دوشنبه، شهریور ۰۸، ۱۳۸۹
میرزا جواد آقا ملکی تبریزی
یکشنبه، شهریور ۰۷، ۱۳۸۹
سلمان فارسی چگونه مسلمان شد؟
(3) به امام موسى بن جعفر (ع) گفته شد: اى پسر رسول خدا! آيا به ما خبر
نمىدهى كه چگونگى و سبب مسلمان شدن سلمان فارسى چگونه بوده است؟ فرمود:
آرى، پدرم برايم نقل كرد كه امير المؤمنين على بن ابى طالب و سلمان و ابو
ذر و گروهى از قريش كنار مرقد پيامبر نشسته بودند. على (ع) به سلمان
فرمود: اى ابا عبد الله! آيا در باره آغاز كار خود براى ما چيزى
نمىگويى؟ سلمان گفت: اى امير مؤمنان! به خدا سوگند كه اگر كس ديگرى غير
از تو مىپرسيد چيزى نمىگفتم. من مردى دهقان زاده و از مردم شيراز بودم
و پيش پدر و مادر خويش بسيار عزيز بودم.
روزى همچنان كه با پدر خويش به يكى از مراسم جشنها مىرفتم، از كنار
صومعهيى گذشتيم و شنيدم مردى در آن صومعه بانگ برداشته است و مىگويد:
«گواهى مىدهم كه خدايى جز پروردگار يگانه نيست و عيسى روح خداوند است و
محمد حبيب خداست.» نام محمد (ص) در گوشت و خون من رسوخ كرد و چنان شيفته
شدم كه هيچ خوراك و آشاميدنى بر من گوارا نبود. مادرم به من گفت: پسرم!
ترا چه شده است كه امروز به هنگام برآمدن خورشيد براى آن سجده نكردى؟ به
او پاسخى درشت دادم و ساكت شد و چون به خانه خود بازگشتم، ديدم نامهيى
از سقف آويخته است.
از مادر پرسيدم: اين نامه چيست؟ گفت: اى روزبه! چون از مراسم جشن خود
روضة الواعظين-ترجمه مهدوى دامغانى، ص: 448
برگشتيم اين نامه را از سقف آويخته ديدم. به آنجا نزديك مشو كه اگر نزديك
شوى پدرت ترا خواهد كشت. من با مادر مدارا كردم و چون شب فرا رسيد و پدر
و مادرم خوابيدند برخاستم و آن نامه را برداشتم. در آن چنين نوشته بود:
(1) «بسم الله الرحمن الرحيم، اين عهدى از خداوند به آدم است كه از ذريه
او پيامبرى به نام محمد (ص) خواهد آفريد كه به مكارم اخلاق فرمان مىدهد
و از پرستش بتان باز مىدارد. اى روزبه! پيش وصى عيسى برو و ايمان بياور
و آيين مجوسى را رها كن.» گويد: فريادى برآوردم و بر شدت محبت من افزوده
شد. پدر و مادرم چون اين موضوع را دانستند مرا گرفتند و در سياهچالى ژرف
زندانى كردند و گفتند: اگر از اين روش خود برنگردى ترا خواهيم كشت. گفتم:
هر چه مىخواهيد انجام دهيد كه محبت و مهر محمد از سينه من بيرون
نمىرود. (2) سلمان مىگويد: من پيش از آن زبان عربى نمىدانستم، ولى از
آن روز كه آن نامه آويخته را خواندم، خداوند متعال فهم زبان عربى را به
من ارزانى فرمود. من همچنان در آن سياهچال بودم و آنان يك گرده نان كوچك
براى من فرو مىانداختند.
چون مدت زندانم طول كشيد دست بر آسمان افراشتم و گفتم: پروردگارا! تو مهر
محمد و جانشين او را در دل من افكندى. ترا به حق محمد سوگند مىدهم كه در
گشايش كار من شتاب فرمايى و مرا از اين وضع آسوده كنى. در اين هنگام كسى
كه جامه سپيدى بر تن داشت پيش من آمد و گفت: اى روزبه! برخيز، و دستم را
گرفت و مرا به صومعهيى برد و من شروع به گفتن اين كلمات كردم كه گواهى
مىدهم خدايى جز پروردگار يگانه نيست و عيسى روح خداوند است و محمد حبيب
خداست.
راهبى كه در صومعه بود به من نگريست و گفت: آيا تو روزبهى؟ گفتم: آرى. گفت:
درآى، و من در صومعه رفتم و دو سال كامل خدمت او را بر عهده گرفتم. چون
مرگ او فرا رسيد، گفت: من مىميرم. گفتم: مرا به چه كسى وامىگذارى
مىگذارى؟ گفت: هيچ كس را كه معتقد به عقيده من باشد نمىشناسم، جز راهبى
در انطاكيه. پيش او برو و چون او را ديدى از سوى من سلامش برسان و اين
لوح را به او عرضه دار و لوحى را به من سپرد. چون آن راهب درگذشت او را
غسل دادم و كفن و دفن كردم و آن لوح را برداشتم و به صومعه انطاكيه رفتم
و همچنان شروع به گفتن آن كلمات كردم. راهب آن صومعه به من نگريست و
پرسيد: آيا تو روزبهى؟ گفتم: آرى. گفت: داخل شو، و
روضة الواعظين-ترجمه مهدوى دامغانى، ص: 449
به آن صومعه درآمدم و دو سال كامل هم او را خدمت كردم. چون مرگ او نزديك
شد، گفت: من خواهم مرد. گفتم: مرا به چه كسى مىسپارى؟ گفت: هيچ كس را
نمىشناسم كه معتقد و متدين به دين و اعتقاد من باشد، مگر راهبى در
اسكندريه. چون پيش او رسيدى از سوى من سلامش برسان و اين لوح را به او
نشان بده. چون راهب درگذشت، او را تجهيز و دفن كردم و آن لوح را برداشتم
و به آن صومعه رفتم و همان كلمات را بر زبان آوردم. (1) راهب صومعه به من
نگريست و گفت: تو روزبهى؟
گفتم: آرى. گفت: داخل شو و به آن صومعه رفتم. دو سال كامل هم او را خدمت
كردم و چون مرگش نزديك شد، گفت: من مىميرم. گفتم: مرا به چه كس
مىسپارى؟ گفت:
كسى را در جهان نمىشناسم كه به اعتقاد و آيين من معتقد باشد و همانا
هنگام تولد محمد بن عبد اللَّه بن عبد المطلب فرا رسيده است. چون به
حضورش رسيدى سلام مرا به او برسان و اين لوح را به او بسپر. چون آن راهب
درگذشت، او را غسل دادم و كفن و دفن كردم و لوح را برداشتم و بيرون آمدم
و همراه گروهى شدم و به ايشان گفتم: (2) اى قوم! شما عهدهدار خوراك و
آشاميدنى من باشيد و من عهدهدار خدمت شما خواهم بود. پذيرفتند و چون
هنگام غذا خوردن ايشان نزديك شد، گوسپندى را با زدن ضربه كشتند. قسمتى از
آن را كباب كردند و قسمتى از آن را آب پز كردند و من از خوردن گوشت آن
خوددارى كردم. گفتند بخور. گفتم: من غلامى صومعهنشين هستم و مردم صومعه
گوشت نمىخورند. چنان مرا زدند كه نزديك بود بكشندم. يكى از ايشان گفت:
از او دست برداريد تا شراب شما را بياورد كه شراب هم نخواهد نوشيد. چون
مى و باده آوردند، گفتند بياشام. گفتم: من غلامى دير نشينم و ديرنشينان
باده نمىنوشند.
