقه در ماه رمضان با انحصار آقاي قرائتي را در كل كشور مجبورند كه به فروش برسانند (آيا نويسنده ي با صلاحيت تر از شما در كشور وجود ندارد؟!).
و ................
اينها و بسياري از مسائل ديگر اظهر من الشمس هستند من كه از مسؤلين دل سرد شده ام ولي تعجب مي كنم مردم چگونه هنوز به سخنان ايشان گوش مي دهند!
شرط اول امام جماعت عدل است
شما اين شرط را هم نداريد
به گونه اي ميهماني بده كه از رفتن ميهمان خوشحال نشوي
نقل است كه بوحفص (كه يكي از عرفاست) چهار ماه ميهمان شبلي بود و شبلي هر روز انواع و اقسام غذاها و شيريني ها را برايش مي آورد . روز آخر كه بوحفص مي خواست خداحافظي كرده و برود به شبلي گفت: اگر زماني به نيشابور بيايي رسم ميزباني و جوانمردي را به تو خواهم آموخت. شبلي گفت: اي اباحفص ، مگر من چه كردم؟ بوحفص گفت: تكلـّف كردي و متكلف جوانمرد نبود. بايد آنگونه با ميهمان برخورد كرد كه صاحبخانه سختش نباشد چرا كه اگر پذيرايي باعث سختي صاحب خانه گردد از رفتن ميهمان خوشحال مي گردد و اين ناجوانمردي است!
نقلي از مالك دينار
نقل است که جوانی فاسد در همسایگی مالک دينار (مالك دينار يكي از عرفاست) زندگي مي كرد و مالک پیوسته از او می رنجید وصبر می کرد تا ديگران در شكايت پيش قدم شوند ، تا روزی جمعی مردم از دست او به شکایت پیش مالک رفتند . مالک برخاست و پیش او رفت و جوان سخت جبار بود. مالک را گفت من از نزدیکان سلطانم ، هیچ کس توان مقابله با من را ندارد.
مالک گفت: ما با سلطان بگوییم. جوان گفت : سلطان مرا ناراحت نخواهد کرد و به تمام کارها و گفتار من رضایت دارد. مالک گفت: اگر با سلطان نتوان گفت، با خدا می توان گفت! جوان گفت: خداوند از آن کریم تر است که مرا عذاب کند. مالک گفت: درماندم و از پیش او برفتم. روزی چند برآمد ، فساد او از حد بگذشت و دیگر بار مردمان به شکایت برخاستند و پیش من آمدند ، عزم کردم که او را ادب کنم، در راه آوازی شنیدم که دست از دوست ما باز دار.
تعجب کردم و پیش جوان رفتم، گفت: باز هم که آمدی؟! گفتم : این بار آمده ام تا به تو بگویم چنین چیزی شنیده ام.
جوان چون این را شنید گفت: حال که چنین شده هر چه که دارم در راه او می دهم و هر چه که رضای دوست است آن را طلب خواهم کرد و می دانم که رضای دوست در اطاعت کردن از اوست. توبه کردم که دیگر در مقابل او عصیان نکنم. پس هر آنچه که ثروت داشت از اموال و املاک بخشید و دیگر کسی او را ندید.
مالک گفت: بعد از مدتی او را در مکه دیدم که همچون مویی نازک شده و گویی جانش به لبش رسیده. می گفت که: او گفته است که دوست ماست. رفتم نزد دوست! این را گفت و جان از تن او خارج شد.
چپ و راست
خيلي جالبه چپ و راست در تمام دنيا يك معناي خاص داره و در كشور ما معناش بر عكسه.
