جمعه، خرداد ۰۷، ۱۳۸۹
اخطار به موزه طبيعي ي��د
موزه ي علوم طبيعي يزد وابسته به آموزش و پرورش يزد بايد جسد دختر مؤمنه را كه در قفس شيشه اي به نمايش گذاشته است را مدفون نمايد.
با توجه به اينكه دخترك يك بار هم به خواب شخصي آمده و ناراحتي خود را از مدفون نبودن اعلام كرده.
لطفا اين پيام را منتشر كنيد
با توجه به اينكه دخترك يك بار هم به خواب شخصي آمده و ناراحتي خود را از مدفون نبودن اعلام كرده.
لطفا اين پيام را منتشر كنيد
یکشنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۸۹
شنبه، اردیبهشت ۱۱، ۱۳۸۹
نيل معصيت
مستغرق نیل معصیت جامه ی ما
مجموعه ی فعل زشت هنگامه ی ما
گویند که روز حشر شب می نشود
آنجا نگشایند مگر نامه ی ما
مجموعه ی فعل زشت هنگامه ی ما
گویند که روز حشر شب می نشود
آنجا نگشایند مگر نامه ی ما
یکشنبه، فروردین ۲۹، ۱۳۸۹
هنوز وقت نيامد...؟
چه باز دردلت آمد كه مهربركندي؟
چه شد كه يارقديم ازنظر بيفكندي؟
زحدگذشت جدايي ميان مااي دوست
هنوز وقت نيامد كه باز پيوندي؟
چه شد كه يارقديم ازنظر بيفكندي؟
زحدگذشت جدايي ميان مااي دوست
هنوز وقت نيامد كه باز پيوندي؟
دوشنبه، فروردین ۲۳، ۱۳۸۹
بيچاره سنگ
بیچاره سنگ که ازدست کودکی رهامی شود به سوی قناری،نمی داند دل کودک را بشکند یا سرقناری ...
شنبه، فروردین ۲۱، ۱۳۸۹
خانم امیلی دیکنسون Emily Dickinson شاعر آمریکایی یا دختر مولانا
Sent to you by yaghin via Google Reader:
via راه در جهان یکیست و آن راه راستی است. by Leila on 4/8/10
امیلی دیکنسون (به انگلیسی: Emily Dickinson) شاعرهٔ آمریکایی قرن نوزدهم میلادی.
در سال ۱۸۳۰ در شهر امهرست در ایالت ماساچوست آمریکا زاده شد و دختر یک وکیل سرشناس آن ایالت بود.[۱]
وی در سال ۱۸۸۶ در همان شهر و همان خانه در گذشت . یک خواهر و یک برادر داشت. اشعارش پس از مرگش منتشر شدند.
او را شاعر معتکف نیز گویند یا به قول دکتر الهی قمشه ای دختر مولانا چرا که او بسیار با ابهام سخن میگوید .او شاعر کتاب "I'm nobody! Who are you?" (من هیچکسم تو که هستی؟) هست.
I'm nobody! Who are you?
Are you nobody, too?
Then there's a pair of us--don't tell!
They'd banish us, you know. How dreary to be somebody!
How public, like a frog
To tell your name the livelong day
To an admiring bog!
من کسی نیستم ، تو کیستی؟
آیا تو هم هیچ کسی؟
پس ما یک جفتیم
مبادا به کسی بگویی!
مبادا رسوایمان کنند و ما را از اینجا تبعید کنند!
Are you nobody, too?
Then there's a pair of us--don't tell!
They'd banish us, you know. How dreary to be somebody!
How public, like a frog
To tell your name the livelong day
To an admiring bog!
من کسی نیستم ، تو کیستی؟
آیا تو هم هیچ کسی؟
پس ما یک جفتیم
مبادا به کسی بگویی!
مبادا رسوایمان کنند و ما را از اینجا تبعید کنند!
امیلی در سال ۱۸۳۰ در شهرک «امهرست» در ایالت ماساچوست آمریکا زاده شد، یک خواهر و یک برادر داشت پدرش خزانه دار دانشگاه و مردی خشکه مقدس بود، با قلبی پاک. امیلی بیشتر وقت خود را در محیط خانه می گذراند و کمتر از خانه بیرون می رفت. از کودکی روحیات او شبیه شاعران بود؛ حساس و مهربان. امیلی به ندرت شهر و دیار خود را ترک می کرد، او همیشه عاشق محیط خانه بود، عاشق جایی که خانواده اش در آنجا نفس می کشیدند.
امیلی هرگز ازدواج نکرد و زندگیش را با سرودن شعر و مراقبت از خانه و نگهداری از پدر و مادرش سپری کرد، پس از مرگ پدر و مادر به طور کلی منزوی و خانه نشین شد و حتی با خویشان و اطرافیانش هم بیشتر با یادداشت ها و نامه های کوتاه و مقطعی رابطه برقرار می کرد. شاید روزی که امیلی در آن خانه قدیمی زاده شد شعر نیز همزمان با او در آن خانه متولد شد و همزمان با او رشد کرد. با هر گام که امیلی در زمان برداشت شعر نیز دوش به دوش او در زمان به راه افتاد و هرگز او را میان راه تنها نگذاشت.
شعر و امیلی با هم بزرگ شدند تا اینکه جایی از راه، امیلی دلباخته مردی از دوستان خانوادگی اش به نام «چارلز ودزورث» شد که قاضی دادگستری بود، اما ودوزورث یک سال بعد در ۱۸۶۱ او را ترک کرد و به بهانه های شغلی به کالیفرنیا رفت.
