ملاقات و خلوت مرحوم آية الله حاج شيخ مرتضي مطهّري با حضرت آقا حاج سيّد هاشم حدّاد رحمةُ الله عليهما
مرحوم مطهّري با حقير سوابق دوستي و آشنائي ديرين داشت، و ذکر مبارک حضرت آقا با وي کم و بيش ـ نه کاملاً ـ به ميان آمده بود. و اينک که آقا از کربلا به طهران آمدهاند ايجاب مينمود که اين دوست ديرينه نيز از محضرشان متمتّع گردد. روي اين اصل، بنده جناب مطهّري را خبر کردم و ايشان در بنده منزل احمديّة دولاب تشريف آوردند و در مجلس عمومي ملاقات انجام شد. و سؤالاتي نيز از ناحية مرحوم مطهّري شد که ايشان پاسخ دادند. مرحوم مطهّري شيفتة ايشان شد، و کأنّه گمشدة خود را اينجا يافت. و سپس مرتبة ديگر آمد و باز ساعتي در اين اطاق عمومي بيروني با هم سخن و گفتگو داشتند.
آنگاه صديق ارجمند مرحوم مطهّري به بنده گفت: آيا ممکن است حضرت آقا به من يک ساعتي وقت بدهند تا در خلوت و تنها با ايشان ملاقات داشته باشم؟! عرض کردم: اشکال ندارد. ايشان وقت ميدهند، و مکان خلوت هم داريم!
به حضرت آقا عرض کردم، فرمودند: مانعي ندارد؛ بيايد و هر سؤالي که دلش ميخواهد بکند.
در بالاي بام منزل اطاق کوچکي براي اثاثيّه و لوازم بام معمولاً بنا ميکنند، حقير مکان خلوت را آن اطاق قرار داده و ساعتي را آقا معيّن فرمودند براي فردا که بيايد و ملاقات خصوصي داشته باشيم.
در موعد مقرّر مرحوم شهيد مطهّري آمدند، و ما با حضرت آقا آنها را به بام برديم و براي آنکه احياناً کسي به بام نرود حتّي از اطفال و افراد بيخبر از رفقا و دوستان، در وقت پائين آمدن درِ بام را از پشت قفل نمودم.
در اينجا مرحوم مطهّري آنچه ميخواهد از ايشان ميپرسد. سؤالهاي انباشته و کهنه و جواب داده نشدهاي را که چون ساعت به سر رسيد و آقا پائين آمدند و مرحوم مطهّري پشت سرشان بود، من ديدم مطهّري بقدري شاد و شاداب است که آثار مسرّت از وجناتش پيداست.
آنچه ميان ايشان و حضرت آقا به ميان رفته بود، من نه از حضرت آقا پرسيدم و نه از آقاي مطهّري، و تا اين ساعت هم نميدانم. ولي مرحوم مطهّري هنگام خروج آهسته به حقير گفتند: اين سيّد حيات بخش است.
ناگفته نماند که روزي مرحوم مطهّري به حقير ميگفتند: من و آقا سيّد محمّد حسيني بهشتي در قم در ورطة هلاکت بوديم، برخورد و دستگيري علاّمة طباطبائي ما را از اين ورطه نجات داد.
حالا اين کلام مرحوم مطهّري دربارة حضرت حاج سيّد هاشم که: اين سيّد حيات بخش است، هنگامي است که حضرت علاّمه هم حيات دارند، و از آن وقت تا ارتحالشان که در روز هجدهم محرّم الحرام 1402 هجريّة قمريّه واقع شد، شانزده سال فاصله است. تازه علاّمه پس از مرحوم مطهّري، لباس بدن را خَلْع و به جامة بقا مخلّع گشتند.