چپ به تمايلات كمونيستي و ارتباط با بلوك شرق گفته مي شه و راست به تمايلات سرمايه داري و علاقه مندي به ارتباط با غرب ولي در كشور ما چپ كه به عبارتي در حال حاضر جناح معروف به دوم خرداد هست تمايلات سرمايه داري و ارتباط با آمريكا و غرب از خودشون نشون مي دن و راستي ها يا همان جناح در حال حاضر آقاي احمدي نژاد تمايلات سوسياليستي و ارتباط با بلوك شرق. در حال حاضر تمام كشورهاي كمونيستي دوستان نزديك و صميمي آقاي احمدي نژاد هستند و فكر مي كنم اين سهميه بندي بنزين هم از اثرات اين دوستي است، نمي دونم آيا اگر دولت چپي سر كار بياد هنوز هم اين سهميه بندي ادامه خواهد داشت يا خير؟ ..........
وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما يَكْتُمُونَ
روزي 3 ليتر بنزين و بيكاري مسافر برهاي شخصي
نمي دونم اين آقايون كه با اين فاطعيت مي گن حرف حرف ماست، چطور مي خوان شكم چندهزار نفر مسافر بر هايي كه شخصي هستند رو با روزي 3 ليتر بنزين سير كنند؟
خدا رو خوش نمياد.
مردم را گرسنه بگذاريم و اسم خودمون رو جزء صرفه جويان ثبت كنيم.
اين مسؤلين ما مردم رو به بازيچه مي گيرند
امروز آخرين مهلت ثبت نام فراگير پيام نور بود، به من گفتند كه ثبت نام كن، وقتي رفتم داخل سايت ديدم يك سري مراحل رو نوشته كه بايد پشت سر گذاشت بعد هم نوبت به پرداخت شهريه مي رسيد كه بايد از طريق سيستم الكترونيك شتاب پرداخت مي شد ، نوشته بود كارت هاي سيبا و پارسيان و ...... پذيرفته ميشه.
اول كه ما از طريق سيبا خواستيم پرداخت كنيم ، نپذيرفت بعد تلفن زدم به شماره اي كه اعلام كرده بودند ، مربوط به بانك سامان بود ، خانمي كه پاسخ داد گفت: اگر شماره ي اول ِ كارت سيباي شما فلان رقم هست شما نمي تونيد از اين شبكه استفاده كنيد ، من هم در جواب گفتم كه اين نيست بلكه عدد ديگري هست، بعد ايشون گفت: اتفاقا اين عدد هم نمي تونه پرداخت كنه.
(خوانندگان عزيزم ، حالا تا اينجا رو داشته باشين، ببينيد اين كاري رو كه مي تونستن توي سايت بنويسن به علت سهل انگاري ننوشتن و تا اينجاش چند هزار نفر رو سر كار گذاشتن و وقتشون رو تلف كردن)
بعد اون خانم گفتن بهتره كه يك كارت خريد سامان بخريد و با اون اين مبلغ رو پرداخت كنيد، ما هم رفتيم به دنبال خريد كارت سامان نداشتند و بالاخره در آخرين لحظات با بانك پارسيان تماس گرفتم و گفتم يك كارت خريد اينترنتي مي خوام. كه همين الان فعال باشه. ايشون هم بعد از كلي ترسوندن ما از اينكه مبادا اين ها سايتشون مبلغ رو نگيره و اين كارت بمونه روي دستت بالاخره ما اين كارت رو به مبلغ صد هزار تومان خريديم و اين سايت هم آن را از ما نپذيرفت و صد هزارتومان گذاشت روي دست ما.
بعد گفتم شايد از طريق وزارت خونه بشه اين ناهنجاري و اين تضييع حق رو جلويش را گرفت و دفتر وزير هم به جاي اينكه ما را راهنمايي كند به بخش شكايات يا بخشي كه اين مشكل را حل كند ، وصل كرد به دفتر رياست دانشگاه پيام نور ، وقتي كه به آن آقا در دفتر رياست دانشگاه گفتم اين مشكل پيش آمده به جاي آنكه در صدد حل مشكل برآيد ، گفت آقا چرا دقيقه 90 به فكر اين كار افتاده ايد و شروع كرد به خلط مبحث، من هم به ايشان گفتم يا شما متوجه نيستي من چه مي گويم يا اينكه من نمي توانم منظورم را برسانم وقتي ديد نمي تواند خلط مبحث كند شماره ي تلفن همراه رئيس سايت را به من داد.