این ناکامی عشقی به شدت باعث پریشانی و ناامیدی امیلی شد و ظاهرا همین دوره، یعنی فاصله میان سال های ۱۸۶۲ تا ۱۸۶۵ بود که خلاقیت های امیلی به اوج می رسد، تنهایی امیلی دوچندان می شود و این اتفاق نه چندان زیبا تمام آینده او را تحت الشعاع قرار می دهد. این شوک امیلی را به خود آورد تا دنیا را دوباره ببیند و خود را از میان تمام آدم های دنیا دوباره پیدا کند؛ امیلی پس از این ماجرا همیشه لباس سپید می پوشید و از خانه بیرون نمی رفت، شاید روزی که او لباس سپید به تن کرد روزی بود که امیلی در عین تنهایی هم صحبتی صمیمی برای خود پیدا کرد، کسی که هیچ کس به جز امیلی او را نمی دید.
جملاتی که بین امیلی و هیچ کس مبادله می شود، بسیار پرمعناست، در این خانه حالا هیچ کس تنها دوست امیلی است. بعد از مرگ پدر و مادر و از دست دادن معشوق شاید هیچ کس محکم ترین تکیه گاه برای امیلی باشد. امیلی در این خانه اوقات فراغتش را با خود و هیچ کس تقسیم می کند و از هیچ کس هزاران دوست می آفریند، دوستانی که نامه واسطه ای بین آنها بود.
امیلی گاه قطعه شعری را همراه با شاخه گلی یا نامه ای کوتاه برای دوستی یا خویشاوندی می فرستاد، همشهریانش او را بیشتر به عنوان زنی عجیب می شناختند تا شاعر و به او لقب اسطوره، زن سپیدپوش و ملکه منزوی داده بودند، با این حال انبوه نامه های به جا مانده از امیلی نشان می دهد که عزلت و انزوای او به هیچ وجه به معنی دوری و بیزاری از اطرافیان نبوده است، چون نامه هایش سرشار از عشق و عاطفه ای عمیق و روابطی صمیمانه و متقابل است.
شاید بانوی سپیدپوش مادر انزوا راحت تر نفس می کشید، گاه در تنهایی می نشست و به اطرافیانش نامه می نوشت، نوشتن تنها چیزی بود که او را آرام می کرد. سطرسطر نامه های امیلی بوی آشنایی می دهد، واژه های این نامه ها پر از عطر و رنگ گل و گیاه و سرشار از عطوفت و درک عمیق نسبت به دیگران، همراه با طنزی خاص و دلپذیر است، با همین نامه ها بود که او از کنج انزوا با دوستان و خویشان منتخب خود ارتباطی بی شائبه و انسانی برقرار می کرد، به ویژه در زمان رنج و مصیبت، آنها را از حمایت معنوی خود بهره مند می کرد. او عاشقانه مخاطبانش را دوست می داشت، در نامه هایش جملاتی پیدا می شود که گواهی بر این ادعاست؛ «امید کودکانه ای دارم که همه کسانی را که دوستشان دارم دور هم جمع کنم، کنارشان بنشینم و لبخند بزنم».
وقتی دیگر یعنی هیچ وقت
زندگی امیلی فراز و نشیب چندانی نداشت، چون تماما در انزوا گذشت، بانوی سپیدپوش هیچ نقطه ای از دنیا را به اندازه خانه پدری اش دوست نمی داشت و تمام عمر را آنجا سپری کرد. امیلی زندگی خود را با واژه هایش در میان اشعار و نامه هایش تا پایان عمر قسمت کرد، از بهار سال ۱۸۶۲ مکاتباتش با تامس هیگنسن سردبیر ماهنامه آتلانتیک آغاز شد. ماجرا از این قرار بود که هیگنسن در مقاله ای که در سال ۱۸۶۲ در ماهنامه آتلانتیک به چاپ رسید، به راهنمایی و تشویق نویسندگان جوان آمریکایی پرداخت و از آنها خواست که اگر قطعات زنده و جانداری نوشته اند برای بررسی و احیانا چاپ برایش بفرستند.
امیلی از این فرصت استفاده کرد و نامه ای همراه با چهار قطعه شعر برای او فرستاد و نظر ادبی و انتقادی هیگنسن را جویا شد. این نامه سرآغاز مکاتبات ۲۰ ساله آنها شد.
تامس هیگنسن از سبک رمزآمیز و پرابهام شعر امیلی غافلگیر شد، هیگنسن نخستین نامه امیلی را چنین توصیف می کند؛ در ۱۶ آوریل ۱۸۶۲ نامه ای به این مضمون از اداره پست دریافت کردم؛ آقای هیگنسن آیا شما گرفتارتر از آن هستید که بگویید شعر من زنده است یا نه؟ ذهن انسان چنان به خود نزدیک است که نمی تواند این موضوع را به روشنی ببیند و من کسی را ندارم که از او بپرسم، اگر فکر می کنید که شعر من نفس می کشد و فرصت و فراغتش را داشته باشید که به من بگویید بی درنگ ممنونتان می شوم….
روی نامه پستی مهر امهرست خورده بود، خطش چنان عجیب بود که گویی نویسنده نخستین درس هایش را با مطالعه ردپای پرندگان فسیل در موزه آن شهر فرا گرفته است…. غریب ترین نکته این نامه از نظر هیگنسن نداشتن امضا بود، اما بعد معلوم شد که نگارنده نامش را روی کارتی نوشته و آن را در پاکت کوچکی در داخل پاکت بزرگ گذاشته.
