هيچ كس بي دامني تر نيست ليكن پيش خلق
بــاز مي پوشند و مــا در آفتـاب افــكنده ايـم
سعدي
حلاج عین القضات شیخ رجبعلی خیاط ابوالحسن خرقانی علامه تهرانی سید هاشم حداد
هيچ كس بي دامني تر نيست ليكن پيش خلق
بــاز مي پوشند و مــا در آفتـاب افــكنده ايـم
سعدي
بياني زيبا از بخشندگي
بدان راهي پر مشقت و طولاني در پيش روي داري و در اين راه بدون كوشش بايسته و تلاش فراوان و اندازه گيري زاد و توشه و سبك كردن بارگناه موفق نخواهي بود، بيش از تحمل خود بار مسؤوليت ها بر دوش منه كه سنگيني آن براي تو عذاب آور است. اگر مستمندي را ديدي كه توشه ات را تا قيامت مي برد و فردا كه به آن نياز داري به تو باز مي گرداند كمك او را غنيمت بشمار و زاد و توشه را بر دوش او بگذار و اگر قدرت مالي داري بيشتر انفاق كن و همراه او بفرست زيرا ممكن است روزي در رستاخيز در جستجوي چنين فردي باشي و او را نيابي. به هنگام بي نيازي اگر كسي از تو وام خواهد غنيمت بشمار تا در روز سختي و تنگدستي به تو بازگرداند، بدان كه در پيش روي تو گردنه هاي صعب العبوري وجود دارد كه حال سبكباران به مراتب بهتر از سنگين باران است و آن كه كند رود حالش بدتر از شتاب گيرنده مي باشد و سرانجام حركت بهشت و يا دوزخ خواهد بود پس براي خويش قبل از رسيدن به آخرت وسايلي مهيا ساز و جايگاه خود را پيش از آمدنت آماده كن، زيرا پس از مرگ عذري پذيرفته نمي شود و راه بازگشتي وجود ندارد.
______________________________
نامه 31 امام علي (عليه السلام) بخش 9
نهجالبلاغة 31- و من وصية له ع للحسن بن علي ع
وَ اعْلَمْ أَنَّ أَمَامَكَ طَرِيقاً ذَا مَسَافَةٍ بَعِيدَةٍ وَ مَشَقَّةٍ شَدِيدَةٍ وَ أَنَّهُ لَا غِنَى بِكَ فِيهِ عَنْ حُسْنِ الِارْتِيَادِ وَ قَدْرِ بَلَاغِكَ مِنَ الزَّادِ مَعَ خِفَّةِ الظَّهْرِ فَلَا تَحْمِلَنَّ عَلَى ظَهْرِكَ فَوْقَ طَاقَتِكَ فَيَكُونَ ثِقْلُ ذَلِكَ وَبَالًا عَلَيْكَ وَ إِذَا وَجَدْتَ مِنْ أَهْلِ الْفَاقَةِ مَنْ يَحْمِلُ لَكَ زَادَكَ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ فَيُوَافِيكَ بِهِ غَداً حَيْثُ تَحْتَاجُ إِلَيْهِ فَاغْتَنِمْهُ وَ حَمِّلْهُ إِيَّاهُ وَ أَكْثِرْ مِنْ تَزْوِيدِهِ وَ أَنْتَ قَادِرٌ عَلَيْهِ فَلَعَلَّكَ تَطْلُبُهُ فَلَا تَجِدُهُ وَ اغْتَنِمْ مَنِ اسْتَقْرَضَكَ فِي حَالِ غِنَاكَ لِيَجْعَلَ قَضَاءَهُ لَكَ فِي يَوْمِ عُسْرَتِكَ وَ اعْلَمْ أَنَّ أَمَامَكَ عَقَبَةً كَئُوداً الْمُخِفُّ فِيهَا أَحْسَنُ حَالًا مِنَ الْمُثْقِلِ وَ الْمُبْطِئُ عَلَيْهَا أَقْبَحُ حَالًا مِنَ الْمُسْرِعِ وَ أَنَّ مَهْبِطَكَ بِهَا لَا مَحَالَةَ إِمَّا عَلَى جَنَّةٍ أَوْ عَلَى نَارٍ فَارْتَدْ لِنَفْسِكَ قَبْلَ نُزُولِكَ وَ وَطِّئِ الْمَنْزِلَ قَبْلَ حُلُولِكَ فَلَيْسَ بَعْدَ الْمَوْتِ مُسْتَعْتَبٌ وَ لَا إِلَى الدُّنْيَا مُنْصَرَفٌ .
