چهارشنبه، شهریور ۱۱، ۱۳۸۳

ملاقات‌ و خلوت‌ مرحوم‌ آية‌ الله‌ حاج‌ شيخ‌ مرتضي‌ مطهّري‌ با حضرت‌ آقا حاج‌  سيّد هاشم‌ حدّاد رحمةُ الله‌ عليهما

مرحوم‌ مطهّري‌ با حقير سوابق‌ دوستي‌ و آشنائي‌ ديرين‌ داشت‌، و ذکر مبارک‌ حضرت‌ آقا با وي‌ کم‌ و بيش‌ ـ نه‌ کاملاً ـ به‌ ميان‌ آمده‌ بود. و اينک‌ که‌ آقا از کربلا به‌ طهران‌ آمده‌اند ايجاب‌ مي‌نمود که‌ اين‌ دوست‌ ديرينه‌ نيز از محضرشان‌ متمتّع‌ گردد. روي‌ اين‌ اصل‌، بنده‌ جناب‌ مطهّري‌ را خبر کردم‌ و ايشان‌ در بنده‌ منزل‌ احمديّة‌ دولاب‌ تشريف‌ آوردند و در مجلس‌ عمومي‌ ملاقات‌ انجام‌ شد. و سؤالاتي‌ نيز از ناحية‌ مرحوم‌ مطهّري‌ شد که‌ ايشان‌ پاسخ‌ دادند. مرحوم‌ مطهّري‌ شيفتة‌ ايشان‌ شد، و کأنّه‌ گمشدة‌ خود را اينجا يافت‌. و سپس‌ مرتبة‌ ديگر آمد و باز ساعتي‌ در اين‌ اطاق‌ عمومي‌ بيروني‌ با هم‌ سخن‌ و گفتگو داشتند.

 آنگاه‌ صديق‌ ارجمند مرحوم‌ مطهّري‌ به‌ بنده‌ گفت‌: آيا ممکن‌ است‌ حضرت‌ آقا به‌ من‌ يک‌ ساعتي‌ وقت‌ بدهند تا در خلوت‌ و تنها با ايشان‌ ملاقات‌ داشته‌ باشم‌؟! عرض‌ کردم‌: اشکال‌ ندارد. ايشان‌ وقت‌ ميدهند، و مکان‌ خلوت‌ هم‌ داريم‌!

 به‌ حضرت‌ آقا عرض‌ کردم‌، فرمودند: مانعي‌ ندارد؛ بيايد و هر سؤالي‌ که‌ دلش‌ ميخواهد بکند.

 در بالاي‌ بام‌ منزل‌ اطاق‌ کوچکي‌ براي‌ اثاثيّه‌ و لوازم‌ بام‌ معمولاً بنا مي‌کنند، حقير مکان‌ خلوت‌ را آن‌ اطاق‌ قرار داده‌ و ساعتي‌ را آقا معيّن‌ فرمودند براي‌ فردا که‌ بيايد و ملاقات‌ خصوصي‌ داشته‌ باشيم‌.

 در موعد مقرّر مرحوم‌ شهيد مطهّري‌ آمدند، و ما با حضرت‌ آقا آنها را به‌ بام‌ برديم‌ و براي‌ آنکه‌ احياناً کسي‌ به‌ بام‌ نرود حتّي‌ از اطفال‌ و افراد بي‌خبر از رفقا و دوستان‌، در وقت‌ پائين‌ آمدن‌ درِ بام‌ را از پشت‌ قفل‌ نمودم‌.

 در اينجا مرحوم‌ مطهّري‌ آنچه‌ ميخواهد از ايشان‌ مي‌پرسد. سؤالهاي‌ انباشته‌ و کهنه‌ و جواب‌ داده‌ نشده‌اي‌ را که‌ چون‌ ساعت‌ به‌ سر رسيد و آقا پائين‌ آمدند و مرحوم‌ مطهّري‌ پشت‌ سرشان‌ بود، من‌ ديدم‌ مطهّري‌ بقدري‌ شاد و شاداب‌ است‌ که‌ آثار مسرّت‌ از وجناتش‌ پيداست‌.