هیگنسن سردبیر به امیلی توصیه می کند تا مدتی برای چاپ اشعارش دست نگه دارد تا بتواند آنها را نرم و آهنگین کند و به آنها نظم بیشتری ببخشد. امیلی هم پند او را می پذیرد و تا پایان عمر از آن سرباز نمی زند! علت اصلی خودداری او از چاپ اشعارش این بود که امیلی انتشار اشعار را حراج ذهن و اندیشه می دانست و شاید برای همین بود که به توصیه هیگنسن حاضر به اصلاح وزن و قافیه اشعارش نشد، زیرا آن را جراحی شعر می دانست.
امیلی ترجیح می داد شعرهایش را بدون جراحی برای چاپ و پسند مردم تنها برای خود بسراید و برای خود نگه دارد، اما او همواره هیگنسن را استاد خود می خواند گرچه تنها از او می خواست که شعرهایش را نقد کند نه منتشر!
هشت سال بعد، هیگنسن با امیلی دیدار می کند. در ۱۶ اوت ۱۸۷۰، هیگنسن وارد خانه ای بزرگ و آجری می شود که بیرونش پر از درخت و بوته های پر از گل است، از بیرون خانه کاملا مشخص است که بانویی شاعر در این خانه نفس می کشد، هیگنسن امیلی را آدمی ریزه، خجول، ساده و بی صدا توصیف می کند با چشمانی درشت، درست مثل ته مانده شراب در جام یک میهمان!
امیلی با دو شاخه گل زنبق به استقبال او می رود، برای دختری که هرگز با غریبه ای مواجه نمی شد، دیدار با هیگنسن کمی دشوار بود. هیگنسن روحیه امیلی را به شدت پرتنش و پیچیده توصیف می کند. امیلی هنگام وداع نیز مانند شاعری بزرگ روبه روی هیگنسن می ایستد و جملاتی شاعرانه را بر زبان می آورد. هنگامی که هیگنسن به او گفت وقتی دیگر دوباره به دیدارت می آیم امیلی در جواب می گوید بگو وقتی دور، این طور بازدیدمان نزدیک تر خواهد بود، وقتی دیگر یعنی هیچ وقت!
رابطه امیلی و هیگنسن تا سال ها بعد یعنی مدت ۲۰ سال به طور مکاتبه ای ادامه پیدا می کند، امیلی گاهی برای همسر هیگنسن نیز نامه می نوشت و برگ گلی معطر را به همراه یکی، دو بیت از شعرهایش ضمیمه می کرد، هیگنسن، طراوت و قدرت شعر امیلی را درک می کرد، او شعر امیلی را به گیاهی مانند می کند که از ریشه کنده شده و خاک و شبنم و باران هنوز به آن آویخته است.
امیلی آشنای نادیده ها
نگاه امیلی به دنیا نگاه عجیبی است، امیلی منزوی و گوشه گیر از لابه لای درزهای آجرهای کهنه و قدیمی بهشتی بی نظیر می بیند، بهشتی که پادشاهش خداست. شاید او نیازی نداشت تا مثل همسایه هایش برای رفتن به دریا شال و کلاه کند، برای او تصور دریا در مخیلات اش کفایت می کرد تا تور در دریا بیندازد و زیباترین واژه ها را برای شعرهایش شکار کند. لحن و صدای شعر امیلی مخصوص خود اوست. در شعر او عشق، خدا، طبیعت و جاودانگی نفس می کشند.
خانه پدری او سرشار بود از تجربیات باطنی، او هر روز به سفری تازه می رفت، سفری به درون ژرفای زندگی نه در پهنای زمین، شاید به همین علت بود که سروده هایش را بعد از مرگ او درون جعبه ای کشف کردند. در عمق رنج و نومیدی نشانی از دلسوزی برای خود در لحن و کلام او نمی یابید، امیلی گرچه تنهاست، اما این تنهایی را دوست می دارد، هنر او شعری است مرگ اندیش. زندگی از دیدگاه امیلی یک تراژدی است، اما عجیب است که با این تفکر او همیشه چشمانی براق داشت؛ او هرگز شاعری مهجور نبود، صدای امیلی چنان پردغدغه، صریح و خاص اوست که خواننده را وامی دارد آنها را تا آخر بشنود.
آرچیبالد مک لیش، امیلی را «شاعر دنیای خصوصی می نامد و می گوید؛ چنین سراینده ای نه فقط نظاره گر بل بازیگر صحنه ای است که نظاره می کند. سخنگوی شعرهای او، صدای اوست در نقش بازیگر؛ صدای اوست در نقش شاعر».
بسیاری از منتقدان ادبی، دیکنسون را از پیشگامان هوشیاری و تجربه گرایی مدرنیستی می دانند. از جمله کنت استاکس در کتابش، «امیلی دیکنسون و هوشیاری مدرن»، او را در زمره نوگرایانی چون بودلر تاسوررئالیست های فرانسوی و یا «هایکنیز» تا الیوت در میان انگلیسی زبان ها می شمارد، حتی در مقام مقایسه با جرارد منلی هاپکنیز شاعر معاصر انگیلسی، امیلی را برتر می داند، زیرا هر چند او در زمینه نحو آهنگ و تصویرسازی، تجربه های درخشانی دارد، اما به دلیل ریشه های سنتی و کاتولیک ذهن خود، بینش فراگیر ندارد.