رابعه عدويه
Rabee' Adaviye
مطالبي كه در بخش مربوط به رابعه ي عدويه ، بانوي مؤمنه در تذكرت الاوليا نوشته شده در قالب تصاوير صفحات در يك فايل فشرده مي باشد كه مي توانيد آن را دانلود نماييد.
حجم فايل 467 كيلوبايت
يك پاسخ!
اين مطلب در پاسخ به "چه شد كه به اينجا رسيديم؟" توسط يكي از دوستان نوشته شده(مطلب زيباست و البته شعر حكيم سبزواري بسيار قابل تامل است! )
"به نام خدا
ای اهل سوز و درد درباره آن سريال گله و شکايت شما را خواندم، حق با شماست، چه توان کرد؟ گوساله های سامری فراوانند و هميشه در هر زمان و هر جامعه ای گوساله پرستها را فريب می دهند و چه خوش گفته است [استاد] در شعری که يک بيتش اين است :
حق پرستــی نکند ملت گوساله پـرست
گو به موسای کليم اين همه اعجاز نکن
تا خدا چه خواهد و امام زمان (عج) بيايد.
زياد غمگين مباش کسانی هم هستند و بوده اند که مقام انسان را دريافته اند و برای آگاهی ما گفته اند. بخوانيم و بدانيم شعری از حکيم سبزواری در مقام انسان :
اختران پرتو مشکات دل انور ما
دل ما مظهر کل، کل همگی مظهر ما
نه همين اهل زمين را همه باب اللهيم
نه فلک در دورانند به دور سر ما
بر ما پير خرد طفل دبيرستانی است
فلسفی مقتبسی از دل دانشور ما
ای که انديشه سر داری و سر می خواهی
به کدويی است برابر ، سر و افسر بر ما
گو به آن خواجه ی هستی طلب زهد فروش
نبود طالب کالای تو در کشور ما
بازوی بازی نصريم نه چون نسر به چرخ
دو جهان بيضه و فرخی است به زير پر ما
عالم و آدم اگر چه همگی اسرارند
بود «اسرار» کمينی ز سگان در ما
ياهو حق يارت."
سلام
اميدوارم دوستان براي نوشتن كامنت در اين قالب جديد با مشكلي مواجه نباشند.
براي نوشتن كامنت بهتره كه بر روي Other كليك كنيد و بعد نظرتون رو بفرماييد.
اگر كاري ساخته باشد و انجام ندهيم، خيانت كرده ايم!
چي شد كه به اينجا رسيديم؟
من به صدا و سيما نمي خواهم ايراد بگيرم بلكه مي خواهم بدانم آن مردم ايده آل طلب چرا اسير پوچي و شهوت راني شدند؟
چرا الان پر بيننده ترين و اثرگذارترين برنامه ي تلويزيون، سريال بي محتوا و صرفا وقت گذران شب هاي برره مي باشد؟
اين حرف هاي پوچ، اين سخنان شهوت آلود، اين عشوه ها و خودنمايي هاي غير شرعي!!
آيا مردم ايران ، بايد اينگونه باشند؟ آيا اين مردم همان مردم دلاور و متفكر هستند كه در تاريخ نامشان به بزرگي آورده شده؟
در هركجا كه مي روي اثر اين زبان و لهجه ي ساختگي ديده مي شود، در بازار، در ميان قشر تحصيل كرده و دانشگاهي!
اين سريال جنبه ي مثبتي هم دارد و آن اين است كه در راه هدف پوچ خود بسيار موفق بوده است و جذاب ، اما سوالي كه پيش مي آيد اين است كه آيا واقعا ما نداريم كساني را كه سريال هاي اثر گذار و در عين حال معرفتي را ساخته و تحويل بدهند؟
و معارف و فرهنگ غنيي كه در ايران و حتي در دنيا وجود دارد را با زبان مخاطب پسند آماده نمايند؟
يا اينكه مسؤولين فرهنگي جامعه ي ما با ارائه ي روش هاي مولد فكر مخالف هستند؟
مورد اول كه غير ممكن است؟
بنابر اين ............ !