چنان بر من تاختند كه آهنگ كشتن من كردند. گفتم: اى قوم! مرا مزنيد و
مكشيد و من اقرار به بندگى شما مىكنم و اقرار كردم كه برده يكى از
ايشانم. او مرا با خود برد و به مردى يهودى به سيصد درهم فروخت. آن مرد
يهودى داستان مرا پرسيد. به او خبر دادم و گفتم: مرا گناهى نيست جز آنكه
محمد (ص) و وصى او را دوست مىدارم.
مرد يهودى گفت: من، تو و محمد را دشمن مىدارم. سپس مرا بيرون از خانه
خود برد كه تودهيى بزرگ ريگ آنجا بود و گفت: اى روزبه! به خدا سوگند اگر
امشب را به فردا رسانم و تمام اين ريگها را از اين جا به آنجا منتقل
نكرده باشى ترا خواهم كشت. سلمان مىگويد: تمام آن شب را ريگ از اين سو
به آن سو مىبردم و چون خستگى نزديك بود مرا از پاى درآورد، دستهاى خويش
را به آسمان برافراشتم و
روضة الواعظين-ترجمه مهدوى دامغانى، ص: 450
(1) گفتم: پروردگارا! تو خود مهر محمد و وصى او را در دل من افكندى،
اينك به حق او از تو مسألت مىكنم در گشايش من شتاب فرمايى و مرا از اين
گرفتارى آسوده سازى.
خداوند متعال بادى برانگيخت كه تمام آن توده ريگ را به آنجا كه گفته بود
منتقل كرد. بامداد چون آن يهودى به ريگها نگريست كه همهاش منتقل شده
است، گفت:
اى روزبه! تو جادوگرى و من نمىدانستم. اينك ترا از اين دهكده بيرون
مىكنم كه مبادا مردم آن را نابود كنى. مرا بيرون آورد و به زنى كه نيك
نفس بود فروخت. آن زن نسبت به من بسيار محبت داشت و او را نخلستانى بود و
به من گفت: اين نخلستان از تو خواهد بود. آنچه مىخواهى بخور و هر چه
مىخواهى ببخش و صدقه بده. سلمان مىگويد: مدتى در آن نخلستان بودم. روزى
ناگاه هفت تن به سوى آن نخلستان پيش آمدند كه ابرى بر سر ايشان سايه
افكنده بود. با خود گفتم: ايشان همگى پيامبر نيستند ولى بايد يك تن ميان
ايشان پيامبر باشد و همچنان آمدند و وارد نخلستان شدند و آن ابر هم بر سر
آنان سايه افكنده و پا به پاى آنان حركت مىكرد. چون وارد شدند، ديدم
رسول خدا و على و ابو ذر و مقداد و عقيل و حمزه و زيد بن حارثهاند. آنان
شروع به خوردن خرماهاى خشك شده و فرو ريخته پاى درختان كردند و رسول خدا
(ص) به ايشان مىفرمود: خرماهاى خشك را بخوريد و چيزى را تباه مكنيد. من
نزد آن بانو رفتم و گفتم: اى بانوى من! يك طبق (يك بشقاب) به من بده.
گفت: مىتوانى شش طبق بردارى. من طبقى از خرما پر كردم و با خود گفتم:
اگر ميان ايشان كسى پيامبر باشد، از خوراكيهاى صدقه نخواهد خورد و اگر
هديه باشد خواهد خورد. طبق خرما را برابر رسول خدا نهادم و گفتم: اين
صدقه است. رسول خدا (ص) فرمود بخوريد، ولى خود و على و عقيل از خوردن آن
دست نگهداشتند و به زيد بن حارثه فرمودند: تو دست دراز كن و بخور و او و
ديگران شروع به خوردن كردند. با خود گفتم: اين يك نشانه. پيش بانوى خود
برگشتم و گفتم يك طبق ديگر خرما مىخواهم.
