سه‌شنبه، دی ۲۱، ۱۳۸۹

خاطراتی را که از عرف شنیده ای بیان فرمایید

شما هم شرکت کنید

با سلام و احترام
دوستان گروه می توانند
یادداشت های عرفانی ، اعم از خاطرات بیان شده از عرفا یا دست نوشته های شاگردان و اطرافیان آن بزرگان را در این پست BUZZ بنویسید
لطفا منابع نیز قید شود


دوشنبه، دی ۲۰، ۱۳۸۹

نمونه ای از اثر امر به معروف صاحب نفسان

حکایت: هم در آن وقت کی شیخ به نشابور بود یک روز گفت اسب زین کنید. اسب زین کردند، شیخ برنشست و جمع در خدمت برفتند. در میان بازارزنی مطربه، مست، روی بگشاده و آراسته نزدیک شیخ رسید. جمع بانگ بروی زدند که از راه فراتر شو! شیخ گفت دست ازو بدارید. چون آن زن نزدیک شیخ رسید شیخ گفت:

آراسته و مست به بازار آیی

ای دوست نترسی کی گرفتار آیی!

آن زن را حالتی پدید آمد و بسیار بگریست و در مسجدی شد که در آن نزدیکی بود و یکی را از مریدان شیخ آواز داد. شیخ گفت بروتاخود چه حالتست. درویش در رفت آن عورت هرچ پوشیده بود از جامه و پیرایه در ایزاری نهاد و بدان درویش داد و گفت به خدمت شیخ رسان و بگوی کی توبه کردم، همتی با من داد. درویش جامه به خدمت شیخ آوردو پیغام برسانید. شیخ گفت مبارک باد و بفرمود تا آنچ آن زن داده بود همانجا به حلوا و نان سپید و بوی خوش دادند و شیخ همچنان روی به صحرا نهاد، حمالان طعامها آوردند و همه پیش عوام خلق نهادند و ایشان را گفت بکار برید و صوفیان را موافقت نفرمود و شیخ با صوفیان بر گوشۀ به نظاره بیستادند و آن عود و بوی خوش بر آتش نهادند. عودمی‌سوخت و شیخ را وقت خوش شده بود ونعره می‌زد و گفت هرچ بدم آید بدود و باد برود. چون عام از این طعام خوردن فارغ شدند شیخ به شهر آمد و زن مطربه برآن توبه ثابت قدم بماند به برکۀ نظر مبارک شیخ قدس اللّه روحه العزیز.

شنبه، دی ۱۸، ۱۳۸۹

حکایتی زیبا از اسرار التوحید فی مقامات شیخ ابوسعید ابوالخیر

خواجه حسن مؤدب گوید رحمة اللّه علیه که چون آوازۀ شیخ در نشابور منتشر شد، کی پیر صوفیان آمده است از میهنه و مجلس می‌گوید، و از اسرار بندگان خدای تعالی خبر باز می‌دهد، و من صوفیان را خوار نگریستمی، گفتم صوفی علم نداند چگونه مجلس گوید؟ و علم غیب خدای تعالی بهیچ کس نداد بر سبیل امتحان به مجلس شیخ شدم و پیش تخت او بنشستم، جامهای فاخر پوشیده و دستار فوطۀ طبری در سر بسته، با دلی پر انکار و داوری. شیخ مجلس می‌گفت، چون مجلس بآخر آورد، از جهت درویشی جامۀ خواست، مرا در دل آمد که دستار خویش بدهم، باز گفتم با دل خویش کی مرا این دستار از آمل هدیه آورده‌اند، و ده دینار نشابوری قیمت اینست، ندهم. دیگر بار شیخ حدیث دستار کرد، مرا باز در دل افتاد کی دستار بدهم، باز اندیشه را رد کردم و همان اندیشۀ اول در دل آمد. پیری در پهلوی من نشسته بود، سؤال کرد ای شیخ حقّ سبحانه و تعالی با بنده سخن گوید؟ شیخ گفت، از بهر دستارطبری دوبار بیش نگوید. بازآن مرد که در پهلوی تو نشسته است دوبار گفت که این دستار کی در سر داری بدین درویش ده، او می‌گوید ندهم کی قیمت این ده دینار است و مرا از آمل هدیه آورده‌اند. حسن مؤدب گفت چون من آن سخن شنودم لرزه بر من افتاد، برخاستم و فرا پیش شیخ شدم و بوسه بر پای شیخ دادم و دستار و جامه جمله بدان درویش دادم و هیچ انکار و داوری با من نمانده، بنو مسلمان شدم و هر مال و نعمت کی داشتم در راه شیخ فدا کردم و به خدمت شیخ باستادم. و او خادم شیخ ما بوده است، و باقی عمر در خدمت شیخ بیستاد و خاکش بمیهنه است.

