پنجشنبه، مهر ۱۸، ۱۳۸۷

abdol_baset

مصاحبه کیهان با فرزند عبدالباسط

 

پسر از پدر می‌گوید 

«عبدالباسط» نامی است که برای هر مسلمان در سراسر جهان و بخصوص برای هر ایرانی، آشنا و پرآوازه است. نام عبدالباسط چنان با قرآن عجین شده که هرگاه یادی از او می شود ناخودآگاه صوت زیبا و ترنم دلنشین آیه های نور به ذهن تداعی می کند. صدای عبدالباسط حقیقتا زینت قرآن است که بر طبق حدیث مشهور هر چیزی زینتی دارد و زینت قرآن صدای زیباست. صوت سحرانگیز عبدالباسط موهبتی آسمانی بوده که خداوند به این بنده صالح خود ارزانی داشته، و همین امر او را از سایر قاریان متمایز کرده است. طراوت، زنده بودن، زیبایی، گرمی و برخورداری از حس و حال معنوی از ویژگی های صوت این استاد بزرگ است.

شنیدن نغمه دلاویز و سرمست کننده او چنان می کرد که صدها نفر از مسیحیان و پیروان سایر ادیان را به اسلام کشاند و خیلی ها را هم با قرآن آشتی داد.

تلاوت های ماندگار استاد هر یک چراغ پرفروغی است که تلألؤ آن دل های زنگار گرفته و غفلت زده را طراوتی دوباره می بخشد و در میان آنها، تلاوت سوره حشر او الحق که میراثی جاودانه گشته است.

اگرچه قاریان مشهور دیگر قرآن، کم و بیش از صدای دلنشین و جذابی برخوردارند و محبوبیتی فراوان در میان مسلمانان به دست آورده اند اما به جرأت و بی هیچ اغراقی می توان ادعا کرد که عبدالباسط سرآمد همه قاریانی است که تاکنون با صدای خوش به تلاوت پرداخته اند. حال با این عظمت و محبوبیت وقتی بشنوی که فرزند این نابغه بی نظیر برای اولین بار قدم به خاک ایران گذاشته است طبیعتا اشتیاق وصف ناپذیری به انسان دست می دهد که او را از نزدیک ببیند و درباره پدر از او سؤال کند. همین شور و شوق ما را نیز واداشت که به دیدار او برویم و طی گفت وگویی مفصل پاسخ خیلی از سؤالات خود را از او بگیریم. برای این کار لازم بود با دست اندرکاران میزبانی ایشان - که برادران معاونت اجتماعی ناجا بودند- هماهنگی می کردیم که از یک هفته قبل، ارتباط و هماهنگی با آنان برقرار شد... ساعات پایانی آخرین شب حضور ایشان در ایران زمانی بود که طبعا با خستگی فراوان استاد همراه بود؛ آن هم به مدت نیم ساعت و در سالن عمومی هتل و به هنگام صرف چای. فرزندی که خود 37 سال دارد و صاحب دو فرزند پسر و دختر، به نام های یوسف و یمنی است.

¤ وقتی در برابر فرزند نابغه تلاوت قرآن یعنی استاد عبدالباسط بنشینی نخستین چیزی که به ذهنت خطور می کند این است که فرزند درباره پدر صحبت کند و پیرامون عوامل موفقیت و راز و رمزماندگاری او داد سخن دهد و روح تشنه ما را سیراب نماید:

-مرحوم شیخ عبدالباسط مردی بی تکلف و عادی بود. او قرآن را در ده سالگی در شهر خود ارمنت از توابع استان قنا در جنوب مصر حفظ کرد.استادش محمد سلیم حماد نام داشت. او وقتی قرآن را حفظ کرد بسیار مورد تشویق استاد قرار گرفت. ایشان تا سن 20 سالگی در شهرهای اطراف ارمنت تلاوت قرآن می کرد. در سن 20 سالگی به همراه پدرش به مرقد حضرت زینب در قاهره می رود و در آنجا پدر از او می خواهد تبرکاً پنج دقیقه قرآن تلاوت کند، اما پنج دقیقه او چنان با شور و حال و استقبال حاضران مواجه می شود که این مدت، یک ساعت و نیم طول کشید. پس از آن روز از رادیو مصر با او تماس می گیرند و می خواهند که با آنها همکاری کند تا صدایش به گوش جهانیان برسد. شیخ عبدالباسط در ابتدا نسبت به قبول این پیشنهاد مردد بود و ترجیح می داد که در شهر و روستای خود مشغول زندگی باشد زیرا زندگی در قاهره را بسیار دشوار می دانست اما آخر الامر به عنوان قاری قرآن در رادیو مصر مشغول به کار شد و از آن زمان به بعد شهرت عبدالباسط تمام آفاق جهان را دربرگرفت.

¤ چرا تلاوت های استاد عبدالباسط اینقدر دلنشین و لذت بخش است؟

-او قرآن را از جان و دل تلاوت می کرد و تلاوت او، خالص برای خدا بود. او در زمینه قرآن تقوای خدا را مراعات می کرد یعنی قرآن را برای قرآن می خواند و مسلم است که اگر سخنی از دل برآید لاجرم بر دل نشیند و در یک کلام او در تلاوت هایش خالص برای خدا قرائت می کرد. او در تلاوت ها به دنبال کسب رضایت شنونده نبود بلکه فقط رضای خدا را جستجو می کرد و تلاوت او بااخلاص عجین بود.

علت دیگر این گیرایی و دلنشینی، موهبت خاصی است که خداوند به ایشان عطاکرده بود و آن صدای زیباست که منحصر در ایشان بود. آن مرحوم سعی داشت در تلاوتها صدایش به حد اعلا که در اصوات موسیقی به آن «سوپرانو» گفته می شود برسد.

¤ تعامل و رفتار ایشان در خانه و با خانواده، بخصوص در رابطه با قرآن و حفظ و تلاوت آن چگونه بود؟

-هرچند ایشان مشغولیت فراوان داشت و به سفرهای متعدد برای تلاوت می رفت اما به اعضای خانواده اهتمام زیاد نشان می داد. او دوست داشت ما اهل قرآن و قرآنی باشیم ولی هیچگاه به این کار مجبورمان نمی کرد، او ما را آزاد گذاشته بود که اگرخواستیم قرآن را حفظ کنیم و اگر نمی خواستیم کاری به کارمان نداشت و فقط برروی آموزش قرآن تاکید داشت و نه حفظ آن. او از معلمی بنام عبدالعزیز بکری(ره) دعوت کرده بود به خانه مان بیاید و به ما قرآن بیاموزد. بکری وقتی به خانه می آمد همه خواهران و برادران ما را جمع می کرد و از بزرگ تا کوچک به ترتیب قرآن می آموخت.

مرحوم پدر با وجود اشتغالات فراوان می دانست که در خانه، چه کسی قرآن می خواند و چه کسی نمی خواند و چه کسی مشغول حفظ قرآن است. آن مرحوم شخصی صاف و ساده دل بود و دائم تبسم بر لب داشت و آن را دوست می داشت. ویژگی او این بود که مردی آرام و ساکت و باطمأنینه بود. اکثراً سکوت می کرد. توکل بالا داشت. وقتی قرآن می خواند دنیا را فراموش می کرد.