شايد بهترباشد فقط بنشينيم و هاي هاي بگرييم!
آيا كار ديگري هم از دست ما ساخته است؟
اگر ساخته باشد و انجام ندهيم، خيانت كرده ايم!
سخن
"سخن كه روي در حضرت آرد، آن بود كه مستمع را ملالت نگيرد و مخالف و موافق را ميزباني كند و گوينده را مدد زيادت شود و هر سخني كه مستمع را مفلس نكند و هر دو عالم را از دست وي بيرون نكند، آن سخن به فتواي نفس مي گويد. نفسش به زبان معرفت اين سخن بيرون مي دهد تا او در غرور خود بود و خلق در غرور وي."
اين مطلب نقل قولي بود از شيخ ابوبكر واسطي كه در تذكرت الاولياي عطار بيان شده است و شايد منظور حافظ از اين بيت نيز همين بوده است كه:
حديث عشق ز حافظ شنو نه از واعظ
اگرچه صنعت بسيار در عبارت كرد
اگر عاشقانه بيان شود و از دل بيان گردد، بگونه اي كه شخص خود آن را ديده و سپس بيان كرده باشد، آن كلام است كه در موافق و مخالف آتش مي زند وگرنه بازي كردن با الفاظ و استفاده ي از كلمات مسجع و زيبا سازي ظاهر به كاري نمي آيد.
اي بنده بدان كه خواجه ي شرق اين است
از ابـر گـهر بـار ازل بـرق اين است
تـو گفتـه چو گويي از قيـاسي گويــي
او گفته ز ديده مي كند فرق اين است
حكمت 150 نهج البلاغه
ضد ارزش ها و هشدارها
(مردي از امام درخواست اندرز كرد.)
از كساني مباش كه بدون عمل، صالح به آخرت اميدوار است و توبه را با آرزوهاي دراز به تأخير مي اندازد. در دنيا چونان زاهدان سخن مي گويد، اما در رفتار همانند دنياپرستان است. اگر نعمت ها به او برسد سير نمي شود و در محروميت قناعت ندارد. از آنچه به او رسيد شكر گزار نيست و از آنچه مانده زياده طلب است.
ديگران را پرهيز مي دهد اما خود پروا ندارد، به فرمانبرداري امر مي كند اما خود فرمان نمي برد. نيكوكاران را دوست دارد اما رفتارشان را ندارد، گناهكاران رادشمن دارد اما خود يكي از گناهكاران است و با گناهان فراوان مرگ را دوست نمي دارد، اما در آنچه كه مرگ را ناخوشايند ساخت پافشاري دارد. اگر بيمار شود پشيمان مي شود و اگر تندرست باشد سرگرم خوشگذراني هاست. در سلامت مغرور و در گرفتاري نا اميد است. اگر مصيبتي به او رسد به زاري خدا را مي خواند، اگر به گشايش دست يافت مغرورانه از خدا روي بر مي گرداند. نفس(nafs) به نيروي گمان ِ ناروا، بر او چيرگي دارد و او با قدرت يقين بر نفس چيره نمي گردد.