باز هم گفت: مىتوانى شش طبق بردارى. من يك طبق ديگر خرما بردم و مقابل
پيامبر (ص) نهادم و گفتم: اين هديه است. پيامبر (ص) دست دراز فرمود و بسم
اللَّه الرّحمن الرّحيم بر زبان آورد و به آنان گفت بخوريد. همگان دست
دراز كردند و خوردند. با خود گفتم: اين هم نشانهيى ديگر. من به سوى پشت
سر پيامبر برگشتم. آن حضرت به من نگريستند و فرمودند: اى روزبه! آيا در
جستجوى خاتم نبوتى؟ گفتم: آرى. دوش خود را برهنه فرمود و من خاتم نبوت را
ديدم كه ميان
روضة الواعظين-ترجمه مهدوى دامغانى، ص: 451
دوشهاى ايشان بود و چند تار مو بر آن رسته بود. من خود را روى پاهاى
پيامبر انداختم و شروع به بوسيدن كردم. (1) پيامبر فرمودند: پيش اين زن
برو و به او بگو محمد بن عبد اللَّه مىگويد: اين برده خود را به ما
بفروش. من رفتم و گفتم: اى بانوى من! محمد بن عبد اللَّه مىگويد مرا به
او بفروشى. گفت: به او بگو كه ترا نمىفروشم، مگر در قبال چهار صد درخت
خرما كه دويست عدد آن خرماى زرد و دويست عدد ديگر خرماى سرخ داشته باشد.
من به حضور پيامبر برگشتم و گفتم. فرمودند: چه تقاضاى آسانى است. سپس
خطاب به على (ع) فرمودند كه برخيز و تمام اين دانهها را جمع كن و خود
آنها را گرفتند و كاشتند. آنگاه به على (ع) گفت اينها را آب بده و على
چنان فرمود. همين كه آخرين دانه خرما را آب داد همگى رسته شد و به يك
ديگر پيوسته گرديد. پيامبر به من فرمودند: پيش اين زن برو و به او بگو
محمد بن عبد اللَّه (ص) مىگويد سهم خودت را بگير، چيزى هم به ما بده. من
پيش او رفتم و اين پيام را گزاردم. بيرون آمد و چون درختان خرما را ديد
گفت: به خدا سوگند من تو را نمىفروشم، مگر به چهار صد درخت خرما كه همه
خرماى زرد باشد. جبريل (ع) فرود آمد و بال خود را بر درختان كشيد و همه
از نوع خرماى زرد شد. پيامبر (ص) دوباره به من فرمودند: به او بگو چيزى
هم به ما بده. من گفتم. آن زن گفت: به خدا سوگند كه يك اصله خرما از اين
نخلستان در نظر من بهتر و دوست داشتنىتر از محمد (ص) و تو است. من هم
گفتم: به خدا سوگند يك روز همراه محمد (ص) بودن براى من بهتر و دوست
داشتنىتر از آن است كه با تو باشم و از تمام چيزهايى كه در اختيار تو
است. رسول خدا مرا آزاد فرمودند و نام سلمان را بر من نهادند. (2) شيخ
صدوق كه خدايش رحمت كناد مىگويد: نام اصلى سلمان، روزبه پسر خشنودان است
و او وصى وصى عيسى (ع) بوده است كه آنچه را بر عهده اوست به معصومان
بسپارد و او همان ابىّ (ع) است. برخى هم نقل كردهاند كه «ابى» همان ابو
طالب است و حال آنكه در اين باره اشتباه شده است. زيرا از امير المؤمنين
على (ع) در باره آخرين وصى عيسى (ع) پرسيدند و آن حضرت فرموده است: ابى
است. مردم آن را تصحيف كرده و به صورت (ابى: يعنى پدرم) تلفظ كردهاند.
به سلمان، برده هم گفته مىشده است، و حمد و نعمت از آن خداوند است.
جمعه، شهریور ۰۵، ۱۳۸۹
الهی کفی بی ....
إِلَهِي كَفَى بِي عِزّاً أَنْ أَكُونَ لَكَ عَبْداً- وَ كَفَى بِي
فَخْراً أَنْ تَكُونَ لِي رَبّاً- أَنْتَ كَمَا أُحِبُّ فَاجْعَلْنِي
كَمَا تُحِب
خدايا بس است مرا عزت اينكه براى تو بندهام، بس است فخر مرا كه
پروردگارم تو باشى، تو آنچنانى كه من دوست دارم پس قرار ده مرا چنان كه
دوست دارى
جمعه، مرداد ۰۱، ۱۳۸۹
Two Invocations of Death
Of these hands and feet
That for forty years
Have been my own
And I repent Of flesh and bone,
Of heart and liver,
Of hair and skin -
Rid me, death,
Of face and form,
Of all that I am.
And I repent Of forms of thought,
The habit of mind
And heart crippled
By long-spent pain,
The memory-traces
faded and worn
Of vanished places
And human faces
Not rightly seen
Or understood,
Rid me, death,
Of the words I have used.
Not this or that
But all is amiss,
That I have done,
And I have seen
Sin and sorrow
Befoul the world -
Release me, death
Forgive, remove
From place and time
The trace of all
That I have been. Kathleen Raine
من توبه کردم از این دستها
من توبه کردم از این پایها
که چهل سال است خود را به من آویخته اند.
من توبه کردم از گوشت و استخوان
من توبه کردم از این قلب و از این کبد افسرده
و از موی و از پوست
ای مرگ
مرا از دست این چهره و شکل و صورت رهایی بخش
و از هر آنچه هستم خلاصم کن.
من توبه کردم از اَشکال اندیشه
و از عادات ذهن
و قلبی که از رنجهای طولانی فرسوده است
و از خاطرات کهنه و غبار گرفته
و مکانهایی که از نظر محو شده اند
و چهره هایی که به درستی مشاهده یا درک نشده اند.
مرا رهایی بخش، ای مرگ،
از کلماتی که به زبان آورده ام.
ای مرگ مرا دور کن،
نه از این یک و آن یک،
بلکه از تمام آنچه دیده ام
و تمام آنچه که کرده ام،
زیرا همه یکسر پریشان و آشفته بوده است،
گناه و غصه جهان را آلوده کرده است.