¤ ایشان ناراحت و عصبانی هم می شدند؟

-برخی اوقات، اگر کاری و یا مسئله ای که خارج از چارچوب عقل و منطق بود می دید ناراحت می شدند، اما اغلب متبسم بودند، در حق ما دعا می کردند و ما را به خود نزدیک می ساختند.

¤ شنیدن خاطرات از زبان فرزند استاد عبدالباسط درباره پدر بسیار شنیدنی خواهد بود. به برخی از این خاطرات اشاره کنید.

-روزهای شنبه هر هفته ساعت هشت تلاوت پدر از رادیو مصر پخش می شد. در این ساعت همه اعضای خانواده بر سر سفره و کنار هم نزد پدر می نشستیم و به تلاوت ایشان گوش فرا می دادیم. همگی ما به مدت نیم ساعت سراپا گوش می شدیم، هیچکس تکان نمی خورد و حتی صندلی را هم تکان نمی داد و مرحوم پدر در اثنای پخش تلاوت، سر خود را روی آستینش می گذاشت و به فکر فرو می رفت.

ایشان در منزل با صوت تلاوت قرآن نمی کرد، مگر زمانی که عده ای از خبرنگاران یا مجریان رادیو یا عکاسان در منزل حضور می یافتند. اما عادت همیشگی ایشان این بود که هر روز پس از نماز صبح در اتاق خود قرآن می خواند. من وقتی شش ساله بودم با ایشان به مسجد امام شافعی می رفتم و به تلاوت های ایشان گوش می دادم.

در برخی مراسم و محافل قرآنی و جشن ها که ایشان به تلاوت می پرداختند مردم حاضر از ایشان می خواستند تلاوتش را تکرار کند. من دوست داشتم که در برنامه های تلاوت ایشان همراه پدر باشم، او همواره مرا به تلاوت قرآن تشویق می کرد. به یاد دارم هر وقت در اتاق، قرآن می خواندم و او در اتاق دیگری بود و از حضور ایشان بی خبر بودم، او صبر می کرد تا من به آخر آیه برسم آنگاه وارد اتاق می شد. اگر در اثنای تلاوت وارد می شد من تلاوت را قطع می کردم و او برای اینکه من کارم را کامل تمام کنم پس ازتمام کردن آیه به نزدم می آمد، و این خاطره زیبایی برای من است.

در بیشتر اوقات که برنامه تلاوت ایشان به پایان می رسید به هنگام خروج از مسجد یا محفل به خاطر کثرت مردمی که دور و بر ایشان را می گرفتند بسختی می توانست آن محل را ترک کند.

زمانی که اسرائیل هنوز فلسطین را اشغال نکرده بود ایشان به دعوت مسلمانان آن دیار به فلسطین مسافرت کرد و در محل مسجدالاقصی سوره اسرا راتلاوت نمود. وقتی فلسطین اشغال شد، ایشان دائماً از این موضوع اظهار ناراحتی و تألم می کرد و نسبت به ظلم رفته بر فلسطین ابراز انزجار و بیزاری می نمود و آرزو داشت که بار دیگر بتواند به مسجدالاقصی برود و خاطرات گذشته را تجدید کند و اگر هم خود نتوانست، فرزندانش پا به فلسطین گذاشته و در مسجدالاقصی به تلاوت قرآن بپردازند.

¤ ویژگی های سبک استاد عبدالباسط چیست؟

-ایشان در شیوه قرائت قرآن مبتکر بود یعنی هیچگاه از کسی تقلید نکرد، و با موسیقی درونی خود تلاوت می کرد. او سبکی را ابتکار کرد که پیش از او سابقه نداشت. از ویژگی سبک تلاوت ایشان اینکه در اثنای تلاوت، از قواعد موسیقی پیروی نمی کرد که از مقامی به مقام دیگر منتقل شود. زیرا او به عقیده من موسیقی تلاوت را بر طبق قرآن تنظیم می کرد نه قرآن را براساس موسیقی، به عبارت دیگر هیچ نغمه معینی وجود ندارد که قرآن بر آن تطبیق داده شود بلکه این قرآن است که موسیقی قرائت براساس آن تعیین و تنظیم می شود و شکل می گیرد.

¤ نقش قرآن در زندگی شما چگونه بود؟

-من از کودکی و سن شش سالگی قرآن می خوانم. از زمانی که در دوره ابتدایی درس می خواندم تا پایان تحصیلات دبیرستانی، خواندن قرآن در سر صف دانش آموزان به عهده من بود تا اینکه در سال 2001 (1380) به سفر عمره مشرف شدم و پس از بازگشت، شروع به حفظ قرآن کردم و این کار را با جدیت و پشتکار دنبال نمودم تا آنکه در سال 2003 (1382) موفق به حفظ کل قرآن به صورت حرفه ای شدم. پس از بازگشت از سفر فرانسه درخواست خود را به وزارت اوقاف مصر دادم و از سوی وزارت به عنوان قاری رسمی مسجد سیدی حسن انور انتخاب شدم.

¤ آیا تاکنون به کشورهای خارجی برای تلاوت سفر کرده اید؟

-وقتی شروع به کار تلاوت کردم اولین سفرم به کشور فرانسه بود که به دعوت مسلمانان آنجا در هفت استان این کشور به تلاوت قرآن پرداختم. پس از تعیین شدنم به عنوان قاری رسمی مسجد سیدی حسن به ترکیه و چند کشور دیگر که مسلمانان در آنها حضور دارند سفر کردم.

¤چطور شد که تصمیم گرفتید برای اولین بار به ایران سفر کنید

-من دعوت نامه ای از طریق سفارت ایران در قاهره دریافت کردم. در ابتدای امر در مورد سفر به ایران مردد بودم چون تاکنون به این کشور سفر نکرده بودم اما بحمدالله خداوند توفیق داد که به جمهوری اسلامی ایران بیایم و به اعتقاد من این یک فرصت بزرگی برایم است که با برادران مسلمان خود در ایران دیدار کنم. من با اقبال زیادی از سوی جوانان برای شنیدن قرآن مواجه شدم و حافظان و قاریان مجد و کوشایی را دیدم.

¤ قبل از سفر به ایران چه ذهنیتی از ایران داشتید و چرا برای آمدن مردد بودید؟

-من شناخت عینی دقیقی از ایران نداشتم اما پس از آمدن دیدم قرآن در این کشور مورد تکریم و احترام است و ماشاءالله تعداد زیاد و قابل توجهی از قاریان و حافظان و نمازگزاران در این کشور وجود دارند و این مسأله ای افتخارآمیز است و من هرگز چنین چیزی را پیش بینی نمی کردم.

¤ ارزیابی شما از قاریان ایرانی از لحاظ فن قرائت و صوت و لحن چگونه است؟

- من دیدم اکثر قاریان ایرانی از قراء مصری تقلید می کنند. این مسأله اشکالی ندارد اما باید تلاش کنند در آینده خودشان دارای سبک و روش خاصی شوند؛ ولی تلفظ حروف آنان بسیار خوب بود.