جمعه، دی ۱۰، ۱۳۸۹

hekmat 110

هرگاه در عصري نيكوكاري گسترش يافته باشد؛اگركسي به ديگري گمان بد برد -درحاليكه از او گناهي آشكار نشده است-به اوستم كرده است؛وآنگاه كه بدي بر زمانه ومردمش غالب گرددهركسي گمان نيكو به ديگري برد؛ خود را فريب داده است.
حضرت امام علي(ع)
نهج البلاغه شريف
حكمت110

یکشنبه، دی ۰۵، ۱۳۸۹

‏ ِ کتاب‌ها هستند

"آدم‌ها مثل ِ کتاب‌ها هستند"
بعضی آدم‌ها جلدِ زرکوب دارند،
بعضی جلدِ ضخیم و بعضی نازک،
بعضی آدم‌ها ترجمه شده اند،
بعضی از آدم‌ها تجدیدِ چاپ می‌شوند،
و بعضی از آدم‌ها توقیف
و بعضی از آدم‌ها فتوکپی ِ آدم‌های ِ دیگر اند.
بعضی از آدم‌ها صفحاتِ رنگی دارند،
بعضی از آدم‌ها تیتر دارند، فهرست دارند،
و روی پیشانی ِ بعضی از آدم‌ها نوشته اند:
حق ِ هر گونه استفاده ممنوع و محفوظ است.
بعضی از آدم‌ها قیمتِ روی ِ جلد دارند،
بعضی از آدم‌ها با چند درصد تخفیف به فروش می‌رسند،
و بعضی از آدم‌ها بعد از فروش پس گرفته نمی‌شوند.
بعضی از آدم‌ها را باید جلد گرفت،
بعضی از آدم‌ها را می‌شود توی ِ جیب گذاشت!
بعضی از آدم‌ها نمایش‌نامه اند و در چند پرده نوشته می‌شوند.
بعضی از آدم‌ها خط خوردگی دارند،
بعضی از آدم‌ها غلطِ چاپی دارند.
بعضی از آدم‌ها را باید چند بار بخوانیم تا معنی ِ آن‌ها را بفهمیم.
و بعضی از آدم‌ها را باید نخوانده دور انداخت.
کتاب‌ها مثل ِ آدم‌ها هستند.
بعضی از کتاب‌ها برای ِ ما قصه می‌گویند تا بخوابیم.
و بعضی قصه می‌گویند تا بیدار شویم،
بعضی از کتاب‌ها تنبل هستند.
بعضی از کتاب‌ها تقلب می‌کنند،
بعضی از کتاب‌ها دزدی می‌کنند!
بعضی از کتاب‌ها به پدر-و-مادر ِ خود احترام می‌گذارند.
و بعضی حتی اسمی هم از پدر-و-مادر ِ خود نمی‌برند.
بعضی از کتاب‌ها هرچه دارند، از دیگران گرفته اند.
بعضی از کتاب‌ها هرچه دارند به دیگران می‌بخشند.
و بعضی از کتاب‌ها فقیر اند و بعضی گدایی می‌کنند.
بعضی از کتاب‌ها پرحرف اند، ولی حرف برای ِ گفتن ندارند،
و بعضی ساکت و آرام اند ولی یک عالم حرفِ گفتنی در دل دارند.
بعضی از کتاب‌ها بیمار اند،
بعضی از کتاب‌ها تب دارند و هذیان می‌گویند.
بعضی از کتاب‌ها، کودکانه و لوس حرف می‌زنند.
و بعضی از کتاب‌ها فقط غر می‌زنند و نصیحت می‌کنند.
بعضی از کتاب‌ها پیش از تولد می‌میرند.
و بعضی تا ابد زنده هستند
قيصر امين پور

چهارشنبه، دی ۰۱، ۱۳۸۹

شرط بلاغ

من نمی دونم این دولت کریمه که تا این حد دلسوز بیت المال و اموال ملی و اوقات مردم هست به چه دلیلی دست به سهمیه بندی کردن بنزین زد ... ؟

چقدر مردم هزینه متحمل شدن برای گاز سوز کردن ماشیناشون

گاز سوز کردنی که علاوه بر منت کشیدن این شرکت و اون شرکت و صرف هزینه های زیاد ، کلی هم از فضای ماشیناشون رو اشغال کرد و می کنه ...

 

آقای دکتر حداد عادل ...

رئیس سابق مجلس ...

کجا شد اون غیرتی که به خرج دادین و به خبرنگار گفتین :

"این که می گید بنزین قراره آزاد بشه یک حرف مفته ... !!"

 

آیا این همون سیاست و دینی هست که نمی خواین از هم جداش کنید ... ؟

آقایون محترم این کارهای شما باعث میشه کسانی که شما رو قبول دارن وقتی ازتون بی عدالتی دیدن به حساب دین می گذارن و از دین تنفر پیدا می کنند ...

آیا بهتر نیست حساب دین رو از سیاست جدا کنید ؟

آیا این چند ساله به همگی ثابت نشد که سیاست نمی تونه رو راست و صادق باشه؟؟

به خاطر اینکه خودتون رو نگه دارید از حربه ی دین استفاده نکنید ، عاقبت خوشی نخواهد داشت!

دوشنبه، آذر ۲۹، ۱۳۸۹

توهین به ایرانیان در دبی ...!!!


توهین به ایرانیان در دبی ...!!!