مرا آزاد کن ای مرگ و
بر من ببخشای
و همه آثار هستی مرا از صفحه زمان و مکان محو کن
---------------------------------------------
هان ای رفیق درد به درمان کوش
مرگ است، مرگ، نادره درمانم
مرگ است راحت دل رنجورم
مرگ است چاره غم هجرانم
مرگ است کاروان که به مصر آرد
از چاهِ طبع، یوسف کنعانم
مرگ است دستبرد خزان؟ زنهار
کی زین خیال خام هراسانم
مرگ است نوبهار و پدید آرد
صد رنگِ گل به طرفِ گلستانم
من خسته، مرگ خضرِ مبارک پی
من تشنه، مرگ چشمه حیوانم
مرگا تو مردی کن و بیرون بر
زین دیولاخ کوه و بیابانم
تا سرورم به کشور جان بینی
مرگا به باد ده سر و سامانم      الهی قمشه ای
جمعه، تیر ۲۵، ۱۳۸۹
اعياد شعبانيه مبارك باد
چهارشنبه، تیر ۲۳، ۱۳۸۹
رای گیری سی ان ان
| شبکه سی ان ان یک نظرسنجی گذاشته که به نظر شما انتخابات ایران عادلانه بوده یا نه.. از اونجایی که نتیجهٔ این نظرسنجی رو حتماً اعلام میکنند لطفاً به آدرس زیر برید و نظر خود را مبنی بر بله و خیر ثبت کنید. چند ثانیه بیشتر وقت نمیگیرد ولی اثرش مهم است. اين را براي هر كس كه مي توانيد ارسال كنيد! |
دوشنبه، تیر ۲۱، ۱۳۸۹
پيش بيني هاي جناب هشت پا و جام جهاني فوتبال
موضوعی که اخیرا با عنوان هشت پا پیش آمده خیلی ها را به تکاپو انداخته و خیلی ها در صدد انکار آن برآمده اند ولی تحلیل منطقی صحیحی از آن ارائه نگردیده است.
علت این پیش بینی ها از دو حال خارج نیست:
1 – گاوبندی مافیای فوتبال در تمام پیش بینی ها و به دست آوردن سود کلان و مزایایی که از راه این حقه بازی می تواند برای صاحبان این حقه پدید آید.
2 – در حالت خوش بینانه و صحت این پیش بینی ها باید این موضوع را اعلام نمود که از گذشته پیش بینی های مرتبط با جنیان وجود داشته ، جن موجودی است که بنابر روایاتی از حضرت رسول مکرم اسلام که بخشی از آنها را می توان در کتاب کشکول عارف وارسته شیخ بهایی مشاهده کرد خود را در صور مختلف مانند حیوانات، حشرات و خزندگان ... ظاهر نماید و همین طائفه ی جنیان بنابر فرمایش خداوند در قرآن کریم می توانند بخشی از اخبار مربوط به آینده را استراق سمع نمایند "مگر كسى كه [از سخن بالاييان] يكباره استراق سمع كند، كه شهابى شكافنده از پى او مىتازد. (آیه 10 سوره الصافات)" که البته آن هم به اذن خداوند است.
بنابر این هیچ عجیب نیست اگر چند پیش بینی بدین گونه درست از آب درآمده باشد و هیچ لزومی ندارد که همگان دچار تعجب و التهاب شوند.
در قرآن کریم داستان های واقعی فراوانی از پیش گویی غیر مؤمنین بیان شده، از جمله پیش گویی کسانی که از تولد حضرت موسی علیه السلام خبر دادند و ....
دوشنبه، تیر ۰۷، ۱۳۸۹
شنبه، تیر ۰۵، ۱۳۸۹
شنبه، خرداد ۲۲، ۱۳۸۹
معجزة حضرت ثامن الحجج به نقل آية الله حائري قَدّس اللهُ سرَّه
قضيّهاي است كه حضرت استاذنا المكرّم آية الله مرحوم حاج شيخ مرتضي حائري قَدّس الله سرَّه در جلسة ديدار و ملاقات با ايشان در مشهد مقدّس در طول يك سفرشان كه فيمابين دوازدهم شهر مبارك رمضان تا سوّم شهر شوّال المكرّم سنة 1400 هجريّة قمريّه بطول انجاميد، براي حقير بيان فرمودند.
فرمودند: آية الله حاج شيخ آقا بزرگ اراكي كه مردي پير و قريب به نود سال دارد و فعلاً در قيد حيات و در اراك از علماي برجسته است (اخوي بزرگ آيةالله حاج شيخ مجتبي اراكي كه در قم ساكن بوده و از رفقاي صميمي ميباشند؛ و در صدق گفتار و كلام هر دو برادر هيچ جاي شبهه و ترديد نيست) براي من حكايت كرد آقاي حاج شيخ آقا بزرگ كه: عيال من قبل از ازدواج در سنّ جواني مبتلا به چشم درد شديد ميگردد كه مدّتها در اراك و همدان معالجه ميكنند و هيچ مثمرثمر واقع نشده و أطبّاء از بهبود آن مأيوس ميگردند و إعلام عدم قدرت بر معالجه ميكنند. چشمها روز بروز رو به كوري ميرود بطوريكه دختر در آستانة فقدان بينائي قرار ميگيرد.
پدر و مادر پريشان شده و چون شنيده بودند اگر كسي چهل روز در مشهد مقدّس به عنوان زيارت و قضاء حاجت اقامت نمايد حاجتش را برميآورند، دختر را با خود به ارض اقدس مشهد حركت داده و به قصد اقامت يك اربعين سكني ميگزينند؛ و پيوسته به حال اضطرار و التجاء بوده و راه تضرّع و استكانت ميپيمايند.
اتّفاقاً چشم دختر علاوه بر آنكه هيچ اثري از بهبودي در آن مشاهده نميشود، رفته رفته رو به نقصان بوده و ديگر از تشرّف به حرم مطهّر هم ميمانند، و فقط در منزل روزها را ميگذرانند؛ تا تقريباً چند روز به انتهاي اربعين مانده بود، پدر و مادر بسيار گرفته و ملول و با حال ضَجْرت و انفعال ميگويند: واأسَفا! اربعين هم بسر آمد و نتيجهاي عائد نگشت.