¤ اصولا نظر شما در مورد تقلید در تلاوت قرآن چیست؟

-یک قاری در ابتدای شروع به کار با قرآن بایستی قرآن را دوست داشته باشد. پس از آن باید به تلاوت قرآن گوش دهد و مطمئناً در این راه تلاوت قاریانی چند برای او دلنشین خواهد بود و او سعی خواهد کرد از آنها تقلید کند. عده ای هستند که می توانند بخوبی از قاری الگوی خود تقلید کنند و برخی نمی توانند چون صدایشان با صدای او همخوانی ندارد. اما همه اینها در آغاز راه است و چند سال هم می تواند ادامه یابد و اشکال ندارد ولی رفته رفته باید راه خود را از او جدا کند و برای خویشتن روش تلاوت خاصی انتخاب کند.

¤ شرایط موفقیت یک قاری قرآن را در چه می بینید؟

-باید گفت هیچ قاری نمی تواند مانند دیگری شود و هر یک روش و بهره خاص خود را دارد اما به نظر من یک قاری در ابتدای امر باید یک حافظ کل قرآن باشد و هر روز صفحاتی چند از آن را مطالعه و مراجعه کند و شرط اساسی دیگر این است که در تلاوت هایش برای خدا اخلاص داشته باشد، رضای خدا را مدنظر قرار دهد و کسب رضای خلق برای او اهمیت نداشته باشد.

¤ آیا فرزندان قاریان مشهور مصری توانسته اند راه پدران خود را ادامه دهند؟

- این مسأله یک مسأله ژنتیکی است، اما لازمه این کار این است که اولا فرزند یک قاری به قرآن و تلاوت آن عشق بورزد و علاقمند باشد و هرگاه حب قرآن و حب تلاوت با هم جمع شد و از موهبت الهی صوت و لحن زیبا هم برخوردار گردید، در آن صورت است که می تواند جا پای پدر گذاشته و از او این روش را به ارث ببرد.

¤ از میان فرزندان استاد عبدالباسط چرا یاسر بطور رسمی وارد سلک تلاوت و قرائت قرآن در محافل رسمی شده و به عنوان قاری رسمی یکی از مساجد مهم مصر تعیین شده است؟

-من پیش از این، در کار تجارت پوست فعالیت می کردم. شبی مرحوم پدر را در خواب دیدم که در میان جمعی نشسته و قرآن را با یک نفس تلاوت می کند. او در همان خواب روبه من کرد و گفت: باید قرآن را با یک نفس تلاوت کنی (شاید منظورش این بوده که باید مداوم قرآن را بخوانم). پس از آن خواب بود که را و رسم من عوض شد و با خود تعهد کردم که وارد عرصه حفظ و تلاوت قرآن شوم و اکنون جز تلاوت قرآن به کار دیگری نمی پردازم.

¤ پس می توان نتیجه گرفت که یاسر توانسته است پا جای پـای پدرش عبدالباسط بگذارد و از او دنباله روی کند؟

-بله، خداوند این توفیق را داده است که عملا دنباله رو ایشان باشم و این از برکت قرآن عظیم است و به نظر می رسد مرحوم پدرم برای ما زیاد دعا کرده که این توفیق شامل حالمان شده است.

¤ شنیده ام که مصری ها به اهل بیت پیامبر(ص) ارادت قلبی زیادی دارند و آنان را بسیار دوست می دارند.

-ما همگی مزار اولیای صالح را زیارت می کنیم، از مزار رأس الحسین(ع) تا دیگر اولیای الهی و حتی اولیاء بزرگان غیر منسوب به اهل بیت.

ما ایام ولادت حضرت حسین و حضرت زینب و حضرت نفیسه و رقیه و حسن انور را جشن می گیریم و بسیاری از قاریان مصری علاقمند هستند که در این مناسبت هابه تلاوت قرآن بپردازند. شاید تعجب کنید که مرحوم پدر یکی از علاقمندان و عاشقان اهل بیت(ع) بود و چنانکه ابتدا گفتم مرحوم پدر زمانی که 20 ساله بود باتفاق پدرش عازم حرم حضرت زینب در قاهره می شود، در آنجا از او می خواهند که به تبرک این مکان شریف ایشان نیز ده دقیقه قرآن تلاوت کند اما تلاوت استاد عبدالباسط چنان جمعیت را منقلب می کند و شور و ولوله در آنها ایجاد می نماید که تا یک ساعت و نیم به طول می کشد. از آن پس بود که رادیو و مطبوعات به سراغ او آمدند و ایشان دارای آوازه جهانی شد. مرحوم پدر دائماً به فرزندانش می گفت او هرچه دارد از حضرت زینب است و رمز موفقیت و شکوفایی هنر قرائت او بخاطر حب حضرت زینب و اهل بیت بوده است.

(در اینجا به یاد سخن یکی از همراهان یاسر عبدالباسط می افتم که می گفت در جریان سفر به ایران گرایشات اهل بیتی ایشان کاملا مشهود بود، به طوری که وقتی او را به مشهد بردیم تا در محفل انس با قرآن که در مهدیه مشهد برقرار بود به تلاوت بپردازد او پیش از آنکه وارد مهدیه شود رو به بارگاه امام رضا(ع) کرد و نسبت به آن حضرت ادای ادب و تحیت و احترام کرد و پس از مراسم نیز راهی زیارت امام رضا شد و در حرم مطهر دوبار نماز خواند و برای پدرش دعا کرد. او نسبت به این همه عظمت و احترام و تکریم نسبت به امام معصوم از سوی زائران حاضر در حرم ابراز شگفتی می کرد. او همچنین سؤالاتی در مورد امام علی و حضرت زهرا و سایر ائمه معصومین علیهم السلام مطرح می کرد که پاسخ های لازم به او داده می شد.)

¤ هرچند ما سؤالات متعدد دیگری نیز داشتیم که می خواستیم از او بپرسیم اما فشار اطرافیان و میزبانان استاد و اظهار خستگی ایشان ما را از ادامه این گفت وگو ناکام گذاشت اما ایشان به ما وعده داد که در سفر بعدی با زمان بیشتر به گفت وگو بپردازد و من او را تا اتاق محل استراحتش در طبقه دهم هتل لاله تهران بدرقه می کنم در حالی که ساعت 30/1 بامداد را نشان می داد.

کیهان

مهرداد آزاد/ azadmehrdad@yahoo.com

 

پنجشنبه، شهریور ۲۱، ۱۳۸۷

11_Septamber

به مناسبت 11 سپتامبر

اين فحش و فضيحت هايي که امروز در تلويزيون به آمريکا دادند باعث شد اين مطالب رو بنويسم.

 

من از آمريکا خوشم نمياد ولي نمي دونم اين سردمداران ما چرا اينقدر نامرد هستند؟

حداقل توي اين چند سال اخير آمريکا بيشترين خدمت رو اگر نگم به شيعه ولي به ايراني ها کرده ولي از اونجايي که ما شديدا به روسيه ميل پيدا کرديم حاضر نيستيم اين رو بپذيريم و باز هم به سبک بچه هاي دبستان به تحليل اوضاع مي پردازيم.

حالا درسته که طالبان رو خود آمريکايي ها روي کار آوردند ولي قبل از طالبان هم افغانستان اسير روس ها بود و حال و روز خوشي نداشت و بعد هم شد مثل يک آفت سرطاني و خود آمريکايي ها وسيله اي شدند براي نابودي طالبان .