 

 

بی شرمی ماموران اماراتی فرودگاه دبی  علیه مسافران بیگناه ایرانی

منبع / نویسنده: وب سایت ایران ب ب ب

فاجعه رفتار تکان دهنده ماموران فرودگاه دبی با مسافران و گردشگران ایرانی



ماموران فرودگاه دبی به دلیل انچه دریافت گزارشی مبنی بر احتمال حمل مواد مخدر توسط یکی از مسافران ایرانی پرواز تهران – دبی در ( پنجشنبه 14 شهریور )ضمن رفتاری بسیار شدید و وحشیانه اقدام به بازرسی و لخت کردن تمامی 152 نفر مسافران این پرواز اعم از زن و مرد نمودنند  .
به گزارش شاهدان عینی که خود هم از مسافران این پرواز نیز بوده اند پلیس دبی پس از نگهداری 4 ساعته تمامی مسافران در فرودگاه دبی ( به صورت سرپا ) و سپس گنترول گذرنامه ها انها تمامی مسافران را اعم از زن و مرد و کودک را به سالن بازرسی ویژه هدایت کرده اند  .


در سالن ویژه بازرسی فرودگاه سالن شماره 2 فرودگاه دبی از همه خواستنند تمام لباسهای خود و حتی لباسهای زیر خود را دراورند و اقدام به بازرسی مسافران این پرواز که اکثرا خانواده ها هم بودنند نمودنند . همچنین در پی گستاخی پلیس فرودگاه امارات تمامی زن ها و دختر ها را توسط پلیس مرد کاملا برهنه کردنند و حتی از فرو بردن دست در درون اندام تناسلی بانوان و دختران هم کوتاهی نکردنند .

 

 


 

 


شاهدان عینی از فریاد و گریه و شیون زنان و دختران ایرانی در سالن بازرسی 2 حکایت میکنند که تمامی فضای سالن شماره 2 فرودگاه دبی را پر کرده بود  .
یکی دیگر از شاهدان این پرواز میگویید که زنان و دختران را پس از بازسی وحشیانه از سالن بازرسی به سوی سالن خروجی فرودگاه دبی هدایت میکردند در حالی که به انها حتی اجازه نداده بودنن لباس های زیر خود را هم به تن کنند و در حالی انها را یکی یکی ازسالن بازرسی ویژه خارج میکردند که زن ها و دختران گریه کنان فقط لباسهای خود را در دست داشتنند و نه بر تن !

یکی دیگر از مسافران زن این پرواز میگویید که در اثر برخورد وحشیانه و خشن پلیس دبی در حال بازرسی بدنی از مسافران دختر بکارت یکی از دختران ایرانی پاره شده است و فریادها و گریه های این دختران و زنان در فرودگاه و متعاقب ان اعتراض شوهران و خانواده های دیگر ایرانی بازرسی شده باعث شد که پلیس فرودگاه با باتوم اقدام به ضرب و شتم وحشیانه تمامی مسافران دربند در سالن بازرسی را به همراه داشته باشد  .
از طرفی در نهایت بعد از 3 ساعت از بازرسی ویژه بدنی تک تک مسافران ایرانی مشخص شد که هیچ یکی از انها هیچ مورد خلافی به همراه نداشته اند و ماموران فرودگاه دبی عمدا و فقط به خاطر ارعاب و تحقیر ایرانیان عازم دبی این حرکت زشت و بدور از انسانیت را انجام داده اند .

 

 


 


واکنش سفارت جمهوری اسلامی در دبی :


پس از مراجعه حضوری چندی از مسافران ایرانی به سرکنسولگری جمهوری اسلامی در دبی ابتدا از ورود این افراد به ساختمان کنسولگری جلوگیری به عمل امد ولی پس از ورود چند نفر و باز گو کرد واقعیت ماجرا برای مسئولان جمهوری اسلامی در دبی به انها قول داده شد که پیگیر ماجرای اتفاق افتاده شوند . همچنین یکی از 3 نفر از دختران که با جراحت ... مواجه شده بودنند برای اثبات موضوع به پزشکی قانونی ارسال شد که حقیقت ادعا اثبات شود  .
از طرفی بعضی از خبرنگاران رسانه های گروهی با معاون سرکنسولگری جمهوری اسلامی در دبی قرار مصاحبه گرفتنند که ایشان از پذیرفتن خبرنگاران خودداری کردند و با تعجب فراوان ایشان خطاب به مراجعه کنندگان تمامی ماجرای اتفاق افتاده را تکذیب کردنند و گفتنند موضوع مهمی اتفاق نیفتاده و ماجرای گفته شده فقط شایعه است !
ولی یک روز بعد از تکذیب ماجرا توسط کنسولگری ایران در دبی - سفارت جمهوری اسلامی در ابوظبی با تایید ضمنی خبر برخورد وحشیانه ماموران فرودگاه دبی با مسافران ایرانی و پاره شدن بکارت یکی از دختران 15 ساله این ماجرا را یک اقدام عادی در فرودگاه دبی خوانند ولی گفتنند که در این زمینه با فرمانده پلیس فرودگاه دبی صحبت و موضوع پیش امده را پیگیری
 کنند !!!!!! 

 

کمترین مجازات می تونه تحریم سفر به دوبی باشه وگرنه باید اعلام جنگ با این ملعونین کثیف بشه

این موضوع نه تنها نسبت به ایرانیان بلکه نسبت به هیچ انسانی در هیچ نقطه ی دیگر دنیا قابل تحمل نیست

یکشنبه، آذر ۲۸، ۱۳۸۹

خط فقر قبل و بعد از یارانه ها


سرخی آسمان خونخواهی خون حسین است

وقتی که نزدیک غروب آسمان قرمز می شود یاد سخنی از جناب دکتر شریعتی می افتم که از ابوالعلا معری نقل کرده و مضمون آن این است که: این سرخی آسمان خونخواهیی است که آسمان از خون حسین بن علی اعلام کرده است.