براي ديگران كه گناهي كمتر از او دارند نگران و بيش از آنچه كه عمل كرده اميدوار است. اگر بي نياز گردد مست و مغرور شود و اگر تهي دست گردد، مأيوس و سُست شود. چون كار كند در آن كوتاهي ورزد و چون چيزي خواهد زياده روي نمايد. چون در برابر شهوت قرار گيرد گناه را برگزيده، توبه را به تأخير اندازد و چون رنجي به او رسد از راه دين اسلام دوري گزيند، عبرت آموزي را طرح مي كند، اما خود عبرت نمي گيرد. در پند دادن مبالغه مي كند، اما خود پند پذير نمي باشد. سخن بسيار مي گويد، اما كردار خوب او اندك است. براي دنياي زودگذر تلاش و رقابت دارد اما براي آخرت جاويدان آسان مي گذرد، سود را زيان و زيان را سود مي پندارد. از مرگ هراسناك است اما فرصت را از دست مي دهد. گناه ديگري را بزرگ مي شمارد، اما گناهان بزرگ خود را كوچك مي پندارد. طاعت ديگران را كوچك و طاعت خود را بزرگ مي داند. مردم را سرزنش مي كند، اما خود را نكوهش نكرده، با خود رياكارانه برخورد مي كند. خوشگذراني با سرمايه داران را بيشتر از ياد خدا با مستمندان دوست دارد. به نفع خود بر زيان ديگران حكم مي كند اما هرگز به نفع ديگران بر زيان خود حكم نخواهد كرد، ديگران را هدايت، اما خود را گمراه مي كند، ديگران از او اطاعت مي كنند و او مخالفت مي ورزد، حق خود را به تمام مي گيرد اما حق ديگران را به كمال نمي دهد. از غير خدا مي ترسد اما از پروردگار خود نمي ترسد! *
_____________________________
* نهجالبلاغة حكمت 150
150- وَ قَالَ ع لِرَجُلٍ سَأَلَهُ أَنْ يَعِظَهُ لَا تَكُنْ مِمَّنْ يَرْجُو الْآخِرَةَ بِغَيْرِ عَمَلٍ وَ يُرَجِّي التَّوْبَةَ بِطُولِ الْأَمَلِ يَقُولُ فِي الدُّنْيَا بِقَوْلِ الزَّاهِدِينَ وَ يَعْمَلُ فِيهَا بِعَمَلِ الرَّاغِبِينَ إِنْ أُعْطِيَ مِنْهَا لَمْ يَشْبَعْ وَ إِنْ مُنِعَ مِنْهَا لَمْ يَقْنَعْ يَعْجِزُ عَنْ شُكْرِ مَا أُوتِيَ وَ يَبْتَغِي الزِّيَادَةَ فِيمَا بَقِيَ يَنْهَى وَ لَا يَنْتَهِي وَ يَأْمُرُ بِمَا لَا يَأْتِي يُحِبُّ الصَّالِحِينَ وَ لَا يَعْمَلُ عَمَلَهُمْ وَ يُبْغِضُ الْمُذْنِبِينَ وَ هُوَ أَحَدُهُمْ يَكْرَهُ الْمَوْتَ لِكَثْرَةِ ذُنُوبِهِ وَ يُقِيمُ عَلَى مَا يَكْرَهُ الْمَوْتَ مِنْ أَجْلِهِ إِنْ سَقِمَ ظَلَّ نَادِماً وَ إِنْ صَحَّ أَمِنَ لَاهِياً يُعْجَبُ بِنَفْسِهِ إِذَا عُوفِيَ وَ يَقْنَطُ إِذَا ابْتُلِيَ إِنْ أَصَابَهُ بَلَاءٌ دَعَا مُضْطَرّاً وَ إِنْ نَالَهُ رَخَاءٌ أَعْرَضَ مُغْتَرّاً تَغْلِبُهُ نَفْسُهُ عَلَى مَا يَظُنُّ وَ لَا يَغْلِبُهَا عَلَى مَا يَسْتَيْقِنُ يَخَافُ عَلَى غَيْرِهِ بِأَدْنَى مِنْ ذَنْبِهِ وَ يَرْجُو لِنَفْسِهِ بِأَكْثَرَ مِنْ عَمَلِهِ إِنِ اسْتَغْنَى بَطِرَ وَ فُتِنَ وَ إِنِ افْتَقَرَ قَنِطَ وَ وَهَنَ يُقَصِّرُ إِذَا عَمِلَ وَ يُبَالِغُ إِذَا سَأَلَ إِنْ عَرَضَتْ لَهُ شَهْوَةٌ أَسْلَفَ الْمَعْصِيَةَ وَ سَوَّفَ التَّوْبَةَ وَ إِنْ عَرَتْهُ مِحْنَةٌ انْفَرَجَ عَنْ شَرَائِطِ الْمِلَّةِ يَصِفُ الْعِبْرَةَ وَ لَا يَعْتَبِرُ وَ يُبَالِغُ فِي الْمَوْعِظَةِ وَ لَا يَتَّعِظُ فَهُوَ بِالْقَوْلِ مُدِلٌّ وَ مِنَ الْعَمَلِ مُقِلٌّ يُنَافِسُ فِيمَا يَفْنَى وَ يُسَامِحُ فِيمَا يَبْقَى يَرَى الْغُنْمَ مَغْرَماً وَ الْغُرْمَ مَغْنَماً يَخْشَى الْمَوْتَ وَ لَا يُبَادِرُ الْفَوْتَ يَسْتَعْظِمُ مِنْ مَعْصِيَةِ غَيْرِهِ مَا يَسْتَقِلُّ أَكْثَرَ مِنْهُ مِنْ نَفْسِهِ وَ يَسْتَكْثِرُ مِنْ طَاعَتِهِ مَا يَحْقِرُهُ مِنْ طَاعَةِ غَيْرِهِ فَهُوَ عَلَى النَّاسِ طَاعِنٌ وَ لِنَفْسِهِ مُدَاهِنٌ اللَّهْوُ مَعَ الْأَغْنِيَاءِ أَحَبُّ إِلَيْهِ مِنَ الذِّكْرِ مَعَ الْفُقَرَاءِ يَحْكُمُ عَلَى غَيْرِهِ لِنَفْسِهِ وَ لَا يَحْكُمُ عَلَيْهَا لِغَيْرِهِ يُرْشِدُ غَيْرَهُ وَ يُغْوِي نَفْسَهُ فَهُوَ يُطَاعُ وَ يَعْصِي وَ يَسْتَوْفِي وَ لَا يُوفِي وَ يَخْشَى الْخَلْقَ فِي غَيْرِ رَبِّهِ وَ لَا يَخْشَى رَبَّهُ فِي خَلْقِهِ .