(ببينيد كاري را كه بايد خودشان دنبال آن را مي گرفتند چگونه با فضاحت از زير آن شانه خالي كردند)
رئيس سايت هم شروع كرد به صغرا ، كبرا و وقتي متوجه شد كه اين مسير از دفتر وزير شروع شده شروع كرد به سمبل كاري و من هم ديدم فقط اعصابم اين وسط خرد مي شود و آخرش هم هيچ و هيچ.
گفتم ما را به خير شما اميدي نيست.
اما يك مورد ديگر هم بگويم جالب است
مسابقه اي سراسري چند وقت پيش از طريق يكي از دستگاه ها در سطح كشور اجرا شد، خيلي ها به مسؤلين مسابقه گفتند اين روش شمارش و آمار گيري صحيح نمي باشد ولي آنها توجه نكردند تا آخر چندين بار چند صد نفر از مردم را در يكي از استان ها كه من خبر دارم سر كار گذاشتند و كلي برايشان هزينه ي تلفن درست كردند ...............
اي بابا چي دارم مي گم
هر كدوم از شما ها دلتون از اين نامردمي ها خونه
يك مورد ديگه هم اينه كه توي كشور ما خدمات قبل از فروش قوي تر است از خدمات پس از فروش
تا قبل از اينكه يك كالايي را بخريد به شما حسابي احترام مي گذارند ولي همينكه پول از دست شما خارج شد ديگر تعهد بي تعهد.......
نمي خوام سياسيش كنم ولي يه جرياني رو همه شاهدش بوديم و كلي خنديديم و اينكه بدجوري پيش اين انگليسي هاي ناكس احساس خواري كرديم كه اون تجاوزگراني رو كه به آب هاي ايران وارد شده بودند اونقدر تحويل گرفتيم بعدش هنوز پاشون رو توي مملكت خودشون نگذاشته ، پاك ما رو ضايع كردند. حالا هي مي خواهيم ماست ماليش كنيم نميشه، مي گيم يك ديكته بهشون داده بودن كه بخونند، يا ميگيم تا حالا اجازه پيدا نكردن كه به صورت فردي با خبرنگار ها روبرو بشوند ، يا...........
تقديم به تمامي شما دوستان به مناسبت فرارسيدن نوروز
فصل بهاران شد ببين، بستان پر از حور و پري
گويي سليمان بر سپه عرضه نمود انگشتري
رومي رخان ماه وش، زاييده از خاك حبش
چون نو مسلمانان خوش، بيرون شده از كافري
گلزار بين گلزار بين، در آب نقش يار بين
وآن نرگس خمار بين وآن غنچه هاي احمري
گلبرگ ها بر هم دگر افتاده بين چون سيم و زر
آويزها و حلقه ها بي دستگاه زرگري
در جان بلبل گل نگر وز گل به عقل كل نگر
وز رنگ در بي رنگ پر تا بو كه آنجا ره بري
گل عقل غارت مي كند، نسرين اشارت مي كند
كاينك پس پرده است آن كو مي كند صورت گري
اي صلح داده جنگ را وي آب داده سنگ را
چون اين گل بدرنگ را در رنگ ها مي آوري
گر شاخه ها دارد تري ور سرو دارد سروري
ور گل كند صد دلبري جانا تو چيز ديگري
چه جاي باغ و راغ و گل ، چه جاي نقل و جام و مل
چه جاي روح و عقل كل، كز جان جان هم خوش تري
غزل از جناب مولانا جلال الدين
يك فيلم سخنراني به زبان انگليسي از جناب دكتر الهي قمشه اي با موضوع گل و بلبل در سايت قرار گرفت:
http://www.yaghin.com/elahi/film.htm
=====================================
ز خـاك من اگـر گـندم بـرآيـد
از آن گر نان پزي مستي فزايد
خميـر و نانـوا ديوانـه گـردند
تنـورش بيت مستانه ســرآيد
جان بانيان
ايشان كسي است كه بعد از صرف بخشي از عمر با لا ابالي گري ناگهان يك سروش آسماني به او مي گويد آيا مي خواهي همين كارها را انجام دهي و يك موجود بي ارزش بماني يا مي خواهي كارهايي ديگر انجام دهي و موجودي مقدس و آسماني و بهشتي شوي؟
جان بانيان مي گويد : مي خواهم بهشتي شوم!