ديگر اينکه اگر آمريکا وارد عمل نمي شد شايد هر گز ما نمي تونستيم صدام رو از جا برداريم.

و مگر ضرغاوي(نمي دونم املايش را درست نوشتم يا نه) نبود که شيعيان رو سر مي بريد و اين آمريکا بود که اون رو از بين برد.

ميگن:

عيب مي جمله چو گفتي هنرش نيز بگو       نفي حکمت مکن از بهر دل عامي چند

بعد از اونطرف هم: روس ها چچن ها رو قتل عام کردند در صورتي که چچن ها مسلمون بودن و دولت مردان ما حتي يک بار هم صداشون در نيامد و درباره ي اين موضوع صحبتي نکردند!!

مگر ما در خواب مرگ قرار گرفته ايم؟

از اين طرف گرجستاني ها که اصلا هم خون ما هستند و هم زبان ما هستند وقتي که در دست روس ها گير افتادند باز هم زبانمون جسارت حتي محکوم کردن زباني روس ها رو هم نداشت!

سعدي مي فرمايد:

عيب کسان منگر و احسان خويش      ديده فرو بر به گريبان خويش

و امام علي ع مي فرمايد خوش به حال کساني که پرداختن به عيوب خودشان ايشان را از پرداختن به عيوب ديگران بي نياز بسازد.

در زمان آقاي خاتمي حداقل روزنامه هايي پديد آمدند که به انتقاد مي پرداختند (انتقاد به معني نقد و بررسي) ولي يکي بعد از ديگري تعطيل شدند.

من در همين وبلاگ زماني که در زندان ابوغريب آمريکايي ها اون گندکاري رو بالا آوردند بهشون اعتراض کردم و الان هم لازم دونستم که مطالب بالا رو بنويسم.

من کسي بودم که براي راي آوردن آقاي احمدي نژاد به خواننده هاي سايت، روزه توصيه کردم و الان از اين کارم پشيمون شده ام. دولت ما با شعار مرگ بر آمريکا بستري را براي خودش فراهم کرده که در بغل روس ها آرام بگيرد.

يادش به خير يا شر نمي دانم : در زمان سهميه بندي شدن بنزين خبرنگاري از آقاي دکتر حداد عادل(رئيس مجلس وقت) پرسيد آيا دولت اين کار را کرده تا قيمت بنزين را بالا ببرد؟

آقاي دکتر حداد عادل که گوييا فحش رکيکي به او داده باشند آنچنان غيرتي شد که شايد مي خواست خبرنگار را کتک بزند و گفت: هرگز!  ما فقط براي اينکه جلوي سوء استفاده ها را بگيريم دست به سهميه بندي بنزين زده ايم! حالا بيا و ببين!

يا جناب آقاي باهنر وقتي که در مجلس در باره ي مشائي صحبت شد به جاي اينکه طرف حق رو بگيرند و حداقل فضا رو مساعد تر براي برخورد با آقاي مشائي کنند، گفتند: مجلس وقت پرداختن به اين موضوعات بي اهميت رو نداره!

آخه جناب آقاي باهنر مجلس مکانيست براي جلوگيري از آبرو ريزي هايي که افراد به ظاهر خودمختار انجام مي دهند نه محکم کردن جاي پاي هم پالکي ها!

ما به ظاهر دين داريم ولي آزاده نيستيم، اي کاش اين به ظاهر دين رو هم نداشتيم ولي آزاده بوديم!

 

باش تا  صبح   دولتش  بدمد

کين هنوز از نتايج سحر است

شنبه، مرداد ۲۶، ۱۳۸۷

haram_va_kelisa

کلیسا و حرم

أینما تولو را خوانده ای تو ای زاهد؟

گر در حرم بسته است، سجده در کلیسا کن

شوخ ارمنی مذهب، یار عیسوی مسلک

یا بیا مسلمان شو، یا مرا نصارا کن

 

سه‌شنبه، مرداد ۰۸، ۱۳۸۷

besat

با عرض سلام مي خواستم يک هديه به مناسبت بعثت حضرت رسول مکرم تقديم کنم. البته سخته ولي خوب يک هديه که به نظر خودم زيباست خدمت شما تقديم مي کنم. در ادامه ي سفرنامه عمره مفرده بايد عرض
کنم يک روز جاي همگي خالي رفتيم به طرف محل نزول اول آيات قرآن يعني: غار حرا خيلي جاي دوستداران حضرت رسول مکرم اسلام خالي بود، اون لحظه اي که چشمم افتاد به مکاني که حضرت احتمالا در اون مکان مي نشسته و عبادت مي کرده و ناگهان حضرت جبرئيل از ايشان مي خواهد که بخواند! و حضرت مي فرمايد: من خواندن نمي دانم و دوباره جبرئيل تکرار مي کند و حضرت دچار اضطراب مي شود و مي فرمايد من نمي توانم و ناگهان جبرئيل مي گويد: بخوان به نام پروردگارت كه آفريد. (1) انسان را از عَلَق آفريد. (2) بخوان، و پروردگار تو كريمترين [كريمان‏] است. (3) همان كس كه به وسيله قلم آموخت. (4) آنچه را كه انسان نمى‏دانست [بتدريج به او] آموخت. (5) حقّاً كه انسان سركشى مى‏كند، (6) ............
این شکافی است که در انتهاي غار وجود داره و دقيقا رو به مسجد الحرام مي باشد.
اونجا تن آدم به لرزه مي افته ما خيلي وقتا مي خوايم به درجات بالايي برسيم ولي حاضر نيستيم پامون رو از خونمون اونطرف تر بگذاريم و رسول مکرم اسلام در سال 40 روز به غار حرا مي آمدن (کوهستاني که الان هم انسان دچار رعب ميشه وقتي که بر اون قدم مي گذاره) و خداوند رو خالصانه عبادت مي کردن و به خودپردازي مي پرداختن. قربونتون برم پيامبر چند روز پيش که در کنار غار حرا حاضر شديم يک گروه با صفا که نمي دونم اهل کجا بودن نيز اونجا حاضر بودن و اين همخواني زيبا رو انجام دادن، اميدوارم لذت ببريد: www.yaghin.com/film/besate_hazrate_rasool.wmv