بايزيد بسطامي – شيخ ابوالحسن خرقاني
بايزيد بسطامي حدودا 100 سال قبل از شيخ ابوالحسن خرقاني مي زيسته. داستاني از بايزيد در مثنوي نقل است كه بسيار زيباست:
زماني بايزيد بسطامي با مريدان در حال حركت بوده كه به محدوده ي خرقان مي رسند، به آنجا كه مي رسند ، ناگهان بايزيد بسطامي مي ايستد، نفسي عميق مي كشد و حالش دگرگون مي شود. يارانش به او مي گويند: "اين چه رايحه اي است كه تو را اينچنين مدهوش نمود؟" او در جواب مي گويد: "بوي خوش ابوالحسن است كه 100 سال ديگر در اين مكان به دنيا مي آيد و به سه چيز از من برتر است، 1 - تشكيل زندگي مي دهد ، 2 - شغل دارد" (ظاهرا كشاورزي مي كند و جهت مسافرت ديگران چهارپا كرايه مي دهد دقيقا در ذهنم نيست).
جناب شيخ ابوالحسن خرقاني مردي غير قابل توصيف بوده ، زماني در يك جلسه اي كه از رسول مكرم اسلام حديث نقل مي كرده اند حاضر بوده و استاد جلسه حديثي را از قول پيامبر نقل مي كند. شيخ ابوالحسن مي گويد اين حديث از پيامبر نيست. استاد به چهره ي روستايي و ژوليده ي او مي نگرد و مي گويد: تو از كجا مي داني؟ شيخ مي گويد آن زمان كه تو حديث مي خواندي من در چشمان رسول مي نگريستم و ديدم كه ابروانش به نشانه اعتراض گره شد!
ملاقات با امام زمان(عليه السلام)
يكي از شاگردان آقا محمد جواد انصاري همداني از ايشان سوال مي كند: "چه زماني ما مي توانيم خدمت صاحب الزمان ولي عصر برسيم؟"
ايشان جواب مي دهند: "زماني كه حضور و غيبت آقا براي شما فرقي نكند."
در زماني ديگر يكي از شاگردان ايشان از ايشان سؤال مي كند: "آيا مي شود به حضور حضرت حجت(عليه السلام)رسيد؟"
آقاي انصاري جواب مي دهند: "بنده ي خدا ، به حضور خداوند هم مي توانيم برسيم، به حضور بنده اش نمي توانيم برسيم؟!"
در مرتبه ي ديگر كه آيت ا.. دستغيب و آيت ا.. فهري هم بوده اند آيت ا.. نجابت سوال مي كند كه : "آيا به حضور امام زمان(عليه السلام)رسيده ايد؟"
آقا جوابي مي دهند به اين مضمون:"ما ازددت يقينا" *.
__________________________
* اشاره است به اين سخن امام علي(عليه السلام): "لو كشف الغطاء ما ازددت يقينا" يعني اگر پرده ها برداشته شود بر يقين من افزوده نخواهد شد.
منتظران را به لب آمد نفس...