در سه تا 7 دقيقه جناب دكتر الهي قمشه اي بخشي از مكاشفه ي جان بانيان را كه به صورت داستاني نوشته شده بيان مي دارد.
مي توانيد از 3 لينك زير آن ها را در قالب سه فايل MP3 دانلود فرماييد:
آن را منگر كه ذو فنون آيد مرد
در عهد و وفا نگر كه چون آيد مرد
از عهده ي عهد اگر برون آيد مرد
از هرچه شماريش فزون آيد مرد
قابل توجه دختر خانم هايي كه به دنبال ملاكي مناسب براي ازدواج هستند
و قابل توجه آقاياني كه دنبال يك انسان خوب مي گردند
و ....
مراقب كمك خواستنمون باشيم!!
رباعى اى است منسوب به على ( ع ) يعنى در آن ديوان معروف است , مى فرمايد :
كد كد العبد ان احببت ان تصبح حرا
و اقطع الامال من مال بنى آدم طرا
لا تقل ذا مكسب يزرى فقصد الناس ازرى
انت ما استغنيت عن غيرك اعلى الناس قدرا
مى فرمايد اگر دلت مى خواهد آزاد زندگى كنى مثل بندگان و بردگان زحمت بكش , كار كن , رنج بكش , و چشم از مال فرزندان آدم عمو ماهر كه مى خواهد باشد , ولو حاتم طائى باشد , ببند . يعنى نمى گويم چشم طمع از مال مردم پست و دنى ببند نه , حتى چشم طمع ببند از مال مردم سخى , با جود وكرم مثل حاتم طائى . بعد مى گويد بعضى از افراد , وقتى برخى ازشغلها به آنها پيشنهاد مى شود , مى گويند كارگريكن , بيل بزن , مى گويد اين كار پستى است , حمالى كن , مى گويد پست است . مى فرمايد هر كارى , هر چه ه كه تو آن را پست گمان بكنى پستتر از اينكه دست طمعت پيش ديگرى دراز باشد نيست . لاتقل ذا مسكسب يزرى فقصد الناس ازرى چيزى از اين پستتر نيست كه تو به قصد مردم بروى , به اين قصد بروى كه از مردم چيزى بگيرى ,
(صفحه : 37)
انت ما استغنيت عن غيرك على الناس قدرا
تو همين مقدار كه از ديگران بى نياز باشى از همه مردم برتر هستى . به نظرم در سخنان جا حظ بود ديدم يا يكى ديگر از علماى اهل تسنن كه اهل ادب است ( جا حظ خودش فوق العاده مرد بليغى است و انصافا مرد سخن است و فوق العاده براى مقام سخن على ( ع ) احترام قائل است و حرفهاى عجيبى هم مى زند ) . مى گويد در ميان سخنان على ( ع ) , نه سخن است كه اينها در دنيا نظير ندارد . از ميان آن نه سخن سه سخنش مربوط به بحث ماست . اميرالمؤمنين مى فرمايد : احتج الى من شئت تكن اسيره استغن عن من شئت تكن نظيره , احسن الى من شئت تكن اميره ( 1 ) . يعنى نيازمند هر كسى مى خواهى باش اما بدان اگر نيازمند كسى شدى تو برده او هستى . بى نياز باش از هر كه دلت مى خواهد , مثل او هستى . نيكى كن به هر كه دلت مى خواهد , توامير او هستى . پس نيازمندى به افراد ديگر نوعى رقيت و بردگى است اما چه جور بردگى است ؟ بردگى تن است ؟ نه , بردگى روح است . بردگى معنوى است . دراين زمينه چقدر سخنان خوب گفته اند ومتاسفانه امروز اين بحثها كمتر گفته مى شود , البته به يك جهاتى كه چون مسائل ديگرى مطرح است وانسان مى خواهد درباره آنها بحث بكند , بحثهاى اخلاقى كمتر گفته مى شود و حال آنكه اينها زياد هم بايد گفته شود . على ( ع ) مى فرمايد : الطمع رق مؤبد ( 2 ) طمع , بردگى هميشگى است . يعنى از بردگى بدتر , طمع داشتن است . كه باز هم در اين زمينه , مطالب و مسائل
_______________________________
پاورقى : 1 - غرر الحكم چاپ دانشگاه تهران ج 2 ص 584 . 2 - نهج البلاغه فيض الاسلام , حكمت 171 ص 1170 .
گفتارهاى معنوى - جلد :1 نويسنده مرحوم آقاي مطهري
حكايت رسولان انطاكيه
وَ جاءَ مِنْ أَقْصَا الْمَدينَةِ رَجُلٌ يَسْعى قالَ يا قَوْمِ اتَّبِعُوا الْمُرْسَلينَ
و [در اين ميان] مردى از دورترين جاىِ شهر دوان دوان آمد، [و] گفت: «اى مردم، از اين فرستادگان پيروى كنيد.
سوره (يس) ايه 20
اين ايه اشاره به حكايت رسولان انطاكيه است كه به نقل از تفسير مجمع البيان خدمت شما تقديم مى گردد
گويند: حضرت عيسى عليه السلام دو نفر از حواريين را بعنوان رسالت بشهر انطاكيه فرستاد تا مردم آنجا را بسوى توحيد دعوت نمايند، پس چون به نزديك شهر رسيدند پير مردى را ديدند كه گلّهاش را چوپانى ميكرد و او حبيب صاحب يس بود، پس حبيب بايشان گفت شما كيستيد گفتند ما فرستادگان عيسى هستيم آمدهايم كه شما را از عبادت و پرستش بتها بعبادت خداى بخشنده دعوت كنيم، گفت آيا با شما معجزه و نشانهاى است، گفتند آرى ما بيماران را شفا ميدهيم جذامى و برصى را باذن خدا معالجه ميكنيم، گفت من يك پسر دارم بيمار و بسترى است و چند سالست كه قادر نيست از جا حركت كند، گفتند ما را بمنزلت ببر تا از حال او مطّلع شويم. پس باتفاق او بمنزلش رفته و دستى بر بدن فرزند بيمارش كشيدند، پس همان لحظه باذن خدا شفا يافت و صحيح و سالم از جا برخاست، پس در شهر شايع شد و بيماران بسيارى بدست آن دو نفر شفا يافتند، و براى مردم انطاكيه پادشاهى بود كه بت ميپرستيد و اين خبر بگوش او رسيد پس آنها را خواست و گفت كيستيد گفتند: ما فرستادگان عيسى (ع) هستيم، آمدهايم كه شما را از پرستش ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن، ج20، ص: 383
چيزى كه نميشنوند و نمىبينند بعبادت كسى دعوت كنيم كه هم ميشنود و هم مىبيند.
پادشاه گفت آيا براى ما خدايى جز اين خدايان هست گفتند آرى آنكه تو را و خدايان تو را آفريده است، گفت برخيزيد تا درباره شما فكرى كنيم پس مردم آنها را گرفتند و در بازار و زدند.