شنبه، مرداد ۰۵، ۱۳۸۷

سفرنامه ی سفر عمره مفرده

سلام خيلي تعريف ها دارم از سفري که اخيرا مشرف شدم اميدوارم بتونم به مرور زمان بخشي از اونها رو منتقل کنم راستش رو بخواين من مخالف سفر حج عمره بودم ، چرا که اون رو يک عمل مستحب مي دونستم ولي از طرفي هزاران واجب فراموش شده رو پيش روي خودم مي ديدم که بهتره به اونها رسيدگي کنيم، اينکه حداقل يک ميليون تومان هزينه رو همه ي مردم جمع کنند و به درد و زخم هاي اونهايي که نيازمند هستند بزنند ، مي دونيد چقدر عالي خواهد شد؟ البته خيلي بيشتر از يک ميليون براي هر نفر هزينه ميشه ولي من متوسطش رو گفتم. ماهيانه حدودا 150.000 (صد و پنجاه هزار نفر) از ايران به حج عمره مي رن ، وقتي اين مبلغ رو ضربدر 1.000.000 تومان بکنيم مي شود عددي معادل: 150.000.000.000 (صد و پنجاه ميليارد تومان) و اين مبلغ اگر به صورت ماهيانه هزينه ي مردم فقير بشه بخش قابل ملاحظه اي از مشکلات حل خواهد شد. من هم به همين دليل نمي خواستم برم ولي يک جورايي مجبور شدم، خوب حالا بگذريم از اينکه من چطوري تونستم به اين سفر برم ولي موضوع اين است که چه خاطراتي از اونجا آوردم. يک سريش که قابل بيان نيست ولي بريم سراغ اولين موضوع، چون بالاخره از يک جا بايد شروع کرد.من چند وقت توي اينترنت خوندم که يک وهابي مي خواسته به قبه ي سبز حرم حضرت رسول آسيب بزنه و يک صاعقه او رو گرفته و همونجا خشکش کرده ، چند تا عکس هم که کيفيتشون چندان از نظر من خوب نبود توي اينترنت زده بودن که نشون مي داد يک برجستگي غير طبيعي در بالاي قبه وجود داره ، راستش از هر کسي که پرسيدم نتونست کمکم کنه و البته هنوز هم پاسخ اون رو پيدا نکردم ولي وقتي که به حرم رفتم خودم اون برجستگي عجيب رو ديدم که عکسش رو مي تونيد ملاحظه کنيد: اگر هر کدوم از دوستان مي دونن که اين برجستگي چي هست لطفا به من هم اطلاع بدن. خيلي گفتني ها دارم، بايد سر دماغ باشم تا بتونم بگم: دلاوري حضرت حمزه را در کنار پيامبر همه شنيدين، جاتون خالي بود در مکه يک سري رفتيم محل جنگ بزرگ احد که حضرت حمزه عموي پيامبر در آن مکان به شهادت رسيده بود و اين تصوير قبر حمزه عموي پيامبر و شهداي احد است:

جمعه، تیر ۰۷، ۱۳۸۷

kamboode_mard

دختری با ظاهری ساده و دخترانه از خيابان آفريقا (جردن) تهران می گذشت که پسری در پياده رو به او گفت «چطوری سيبيلو ؟» دخترخونسرد، تبسمی کرد و جواب داد «وقتی تو ابرو بر می داری ، مو رنگ می کنی و گوشواره ميندازی، من سيبيل می زارم تا جامعه، احساس کمبود مرد نداشته باشه

یکشنبه، اردیبهشت ۰۱، ۱۳۸۷

sheikh_rajabali_khayat

سلام این فیلم کوتاه را دانلود بفرمایید ، از زندگی جناب شیخ رجب علی خیاط است که دوستان و شاگردان ایشان به صحبت پرداخته اند: ابتدا به این لینک رفته و پس از کمی تأمل بر روی دکمه ی دانلود کلیک فرمایید http://www.4shared.com/file/44704038/966ed482/sheikh_rajab_ali.html باید صبر کنید تا یک صفحه ای مثل صفحه ی پایین بیاد

جمعه، اسفند ۱۰، ۱۳۸۶

Hemmate aali

همت عالي

با عرض سلام

خيلي وقت بود که سراغ وبلاگ نيامده بودم،

شايد از برکت اربعين بود که توفيقي دست داد تا مطلبي رو بنويسم.

البته انگيزه ي اين مطلب اين بيت حافظ بود که من رو تحت تأثير قرار داد:

طالب لعل و گهر نيست وگرنه خورشيد.....همچنان در عمل معدن و کان است که بود

 

ما خيلي وقتا مي گيم چرا آدماي بزرگي که در گذشته بودن الان نيستن آيا خداوند نظرش برگشته و ديگه از اون آدم ها خلق نمي کنه يا علت ديگه اي داره؟

در گذشته معتقد بودن که ياقوت و الماس و فيروزه و تمامي سنگ هاي با ارزش در ابتدا سنگ معمولي بودن ولي در زمان و شرايط خاصي نور خورشيد بر اون ها تابيده و اونها که جوهر اصلي رو در خود داشتند به آن سنگ هاي با ارزش تبديل مي شدند.

و جناب حافظ اين مطلب رو بيان کرده که هنوز هم خورشيد گوهر ساز وجود داره ولي اون جوهره ي اصلي در مردمان کم ياب شده که ديگه نمي تونيم  از آن انسان هاي بزرگ پيدا کنيم.

اما شرط اول طلب هست ولي خود اين طلب حقيقت و طالب شدن هم خودش لياقت مي خواهد و همه کس حتي لياقت طالب شدن را هم ندارند ولي چه کساني مي تونن به اون طلب قلبي دست پيدا کنند؟

جناب حافظ در بيت ديگري مي فرمايد:

بنده را تا نبود همت عالي حافظ.....طالب چشمه ي خورشيد دُر افشان نشود

بله همت عالي لازمه ي کار هست.......

 

انسان ها به قدر خواسته هاشون ارزش دارند

فان الهموم بقدر الهمم

 

مطلب ديگر اينکه در سايت يقين حدودا 64 سخنراني کامل از جناب دکتر الهي قمشه اي (با کيفيت نسبتا خوب) قرار گرفته که مي تونيد اون ها رو دانلود بفرماييد.

www.yaghin.com

سه‌شنبه، آبان ۲۹، ۱۳۸۶

keraamaat

یک سری به ظاهر کرامات نشانه واصل بودن شخص نیست

مهر تابان ص 73 - این جمله رساله منسوب به بحرالعلوم است که می فرماید: "و اما استاد عالم شناخته نمی شود مگر به مصاحبت او درخلاء وملاء و معاشرت باطنیه و تمامیت ایمان جوارح و نفس او؛ و زینهار به ظهور خوارق عادات؛ و بیان دقایق نکات؛ و اظهار خفایای آفاقیه؛ و خبایای أنفسیه؛ وتبدیل بعضی از حالات خود به متابعت او فریفته نباید شد؛ چه إشراف برخواطر و اطلاع بر دقایق و عبور برنار و ماء و طی زمین و هوا و استحضار از آینده و امثال اینها در مرتبه مکاشفه روحیه حاصل می شود؛ و از این مرحله تا سر منزل مقصود ره بی نهایت است و بسی منازل و مراحل است و بسی راهروان این مرحله را طی کرده و ازآن پس از راه افتاده به وادی دزدان وابالسه داخل گشته و ازاین راه بسی کفار را اقتدار بر بسیاری از امورحاصل."

شنبه، شهریور ۳۱، ۱۳۸۶

3aaref

مطالبي به نقل از بعضي عرفا

برداشت از تذكرت الاولياء عطار نيشابوري

 

مطلبي از بايزيد بسطامي

چون او به مراتبي بالا رسيد سخناني مي گفت كه بالاتر از ظرفيت مردم بود و نمي توانستند او را به نحو صحيح درك كنند و هفت بار او را از شهر بسطام بيرون كردند . شيخ به آنها مي گفت: چرا مرا بيرون مي كنيد؟ مردم گفتند : به آن دليل كه تو مرد بدي هستي! شيخ به آنها گفت عجب شهر خوبي است اين بسطام كه بدترينش من هستم.