مرحوم مطهّري باز پس از مراجعت حضرت آقا از مشهد مقدّس که شرحش خواهد آمد، ساعتي ديگر ملاقات خصوصي و خلوت خواستند که آنهم به همين نحوه و کيفيّت برگزار شد. باز هم حقير از ردّ و بدلهاي آنان اطّلاعي ندارم، ولي همينقدر ميدانم که در اين جلسه مرحوم مطهّري از حضرت ايشان دستورالعمل خواسته بود و ايشان هم دستوراتي به او داده بودند.
مرحوم مطهّري از بنده عکس و تصوير آقاي حدّاد را خواست تا در اطاقش بگذارد و نصب کند. من به او گفتم: تصوير ايشان را به شما ميدهم ولي نزد خود نگهداريد و در اطاق نصب نکنيد، و بجاي آن تصوير مرحوم قاضي را نصب نمائيد؛ چرا که آقا حاج سيّد هاشم مرد ناشناختهاي است و شما مرد سرشناس، و رفت و آمد با همة طبقات داريد؛ چنانچه تصوير ايشان را ببينند براي آنها مورد سؤال واقع ميشود که اين مرد کيست؟ و به چه علّت در اينجا آمده است؟ در آن وقت هم براي شما ضرر دارد و هم ايشان نميپسندند که نامشان مشهور گردد. امّا تصوير مرحوم قاضي چنين نيست. حقير يک روز که منزل آن مرحوم رفته بودم، ديدم سه عکس در اطاق خود نصب کردهاند: تصوير مرحوم پدرشان آقا شيخ محمّد حسين مطهّري، و تصوير مرحوم حاج شيخ ميرزا علي آقا شيرازي، و تصوير مرحوم آية الله حاج ميرزا سيّد علي آقا قاضي طباطبائي قَدَّسَ اللهُ أسرارَهُم و أعلَي اللهُ دَرجَتَهُم و مَقامَهُم جَميعًا.
در سفري هم که مرحوم مطهّري به أعتاب عاليات مشرّف شدند، نشاني منزل آقا حاج سيّد هاشم را بنده به ايشان دادم، و در کربلا دوبار به محضرشان مشرّف شدهاند، يکبار ساعتي خدمتشان ميرسند، و بار دوّم روز ديگر صبحانه را در آنجا صرف مينمايند.
مرحوم مطهّري در مراجعت از اين ملاقاتها بسيار مشعوف بودند، و ميفرمودند: در يکبار که خدمتشان بودم از من پرسيدند: نماز را چگونه ميخواني؟ عرض کردم: کاملاً توجّه به معانيِ کلمات و جملات آن دارم!
فرمودند: پس کيْ نماز ميخواني؟! در نماز توجّهات به خدا باشد و بس! توجّه به معاني مکن!
انصافاً اين جملة ايشان حاوي أسرار و دقائقي است، و حقّ مطلب همينطور است که افاده فرمودهاند.
چرا که در نماز اگر انسان متوجّه معاني نماز شود که مثلاً إِيَّاک نَعْبُدُ وَ إِيَّاک نَسْتَعِينُ به معني آنست که: من فقط ترا عبادت ميکنم و از تو استعانت ميطلبم، ذهن و فکر نمازگزار بدين حقيقت متوجّه بوده و از توجّه کامل به خدا غافل است؛ در حاليکه بايد توجّه صد در صد به سوي خدا باشد و مخاطب فقط خدا باشد، و در اينصورت ديگر توجّه به معني نيست مگر به نحوة آلي و مِرْآتي، همچنانکه در نماز نبايد انسان توجّه به الفاظ و عبارات آن داشته باشد مگر توجّه آلي و مِرْآتي. زيرا اگر توجّه به الفاظ نماز از صحّت ادا کردن و تجويد آن و أداءِ از مخارج آن شود، ديگر آن نماز، نماز نيست؛ نه توجّه به خداست و نه توجّه به معني.