امیلی با خود انسان و خلاء ارزش ها روبه رو شد، مستقیما و بدون هیچ پیش آگاهی مذهبی. امیلی از خود انسان تازه ای آفرید، انسانی که در انزوا زیست و سال ها پس از مرگش کشف شد. زندگی و مرگ امیلی یک روایت بیشتر ندارد و آن روایت تنهایی اوست. وقتی امیلی در سال ۱۸۸۶ چشم از جهان فرو بست، یادگاری عظیم و جاودان از خود به جا گذاشت؛ جعبه شعرهای امیلی بعد از مرگ او توسط لاوینیا، خواهر امیلی کشف شد، قطعا برای شاعری همچون امیلی یادگاری ارزشمندتر از اشعارش نیست.
درون جعبه بسته ای بود پر از سروده های پنهانی که در روزها و شب های تنهایی امیلی، همدم او بودند. بیش از یکهزار و ۷۰۰ قطعه شعر روی کاغذهای متفرقه نوشته و به هم دوخته شده بود، بعد از مرگ امیلی، تامس هیگنسن فرصتی پیدا کرد تا اشعار او را چاپ کند، هیگنسن در سال ۱۸۹۰ نخستین برگزیده اشعار او را با اصلاحاتی که در آن اعمال کرده بود به چاپ رسانید و تا سال ۱۹۵۰ ویراسته های مختلفی از آثار امیلی به بازار آمد که با استقبال چشمگیر مردم روبه رو شد.
حالا در میان این همه شهرت و محبوبیت تنها جای خود امیلی خالی بود، اما واژه واژه امیلی دین خود را به او ادا کردند؛ واژه هایی که هرگز نمی میرند. گرچه بعد از مرگ امیلی نیم قرن طول کشید تا او جایگاه خود را در شعر و ادب به دست آورد، اما این به آن معنی است که او نیم قرن از درک زمان خویش پیشتر بوده است. حالا با سطرسطر اشعار امیلی می توان وجود او را حس کرد.
صدای قدم هایش را در میان حیاطی بزرگ و سخن گفتن اش را با گیاهان می توان شنید. زندگی ساده و یکنواخت امیلی با همین دلخوشی ها بی هیچ دلواپسی به پایان رسید، اما این خبر جاودانگی اوست که هر روز به گوش دنیا می رسد، از لابه لای درز همان آجرهای قدیمی و همان لحظه هایی که امیلی در آن نفس کشید.
* یک ساعت به انتظار نشستن طولانیست.
اگر آن سوی آن عشق باشد
انتظار کشیدنی ابدی کوتاه است
اگر در پایان، عشق پاداش آن باشد
عشق سرتاسر ما را در بر گرفتهاست،
و این تمام چیزیست که از عشق میدانیم.
* ما عشق را می پرورانیم
و در قفسه می گذاریم
تا در نمایش مدهای قدیمی
مثل لباس های پدربزرگمان
به نمایش بگذاریم.
* کسی که بهشت را بر زمین نیافته است
آن را در آسمان نیز نخواهد یافت
خانۀ خدا نزدیک ماست
و تنها اثاث آن، عشق است.
* مرا با زنگ صبحدم
از این رویای زیبا بیرون نکشید
زنده هستم
تا که رویا ببینم.
* «عشق پیشوند زندگی و پسوند مرگ است. سرآغاز آفرینش و تعریف هر نفس است.
* «وجد و نشاط، رفتن روح است از خشکی به دریا و گذشتن از خانهها به ژرفای ابدیت.»
«چون مرگ را در آغوش نتوانستم گرفت، او مهربانانه خود به پيشوازم آمد.»
"اميلي ديكنسون" - شاعر نامدار آمريكايي و يكي از تأثيرگذارترين شاعران قرن 19 جهان - 177 سال پيش در دهم دسامبر 1830 در ماساچوست آمريكا چشم به جهان گشود.
به گزارش خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، اطلاعات كمي دربارهي زندگي شخصي و روابط اجتماعي ديكنسون در دست است و اگرچه در زمان حيات تنها كمتر از 10 شعر از يكهزار و 800 قطعه شعر او بهچاپ رسيد، اما از تأثيرگذارترين شاعران قرن نوزدهم محسوب ميشود.
او در خانوادهاي مرفه متولد شد و با وجود تحصيلات عاليه، فردي گوشهگير بود. "اميلي" شاعر پركاري بود، اما تنها اجازهي چاپ چند شعر خود را داد. اولين مجموعهي شعرش، چهار سال پس از مرگش منتشر شد و تا سال 1955 كه «شعرهاي اميلي ديكنسون» توسط "توماس جانسون" منتشر شد، مجموعهي كاملي از شعرهاي او بهچاپ نرسيده بود.
منتقدان ادبي معاصر، "ديكنسون" را از لحاظ جايگاهش در شعر آمريكا، همرديف "روبرت فراست" و "والت ويتمن" ميدانند. اولين جرقههاي سرودن شعر در ديكنسون پس از خواندن اولين مجموعهي شعر "رالف والدو امرسون" بهوجود آمد.
"اميلي ديكنسون" روز پانزدهم مي 1886 بهعلت ابتلا به عفونت كليه درگذشت.
پس از مرگ، خانوادهاش 40 كتاب دستنوشته شامل بيش از يكهزار و 700 شعر او را پيدا كردند.