 

مطلبي از ذوالنون مصري

او گفت: يكي از علائمي كه مي توان از خشم خداوند نسبت به شخصي دريافت اين است كه آن شخص دچار ترس از فقر مي شود(و اين به آن معناست كه شخص خداوند را كه روزي ده هست فراموش مي كند)

و باز ذوالنون مصري گفت: خلوت گزيدن از راه هايي است كه انسان را به اخلاص نزديك مي كند.

هر كسي كه خلوت را انتخاب كرد به جز خداوند نبيند. و هر كسي در خلوت قرار گرفت خود را به ستون هاي اخلاص نزديك كرد و به صداقت رسيد.

همچنان گفت: زاهدان پادشاهان آخرتند و عارفان پادشاهان زاهدان!

همچنان ذوالنون گفت: هر عضوي توبه ي مخصوص به خود را دارد:

توبه دل نيت كردن است بر ترك شهوات

توبه چشم آن است كه چشم از حرام ها بپوشناند.

توبه دست آن است كه دست به سوي آنچه كه نهي شده است دراز نكند.

توبه پا آن است كه به سوي آنچه كه نهي شده است نرود.

توبه گوش نگهداشتن از شنيدن سخنان بيهوده و بد.

توبه شكم، نخوردن حرام است.

توبه ي فرج، دور بودن از فحشا.

 

سخناني از بشر * حافي **:

به او گفتند در بغداد حلال و حرام به هم ديگر مخلوط شده است ، تو چه چيزي مي خوي؟

بشر گفت: از همان چيزي كه شما مي خوريد.

گفتند پس چگونه به اين درجه ي معرفت رسيده اي؟

بشر گفت: لقمه اي كمتر مي خورم و قناعت بيشتر مي كنم و مي گريم.

كسي كه مي خورد و مي گريد برابر نيست با كسي كه مي خورد و مي خندد.

نقل است كه يك نفر در يك سرماي شديد بشر را ديد كه لباس هايش را كم تر از حد معمول كرده و دارد در سرما مي لرزد ، شخص به او گفت اي مرد اين چه حالتي است؟ بشر گفت: فقرا به يادم آمدند و ديدم كه مالي ندارم تا به ايشان بدهم گفتم حداقل كار اين است كه مانند آنها سرما را احساس كنم.

نقل است كه يكي با بشر مشورت كرد كه: دو هزار درم حلال دارم ، مي خواهم كه به حج بروم .

بشر گفت: تو به تماشا مي روي . اگر براي رضاي خداي مي خواهي كاري انجام دهي وام چند فقير كه از پرداختش عاجز شده اند بپرداز يا به يتيمي و يا به خانواده ي بي بضاعتي بده كه راحتيي كه به دل ايشان برسد از صد حج با ارزش تر است.

 

_________________________

* Boshr يا Beshr كه هر دو را گفته اند

** حافي به معناي پابرهنه

 

سه‌شنبه، شهریور ۲۷، ۱۳۸۶

ebrahimadham

شش نصيحت از ابراهیم ادهم

به نقل از تذكرة الاولياء عطار

نقل است كه ابراهيم ادهم نشسته بود ، مردي به نزد او آمد و گفت مرا نصيحتي كن تا آن را سرلوحه ي كار خود قرار دهم، ابراهيم ادهم به او گفت:

اگر از من شش خصلت قبول كني بعد از آن هيچ چيزي به تو زيان نرساند، اول آن كه وقتي مي خواهي گناهي انجام دهي روزيي را كه خداوند به تو مي دهد نخوري!

مرد گفت: هر چه روزي در عالم هست از اوست ، پس من از كجا بخورم؟

ابراهيم گفت: آيا درست بود كه روزي كه از اوست بخوري و گناه كني؟

دوم اين كه: چون مي خواهي گناهي كني از زمين خداوند بيرون برو!

مرد گفت: اين سخن سختي است، چون مشرق و مغرب سرزمين خداوند است، من به كجا بروم؟ ابراهيم به او گفت: آيا درست است كه ساكن سرزمين خداوند باشي و كاري را انجام دهي كه او دوست ندارد؟

سوم آنكه: چون مي خواهي گناهي انجام دهي جايي اين كار را انجام بده كه خداوند تو را نبيند!

مرد گفت: اين كه ممكن نيست، چون او به تمام مسائلي هم كه پنهاني باشند آگاه است.

ابراهيم ادهم گفت: آيا درست است كه آيا درست است كه روزي او را بخوري ، در سرزمين او ساكن باشي و نسبت به او بي شرمي كني و در مقابل نگاهش گناه انجام دهي؟

چهارم آن كه: چون فرشته ي قبض روح آمد به او بگو مرا مهلت بده تا توبه كنم! مرد گفت: فرشته حرف مرا قبول نخواهد كرد.

ابراهيم گفت: وقتي كه قادر نيستي فرشته ي مرگ را يك لحظه از خود دور سازي بهتر است كه قبل از آنكه فرشته بيايد توبه كني.

پنجم آنكه: چون منكر و نكير به سراغت بيايند هر دو را از خود دور كني! مرد گفت: هرگز نمي توانم اين كار را انجام دهم.

ابراهيم گفت: پس جواب ايشان را از همين الان آماده كن.

ششم اينكه: فرداي قيامت كه خداوند دستور دهد گناهكاران را به دوزخ ببرند ، تو بگو نمي روم و نرو! مرد گفت: اين ممكن نيست كه فرشتگان به حرف من گوش دهند. ابراهيم گفت: پس حجت را بر خود تمام كردي با آنچه كه گفتي!

مرد در همان لحظه توبه كرد و شش سال پس از آن در حيات بود تا وفات يافت.

دوشنبه، شهریور ۱۹، ۱۳۸۶

MOOSA

داستاني از موسي عليه السلام

(اين داستان بيان بخشي از سوره ي قصص مي باشد)

زمانی که حضرت موسی آن شخص فرعونی را به قتل رسانید از مصر گریخت و آنقدر پیاده رفت تا به شهر مدین رسید، در آنجا زیر سایه ی درختی کنار چاهی نشست ، بسیار خسته و نگران ، دید چوپانان می خواهند به گوسفندان آب دهند و دو دختر هم گوسفندانی دارند ولی به جای آنکه گوسفندان را نزدیک چاه بیاورند، گوسفندانشان را از چاه آب دور می کنند . موسی به ایشان گفت: شما چرا گوسفندان را دور می کنید؟ آنها گفتند: ما منتظریم تا شبانان گوسفندانشان را آب دهند و ما آخر همه به گوسفندان خود آب می دهیم. موسی ع بلند شد و به کنار چاه آب آمد ، آنگونه که در بعضی تفسیرها مانند سورآبادی نقل شده یک سنگ بر سر چاه بود که برای تکان دادن و برداشتنش احتیاج به چند نفر بود و موسی به چوپانان گفت چرا سنگ را بر نمی دارید؟ آنها به طعنه گفتند خوب اگر می توانی بردار! موسی ع به راحتی سنگ را برداشت و دلو آب را که آن نیز با کمک چند نفر بیرون باید کشیده می شد به تنهایی بیرون کشید و به گوسفندان دختران آب داد، دختران هم به نزد پدر خود بازگشتند. شعیب ع وقتی که دید دختران زودتر از حد موعد بازگشته اند به ایشان گفت: چرا امروز زود آمدید؟ یکی از آنها گفت : جوانی غریبه به گوسفندان ما آب داد. شعیب گفت: او را بیاورید تا دستمزدش را به او بدهم! یکی از دختران که خیلی با حیا راه می رفت به نزد موسی بازگشت و گفت: پدرم از تو خواسته تا به نزد او بروی ، می خواهد دستمزدت را بدهد. موسی هم قبول کرد. ابتدا دختر در جلو حرکت کرد ، موسی به او گفت: تو در پشت سر بیا چرا که فرزندان یعقوب از پشت سر نگاهشان بر زنی نمی افتد. دختر در پشت سر حرکت کرد و با سخن او را راهنمایی می کرد و موسی گفت: احتیاج نیست که سخن بگویی ، هرجا که نیاز بود با پرتاب سنگ مرا راهنمایی کن. سپس به نزد شعیب رسیدند. موسی ع سرگذشتش را برای شعیب بزرگ تعریف کرد و شعیب گفت: نگرانی تو به سر آمد و از دست قوم ستمکار فرعون نجات یافتی. یکی از دختران که ظاهرا مهر موسی هم در دلش افتاده بود به پدرش گفت: پدر جان این شخص بهترین کسی است که می توانی به عنوان کارگر استخدامش کنی ، همی قوی است و هم امانت دار.