در يكي دو روز آخر كه مشغول جمعآوري اسباب و اثاثيّه بوده و آماده براي حركت بودند، ناگهان از سقف اطاق يك چيز مختصري ميافتد مانند گچ يا فضلة پرنده و شبه آن؛ و به دل آنها چنين الهام ميشود كه اين داروي چشم فرزند است. فوراً آنرا كوبيده و با آب مخلوط ميكنند و به چشمها ميريزند و چشمها شفا مييابد كَأن لَم يَكُن شَيئًا مَذْكورًا.
و چند روز ديگر را با دختر به حرم مطهّر مشرف ميشوند براي زيارت، و سپس بار سفر بسته و به سمت اراك مراجعت مينمايند.
به نقل از کتاب روح مجرد اثر علامه تهرانی
یکشنبه، خرداد ۱۶، ۱۳۸۹
اگر واقعيت داشته باشه بيچاره ام
جمعه، خرداد ۰۷، ۱۳۸۹
اخطار به موزه طبيعي ي��د
با توجه به اينكه دخترك يك بار هم به خواب شخصي آمده و ناراحتي خود را از مدفون نبودن اعلام كرده.
لطفا اين پيام را منتشر كنيد
یکشنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۸۹
شنبه، اردیبهشت ۱۱، ۱۳۸۹
نيل معصيت
مجموعه ی فعل زشت هنگامه ی ما
گویند که روز حشر شب می نشود
آنجا نگشایند مگر نامه ی ما
یکشنبه، فروردین ۲۹، ۱۳۸۹
هنوز وقت نيامد...؟
چه شد كه يارقديم ازنظر بيفكندي؟
زحدگذشت جدايي ميان مااي دوست
هنوز وقت نيامد كه باز پيوندي؟
دوشنبه، فروردین ۲۳، ۱۳۸۹
بيچاره سنگ
شنبه، فروردین ۲۱، ۱۳۸۹
خانم امیلی دیکنسون Emily Dickinson شاعر آمریکایی یا دختر مولانا
Sent to you by yaghin via Google Reader:
امیلی دیکنسون (به انگلیسی: Emily Dickinson) شاعرهٔ آمریکایی قرن نوزدهم میلادی.
در سال ۱۸۳۰ در شهر امهرست در ایالت ماساچوست آمریکا زاده شد و دختر یک وکیل سرشناس آن ایالت بود.[۱]
وی در سال ۱۸۸۶ در همان شهر و همان خانه در گذشت . یک خواهر و یک برادر داشت. اشعارش پس از مرگش منتشر شدند.
او را شاعر معتکف نیز گویند یا به قول دکتر الهی قمشه ای دختر مولانا چرا که او بسیار با ابهام سخن میگوید .او شاعر کتاب "I'm nobody! Who are you?" (من هیچکسم تو که هستی؟) هست.
Are you nobody, too?
Then there's a pair of us--don't tell!
They'd banish us, you know. How dreary to be somebody!
How public, like a frog
To tell your name the livelong day
To an admiring bog!
من کسی نیستم ، تو کیستی؟
آیا تو هم هیچ کسی؟
پس ما یک جفتیم
مبادا به کسی بگویی!
مبادا رسوایمان کنند و ما را از اینجا تبعید کنند!
امیلی در سال ۱۸۳۰ در شهرک «امهرست» در ایالت ماساچوست آمریکا زاده شد، یک خواهر و یک برادر داشت پدرش خزانه دار دانشگاه و مردی خشکه مقدس بود، با قلبی پاک. امیلی بیشتر وقت خود را در محیط خانه می گذراند و کمتر از خانه بیرون می رفت. از کودکی روحیات او شبیه شاعران بود؛ حساس و مهربان. امیلی به ندرت شهر و دیار خود را ترک می کرد، او همیشه عاشق محیط خانه بود، عاشق جایی که خانواده اش در آنجا نفس می کشیدند.
امیلی هرگز ازدواج نکرد و زندگیش را با سرودن شعر و مراقبت از خانه و نگهداری از پدر و مادرش سپری کرد، پس از مرگ پدر و مادر به طور کلی منزوی و خانه نشین شد و حتی با خویشان و اطرافیانش هم بیشتر با یادداشت ها و نامه های کوتاه و مقطعی رابطه برقرار می کرد. شاید روزی که امیلی در آن خانه قدیمی زاده شد شعر نیز همزمان با او در آن خانه متولد شد و همزمان با او رشد کرد. با هر گام که امیلی در زمان برداشت شعر نیز دوش به دوش او در زمان به راه افتاد و هرگز او را میان راه تنها نگذاشت.
شعر و امیلی با هم بزرگ شدند تا اینکه جایی از راه، امیلی دلباخته مردی از دوستان خانوادگی اش به نام «چارلز ودزورث» شد که قاضی دادگستری بود، اما ودوزورث یک سال بعد در ۱۸۶۱ او را ترک کرد و به بهانه های شغلی به کالیفرنیا رفت.
این ناکامی عشقی به شدت باعث پریشانی و ناامیدی امیلی شد و ظاهرا همین دوره، یعنی فاصله میان سال های ۱۸۶۲ تا ۱۸۶۵ بود که خلاقیت های امیلی به اوج می رسد، تنهایی امیلی دوچندان می شود و این اتفاق نه چندان زیبا تمام آینده او را تحت الشعاع قرار می دهد. این شوک امیلی را به خود آورد تا دنیا را دوباره ببیند و خود را از میان تمام آدم های دنیا دوباره پیدا کند؛ امیلی پس از این ماجرا همیشه لباس سپید می پوشید و از خانه بیرون نمی رفت، شاید روزی که او لباس سپید به تن کرد روزی بود که امیلی در عین تنهایی هم صحبتی صمیمی برای خود پیدا کرد، کسی که هیچ کس به جز امیلی او را نمی دید.