 آنچه‌ ميان‌ ايشان‌ و حضرت‌ آقا به‌ ميان‌ رفته‌ بود، من‌ نه‌ از حضرت‌ آقا پرسيدم‌ و نه‌ از آقاي‌ مطهّري‌، و تا اين‌ ساعت‌ هم‌ نميدانم‌. ولي‌ مرحوم‌ مطهّري‌ هنگام‌ خروج‌ آهسته‌ به‌ حقير گفتند: اين‌ سيّد حيات‌ بخش‌ است‌.

 ناگفته‌ نماند که‌ روزي‌ مرحوم‌ مطهّري‌ به‌ حقير مي‌گفتند: من‌ و آقا سيّد محمّد حسيني‌ بهشتي‌ در قم‌ در ورطة‌ هلاکت‌ بوديم‌، برخورد و دستگيري‌ علاّمة‌ طباطبائي‌ ما را از اين‌ ورطه‌ نجات‌ داد.

 حالا اين‌ کلام‌ مرحوم‌ مطهّري‌ دربارة‌ حضرت‌ حاج‌ سيّد هاشم‌ که‌: اين‌ سيّد حيات‌ بخش‌ است‌، هنگامي‌ است‌ که‌ حضرت‌ علاّمه‌ هم‌ حيات‌ دارند، و از آن‌ وقت‌ تا ارتحالشان‌ که‌ در روز هجدهم‌ محرّم‌ الحرام‌ 1402 هجريّة‌ قمريّه‌ واقع‌ شد، شانزده‌ سال‌ فاصله‌ است‌. تازه‌ علاّمه‌ پس‌ از مرحوم‌ مطهّري‌، لباس‌ بدن‌ را خَلْع‌ و به‌ جامة‌ بقا مخلّع‌ گشتند.

 

دستورالعمل‌ خواستن‌ آية‌ الله‌ حاج‌ شيخ‌ مرتضي‌ مطهّري‌ از حضرت‌ حدّاد

 مرحوم‌ مطهّري‌ باز پس‌ از مراجعت‌ حضرت‌ آقا از مشهد مقدّس‌ که‌ شرحش‌ خواهد آمد، ساعتي‌ ديگر ملاقات‌ خصوصي‌ و خلوت‌ خواستند که‌ آنهم‌ به‌ همين‌ نحوه‌ و کيفيّت‌ برگزار شد. باز هم‌ حقير از ردّ و بدلهاي‌ آنان‌ اطّلاعي‌ ندارم‌، ولي‌ همينقدر ميدانم‌ که‌ در اين‌ جلسه‌ مرحوم‌ مطهّري‌ از حضرت‌ ايشان‌ دستورالعمل‌ خواسته‌ بود و ايشان‌ هم‌ دستوراتي‌ به‌ او داده‌ بودند.

 مرحوم‌ مطهّري‌ از بنده‌ عکس‌ و تصوير آقاي‌ حدّاد را خواست‌ تا در اطاقش‌ بگذارد و نصب‌ کند. من‌ به‌ او گفتم‌: تصوير ايشان‌ را به‌ شما ميدهم‌ ولي‌ نزد خود نگهداريد و در اطاق‌ نصب‌ نکنيد، و بجاي‌ آن‌ تصوير مرحوم‌ قاضي‌ را نصب‌ نمائيد؛ چرا که‌ آقا حاج‌ سيّد هاشم‌ مرد ناشناخته‌اي‌ است‌ و شما مرد سرشناس‌، و رفت‌ و آمد با همة‌ طبقات‌ داريد؛ چنانچه‌ تصوير ايشان‌ را ببينند براي‌ آنها مورد سؤال‌ واقع‌ ميشود که‌ اين‌ مرد کيست‌؟ و به‌ چه‌ علّت‌ در اينجا آمده‌ است‌؟ در آن‌ وقت‌ هم‌ براي‌ شما ضرر دارد و هم‌ ايشان‌ نمي‌پسندند که‌ نامشان‌ مشهور گردد. امّا تصوير مرحوم‌ قاضي‌ چنين‌ نيست‌. حقير يک‌ روز که‌ منزل‌ آن‌ مرحوم‌ رفته‌ بودم‌، ديدم‌ سه‌ عکس‌ در اطاق‌ خود نصب‌ کرده‌اند: تصوير مرحوم‌ پدرشان‌ آقا شيخ‌ محمّد حسين‌ مطهّري‌، و تصوير مرحوم‌ حاج‌ شيخ‌ ميرزا علي‌ آقا شيرازي‌، و تصوير مرحوم‌ آية‌ الله‌ حاج‌ ميرزا سيّد علي‌ آقا قاضي‌ طباطبائي‌ قَدَّسَ اللهُ أسرارَهُم‌ و أعلَي‌ اللهُ دَرجَتَهُم‌ و مَقامَهُم‌ جَميعًا.