پدرش گفت : قدرت و امانتش از کجا به تو ثابت شده؟ دختر گفت: سنگ چاه را که چند نفر آن را باید حرکتش می دادند او به تنهایی حرکت داد و دلو را به تنهایی از چاه بیرون کشید و در مسیر هم به من گفت پشت سر بیا و حتی به من اجازه نداد که با سخن بخواهم او را راهنمایی کنم.

پدرش گفت: اینچنین شخصی سزاوار فرزندی یا دامادیست! سپس رو به موسی کرده و گفت: ای موسی می خواهم یکی از دو دخترم را به تو بدهم و در ازای آن 8 سال برایم کار کنی و اگر 10 سال هم شود اختیار با توست. موسی پذیرفت و با یکی از دختران شعیب که نامش در تفسیرها صفورا ذکر شده است ازدواج کرد و بنا بر روایات مدت زمان بیشتر را جهت خدمت به شعیب به کار پیش او پرداخت........

جمعه، شهریور ۱۶، ۱۳۸۶

ejlase16namaz

اجلاس 16 نماز

در راستاي شانزدهمين اجلاس نماز

و رياست آن كه به عهده ي آقاي قرائتي بود.

 

جناب آقاي قرائتي

شما عادل نيستيد و صلاحيت صحبت كردن درباره ي نماز را نداريد. كسي كه به واسطه ي او دامادهايش در پست هاي كشوري قرار گرفته اند. كسي كه سرنوشت تمامي كارمندان ستادهاي اقامه نماز در كل كشور را به خواسته هاي شخصي خود بسته و صرفا به دليل اينكه اگر كارشان سامان گيرد و رسمي شوند از من (كه آقاي قرائتي هستم) تبعيت نمي كنند و

به همين دليل نبايد رسمي شوند و ثبات شغلي داشته باشند. كسي كه ستاد اقامه نماز كشور را كرده است مسؤل فروش كتاب هاي خود و سالانه هزاران جلد كتاب مسابقه در ماه رمضان با انحصار آقاي قرائتي را در كل كشور مجبورند كه به فروش برسانند (آيا نويسنده ي با صلاحيت تر از شما در كشور وجود ندارد؟!).

و ................

اينها و بسياري از مسائل ديگر اظهر من الشمس هستند من كه از مسؤلين دل سرد شده ام ولي تعجب مي كنم مردم چگونه هنوز به سخنان ايشان گوش مي دهند!

شرط اول امام جماعت عدل است

شما اين شرط را هم نداريد

 

چهارشنبه، شهریور ۱۴، ۱۳۸۶

boo_hafs

به گونه اي ميهماني بده كه از رفتن ميهمان خوشحال نشوي

 

نقل است كه بوحفص (كه يكي از عرفاست) چهار ماه ميهمان شبلي بود و شبلي هر روز انواع و اقسام غذاها و شيريني ها را برايش مي آورد . روز آخر كه بوحفص مي خواست خداحافظي كرده و برود به شبلي گفت: اگر زماني به نيشابور بيايي رسم ميزباني و جوانمردي را به تو خواهم آموخت. شبلي گفت: اي اباحفص ، مگر من چه كردم؟ بوحفص گفت: تكلـّف كردي و متكلف جوانمرد نبود. بايد آنگونه با ميهمان برخورد كرد كه صاحبخانه سختش نباشد چرا كه اگر پذيرايي باعث سختي صاحب خانه گردد از رفتن ميهمان خوشحال مي گردد و اين ناجوانمردي است!

شنبه، شهریور ۰۳، ۱۳۸۶

maalekedinaar

نقلي از مالك دينار

نقل است که جوانی فاسد در همسایگی مالک دينار (مالك دينار يكي از عرفاست) زندگي مي كرد و مالک پیوسته از او می رنجید وصبر می کرد تا ديگران در شكايت پيش قدم شوند ، تا روزی جمعی مردم از دست او به شکایت پیش مالک رفتند . مالک برخاست و پیش او رفت و جوان سخت جبار بود. مالک را گفت من از نزدیکان سلطانم ، هیچ کس توان مقابله با من را ندارد.

مالک گفت: ما با سلطان بگوییم. جوان گفت : سلطان مرا ناراحت نخواهد کرد و به تمام کارها و گفتار من رضایت دارد. مالک گفت: اگر با سلطان نتوان گفت، با خدا می توان گفت! جوان گفت: خداوند از آن کریم تر است که مرا عذاب کند. مالک گفت: درماندم و از پیش او برفتم. روزی چند برآمد ، فساد او از حد بگذشت و دیگر بار مردمان به شکایت برخاستند و پیش من آمدند ، عزم کردم که او را ادب کنم، در راه آوازی شنیدم که دست از دوست ما باز دار.

تعجب کردم و پیش جوان رفتم، گفت: باز هم که آمدی؟! گفتم : این بار آمده ام تا به تو بگویم چنین چیزی شنیده ام.

جوان چون این را شنید گفت: حال که چنین شده هر چه که دارم در راه او می دهم و هر چه که رضای دوست است آن را طلب خواهم کرد و می دانم که رضای دوست در اطاعت کردن از اوست. توبه کردم که دیگر در مقابل او عصیان نکنم. پس هر آنچه که ثروت داشت از اموال و املاک بخشید و دیگر کسی او را ندید.

مالک گفت: بعد از مدتی او را در مکه دیدم که همچون مویی نازک شده و گویی جانش به لبش رسیده. می گفت که: او گفته است که دوست ماست. رفتم نزد دوست! این را گفت و جان از تن او خارج شد.

سه‌شنبه، مرداد ۳۰، ۱۳۸۶

chap_va_raast

چپ و راست

خيلي جالبه چپ و راست در تمام دنيا يك معناي خاص داره و در كشور ما معناش بر عكسه.