امروز اصل این شعر را پیدا کردم:

 

وعلي الدهر من دماء الشهيدي

ن علي و نجله شاهدان

 

فهما في اواخر الليل فجرا

ن و في اوّلياته شفقان

 

ثبتا في قميصه ليجيء ال

حشر مستعدياً الي الرحمن

 

(شبر، 1422 ق، ج2، ص 298).

بر چهره روزگار از خون دو شهيد علي و فرزندش دو شاهد نقش بسته است. آن دو شاهد در پايان سياهي شب، سرخي فجر است و در آغاز آن، شفق خونرنگ، اين سرخي بر پيراهن او نقش شده است تا روز قيامت برخداي رحمان دادخواهي کند.

 

ابوالعلا معري (م. 499ق) شاعر برجسته و نابيناي عرب

جمعه، آذر ۲۶، ۱۳۸۹

FW: دانشمند یهودی در مجلس یزید

یکی ازدانشمندان یهود در مجلس یزید بود.سوال کرد: "این جوان کیست؟"
گفتند: " علی بن حسین."
گفت: "حسین فرزند که بود؟"
گفتند:" علی بن ابیطالب."
گفت:"مادرش."
گفتند:"فاطمه بنت محمد."
گفت: "سبحان الله! زاده دختر نبی خود را به این زودی کشتید؟حرمت خاندان او را بعد از وی نگه نداشتید؟
به خدا قسم اگر موسی عمران نبیره ای از خود گذاشته بود، او را می پرستیدیم. شما دیروز پیغمبرتان از
جهان رفت،برسر فرزند اوریختید واو راکشتید؟چه بد امتی هستید؟"
یزید گفت تا سه بار مشت برگلوی او زدند.
دانشمند یهودی برخاست و می گفت: "خواه مرا بزنید، خواه بکشید،خواه رها بکنید،من در تورات خوانده ام
که هرکس فرزند پیغمبری را بکشد ، پیوسته ملعون باشد و اگر مرد در دوزخ بسوزد"

کتاب آه ،بازخوانی مقتل حسین بن علی علیهماالسلام ،صفحه 520

چهارشنبه، آذر ۲۴، ۱۳۸۹

دانلود کتاب لهوف با ترجمه فارسی در دو نسخه ی موبایلی و کامپیوتری

کتاب لهوف یکی از معروف ترین و معتبرترین کتاب ها درباره ی واقعه
ی کربلاست
لینک اول نسخه ی موبایلی آن است:

http://www.4shared.com/file/c9UfmHHm/for_mobile_LOHUF.html

و این لینک نسخه ی کامپیوتری آن:
http://www.4shared.com/file/xHB6rS-9/maghtal-lohuf.html

هر دو نسخه همراه با ترجمه ی فارسی می باشند.

التماس دعا

دوشنبه، آذر ۲۲، ۱۳۸۹

FW: : نوشته اي بسيار زيبا از دکتر علی شریعتی

-original message-
Subject: : نوشته اي بسيار زيبا از دکتر علی شریعتی
From: a d <negah_kavir77@yahoo.com>
Date: 2010/12/13 17:53


*
نوشته اي بسيار زيبا از دکتر علی شریعتی
***
*قرآن ! من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام که هر وقت در کوچه مان
آوازت بلند می شود همه از هم می پرسند " چه کس مرده است؟ " چه غفلت بزرگی که می
پنداریم خدا ترا برای مردگان ما نازل کرده است .
قرآن ! من شرمنده توام اگر ترا از یک نسخه عملی به یک افسانه موزه نشین مبدل
کرده ام .
*

*
یکی ذوق می کند که ترا بر روی برنج نوشته،‌یکی ذوق میکند که ترا فرش کرده ،‌یکی
ذوق می کند که ترابا طلا نوشته ، ‌یکی به خود می بالد که ترا در کوچک ترین قطع
ممکن منتشر کرده و … آیا واقعا خدا ترا فرستاده تا موزه سازی کنیم ؟
*

*
قرآن! من شرمنده توام اگر حتی آنان که تو را می خوانند و ترا می شنوند ،‌ آن
چنان به پایت می نشینند که خلایق به پای موسیقی های روزمره می نشینند .. اگر
چند آیه از تو را به یک نفس بخوانند مستمعین فریاد می زنند " احسنت …! " گویی
مسابقه نفس است …
قرآن !‌ من شرمنده توام اگر به یک فستیوال مبدل شده ای حفظ کردن تو با شماره
صفحه ، ‌خواندن تو آز آخر به اول ،‌یک معرفت است یا یک رکورد گیری؟ ای کاش آنان
که ترا حفظ کرده اند ، ‌حفظ کنی ، تا این چنین ترا اسباب مسابقات هوش نکنند .*

*
خوشا به حال هر کسی که دلش رحلی است برای تو .
آنان که وقتی ترا می خوانند چنان حظ می کنند ،‌ گویی که قرآن همین الان به
ایشان نازل شده است. آنچه ما با قرآن کرده ایم تنها بخشی از اسلام است که به
صلیب جهالت کشیدیم.***


__,_._,___

شنبه، آذر ۱۳، ۱۳۸۹

راست و دروغ

. کسي که سخنانش نه راست است و نه دروغ ، فيلسوف است.