ماخد:
http://academic.brooklyn.cuny.edu/english/melani/cs6/nobody.html
amirkabir
ویکیپدیا
تاریخ ما
(ايسنا)
Things you can do from here:
- Subscribe to راه در جهان یکیست و آن راه راستی است. using Google Reader
- Get started using Google Reader to easily keep up with all your favorite sites
سهشنبه، فروردین ۱۷، ۱۳۸۹
خوردن سنگ و کلوخ در این مکان ممنوع است!
Sent to you by yaghin via Google Reader:
via راه در جهان یکیست و آن راه راستی است. by Leila on 4/5/10
درویشی در بیابانی داشت راه می رفت و در میان راه وسط بیابون چمش به این تابلو افتاد "خوردن سنگ و. کلوخ در این مکان ممنوع است" و پیش خودش فکرکرد کدام نادان و ابلهی این تابلو را در وسط بیابون زده؟؟!!! مقداری که رفت به درویش دیگری رسید و گفت من چنین چیزی دیدم و به نظر تو چه کسی این تابلو را زده است؟
درویش دوم گفت من این کار را کرده ام ...
معنی این مطلب اینه که هروقت اعمال بد و ناشایست برای شما مانند همین داستان که همه می دانند نباید در وسط بیابون سنگ و کلوخ بخورند آشکار شود اونوقته که همه کارهای شما درست و زیبا می شود .
یک مثال واضح اینه که می نویسند " کشیدن سیگار در این مکان ممنوع است"
آیا این همان "خوردن سنگ و کلوخ در این مکان ممنوع است" خودمان نیست؟
و یا اینکه یک تابلویی بنویسند که "دروغ گفتن در این مکان ممنوع است"
آیا این همان "خوردن سنگ و کلوخ در این مکان ممنوع است" خودمان نیست؟
و یا اینکه یک تابلویی بنویسند که "دزدی در این مکان ممنوع است"
آیا این همان "خوردن سنگ و کلوخ در این مکان ممنوع است" خودمان نیست؟
و یا اینکه ...
چرا مردم اینقدر بی توجه شده اند که متوجه نیستند دروغ گفتن و دیگر رفتاز زشت غیر انسانی همان قدر بد و عجیب است که مثلا کسی را ببینید که دارد سنگ و کلوخ می خورد؟
(مطلب بالا برگرفته از یکی از سخنرانی های دکتر الهی قمشه ای بود)

درویش دوم گفت من این کار را کرده ام ...
معنی این مطلب اینه که هروقت اعمال بد و ناشایست برای شما مانند همین داستان که همه می دانند نباید در وسط بیابون سنگ و کلوخ بخورند آشکار شود اونوقته که همه کارهای شما درست و زیبا می شود .
یک مثال واضح اینه که می نویسند " کشیدن سیگار در این مکان ممنوع است"
آیا این همان "خوردن سنگ و کلوخ در این مکان ممنوع است" خودمان نیست؟
و یا اینکه یک تابلویی بنویسند که "دروغ گفتن در این مکان ممنوع است"
آیا این همان "خوردن سنگ و کلوخ در این مکان ممنوع است" خودمان نیست؟
و یا اینکه یک تابلویی بنویسند که "دزدی در این مکان ممنوع است"
آیا این همان "خوردن سنگ و کلوخ در این مکان ممنوع است" خودمان نیست؟
و یا اینکه ...
چرا مردم اینقدر بی توجه شده اند که متوجه نیستند دروغ گفتن و دیگر رفتاز زشت غیر انسانی همان قدر بد و عجیب است که مثلا کسی را ببینید که دارد سنگ و کلوخ می خورد؟
(مطلب بالا برگرفته از یکی از سخنرانی های دکتر الهی قمشه ای بود)

Things you can do from here:
- Subscribe to راه در جهان یکیست و آن راه راستی است. using Google Reader
- Get started using Google Reader to easily keep up with all your favorite sites
خوردن سنگ و کلوخ در این مکان ممنوع است!
رویشی در بیابانی داشت راه می رفت و در میان راه وسط بیابون چمش به این تابلو افتاد "خوردن سنگ و. کلوخ در این مکان ممنوع است" و پیش خودش فکرکرد کدام نادان و ابلهی این تابلو را در وسط بیابون زده؟؟!!! مقداری که رفت به درویش دیگری رسید و گفت من چنین چیزی دیدم و به نظر تو چه کسی این تابلو را زده است؟
درویش دوم گفت من این کار را کرده ام ...
معنی این مطلب اینه که هروقت اعمال بد و ناشایست برای شما مانند همین داستان که همه می دانند نباید در وسط بیابون سنگ و کلوخ بخورند آشکار شود اونوقته که همه کارهای شما درست و زیبا می شود .
یک مثال واضح اینه که می نویسند " کشیدن سیگار در این مکان ممنوع است"
آیا این همان "خوردن سنگ و کلوخ در این مکان ممنوع است" خودمان نیست؟
و یا اینکه یک تابلویی بنویسند که "دروغ گفتن در این مکان ممنوع است"
آیا این همان "خوردن سنگ و کلوخ در این مکان ممنوع است" خودمان نیست؟
و یا اینکه یک تابلویی بنویسند که "دزدی در این مکان ممنوع است"
آیا این همان "خوردن سنگ و کلوخ در این مکان ممنوع است" خودمان نیست؟
و یا اینکه ...