ولي اگر توجّه به خدا شود و انسان در خطاب و مکالمهاش با خدا لحظهاي فرود نيايد، نه فکر الفاظ نماز را بنمايد و نه فکر معاني آنرا، در اينصورت تمام الفاظ خود بخود به نحو آلي و مِرآتي يعني با نظر غير استقلالي آمده و به دنبال، جميع معاني نيز به طريق آلي و مِرآتي نه با نظر استقلالي آمده و همه به نحو صحيح و مطلوب أدا شده است بدون آنکه در توجّه تامّ به خداوند و حضور قلب خللي وارد آيد.
مثلاً در همين مکالمات و گفتگوهائي که ما شبانهروز با هم داريم، و در سخنرانيها و خطابهها و مراجعات و فصل خصومتها و سائر اموري که در آنها عنوان تخاطب و گفتگو است، تمام توجّه ما به شخص مخاطب است نه به خطاب. آنچه در خطاب از مغز و انديشة انسان بر زبان جاري ميشود همهاش درست و صحيح است، بدون اينکه ما توجّه به صحّت آنها داشته باشيم؛ و اگر يک لحظه توجّهمان را به عبارات و مطالبي که ردّ و بدل ميشود منعطف سازيم، اصل توجّه به خطاب از ميان ميرود و در آن لحظه ديگر مخاطبي وجود ندارد.
بزرگان فرمودهاند: جمع ميان دو لحاظ استقلالي و آلي نميشود. اگر لحاظمان در نمازها مستقلاّ به خدا باشد حتماً به الفاظ و معاني آنها بايد آلي و غير استقلالي و تَبَعي باشد؛ و اگر لحاظمان را به الفاظ نماز و يا معاني آن مستقلاّ بدوزيم، قهراً و اضطراراً بايد توجّهمان به خدا تبعي و ضمني باشد نه استقلالي.
من وقتي با شما سخن ميگويم و مثلاً ميگويم: آقا شما امروز مسافرت نکنيد، و در حرم امام رضا بمانيد! صد در صد توجّهم به شما و حقيقت شماست. اين را نظر استقلالي نامند. و البتّه اين معاني بدون غلط در ذهن من ميآيد و ذهن من الفاظي را متناسب با آن معاني استخدام ميکند و بر زبان جاري ميسازد، و بدون هيچ خطائي مُسَلسَلاً اين معاني و الفاظ استخدام شده و به شما براي إبراز و اظهار آن مقصود منتقل ميگردد. امّا اگر بخواهم معني «امروز مسافرت نکنيد» را در ذهن بياورم و يا الفاظ آن را بخصوصه تصوّر نمايم، ديگر مخاطب بودن شما از ميان ميرود و استقلال خود را از دست ميدهد؛ مگر ضمني و تبعي و آلي و مرآتي.
در نماز که أهمّ امور است بايد انسان در حضور قلب به خدا منقطع باشد و هيچ خاطرهاي و انديشهاي از ذهن عبور نکند، و اين فقط در صورتي امکانپذير است که جملات و عبارات نماز که طبعاً حاوي معاني خود ميباشند بدون اندک توجّه به خود آنها در ذهن بيايد و بر زبان جاري شود. در اينصورت نماز، نماز است. يعني مخاطب خداست؛ حضور قلب با خداست. و گرنه حضور قلب با الفاظ و يا با معاني است؛ و خداوند علِيّ أعْلي مهجور گرديده، و فقط به نظر ضمني که در حقيقت نظر نيست به او ملاحظه شده است.
باري، مرحوم حاج سيّد هاشم هم به مرحوم مطهّري علاقمند شده بودند؛ و در سفر اخير حقير به شام که حضرت آقا هم بدانجا براي زيارت مشرّف بودند، و اين سفر پس از شهادت آن مرحوم بود، براي اين ضايعه متأسّف بودند. رَحِمَ اللهُ الْغابِرينَ، و ألحَقَ الباقينَ بِهِم إنْ شا´ءَ اللَهُ تَعالَي.