. کسي که راست و دروغ براي او يکي است متملق و چاپلوس است.

. کسي که پول مي­گيرد تا دروغ بگويد دلال است.

. کسي که دروغ مي گويد تا پول بگيرد گداست.

. کسي که پول مي­گيرد تا راست و دروغ را تشخيص دهد قاضي است.

. کسي که پول مي­گيرد تا راست را دروغ و دروغ را راست جلوه دهد وکيل است.

. کسي که جز راست چيزي نمي­گويد بچه است.

. کسي که به خودش هم دروغ مي­گويد متکبر و خود پسند است.

. کسي که دروغ خودش را باور مي­کند ابله است.

. کسي که سخنان دروغش شيرين است شاعر است.

. کسي که علي­رغم ميل باطني خود دروغ مي­گويد زن و شوهر است.

. کسي که اصلا دروغ نمي­گويد مرده است.

. کسي که دروغ مي­گويد و قسم هم مي­خورد بازاري است.

. کسي که دروغ مي­گويد و خودش هم نمي­فهمد پر حرف است.

. کسي که مردم سخنان دروغ او را راست مي­پندارند سياستمدار است.

جمعه، آذر ۱۲، ۱۳۸۹

حجاب

دکتر علی شریعتی

جهت گیری طبقاتی - صفحه 53

 

حجاب

وقتی که توبه یک نفر هیچ ارزش وجودی و هیچ چیز که نشان دهد که هست ندهی، فقط باید بدنش را نشان دهد، چرا که بدن حداقل چیزی است که که یک حیوان یک موجود زنده و یک موجود بیولوژیک دارد....

کسی که زیبایی اندیشه پیدا کند، زیبایی بدنش را نشان نمی دهد، کسی که شخصیت انسانیش نمود و تلاء لو دارد برای او تبلور بدنی کسرشأن و شرم آوراست، پس آنرا نفی وکتمان می کند! چرا؟ برای اینکه بتواند برروی آن ارزش وجودی متعالی تاکید بیشتری کند، یعنی خود نمایی انسانی بیشتر داشته باشد و این مسیر طبیعی کاراست.

دوشنبه، آبان ۱۷، ۱۳۸۹

یارانه ی بعضی دوستان واریز شد

منتظر 3 سال دیگه باشین که کامل این طرح فراموش بشه
یادش بخیر روزی که گفتن بنزین سهمیه ای شد و قرار نیست آزاد بشه
ولی الان چی شد؟

چهارشنبه، شهریور ۱۰، ۱۳۸۹

منطق برادران اهل سنتمان مبنی بر زمان شب قدر در شب 27 ماه مبارک رمضان چیست؟

چندی پیش یک محقق ایرانی به جمع آوری اطلاعاتی از رموز قرآنی پرداخته بود
که طی آن این مقاله را بیرون داد
پیش بینی زمان نابودی اسرائیل بر اساس محاسبات ریاضی در قرآن
مقاله مربوط به شب قدر در ضمیمه همین ایمیل می باشد و اصل مقاله در این
آدرس موجود است:


http://www.4shared.com/file/e0xoDJ-X/quran_riazi_va_pish_binie_nabo.html

دوشنبه، شهریور ۰۸، ۱۳۸۹

میرزا جواد آقا ملکی تبریزی

آقا ميرزا جواد بعد از دو سال خوشه چيني از خرمن حسينقلي همداني به استادش عرض مي كند: من در اين مسير به جايي نرسيدم، آن عارف زاهد از اسم و رسم او مي پرسد، ميرزا جواد شگفت زده مي گويد مگر مرا نمي شناسيد؟ من جواد تبريزي ملكي هستم ايشان مي گويد: شما با فلان ملكي ها نسبت داريد؟ آقا ميرزا جواد كه آنان را از نظر شايستگي و معيارهاي ارزشي مورد تاييد نمي دانسته، درباره ملكي هاي مورد نظر زبان به انتقاد مي گشايد. آخوند ملاحسينقلي همداني مي فرمايد: هر وقت توانستي كفش آنها را كه مذموم مي داني پيش پايشان جفت كني، من خودم به سراغت مي آيم، آقا ميرزا جواد از فردا وقتي به درس آخوند مي رفت در محلي پايين تر از ديگر شاگردان مي نشست و رفته رفته طلبه هايي از آن فاميل را كه در نجف بسر مي بردند و ايشان آنها را خوب نمي دانسته، مورد محبت قرار مي دهد تا جايي كه كفششان را پيش آنها جفت مي كند. چون اين خبر به طوايف ساكن در تبريز مي رسد، كدورت فاميلي برطرف مي شود، بعد آخوند او را ملاقات مي كند و مي فرمايد: دستور تازه اي نيست تو بايد حالت اصلاح شود تا از همين دستورات شرعي بهره مند شوي، ضمناً يادآوري مي كند كتاب مفتاح الفلاح شيخ بهايي براي عمل كردن خوب است.