چرا مردم اینقدر بی توجه شده اند که متوجه نیستند دروغ گفتن و دیگر رفتاز زشت غیر انسانی همان قدر بد و عجیب است که مثلا کسی را ببینید که دارد سنگ و کلوخ می خورد؟
(مطلب بالا برگرفته از یکی از سخنرانی های دکتر الهی قمشه ای بود)
شنبه، فروردین ۱۴، ۱۳۸۹
Fw: اقازاده ها
homayoon
آقازادهها
نقل است كه عارفي را چهار پسر بود. هر يكى را پيشهاى آموخت.
يارانش بدو گفتند: فرزندان تو، نياز به پيشه و كار ندارند كه تا زنده
باشند، مريدان تو، زندگى آنان را تأمين مىكنند.
شيخ گفت: مباد كه چنين باشد. آنان را يك يك، كسبى و كارى آموختم تا بعد
از وفات من، به سبب آن كه فرزند مناند، بىجهت عزيز نباشند و نان از نام
پدر نخورند. و هرگاه نيازى افتادشان، مهارتشان به كار آيد و نيازشان را
برآرد.
منبع :برگرفته از كتاب حكايت پارسايان،رضا بابايي
آقازادهها
نقل است كه عارفي را چهار پسر بود. هر يكى را پيشهاى آموخت.
يارانش بدو گفتند: فرزندان تو، نياز به پيشه و كار ندارند كه تا زنده
باشند، مريدان تو، زندگى آنان را تأمين مىكنند.
شيخ گفت: مباد كه چنين باشد. آنان را يك يك، كسبى و كارى آموختم تا بعد
از وفات من، به سبب آن كه فرزند مناند، بىجهت عزيز نباشند و نان از نام
پدر نخورند. و هرگاه نيازى افتادشان، مهارتشان به كار آيد و نيازشان را
برآرد.
منبع :برگرفته از كتاب حكايت پارسايان،رضا بابايي
جمعه، فروردین ۱۳، ۱۳۸۹
سعدينه ي سيزده
نوروز خوش است و ديدن يار خوش است
با هم نفسان پاك عيار خوش است
با ياد خدا به كوي و برزن ره جوي
سعدينه ي سيزده به احرار خوش است
با هم نفسان پاك عيار خوش است
با ياد خدا به كوي و برزن ره جوي
سعدينه ي سيزده به احرار خوش است
پنجشنبه، فروردین ۱۲، ۱۳۸۹
هنوز وقت نيامد كه باز پيوندي؟
چه باز دردلت آمد كه مهربركندي؟
چه شد كه يارقديم ازنظر بيفكندي؟
زحدگذشت جدايي ميان مااي دوست
هنوز وقت نيامد كه باز پيوندي؟
چه شد كه يارقديم ازنظر بيفكندي؟
زحدگذشت جدايي ميان مااي دوست
هنوز وقت نيامد كه باز پيوندي؟
جمعه، اسفند ۲۸، ۱۳۸۸
دوشنبه، اسفند ۲۴، ۱۳۸۸
بس بگردید و بگردد روزگار | دل به دنیا درنبندد هوشیار | |
| ای که دستت میرسد کاری بکن | پیش از آن کز تو نیاید هیچ کار | |
| اینکه در شهنامههاآوردهاند | رستم و رویینهتن اسفندیار | |
| تا بدانند این خداوندان ملک | کز بسی خلقست دنیا یادگار | |
| اینهمه رفتند و مای شوخ چشم | هیچ نگرفتیم از ایشان اعتبار | |
| آنچه دیدی بر قرار خود نماند | وینچه بینی هم نماند بر قرار |
| اینهمه هیچست چون میبگذرد | تخت و بخت و امر و نهی و گیر و دار | |
نام نیکو گر بماند ز آدمی | به کزو ماند سرای زرنگار |
| چون خداوندت بزرگی داد و حکم | خرده از خردان مسکین درگذار | |
| چون زبردستیت بخشید آسمان | زیردستان را همیشه نیک دار | |
| عذرخواهان را خطاکاری ببخش | زینهاری را به جان ده زینهار |
| از درون خستگان اندیشه کن | وز دعای مردم پرهیزگار | |
| منجنیق آه مظلومان به صبح | سخت گیرد ظالمان را در حصار |
| سعدیا چندانکه میدانی بگوی | حق نباید گفتن الا آشکار |
شنبه، اسفند ۲۲، ۱۳۸۸
اختصر یختصر اختصار
¥در همه عالم چو تو زیبا نگار - انحصر ینحصر انحصار * کرده دلم از همه خوبان تورا - اختَیَر یَختَیَر اختیار * ما و گدائیِ سر کوی تو - افتقر یفتقر افتقار * تا شدم از عشق جمالت مدام - افتخر یفتخر افتخار * سرِّ غمِ عشقِ تو باید زِ خَلق - استتر یستتر استتار * قصّه یِ عشق است مظفر دراز - اختصر یختصر اختصار¥
پنجشنبه، اسفند ۲۰، ۱۳۸۸
جشن عاطفه ها
به جاي آنكه بگوييم شاديهايمان را تقسيم كرديم، بهتر است بگوييم شاديهايمان را وسعت بخشيديم.