شيخ رجبعلي خياط بيان كرده بود
جواني را ديدم كه اين شعر را مي خواند:
منتظران را به لب آمد نفس
اي شه خوبان تو به فرياد رس
و در لحظه ي جان دادن امام زمان مهدي موعود عليه السلام بر بالينش حاضر شد.*
___________________
* به قول حافظ:
شب رحلت هم از بستر روم در قصر حور العين
اگر در وقت جان دادن تو باشي شمع بالينم
نامه ی چارلی چاپلین به دخترش
دخترم جرالدین!
پدرت باتو حرف می زند! شاید شبی درخشش گرانبها ترین الماس این جهان ترا بفریبد. آن شب است که این الماس آن ریسمان نا استوارزیر پای تو خواهد بود وسقوط تو حتمی است.
روزی که چهره ی یک اشراف زاده ی بی بند و بار تورا فریب دهد آن زمان بندبازی ناشی خواهی بود و بند بازان ناشی همیشه سقوط می کنند.
از اینرو دل به زر و زیور مبند. بزرگترین الماس این جهان آفتاب است که خوشبختانه بر گردن همه ی ما می درخشد. اما اگر روزی دل به مردی آفتاب گونه بستی با او یک دل باش و براستی او را دوست بدار.
دخترم هیچکس و هیج چیز را دراین جهان نمی توان یافت که شایسته ی آن باشد که دختری ناخن خودرا به خاطر آن عریان کند، برهنگی بیماری عصر ماست. بگمان من، تو باید از آن کسی باشی که روحش را برای تو عریان کرده است.
بااین پیام نامه ام را پایان می بخشم :
انسان باش زیرا که گرسنه بودن و در فقر مردن هزار بار قابل تحمل تر از پست و بی عاطفه بودن است.
منبع: مجله موفقيت
يكي از شاگردان آيت ا.. انصاري همداني نقل مي كند
روزي با ايشان به بيابان رفتيم ، آقا مشغول تهيه ي غذا شدند و من هم به كنار تپه اي رفتم و به سجده افتادم و با تمام وجود ذكر يونسيه را تلاوت مي كردم، ناگهان ديدم كه پرده ها از جلوي چشمم برداشته شد و در آنجا چشم با گوش يكي شده بود و مي ديدم و مي شنيدم كه تمام موجودات آسمان و زمين با هميدگر اين ذكر شريف را تكرار مي كردند:
«لا اله الا انت، سبحانك اني كنت من الظالمين»*
_________________________________
* خدايي غير از تو وجود ندارد، تو پاك هستي و من همانا ظالم هستم.
چادر مشكي
يا
چـادر سفيـد ؟!
آخه كجا در اسلام گفته شده كه فقط چادر بايد مشكي باشه؟!
بله خانم هاي محجبه به ويژه خواهراني كه از چادر استفاده مي كنند از نظر من قابل تحسين هستند ولي وقتي مي بينم وسط چله ي تابستان اين خواهران محجبه با چادر مشكي زير آفتاب داغ حركت مي كنند ، مغزم داغ مي شود.
در بيشتر كشورهاي اسلامي مؤمنيني كه از چادر استفاده مي كنند رنگ چادرشان سفيد است و هيچ اشكالي ندارد اگر كه در ايران هم از چادر سفيد استفاده شود.
من مطمئن هستم كه بيشتر و شايد همه ي خانم هاي محجبه اي كه از چادر مشكي استفاده مي كنند بر اين موضوع اتفاق نظر دارند كه رنگ سفيد براي چادر بهتر از رنگ سياه است ولي به خاطر يك عرف غلط فقط از رنگ مشكي استفاده مي شود.
به يك حركت انقلابي احتياج است و فكر مي كنم اين حركت را بايد از دانشگاه ها شروع كرد، چون جوانان دانشگاهي راحت تر مي توانند به عادت شكني بپردازند.
اگر با اين موضوع موافق هستيد ، حتما اين مطلب را در بين دوستانتان مطرح نماييد تا اگر شما دوستان نيز صلاح دانستيد روزي براي شروع اين حركت مشخص شود.
يك خاطره ي واقعي
حدودا سال 1372 شمسي بود كه يك روز مادرم آمد و به من گفت روز قبل آقاي سيد جلال.... (كه اكنون يكي از فرهنگيان بازنشسته هستند) سراسيمه وارد اتاق كار من شد و به من گفت: "ديشب خواب ديدم علي تصادف كرده و البته من صدقه دادم ، شما هم لطفا صدقه بدهيد."