یکشنبه، شهریور ۰۷، ۱۳۸۹

سلمان فارسی چگونه مسلمان شد؟

مجلس سى و سوم در سبب اسلام سلمان فارسى رضي اللَّه عنه‏
(3) به امام موسى بن جعفر (ع) گفته شد: اى پسر رسول خدا! آيا به ما خبر
نمى‏دهى كه چگونگى و سبب مسلمان شدن سلمان فارسى چگونه بوده است؟ فرمود:
آرى، پدرم برايم نقل كرد كه امير المؤمنين على بن ابى طالب و سلمان و ابو
ذر و گروهى از قريش كنار مرقد پيامبر نشسته بودند. على (ع) به سلمان
فرمود: اى ابا عبد الله! آيا در باره آغاز كار خود براى ما چيزى
نمى‏گويى؟ سلمان گفت: اى امير مؤمنان! به خدا سوگند كه اگر كس ديگرى غير
از تو مى‏پرسيد چيزى نمى‏گفتم. من مردى دهقان زاده و از مردم شيراز بودم
و پيش پدر و مادر خويش بسيار عزيز بودم.
روزى همچنان كه با پدر خويش به يكى از مراسم جشنها مى‏رفتم، از كنار
صومعه‏يى گذشتيم و شنيدم مردى در آن صومعه بانگ برداشته است و مى‏گويد:
«گواهى مى‏دهم كه خدايى جز پروردگار يگانه نيست و عيسى روح خداوند است و
محمد حبيب خداست.» نام محمد (ص) در گوشت و خون من رسوخ كرد و چنان شيفته
شدم كه هيچ خوراك و آشاميدنى بر من گوارا نبود. مادرم به من گفت: پسرم!
ترا چه شده است كه امروز به هنگام برآمدن خورشيد براى آن سجده نكردى؟ به
او پاسخى درشت دادم و ساكت شد و چون به خانه خود بازگشتم، ديدم نامه‏يى
از سقف آويخته است.
از مادر پرسيدم: اين نامه چيست؟ گفت: اى روزبه! چون از مراسم جشن خود
روضة الواعظين-ترجمه مهدوى دامغانى، ص: 448
برگشتيم اين نامه را از سقف آويخته ديدم. به آنجا نزديك مشو كه اگر نزديك
شوى پدرت ترا خواهد كشت. من با مادر مدارا كردم و چون شب فرا رسيد و پدر
و مادرم خوابيدند برخاستم و آن نامه را برداشتم. در آن چنين نوشته بود:
(1) «بسم الله الرحمن الرحيم، اين عهدى از خداوند به آدم است كه از ذريه
او پيامبرى به نام محمد (ص) خواهد آفريد كه به مكارم اخلاق فرمان مى‏دهد
و از پرستش بتان باز مى‏دارد. اى روزبه! پيش وصى عيسى برو و ايمان بياور
و آيين مجوسى را رها كن.» گويد: فريادى برآوردم و بر شدت محبت من افزوده
شد. پدر و مادرم چون اين موضوع را دانستند مرا گرفتند و در سياهچالى ژرف
زندانى كردند و گفتند: اگر از اين روش خود برنگردى ترا خواهيم كشت. گفتم:
هر چه مى‏خواهيد انجام دهيد كه محبت و مهر محمد از سينه من بيرون
نمى‏رود. (2) سلمان مى‏گويد: من پيش از آن زبان عربى نمى‏دانستم، ولى از
آن روز كه آن نامه آويخته را خواندم، خداوند متعال فهم زبان عربى را به
من ارزانى فرمود. من همچنان در آن سياهچال بودم و آنان يك گرده نان كوچك
براى من فرو مى‏انداختند.
چون مدت زندانم طول كشيد دست بر آسمان افراشتم و گفتم: پروردگارا! تو مهر
محمد و جانشين او را در دل من افكندى. ترا به حق محمد سوگند مى‏دهم كه در
گشايش كار من شتاب فرمايى و مرا از اين وضع آسوده كنى. در اين هنگام كسى
كه جامه سپيدى بر تن داشت پيش من آمد و گفت: اى روزبه! برخيز، و دستم را
گرفت و مرا به صومعه‏يى برد و من شروع به گفتن اين كلمات كردم كه گواهى
مى‏دهم خدايى جز پروردگار يگانه نيست و عيسى روح خداوند است و محمد حبيب
خداست.
راهبى كه در صومعه بود به من نگريست و گفت: آيا تو روزبهى؟ گفتم: آرى. گفت:
درآى، و من در صومعه رفتم و دو سال كامل خدمت او را بر عهده گرفتم. چون
مرگ او فرا رسيد، گفت: من مى‏ميرم. گفتم: مرا به چه كسى وامى‏گذارى
مى‏گذارى؟ گفت: هيچ كس را كه معتقد به عقيده من باشد نمى‏شناسم، جز راهبى
در انطاكيه. پيش او برو و چون او را ديدى از سوى من سلامش برسان و اين
لوح را به او عرضه دار و لوحى را به من سپرد. چون آن راهب درگذشت او را
غسل دادم و كفن و دفن كردم و آن لوح را برداشتم و به صومعه انطاكيه رفتم
و همچنان شروع به گفتن آن كلمات كردم. راهب آن صومعه به من نگريست و
پرسيد: آيا تو روزبهى؟ گفتم: آرى. گفت: داخل شو، و
روضة الواعظين-ترجمه مهدوى دامغانى، ص: 449