جملاتی که بین امیلی و هیچ کس مبادله می شود، بسیار پرمعناست، در این خانه حالا هیچ کس تنها دوست امیلی است. بعد از مرگ پدر و مادر و از دست دادن معشوق شاید هیچ کس محکم ترین تکیه گاه برای امیلی باشد. امیلی در این خانه اوقات فراغتش را با خود و هیچ کس تقسیم می کند و از هیچ کس هزاران دوست می آفریند، دوستانی که نامه واسطه ای بین آنها بود.
امیلی گاه قطعه شعری را همراه با شاخه گلی یا نامه ای کوتاه برای دوستی یا خویشاوندی می فرستاد، همشهریانش او را بیشتر به عنوان زنی عجیب می شناختند تا شاعر و به او لقب اسطوره، زن سپیدپوش و ملکه منزوی داده بودند، با این حال انبوه نامه های به جا مانده از امیلی نشان می دهد که عزلت و انزوای او به هیچ وجه به معنی دوری و بیزاری از اطرافیان نبوده است، چون نامه هایش سرشار از عشق و عاطفه ای عمیق و روابطی صمیمانه و متقابل است.
شاید بانوی سپیدپوش مادر انزوا راحت تر نفس می کشید، گاه در تنهایی می نشست و به اطرافیانش نامه می نوشت، نوشتن تنها چیزی بود که او را آرام می کرد. سطرسطر نامه های امیلی بوی آشنایی می دهد، واژه های این نامه ها پر از عطر و رنگ گل و گیاه و سرشار از عطوفت و درک عمیق نسبت به دیگران، همراه با طنزی خاص و دلپذیر است، با همین نامه ها بود که او از کنج انزوا با دوستان و خویشان منتخب خود ارتباطی بی شائبه و انسانی برقرار می کرد، به ویژه در زمان رنج و مصیبت، آنها را از حمایت معنوی خود بهره مند می کرد. او عاشقانه مخاطبانش را دوست می داشت، در نامه هایش جملاتی پیدا می شود که گواهی بر این ادعاست؛ «امید کودکانه ای دارم که همه کسانی را که دوستشان دارم دور هم جمع کنم، کنارشان بنشینم و لبخند بزنم».
وقتی دیگر یعنی هیچ وقت
زندگی امیلی فراز و نشیب چندانی نداشت، چون تماما در انزوا گذشت، بانوی سپیدپوش هیچ نقطه ای از دنیا را به اندازه خانه پدری اش دوست نمی داشت و تمام عمر را آنجا سپری کرد. امیلی زندگی خود را با واژه هایش در میان اشعار و نامه هایش تا پایان عمر قسمت کرد، از بهار سال ۱۸۶۲ مکاتباتش با تامس هیگنسن سردبیر ماهنامه آتلانتیک آغاز شد. ماجرا از این قرار بود که هیگنسن در مقاله ای که در سال ۱۸۶۲ در ماهنامه آتلانتیک به چاپ رسید، به راهنمایی و تشویق نویسندگان جوان آمریکایی پرداخت و از آنها خواست که اگر قطعات زنده و جانداری نوشته اند برای بررسی و احیانا چاپ برایش بفرستند.
امیلی از این فرصت استفاده کرد و نامه ای همراه با چهار قطعه شعر برای او فرستاد و نظر ادبی و انتقادی هیگنسن را جویا شد. این نامه سرآغاز مکاتبات ۲۰ ساله آنها شد.
تامس هیگنسن از سبک رمزآمیز و پرابهام شعر امیلی غافلگیر شد، هیگنسن نخستین نامه امیلی را چنین توصیف می کند؛ در ۱۶ آوریل ۱۸۶۲ نامه ای به این مضمون از اداره پست دریافت کردم؛ آقای هیگنسن آیا شما گرفتارتر از آن هستید که بگویید شعر من زنده است یا نه؟ ذهن انسان چنان به خود نزدیک است که نمی تواند این موضوع را به روشنی ببیند و من کسی را ندارم که از او بپرسم، اگر فکر می کنید که شعر من نفس می کشد و فرصت و فراغتش را داشته باشید که به من بگویید بی درنگ ممنونتان می شوم….
روی نامه پستی مهر امهرست خورده بود، خطش چنان عجیب بود که گویی نویسنده نخستین درس هایش را با مطالعه ردپای پرندگان فسیل در موزه آن شهر فرا گرفته است…. غریب ترین نکته این نامه از نظر هیگنسن نداشتن امضا بود، اما بعد معلوم شد که نگارنده نامش را روی کارتی نوشته و آن را در پاکت کوچکی در داخل پاکت بزرگ گذاشته.
هیگنسن سردبیر به امیلی توصیه می کند تا مدتی برای چاپ اشعارش دست نگه دارد تا بتواند آنها را نرم و آهنگین کند و به آنها نظم بیشتری ببخشد. امیلی هم پند او را می پذیرد و تا پایان عمر از آن سرباز نمی زند! علت اصلی خودداری او از چاپ اشعارش این بود که امیلی انتشار اشعار را حراج ذهن و اندیشه می دانست و شاید برای همین بود که به توصیه هیگنسن حاضر به اصلاح وزن و قافیه اشعارش نشد، زیرا آن را جراحی شعر می دانست.
امیلی ترجیح می داد شعرهایش را بدون جراحی برای چاپ و پسند مردم تنها برای خود بسراید و برای خود نگه دارد، اما او همواره هیگنسن را استاد خود می خواند گرچه تنها از او می خواست که شعرهایش را نقد کند نه منتشر!
هشت سال بعد، هیگنسن با امیلی دیدار می کند. در ۱۶ اوت ۱۸۷۰، هیگنسن وارد خانه ای بزرگ و آجری می شود که بیرونش پر از درخت و بوته های پر از گل است، از بیرون خانه کاملا مشخص است که بانویی شاعر در این خانه نفس می کشد، هیگنسن امیلی را آدمی ریزه، خجول، ساده و بی صدا توصیف می کند با چشمانی درشت، درست مثل ته مانده شراب در جام یک میهمان!