وقتي اين را از مادر شنيدم ، من هم مبلغي را براي صدقه نيت كرده و پرداخت كردم.
آن زمان مصادف با دوران گذراندن خدمت سربازيم بود (همان بخشي از سربازي كه در شهر محل سكونت خود مي گذراندم) يكي از شب ها، يك هم خدمتي كه ماشينشان را هم از كرج به همراه خود آورده بود (كه يك وانت بار بود) من و يكي ديگر از هم خدمتي ها را سوار كرد ، به گونه اي كه من در بين راننده (كه دوستمان بود) و ديگر هم خدمتيم نشسته بودم و ماشين هم با سرعتي نسبتا بالا در حال حركت بود.
در همين لحظات بود كه متوجه يكي ديگر از هم خدمتي ها در كنار خيابان شديم و هر سه (يعني حتي راننده) سرمان را به طرف او چرخانده و به سلام عليك در حال حركت پرداختيم و در همين زمان بود كه من احساس كردم يك ضربه ي شديد به سرم خورد و پشت سر آن يك ضربه ي شديد ديگر در جهت مخالف سرم وارد شد ولي ضربه آنقدر شديد نبود كه بيهوش بشوم. ابتدا سرمن با شيشه ي جلوي ماشين برخورد كرد و بعد از آن سر هم خدمتيم كه سمت راستم نشسته بود محكم با سر بنده برخورد نمود.
ماشين متوقف شد و همگي پياده شديم، من توي حال خودم نبودم و فكر مي كردم از پشت سر با ما تصادف كرده اند و به دنبال ماشيني كه به ما زده بود مي گشتم و دائم مي پرسيدم پس ماشيني كه به ما زد كجا رفت؟!
در حالي كه هيچ ماشيني به ما نزده بود و ما با همان سرعت نسبتا بالا با بلوار وسط خيابان برخورد كرده بوديم!
نكته ي جالب توجه اين است كه در همان لحظه آقاي سيد جلال .... آنجا حاضر بود و خودش را به من رساند و گفت:
علي آقا الحمدلله به خير گذشت!!
با دكتر الهي قمشه اي
اگر يوسف اينقدر فراقش سخت بوده، حالا ببينيم يوسف آفرين فراقش چقدر سخت است؟
با ما چه خواهد حسن يوسف آفرين كرد....يعقوب را چون عشق يوسف پير كردي
اگر يعقوب را پير كرده و چشمش را سفيد كرده ببينيم با ما چه خواهد كرد؟! اگر خبر بشويم البته، اگر كسي ما را از اين فراق خبر كند!
موسيقي آن خبر است:
ني حديث هر كه از ياري بريد...پرده هايش پرده هاي ما دريد
اين پرده هايي كه حجاب شده، موسيقي مي تونه آنها را بدرد، اگه اين كار را كند موسيقي است، اگر اين كار را نكند موسيقي نيست. تفريح و تنوع است ، وقت گذراني است، ادبيات هم همينگونه است، ادبياتي خوب است كه خبر است ، ادبياتي خوب است كه ذكر است، اگر ادبياتي ذكر نباشد، اصلا نمي ماند در عالم، هرچي ادبيات خوب در عالم هست آن ادبياتي است كه اسم خدا در آن است. منتها ممكن است خيلي مستقيم اسم نبرده باشند ، وقتي سعدي مي گويد:
اي پسر دلربا اي قمر دلپذير ، مستقيم اسم نمي برد ولي قمر دلپذير هم اوست ، پسر دلربا هم اوست ، چرا كه بعدش مي گويد: از همه باشد گريز وز تو نباشد گزير
گر تو ز ما فارغي وز همه كس بي نياز، آيا اين همان پسر دلرباست؟
گر تو ز ما فارغي وز همه كس بي نياز ..... ما به تو مستظهريم وز همه عالم فقير
به زبان رمز گاهي صحبت مي كنند ولي هرچه ادبيات هست كه نام او و ياد او در آن هست ، آن در عالم مي ماند.