به آن صومعه درآمدم و دو سال كامل هم او را خدمت كردم. چون مرگ او نزديك
شد، گفت: من خواهم مرد. گفتم: مرا به چه كسى مى‏سپارى؟ گفت: هيچ كس را
نمى‏شناسم كه معتقد و متدين به دين و اعتقاد من باشد، مگر راهبى در
اسكندريه. چون پيش او رسيدى از سوى من سلامش برسان و اين لوح را به او
نشان بده. چون راهب درگذشت، او را تجهيز و دفن كردم و آن لوح را برداشتم
و به آن صومعه رفتم و همان كلمات را بر زبان آوردم. (1) راهب صومعه به من
نگريست و گفت: تو روزبهى؟
گفتم: آرى. گفت: داخل شو و به آن صومعه رفتم. دو سال كامل هم او را خدمت
كردم و چون مرگش نزديك شد، گفت: من مى‏ميرم. گفتم: مرا به چه كس
مى‏سپارى؟ گفت:
كسى را در جهان نمى‏شناسم كه به اعتقاد و آيين من معتقد باشد و همانا
هنگام تولد محمد بن عبد اللَّه بن عبد المطلب فرا رسيده است. چون به
حضورش رسيدى سلام مرا به او برسان و اين لوح را به او بسپر. چون آن راهب
درگذشت، او را غسل دادم و كفن و دفن كردم و لوح را برداشتم و بيرون آمدم
و همراه گروهى شدم و به ايشان گفتم: (2) اى قوم! شما عهده‏دار خوراك و
آشاميدنى من باشيد و من عهده‏دار خدمت شما خواهم بود. پذيرفتند و چون
هنگام غذا خوردن ايشان نزديك شد، گوسپندى را با زدن ضربه كشتند. قسمتى از
آن را كباب كردند و قسمتى از آن را آب پز كردند و من از خوردن گوشت آن
خوددارى كردم. گفتند بخور. گفتم: من غلامى صومعه‏نشين هستم و مردم صومعه
گوشت نمى‏خورند. چنان مرا زدند كه نزديك بود بكشندم. يكى از ايشان گفت:
از او دست برداريد تا شراب شما را بياورد كه شراب هم نخواهد نوشيد. چون
مى و باده آوردند، گفتند بياشام. گفتم: من غلامى دير نشينم و ديرنشينان
باده نمى‏نوشند.
چنان بر من تاختند كه آهنگ كشتن من كردند. گفتم: اى قوم! مرا مزنيد و
مكشيد و من اقرار به بندگى شما مى‏كنم و اقرار كردم كه برده يكى از
ايشانم. او مرا با خود برد و به مردى يهودى به سيصد درهم فروخت. آن مرد
يهودى داستان مرا پرسيد. به او خبر دادم و گفتم: مرا گناهى نيست جز آنكه
محمد (ص) و وصى او را دوست مى‏دارم.
مرد يهودى گفت: من، تو و محمد را دشمن مى‏دارم. سپس مرا بيرون از خانه
خود برد كه توده‏يى بزرگ ريگ آنجا بود و گفت: اى روزبه! به خدا سوگند اگر
امشب را به فردا رسانم و تمام اين ريگها را از اين جا به آنجا منتقل
نكرده باشى ترا خواهم كشت. سلمان مى‏گويد: تمام آن شب را ريگ از اين سو
به آن سو مى‏بردم و چون خستگى نزديك بود مرا از پاى درآورد، دستهاى خويش
را به آسمان برافراشتم و
روضة الواعظين-ترجمه مهدوى دامغانى، ص: 450
(1) گفتم: پروردگارا! تو خود مهر محمد و وصى او را در دل من افكندى،
اينك به حق او از تو مسألت مى‏كنم در گشايش من شتاب فرمايى و مرا از اين
گرفتارى آسوده سازى.
خداوند متعال بادى برانگيخت كه تمام آن توده ريگ را به آنجا كه گفته بود
منتقل كرد. بامداد چون آن يهودى به ريگها نگريست كه همه‏اش منتقل شده
است، گفت:
اى روزبه! تو جادوگرى و من نمى‏دانستم. اينك ترا از اين دهكده بيرون
مى‏كنم كه مبادا مردم آن را نابود كنى. مرا بيرون آورد و به زنى كه نيك
نفس بود فروخت. آن زن نسبت به من بسيار محبت داشت و او را نخلستانى بود و
به من گفت: اين نخلستان از تو خواهد بود. آنچه مى‏خواهى بخور و هر چه
مى‏خواهى ببخش و صدقه بده. سلمان مى‏گويد: مدتى در آن نخلستان بودم. روزى
ناگاه هفت تن به سوى آن نخلستان پيش آمدند كه ابرى بر سر ايشان سايه
افكنده بود. با خود گفتم: ايشان همگى پيامبر نيستند ولى بايد يك تن ميان
ايشان پيامبر باشد و همچنان آمدند و وارد نخلستان شدند و آن ابر هم بر سر
آنان سايه افكنده و پا به پاى آنان حركت مى‏كرد. چون وارد شدند، ديدم
رسول خدا و على و ابو ذر و مقداد و عقيل و حمزه و زيد بن حارثه‏اند. آنان
شروع به خوردن خرماهاى خشك شده و فرو ريخته پاى درختان كردند و رسول خدا
(ص) به ايشان مى‏فرمود: خرماهاى خشك را بخوريد و چيزى را تباه مكنيد. من