وهب بن منبه گويد: حضرت عيسى (ع) اين دو رسول را فرستاد بانطاكيه پس آمدند آنجا ولى دست رسى بشاه آنجا پيدا نكردند و مدّت توقّف آنها طول كشيد.
پس يك روز پادشاه بيرون رفت و آنها در سر راه شاه ايستاده و تكبير گفته و خدا را ياد نمودند، پس پادشاه خشمگين و غضبناك شده و امر بحبس و زندان آنها نموده و هر كدام را يكصد شلّاق زدند، پس چون رسولان را تكذيب كرده و شلّاق زدند، حضرت عيسى عليه السلام شمعون صفا بزرگ حواريين را عقب آنها فرستاد تا آنها را يارى نموده و از بند و گرفتارى آزاد كند.
پس شمعون بطور ناشناس وارد شهر شده و باطرافيان پادشاه معاشرت نموده تا با او مأنوس شده و خبر او را به پادشاه دادند، پس شاه او را طلبيده و از معاشرت او خشنود و باو انس گرفته و او را گرامى داشت، سپس روزى بپادشاه گفت شنيدهام كه شما دو نفر را در زندان حبس نموده و شلاق زدهاى موقعى كه تو را بغير دينت دعوت نمودند، آيا تو گفته آنها را شنيدهاى، شاه گفت آن روز چنان خشمناك شدم كه نتوانستم گفتار آنها را بشنوم.
گفت اگر اجازه دهيد آنها را بياورند تا به بينيم چه دارند و چه ميگويند، پس پادشاه آنها را طلبيد، پس شمعون بآنها گفت كى شما را به اينجا فرستاده ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن، ج20، ص: 384
گفتند خدايى كه هر چيزى را خلق كرده و شريكى براى او نيست، گفت دليل شما چيست، گفتند هر چه از ما بخواهيد انجام ميدهيم، شاه امر كرد تا يك جوان كورى را كه جاى چشمانش مانند پيشانيش صاف بود آوردند و آنها شروع كردند خدا را خواندند تا جاى چشمانش شكافت و دو فندق گلى بجاى چشمان آنان گذارد پس تبديل بدو چشم شد و بينا گشتند و شاه تعجّب كرد پس شمعون بشاه گفت شما اگر صلاح بدانى از خدايان خود بخواه تا مانند اين عمل دو نابينا را بينا كند پس شرافتى براى تو و خدايان تو باشد، شاه گفت من چيزى را از تو پنهان نمى كنم اين خدايانى كه ما ميپرستيم نه زيانى بكسى ميزنند و نه سودى ميبخشند، آن گاه باين دو فرستاده عيسى گفت، اگر خداى شما قدرت زنده كردن مرده را دارد، ما ايمان ميآوريم به او و بشما گفتند خداى ما بهر چيزى تواناست، شاه گفت در اينجا مردهاى هست كه هفت روز است مرده است و ما او را دفن نكردهايم تا پدرش برگردد از مسافرت و او را آوردند در حالى كه تغيير كرده و متعفّن شده بود پس شروع كردند علنا خدا را خواندند و شمعون هم در باطن و دلش خدا را ميخواند، پس مرده برخاست و گفت من هفت روز قبل مرده و داخل در هفت وادى از آتش شدم و من شما را بيم ميدهم و ميترسانم از آنچه در آن هستيد، ايمان بخدا بياوريد، پس پادشاه تعجّب كرده و بفكر فرو رفت.
چون شمعون دانست كه سخن او در پادشاه اثر كرده او را بسوى خدا خواند پس شاه و عدّهاى از مردم شهرش ايمان آورده و عدهاى هم بكفرشان باقى ماندند.