یکشنبه، اسفند ۱۶، ۱۳۸۸
قربون شكل ماه هرچي مر��ه
شهر بدون مرد، شهر درده
قربون شكل ماه هرچي مرده
قربون اون مرداي دلشكسته
قربون اون دستاي پينه بسته
مرداي ده، مرداي كاه و گندم
مرداي ده، مرداي خوان هشتم
مرداي پشت كوه، مثل خورشيد
تودلشون هزار جام جمشيد
مرداي سوخته زير هرم آفتاب
مرداي ناب و كمنظير و كمياب
كيسه چپقها به پرشالشون
لشكر بچهها به دنبالشون
بيل و كلنگشون هميشه براق
قليونشون به راه، دماغشون چاق
صبح سحر پا ميشن از رختخواب
يكسره روپان تا غروب آفتاب
چارتاي رستمن به قدوقامت
هيكلشون توپ، تنشون سلامت
نبوده غيرگرده گلاشون
غبار اگر نشسته روكلاشون
كلامشون دعا، دعاشون روا
سلام و نون و عشقشون بيريا
مرداي نازدار، مرد شهرن
با خودشون هم اين قبيله قهرن
مرداي اخم و طعنه بيدليل
مرداي سرشكسته زن ذليل
مرداي دكتراي حل جدول
مرداي نقنقوي لوس تنبل
لعنت و نفرين ميكنند به جاده
اگر برن چار تا قدم پياده
مرداي خواب تو ساعت اداري
تازه دو ساعتم اضافهكاري
توي رگاشون ميكشه تنوره
تريگليسيريد و قند و اوره
انگار آتيش گرفته ترمههاشون
هميشه تو همه سگرمههاشون
به زيردست، ترشي و عبوسي
به منشي اداره چاپلوسي
براي جستن از مظان شك ها
دايرهالمعارف كلك ها
بچه به دنيا ميآرن با نذور
اغلبشون يه دونه اون هم به زور
پيش هم از عاطفه دم ميزنن
پشت سر اما واسه هم ميزنن
اينجا فقط مهم مقام و پسته
مرداي شهري كارشون درسته !
مشتي حسن، حال شما چطوره؟
حالت امسال شما چطوره؟
مشتي حسن كافر و دهري شدي
اومدي از دهات و شهري شدي
اين چيه پاته؟ آخه گيوههات كوش؟
كي گفته دمپايي صندل بپوش؟
اي شده از قاطر خود منصرف
نمره پيكان تو، تهران - الف
شد بدل از باغ و زمين سركشي
شغل شريفت به مسافركشي
يادته اون سال كه با مشتي شعبون
ماه صفر، راهي شدين خراسون
«ربابه»،يادت مياد دستش درست،
كنار چشمه، رختها تو ميشست
يادته دستاتو حنا ميذاشتي
شب كه ميشد، درها رو وا ميذاشتي
تو دهتون، سرقت و دزدي نبود
كار واسه همسايه، مزدي نبود
قبل شما، جنهاي طفل معصوم
صبح سحر، جمع ميشدن تو حموم
لنگ و قطيفه توي بقچههاشون
نگاه آدما به سم پاشون!
جن واسه خانمها يه جور خيال بود
اونم كه تازه، جن نبود و «آل» بود!
مشدي حسن چاي و سماورت كو؟
سيني باقالي و گلپرت كو؟
اي به فداي ريخت و شكل و تيپت
بوي چپق نميده عطر پيپت
مشدي حسن، قربون ميز و فايلت
قربون زنگ گوشي موبايلت
اون كه دهاتي و نجيبه، مشدي
ميون شهريا غريبه، مشدي
چقدر خوبه چله زمستون
سنبلطيب و كاسني و سهپستون
كنج اتاق، يه جاي خلوت و دنج
شربت نعنا و بهارنارنج
كرسي و چاي نبات و هورتش خوبه
خارش و خميازه و چرتش خوبه
عطر چلو كه از خونه در ميرفت
تا هف تا كوچه اون طرفتر ميرفت
شيطونه وقتي رخنه تو دل ميكرد
بوي غذا روزه رو باطل ميكرد
اون زمونا كه نقل تربيت بود
آدمكشي يه جور معصيت بود
كسي، كسي رو سرسري نميكشت
به خاطر دري وري نميكشت
توي عصر سيديمعني نداره
بزرگ و كوچيكي و ريشسفيدي
پدر با ترس و لرز و با احتياط
ميكشه سيگارشو كنج حياط
بپا يه وقتي دست و پات شل نشه؟
پنالتيش از صد قدمي گل نشه؟
****
فتنه و دعوا سرنونه مشدي
دوره آخرالزمونه مشدي...
قربون شكل ماه هرچي مرده
قربون اون مرداي دلشكسته
قربون اون دستاي پينه بسته
مرداي ده، مرداي كاه و گندم
مرداي ده، مرداي خوان هشتم
مرداي پشت كوه، مثل خورشيد
تودلشون هزار جام جمشيد
مرداي سوخته زير هرم آفتاب
مرداي ناب و كمنظير و كمياب
كيسه چپقها به پرشالشون
لشكر بچهها به دنبالشون
بيل و كلنگشون هميشه براق
قليونشون به راه، دماغشون چاق
صبح سحر پا ميشن از رختخواب
يكسره روپان تا غروب آفتاب
چارتاي رستمن به قدوقامت
هيكلشون توپ، تنشون سلامت
نبوده غيرگرده گلاشون
غبار اگر نشسته روكلاشون
كلامشون دعا، دعاشون روا
سلام و نون و عشقشون بيريا
مرداي نازدار، مرد شهرن
با خودشون هم اين قبيله قهرن
مرداي اخم و طعنه بيدليل
مرداي سرشكسته زن ذليل
مرداي دكتراي حل جدول
مرداي نقنقوي لوس تنبل
لعنت و نفرين ميكنند به جاده
اگر برن چار تا قدم پياده
مرداي خواب تو ساعت اداري
تازه دو ساعتم اضافهكاري
توي رگاشون ميكشه تنوره
تريگليسيريد و قند و اوره
انگار آتيش گرفته ترمههاشون
هميشه تو همه سگرمههاشون
به زيردست، ترشي و عبوسي
به منشي اداره چاپلوسي
براي جستن از مظان شك ها
دايرهالمعارف كلك ها
بچه به دنيا ميآرن با نذور
اغلبشون يه دونه اون هم به زور
پيش هم از عاطفه دم ميزنن
پشت سر اما واسه هم ميزنن
اينجا فقط مهم مقام و پسته
مرداي شهري كارشون درسته !