نزد آن بانو رفتم و گفتم: اى بانوى من! يك طبق (يك بشقاب) به من بده.
گفت: مى‏توانى شش طبق بردارى. من طبقى از خرما پر كردم و با خود گفتم:
اگر ميان ايشان كسى پيامبر باشد، از خوراكيهاى صدقه نخواهد خورد و اگر
هديه باشد خواهد خورد. طبق خرما را برابر رسول خدا نهادم و گفتم: اين
صدقه است. رسول خدا (ص) فرمود بخوريد، ولى خود و على و عقيل از خوردن آن
دست نگهداشتند و به زيد بن حارثه فرمودند: تو دست دراز كن و بخور و او و
ديگران شروع به خوردن كردند. با خود گفتم: اين يك نشانه. پيش بانوى خود
برگشتم و گفتم يك طبق ديگر خرما مى‏خواهم.
باز هم گفت: مى‏توانى شش طبق بردارى. من يك طبق ديگر خرما بردم و مقابل
پيامبر (ص) نهادم و گفتم: اين هديه است. پيامبر (ص) دست دراز فرمود و بسم
اللَّه الرّحمن الرّحيم بر زبان آورد و به آنان گفت بخوريد. همگان دست
دراز كردند و خوردند. با خود گفتم: اين هم نشانه‏يى ديگر. من به سوى پشت
سر پيامبر برگشتم. آن حضرت به من نگريستند و فرمودند: اى روزبه! آيا در
جستجوى خاتم نبوتى؟ گفتم: آرى. دوش خود را برهنه فرمود و من خاتم نبوت را
ديدم كه ميان‏
روضة الواعظين-ترجمه مهدوى دامغانى، ص: 451
دوشهاى ايشان بود و چند تار مو بر آن رسته بود. من خود را روى پاهاى
پيامبر انداختم و شروع به بوسيدن كردم. (1) پيامبر فرمودند: پيش اين زن
برو و به او بگو محمد بن عبد اللَّه مى‏گويد: اين برده خود را به ما
بفروش. من رفتم و گفتم: اى بانوى من! محمد بن عبد اللَّه مى‏گويد مرا به
او بفروشى. گفت: به او بگو كه ترا نمى‏فروشم، مگر در قبال چهار صد درخت
خرما كه دويست عدد آن خرماى زرد و دويست عدد ديگر خرماى سرخ داشته باشد.
من به حضور پيامبر برگشتم و گفتم. فرمودند: چه تقاضاى آسانى است. سپس
خطاب به على (ع) فرمودند كه برخيز و تمام اين دانه‏ها را جمع كن و خود
آنها را گرفتند و كاشتند. آنگاه به على (ع) گفت اين‏ها را آب بده و على
چنان فرمود. همين كه آخرين دانه خرما را آب داد همگى رسته شد و به يك
ديگر پيوسته گرديد. پيامبر به من فرمودند: پيش اين زن برو و به او بگو
محمد بن عبد اللَّه (ص) مى‏گويد سهم خودت را بگير، چيزى هم به ما بده. من
پيش او رفتم و اين پيام را گزاردم. بيرون آمد و چون درختان خرما را ديد
گفت: به خدا سوگند من تو را نمى‏فروشم، مگر به چهار صد درخت خرما كه همه
خرماى زرد باشد. جبريل (ع) فرود آمد و بال خود را بر درختان كشيد و همه
از نوع خرماى زرد شد. پيامبر (ص) دوباره به من فرمودند: به او بگو چيزى
هم به ما بده. من گفتم. آن زن گفت: به خدا سوگند كه يك اصله خرما از اين
نخلستان در نظر من بهتر و دوست داشتنى‏تر از محمد (ص) و تو است. من هم
گفتم: به خدا سوگند يك روز همراه محمد (ص) بودن براى من بهتر و دوست
داشتنى‏تر از آن است كه با تو باشم و از تمام چيزهايى كه در اختيار تو
است. رسول خدا مرا آزاد فرمودند و نام سلمان را بر من نهادند. (2) شيخ
صدوق كه خدايش رحمت كناد مى‏گويد: نام اصلى سلمان، روزبه پسر خشنودان است
و او وصى وصى عيسى (ع) بوده است كه آنچه را بر عهده اوست به معصومان
بسپارد و او همان ابىّ (ع) است. برخى هم نقل كرده‏اند كه «ابى» همان ابو
طالب است و حال آنكه در اين باره اشتباه شده است. زيرا از امير المؤمنين
على (ع) در باره آخرين وصى عيسى (ع) پرسيدند و آن حضرت فرموده است: ابى
است. مردم آن را تصحيف كرده و به صورت (ابى: يعنى پدرم) تلفظ كرده‏اند.
به سلمان، برده هم گفته مى‏شده است، و حمد و نعمت از آن خداوند است.

جمعه، شهریور ۰۵، ۱۳۸۹

الهی کفی بی ....

..
إِلَهِي كَفَى بِي عِزّاً أَنْ أَكُونَ لَكَ عَبْداً- وَ كَفَى بِي
فَخْراً أَنْ تَكُونَ لِي رَبّاً- أَنْتَ كَمَا أُحِبُّ فَاجْعَلْنِي
كَمَا تُحِب‏
خدايا بس است مرا عزت اينكه براى تو بنده‏ام، بس است فخر مرا كه
پروردگارم تو باشى، تو آنچنانى كه من دوست دارم پس قرار ده مرا چنان كه
دوست دارى