امیلی با دو شاخه گل زنبق به استقبال او می رود، برای دختری که هرگز با غریبه ای مواجه نمی شد، دیدار با هیگنسن کمی دشوار بود. هیگنسن روحیه امیلی را به شدت پرتنش و پیچیده توصیف می کند. امیلی هنگام وداع نیز مانند شاعری بزرگ روبه روی هیگنسن می ایستد و جملاتی شاعرانه را بر زبان می آورد. هنگامی که هیگنسن به او گفت وقتی دیگر دوباره به دیدارت می آیم امیلی در جواب می گوید بگو وقتی دور، این طور بازدیدمان نزدیک تر خواهد بود، وقتی دیگر یعنی هیچ وقت!
رابطه امیلی و هیگنسن تا سال ها بعد یعنی مدت ۲۰ سال به طور مکاتبه ای ادامه پیدا می کند، امیلی گاهی برای همسر هیگنسن نیز نامه می نوشت و برگ گلی معطر را به همراه یکی، دو بیت از شعرهایش ضمیمه می کرد، هیگنسن، طراوت و قدرت شعر امیلی را درک می کرد، او شعر امیلی را به گیاهی مانند می کند که از ریشه کنده شده و خاک و شبنم و باران هنوز به آن آویخته است.
امیلی آشنای نادیده ها
نگاه امیلی به دنیا نگاه عجیبی است، امیلی منزوی و گوشه گیر از لابه لای درزهای آجرهای کهنه و قدیمی بهشتی بی نظیر می بیند، بهشتی که پادشاهش خداست. شاید او نیازی نداشت تا مثل همسایه هایش برای رفتن به دریا شال و کلاه کند، برای او تصور دریا در مخیلات اش کفایت می کرد تا تور در دریا بیندازد و زیباترین واژه ها را برای شعرهایش شکار کند. لحن و صدای شعر امیلی مخصوص خود اوست. در شعر او عشق، خدا، طبیعت و جاودانگی نفس می کشند.
خانه پدری او سرشار بود از تجربیات باطنی، او هر روز به سفری تازه می رفت، سفری به درون ژرفای زندگی نه در پهنای زمین، شاید به همین علت بود که سروده هایش را بعد از مرگ او درون جعبه ای کشف کردند. در عمق رنج و نومیدی نشانی از دلسوزی برای خود در لحن و کلام او نمی یابید، امیلی گرچه تنهاست، اما این تنهایی را دوست می دارد، هنر او شعری است مرگ اندیش. زندگی از دیدگاه امیلی یک تراژدی است، اما عجیب است که با این تفکر او همیشه چشمانی براق داشت؛ او هرگز شاعری مهجور نبود، صدای امیلی چنان پردغدغه، صریح و خاص اوست که خواننده را وامی دارد آنها را تا آخر بشنود.
آرچیبالد مک لیش، امیلی را «شاعر دنیای خصوصی می نامد و می گوید؛ چنین سراینده ای نه فقط نظاره گر بل بازیگر صحنه ای است که نظاره می کند. سخنگوی شعرهای او، صدای اوست در نقش بازیگر؛ صدای اوست در نقش شاعر».
بسیاری از منتقدان ادبی، دیکنسون را از پیشگامان هوشیاری و تجربه گرایی مدرنیستی می دانند. از جمله کنت استاکس در کتابش، «امیلی دیکنسون و هوشیاری مدرن»، او را در زمره نوگرایانی چون بودلر تاسوررئالیست های فرانسوی و یا «هایکنیز» تا الیوت در میان انگلیسی زبان ها می شمارد، حتی در مقام مقایسه با جرارد منلی هاپکنیز شاعر معاصر انگیلسی، امیلی را برتر می داند، زیرا هر چند او در زمینه نحو آهنگ و تصویرسازی، تجربه های درخشانی دارد، اما به دلیل ریشه های سنتی و کاتولیک ذهن خود، بینش فراگیر ندارد.
امیلی با خود انسان و خلاء ارزش ها روبه رو شد، مستقیما و بدون هیچ پیش آگاهی مذهبی. امیلی از خود انسان تازه ای آفرید، انسانی که در انزوا زیست و سال ها پس از مرگش کشف شد. زندگی و مرگ امیلی یک روایت بیشتر ندارد و آن روایت تنهایی اوست. وقتی امیلی در سال ۱۸۸۶ چشم از جهان فرو بست، یادگاری عظیم و جاودان از خود به جا گذاشت؛ جعبه شعرهای امیلی بعد از مرگ او توسط لاوینیا، خواهر امیلی کشف شد، قطعا برای شاعری همچون امیلی یادگاری ارزشمندتر از اشعارش نیست.
درون جعبه بسته ای بود پر از سروده های پنهانی که در روزها و شب های تنهایی امیلی، همدم او بودند. بیش از یکهزار و ۷۰۰ قطعه شعر روی کاغذهای متفرقه نوشته و به هم دوخته شده بود، بعد از مرگ امیلی، تامس هیگنسن فرصتی پیدا کرد تا اشعار او را چاپ کند، هیگنسن در سال ۱۸۹۰ نخستین برگزیده اشعار او را با اصلاحاتی که در آن اعمال کرده بود به چاپ رسانید و تا سال ۱۹۵۰ ویراسته های مختلفی از آثار امیلی به بازار آمد که با استقبال چشمگیر مردم روبه رو شد.
حالا در میان این همه شهرت و محبوبیت تنها جای خود امیلی خالی بود، اما واژه واژه امیلی دین خود را به او ادا کردند؛ واژه هایی که هرگز نمی میرند. گرچه بعد از مرگ امیلی نیم قرن طول کشید تا او جایگاه خود را در شعر و ادب به دست آورد، اما این به آن معنی است که او نیم قرن از درک زمان خویش پیشتر بوده است. حالا با سطرسطر اشعار امیلی می توان وجود او را حس کرد.
صدای قدم هایش را در میان حیاطی بزرگ و سخن گفتن اش را با گیاهان می توان شنید. زندگی ساده و یکنواخت امیلی با همین دلخوشی ها بی هیچ دلواپسی به پایان رسید، اما این خبر جاودانگی اوست که هر روز به گوش دنیا می رسد، از لابه لای درز همان آجرهای قدیمی و همان لحظه هایی که امیلی در آن نفس کشید.