مشتي حسن، حال شما چطوره؟
حالت امسال شما چطوره؟
مشتي حسن كافر و دهري شدي
اومدي از دهات و شهري شدي
اين چيه پاته؟ آخه گيوههات كوش؟
كي گفته دمپايي صندل بپوش؟
اي شده از قاطر خود منصرف
نمره پيكان تو، تهران - الف
شد بدل از باغ و زمين سركشي
شغل شريفت به مسافركشي
يادته اون سال كه با مشتي شعبون
ماه صفر، راهي شدين خراسون
«ربابه»،يادت مياد دستش درست،
كنار چشمه، رختها تو ميشست
يادته دستاتو حنا ميذاشتي
شب كه ميشد، درها رو وا ميذاشتي
تو دهتون، سرقت و دزدي نبود
كار واسه همسايه، مزدي نبود
قبل شما، جنهاي طفل معصوم
صبح سحر، جمع ميشدن تو حموم
لنگ و قطيفه توي بقچههاشون
نگاه آدما به سم پاشون!
جن واسه خانمها يه جور خيال بود
اونم كه تازه، جن نبود و «آل» بود!
مشدي حسن چاي و سماورت كو؟
سيني باقالي و گلپرت كو؟
اي به فداي ريخت و شكل و تيپت
بوي چپق نميده عطر پيپت
مشدي حسن، قربون ميز و فايلت
قربون زنگ گوشي موبايلت
اون كه دهاتي و نجيبه، مشدي
ميون شهريا غريبه، مشدي
چقدر خوبه چله زمستون
سنبلطيب و كاسني و سهپستون
كنج اتاق، يه جاي خلوت و دنج
شربت نعنا و بهارنارنج
كرسي و چاي نبات و هورتش خوبه
خارش و خميازه و چرتش خوبه
عطر چلو كه از خونه در ميرفت
تا هف تا كوچه اون طرفتر ميرفت
شيطونه وقتي رخنه تو دل ميكرد
بوي غذا روزه رو باطل ميكرد
اون زمونا كه نقل تربيت بود
آدمكشي يه جور معصيت بود
كسي، كسي رو سرسري نميكشت
به خاطر دري وري نميكشت
توي عصر سيديمعني نداره
بزرگ و كوچيكي و ريشسفيدي
پدر با ترس و لرز و با احتياط
ميكشه سيگارشو كنج حياط
بپا يه وقتي دست و پات شل نشه؟
پنالتيش از صد قدمي گل نشه؟
****
فتنه و دعوا سرنونه مشدي
دوره آخرالزمونه مشدي...
شنبه، اسفند ۱۵، ۱۳۸۸
جمعه، اسفند ۱۴، ۱۳۸۸
نظر بفرماييد
لطفا نظرات خودتون رو در باره ي اين موضوع در حال فراموشي بفرماييد:
ادب مرد به ز دولت اوست
ادب مرد به ز دولت اوست
شعري از منهاج النجاح
ز دل بسیار گفتى و شنیدى
شب دیوانه دل را ندیدى
شب دیوانه دل یک طلسم است
که تعریفش برون از حد و رسم است
ادب کردى چو نفس بىادب را
گشایى این طلسم بو العجب را
دل دیوانه رند جهانسوز
چو شب آید نخواهد در پیش روز
بود آن مرغ دل بىبال و بىپر
که شب خو کرده با بالین و بستر
به شب مرغ حق است و نطق حق حق
چو مىبیند جمال حسن مطلق
دلى کو بلبل گلزار یار است
شب او خوشتر از صبح بهار است
شب آید تا که دل در محق و در طمس
نماید سورت و اللّیل را لمس
شب آید تا که انوار الهى
بتابد بر دل پاک از تباهى
خوشا صوم و خوشا صمت و خوشا فکر
خوشا اندر سحرها خلوت ذکر
شب دیوانه دل را ندیدى
شب دیوانه دل یک طلسم است
که تعریفش برون از حد و رسم است
ادب کردى چو نفس بىادب را
گشایى این طلسم بو العجب را
دل دیوانه رند جهانسوز
چو شب آید نخواهد در پیش روز
بود آن مرغ دل بىبال و بىپر
که شب خو کرده با بالین و بستر
به شب مرغ حق است و نطق حق حق
چو مىبیند جمال حسن مطلق
دلى کو بلبل گلزار یار است
شب او خوشتر از صبح بهار است
شب آید تا که دل در محق و در طمس
نماید سورت و اللّیل را لمس
شب آید تا که انوار الهى
بتابد بر دل پاک از تباهى
خوشا صوم و خوشا صمت و خوشا فکر
خوشا اندر سحرها خلوت ذکر
اشتراک در:
پستها (Atom)