و عيّاشى هم در تفسيرش مثل اين راز- باسنادش از ابى حمزه ثمالى و غير او از حضرت امام محمد باقر و امام جعفر صادق عليهما السلام روايت كرده ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن، ج20، ص: 385
جز اينكه در بعضى روايات است كه خدا دو پيامبر را مبعوث كرد بسوى مردم انطاكيه سپس سوّم را فرستاد، و در بعضى از آن روايات است كه خدا بعيسى وحى فرستاد كه دو نفر بفرستد سپس وصيّش شمعون را فرستاد تا آنها را خلاص كرد و مردهاى را كه خدا بدعاء آنها زنده كرد پسر پادشاه بود و او دفن شده بود، از قبرش بيرون آمد در حالى كه خاك قبر از سرش ميريخت پس شاه گفت پسرم حال تو چگونه است؟
گفت بابا من مرده بودم پس ديدم دو مرد در سجده افتاده و خدا را ميخوانند كه مرا زنده كند، گفت پسرم آنها را به بينى ميشناسى گفت، بلى پس شاه دستور داد مردم را از شهر بيرون كرده بصحرايى بردند، و مردم يك يك از جلوى پسر شاه عبور كردند پس يكى از آن دو نفر رسيد، بعد از عبور مردم بسيارى پس گفت بابا اين يكى از آنهاست، پس از آن ديگرى عبور كرد او را هم شناخت و با دستش اشاره بآنها كرد، پس پادشاه و اهل انطاكيه ايمان آوردند.
و ابن اسحاق گويد: بلكه پادشاه بكفرش باقى و با مردمش اتفاق كردند در كشتن پيامبران، پس اين بگوش حبيب رسيد و او درب دورترين دروازههاى شهر بود پس بشتاب و عجله ميدويد و بآنها گفت بيائيد پيامبران و رسولان عيسى را اطاعت كنيد.
ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن، ج20، ص: 386
[سوره يس (36): آيات 21 تا 30]
اتَّبِعُوا مَنْ لا يَسْئَلُكُمْ أَجْراً وَ هُمْ مُهْتَدُونَ (21)
__________________________________________
اين توضيحات از نسخه ى سوم نرم افزار نورالانوار استخراج شده است
كار خير!
چگونه مي توانيم كار خير انجام دهيم و خيريه يعني چي؟؟؟
مي توانيد با صداي جناب دكتر الهي قمشه اي بشنويد
____________
با نام خدا
معيشت از طريق دين
اگر دكتر شريعتي معضل معيشت بر پايه ي شريعت را مختص جمع به اصطلاح روحانيت مي دانست امروزه اين معضل در گروه هاي مختلفي از جامعه ديده مي شود يعني پس از برقراري حكومت جمهوري اسلامي در ايران فقط صنف روحانيون اعم از معمم و غير معمم نيست كه مي تواند معيشت خود را بر پايه شريعت قرار دهد بنابر اين دين در اين جامعه ضربه خور خيلي ملموسي يافته.
___________________________________
دوست ارجمندي كه مطلب بالا را به من داده از بنده خواسته كه قيد كنم:"نويسنده هيچ دشمني با نظام جمهوري اسلامي ندارد و بلكه دوست دار آن است ، اما بعضي حقايق را انسان دست مي يابد كه نمي تواند از آن يعني از گفتنش چشم پوشي كند."
توضيحات يقين: بنده سعي كردم تقريبا عينا مطالب دوست گراميم محمود را منتقل كنم ولي قبل از هر چيز بايد عرض كنم به خاطر نمي آورم كه در آثار دكتر شريعتي با اين موضوع برخورد كرده باشم ، بلكه اين موضوع و مبحث را جناب دكتر عبدالكريم سروش مطرح كرده اند و البته يك واقعيت انكار نشدني است .
-----------------
-----------------
اشعار محی الدین شیخ مهدی الهی قمشه ای
(پدر جناب دکتر حسین محی الدین الهی قمشه ای)
دوستدار جناب دکتر الهی قمشه ای
---------------------
---------------------