* یک ساعت به انتظار نشستن طولانیست.
اگر آن سوی آن عشق باشد
انتظار کشیدنی ابدی کوتاه است
اگر در پایان، عشق پاداش آن باشد
عشق سرتاسر ما را در بر گرفتهاست،
و این تمام چیزیست که از عشق میدانیم.
* ما عشق را می پرورانیم
و در قفسه می گذاریم
تا در نمایش مدهای قدیمی
مثل لباس های پدربزرگمان
به نمایش بگذاریم.
* کسی که بهشت را بر زمین نیافته است
آن را در آسمان نیز نخواهد یافت
خانۀ خدا نزدیک ماست
و تنها اثاث آن، عشق است.
* مرا با زنگ صبحدم
از این رویای زیبا بیرون نکشید
زنده هستم
تا که رویا ببینم.
* «عشق پیشوند زندگی و پسوند مرگ است. سرآغاز آفرینش و تعریف هر نفس است.
* «وجد و نشاط، رفتن روح است از خشکی به دریا و گذشتن از خانهها به ژرفای ابدیت.»
«چون مرگ را در آغوش نتوانستم گرفت، او مهربانانه خود به پيشوازم آمد.»
"اميلي ديكنسون" - شاعر نامدار آمريكايي و يكي از تأثيرگذارترين شاعران قرن 19 جهان - 177 سال پيش در دهم دسامبر 1830 در ماساچوست آمريكا چشم به جهان گشود.
به گزارش خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، اطلاعات كمي دربارهي زندگي شخصي و روابط اجتماعي ديكنسون در دست است و اگرچه در زمان حيات تنها كمتر از 10 شعر از يكهزار و 800 قطعه شعر او بهچاپ رسيد، اما از تأثيرگذارترين شاعران قرن نوزدهم محسوب ميشود.
او در خانوادهاي مرفه متولد شد و با وجود تحصيلات عاليه، فردي گوشهگير بود. "اميلي" شاعر پركاري بود، اما تنها اجازهي چاپ چند شعر خود را داد. اولين مجموعهي شعرش، چهار سال پس از مرگش منتشر شد و تا سال 1955 كه «شعرهاي اميلي ديكنسون» توسط "توماس جانسون" منتشر شد، مجموعهي كاملي از شعرهاي او بهچاپ نرسيده بود.
منتقدان ادبي معاصر، "ديكنسون" را از لحاظ جايگاهش در شعر آمريكا، همرديف "روبرت فراست" و "والت ويتمن" ميدانند. اولين جرقههاي سرودن شعر در ديكنسون پس از خواندن اولين مجموعهي شعر "رالف والدو امرسون" بهوجود آمد.
"اميلي ديكنسون" روز پانزدهم مي 1886 بهعلت ابتلا به عفونت كليه درگذشت.
پس از مرگ، خانوادهاش 40 كتاب دستنوشته شامل بيش از يكهزار و 700 شعر او را پيدا كردند.
ماخد:
http://academic.brooklyn.cuny.edu/english/melani/cs6/nobody.html
amirkabir
ویکیپدیا
تاریخ ما
(ايسنا)
Things you can do from here:
- Subscribe to راه در جهان یکیست و آن راه راستی است. using Google Reader
- Get started using Google Reader to easily keep up with all your favorite sites
سهشنبه، فروردین ۱۷، ۱۳۸۹
خوردن سنگ و کلوخ در این مکان ممنوع است!
Sent to you by yaghin via Google Reader:
درویش دوم گفت من این کار را کرده ام ...
معنی این مطلب اینه که هروقت اعمال بد و ناشایست برای شما مانند همین داستان که همه می دانند نباید در وسط بیابون سنگ و کلوخ بخورند آشکار شود اونوقته که همه کارهای شما درست و زیبا می شود .
یک مثال واضح اینه که می نویسند " کشیدن سیگار در این مکان ممنوع است"
آیا این همان "خوردن سنگ و کلوخ در این مکان ممنوع است" خودمان نیست؟
و یا اینکه یک تابلویی بنویسند که "دروغ گفتن در این مکان ممنوع است"
آیا این همان "خوردن سنگ و کلوخ در این مکان ممنوع است" خودمان نیست؟
و یا اینکه یک تابلویی بنویسند که "دزدی در این مکان ممنوع است"
آیا این همان "خوردن سنگ و کلوخ در این مکان ممنوع است" خودمان نیست؟
و یا اینکه ...
چرا مردم اینقدر بی توجه شده اند که متوجه نیستند دروغ گفتن و دیگر رفتاز زشت غیر انسانی همان قدر بد و عجیب است که مثلا کسی را ببینید که دارد سنگ و کلوخ می خورد؟
(مطلب بالا برگرفته از یکی از سخنرانی های دکتر الهی قمشه ای بود)

Things you can do from here:
- Subscribe to راه در جهان یکیست و آن راه راستی است. using Google Reader
- Get started using Google Reader to easily keep up with all your favorite sites
خوردن سنگ و کلوخ در این مکان ممنوع است!
شنبه، فروردین ۱۴، ۱۳۸۹
Fw: اقازاده ها
آقازادهها
نقل است كه عارفي را چهار پسر بود. هر يكى را پيشهاى آموخت.
يارانش بدو گفتند: فرزندان تو، نياز به پيشه و كار ندارند كه تا زنده
باشند، مريدان تو، زندگى آنان را تأمين مىكنند.
شيخ گفت: مباد كه چنين باشد. آنان را يك يك، كسبى و كارى آموختم تا بعد
از وفات من، به سبب آن كه فرزند مناند، بىجهت عزيز نباشند و نان از نام
پدر نخورند. و هرگاه نيازى افتادشان، مهارتشان به كار آيد و نيازشان را
برآرد.
منبع :برگرفته از كتاب حكايت پارسايان،رضا بابايي