چپ به تمايلات كمونيستي و ارتباط با بلوك شرق گفته مي شه و راست به تمايلات سرمايه داري و علاقه مندي به ارتباط با غرب ولي در كشور ما چپ كه به عبارتي در حال حاضر جناح معروف به دوم خرداد هست تمايلات سرمايه داري و ارتباط با آمريكا و غرب از خودشون نشون مي دن و راستي ها يا همان جناح در حال حاضر آقاي احمدي نژاد تمايلات سوسياليستي و ارتباط با بلوك شرق. در حال حاضر تمام كشورهاي كمونيستي دوستان نزديك و صميمي آقاي احمدي نژاد هستند و فكر مي كنم اين سهميه بندي بنزين هم از اثرات اين دوستي است، نمي دونم آيا اگر دولت چپي سر كار بياد هنوز هم اين سهميه بندي ادامه خواهد داشت يا خير؟ ..........

وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما يَكْتُمُونَ

جمعه، مرداد ۰۵، ۱۳۸۶

3_litr_benzin

روزي 3 ليتر بنزين و بيكاري مسافر برهاي شخصي

نمي دونم اين آقايون كه با اين فاطعيت مي گن حرف حرف ماست، چطور مي خوان شكم چندهزار نفر مسافر بر هايي كه شخصي هستند رو با روزي 3 ليتر بنزين سير كنند؟

خدا رو خوش نمياد.

مردم را گرسنه بگذاريم و اسم خودمون رو جزء صرفه جويان ثبت كنيم.

جمعه، اردیبهشت ۲۱، ۱۳۸۶

دوستاني كه علاقه مند به دريافت سخنراني هاي جناب دكتر الهي قمشه اي در باكس ايميل خود هستند به من ايميل بزنند yaghin110@gmail.com

سه‌شنبه، اردیبهشت ۰۴، ۱۳۸۶

Modiraan

فكر مي كنيد چرا درصد بالايي از مديران جامعه ي ايران، از عقده هاي روحي – رواني رنج مي برند؟

دوشنبه، فروردین ۲۰، ۱۳۸۶

bazi_az_in_masoolin

اين مسؤلين ما مردم رو به بازيچه مي گيرند

امروز آخرين مهلت ثبت نام فراگير پيام نور بود، به من گفتند كه ثبت نام كن، وقتي رفتم داخل سايت ديدم يك سري مراحل رو نوشته كه بايد پشت سر گذاشت بعد هم نوبت به پرداخت شهريه مي رسيد كه بايد از طريق سيستم الكترونيك شتاب پرداخت مي شد ، نوشته بود كارت هاي سيبا و پارسيان و ...... پذيرفته ميشه.

اول كه ما از طريق سيبا خواستيم پرداخت كنيم ، نپذيرفت بعد تلفن زدم به شماره اي كه اعلام كرده بودند ، مربوط به بانك سامان بود ، خانمي كه پاسخ داد گفت: ‌اگر شماره ي اول ِ كارت سيباي شما فلان رقم هست شما نمي تونيد از اين شبكه استفاده كنيد ، من هم در جواب گفتم كه اين نيست بلكه عدد ديگري هست، بعد ايشون گفت: اتفاقا اين عدد هم نمي تونه پرداخت كنه.

(خوانندگان عزيزم ، حالا تا اينجا رو داشته باشين، ببينيد اين كاري رو كه مي تونستن توي سايت بنويسن به علت سهل انگاري ننوشتن و تا اينجاش چند هزار نفر رو سر كار گذاشتن و وقتشون رو تلف كردن)

 

بعد اون خانم گفتن بهتره كه يك كارت خريد سامان بخريد و با اون اين مبلغ رو پرداخت كنيد، ما هم رفتيم به دنبال خريد كارت سامان نداشتند و بالاخره در آخرين لحظات با بانك پارسيان تماس گرفتم و گفتم يك كارت خريد اينترنتي مي خوام. كه همين الان فعال باشه. ايشون هم بعد از كلي ترسوندن ما از اينكه مبادا اين ها سايتشون مبلغ رو نگيره و اين كارت بمونه روي دستت بالاخره ما اين كارت رو به مبلغ صد هزار تومان خريديم و اين سايت هم آن را از ما نپذيرفت و صد هزارتومان گذاشت روي دست ما.

بعد گفتم شايد از طريق وزارت خونه بشه اين ناهنجاري و اين تضييع حق رو جلويش را گرفت و دفتر وزير هم به جاي اينكه ما را راهنمايي كند به بخش شكايات يا بخشي كه اين مشكل را حل كند ، وصل كرد به دفتر رياست دانشگاه پيام نور ، وقتي كه به آن آقا در دفتر رياست دانشگاه گفتم اين مشكل پيش آمده به جاي آنكه در صدد حل مشكل برآيد ، گفت آقا چرا دقيقه 90 به فكر اين كار افتاده ايد و شروع كرد به خلط مبحث، من هم به ايشان گفتم يا شما متوجه نيستي من چه مي گويم يا اينكه من نمي توانم منظورم را برسانم وقتي ديد نمي تواند خلط مبحث كند شماره ي تلفن همراه رئيس سايت را به من داد.

(ببينيد كاري را كه بايد خودشان دنبال آن را مي گرفتند چگونه با فضاحت از زير آن شانه خالي كردند)

رئيس سايت هم شروع كرد به صغرا ، كبرا  و وقتي متوجه شد كه اين مسير از دفتر وزير شروع شده شروع كرد به سمبل كاري و من هم ديدم فقط اعصابم اين وسط خرد مي شود و آخرش هم هيچ و هيچ.

گفتم ما را به خير شما اميدي  نيست.

 

اما يك مورد ديگر هم بگويم جالب است

مسابقه اي سراسري چند وقت پيش از طريق يكي از دستگاه ها در سطح كشور اجرا شد، خيلي ها به مسؤلين مسابقه گفتند اين روش شمارش و آمار گيري صحيح نمي باشد ولي آنها توجه نكردند تا آخر چندين بار چند صد نفر از مردم را در يكي از استان ها كه من خبر دارم سر كار گذاشتند و كلي برايشان هزينه ي تلفن درست كردند ...............

اي بابا چي دارم مي گم

هر كدوم از شما ها دلتون از اين نامردمي ها خونه

 

يك مورد ديگه هم اينه كه توي كشور ما خدمات قبل از فروش قوي تر است از خدمات پس از فروش

تا قبل از اينكه يك كالايي را بخريد به شما حسابي احترام مي گذارند ولي همينكه پول از دست شما خارج شد ديگر تعهد بي تعهد.......

 

نمي خوام سياسيش كنم ولي يه جرياني رو همه شاهدش بوديم و كلي خنديديم و اينكه بدجوري پيش اين انگليسي هاي ناكس احساس خواري كرديم كه اون تجاوزگراني رو كه به آب هاي ايران وارد شده بودند اونقدر تحويل گرفتيم بعدش هنوز پاشون رو توي مملكت خودشون نگذاشته ، پاك ما رو ضايع كردند. حالا هي مي خواهيم ماست ماليش كنيم نميشه، مي گيم يك ديكته بهشون داده بودن كه بخونند، يا ميگيم تا حالا اجازه پيدا نكردن كه به صورت فردي با خبرنگار ها روبرو بشوند ، يا...........