انار
هرگز چيزي از شوهرش نخواسته بود، نه كه دلش نخواسته باشد، اما هميشه ترجيح داده بود فاطمه شرمنده دلش باشد تا علي شرمنده فاطمه. اين فقط سفارش پدرش نبود، خودش مي ترسيد شرمندگي همسرش را ببيند. اينگونه بود كه علي با ديدنش همهي غم ها را از ياد مي برد . اما اين بار با هميشه فرق داشت. فاطمه به شدت بيمار بود و علي براي بار سوم از او خواسته بود آنچه ميل دارد بگويد تا مهيا كند. دو بار از بيان خواستهاش امتناع كرده بود ولي اين بار علي او را به حق خودش قسم داده بود، علي كم در دلش عزيز نبود، پس دهان گشود: «انار».
علي براي برآوردن نخستين خواستهي همسرش از خانه بيرون رفت. چه لذتي داشت ديدن فاطمه هنگام ديدن انار . بالاخره انار خوشبخت خريده شد و علي به سمت خانه به راه افتاد. بين راه صدايي شنيد. بيماري در گوشهي خرابه اي مي ناليد. جلو رفت، سرش را به دامن گرفت و او را نوازش كرد، پرسيد: «چه ميل داري؟» و براي بار اول شنيد: «انار!» چه بايد مي كرد؟ بين خواسته فاطمه و خواست خدا كه از حلقوم اين مرد برخاسته بود كدام را انتخاب مي كرد؟ انار را به دو نيم كرد، نيمي براي فاطمه و نيمي براي خدا. نيمه خدا را كم كم در دهان پيرمرد گذاشت پس از آن دوباره پرسيد : «چيزي ميل داري؟» و شنيد : «نيمه ديگر انار» اما اين سهم فاطمه بود، آن هم براي برآوردن نخستين خواستهاش، بايد انتخاب مي كرد بين فاطمه و خدا. فاطمه از او بود، مثل خودش بود. پس با فاطمه همان كرد كه با خودش مي كرد. بين خود و خدا، البته خدا. نيمهي ديگر انار را هم به پيرمرد داد و با همان حال روانه خانه شد. خدا به علي رحم كرد يا فاطمه نمي دانم، كدام سخت تر است؟ مردي شرمنده همسرش شود يا زني شرمندگي شوهرش را ببيند؟ وارد خانه شد و فاطمه را مشغول خوردن انار ديد. اگر علي خدا را فراموش نكرده، خدا چرا بايد علي را فراموش كند؟ پس خدا هم با علي مثل خودش معامله كرد. ظرف اناري از طرف علي براي فاطمه فرستاد نه علي شرمنده فاطمه شد و نه فاطمه شرمندگي علي را ديد!
تقديم به تمامي زنان مؤمنه و مردان مؤمن به مناسبت ولادت پر شور فاطمه زهرا سلام الله عليها
در ملك واحد
براي اينكه آدم خودش رو از گيرو دار بتها و تعلقات فراوان نجات بده، بايد خودش رو در ملك يك نفر قرار بده.
كساني كه دلشون رو به يك معبود زميني مي سپرند، از معبودهاي ديگر در امان هستند.
به هر قبيله چه گردي اگر تو مجنوني
بيا و قبله گزين از قبيله ي ليلا
و يا :
طالب خود را هميشه غصه گدازد
ملك پري پيكري شديم و برستيم
و چه بسا كساني را كه معبودي زميني راهشون رو مي زنه و از طريق اخلاص ورزيدن در همين عشق به معبود و محبوب يگانه مي رسند.
اي بسا كس را كه صورت راه زد
قصد صورت كرد و بر الله زد
و در نهايت به جايي مي رسد كه:
"آنكس كه مرا طلب كند مي يابد و آن كس كه مرا يافت مي شناسد و آن كس كه مرا شناخت دوست مي دارد و آن كس كه دوستم داشت به من عشق مي ورزد و آن كس كه به من عشق ورزيد من نيز به او عشق مي ورزم و آن كس كه به او عشق ورزيدم او را مي كشم و آن كس را كه من بكشم خون بهايش بر من واجب است و آن كس كه خون بهايش بر من واجب است ، پس من خودم خونبهايش هستم."
جوينده ي ما به شهر در بسيار است
آن كس كه مرا جويد كارش زار است
بر درگه ما زده هزاران دار است
بر هر داري سر مريدي زار است
-----------------
-----------------
اشعار محی الدین شیخ مهدی الهی قمشه ای
(پدر جناب دکتر حسین محی الدین الهی قمشه ای)
دوستدار جناب دکتر الهی قمشه ای
---------------------
---------------------