 

مسافرت‌ مرحوم‌ شهيد مطهّري‌ به‌ کربلا و ملاقات‌ با آقاي‌ حدّاد دو بار

 در سفري‌ هم‌ که‌ مرحوم‌ مطهّري‌ به‌ أعتاب‌ عاليات‌ مشرّف‌ شدند، نشاني‌ منزل‌ آقا حاج‌ سيّد هاشم‌ را بنده‌ به‌ ايشان‌ دادم‌، و در کربلا دوبار به‌ محضرشان‌ مشرّف‌ شده‌اند، يکبار ساعتي‌ خدمتشان‌ ميرسند، و بار دوّم‌ روز ديگر صبحانه‌ را در آنجا صرف‌ مي‌نمايند.

 

عبارت‌ مرحوم‌ حدّاد به‌ مطهّري‌: پس‌ کيْ نماز مي‌خواني‌؟!

 مرحوم‌ مطهّري‌ در مراجعت‌ از اين‌ ملاقاتها بسيار مشعوف‌ بودند، و ميفرمودند: در يکبار که‌ خدمتشان‌ بودم‌ از من‌ پرسيدند: نماز را چگونه‌ ميخواني‌؟ عرض‌ کردم‌: کاملاً توجّه‌ به‌ معانيِ کلمات‌ و جملات‌ آن‌ دارم‌!

 فرمودند: پس‌ کيْ نماز ميخواني‌؟! در نماز توجّه‌ات‌ به‌ خدا باشد و بس‌! توجّه‌ به‌ معاني‌ مکن‌!

 انصافاً اين‌ جملة‌ ايشان‌ حاوي‌ أسرار و دقائقي‌ است‌، و حقّ مطلب‌ همينطور است‌ که‌ افاده‌ فرموده‌اند.

 چرا که‌ در نماز اگر انسان‌ متوجّه‌ معاني‌ نماز شود که‌ مثلاً إِيَّاک نَعْبُدُ وَ إِيَّاک نَسْتَعِينُ به‌ معني‌ آنست‌ که‌: من‌ فقط‌ ترا عبادت‌ ميکنم‌ و از تو استعانت‌ مي‌طلبم‌، ذهن‌ و فکر نمازگزار بدين‌ حقيقت‌ متوجّه‌ بوده‌ و از توجّه‌ کامل‌ به‌ خدا غافل‌ است‌؛ در حاليکه‌ بايد توجّه‌ صد در صد به‌ سوي‌ خدا باشد و مخاطب‌ فقط‌ خدا باشد، و در اينصورت‌ ديگر توجّه‌ به‌ معني‌ نيست‌ مگر به‌ نحوة‌ آلي‌ و مِرْآتي‌، همچنانکه‌ در نماز نبايد انسان‌ توجّه‌ به‌ الفاظ‌ و عبارات‌ آن‌ داشته‌ باشد مگر توجّه‌ آلي‌ و مِرْآتي‌. زيرا اگر توجّه‌ به‌ الفاظ‌ نماز از صحّت‌ ادا کردن‌ و تجويد آن‌ و أداءِ از مخارج‌ آن‌ شود، ديگر آن‌ نماز، نماز نيست‌؛ نه‌ توجّه‌ به‌ خداست‌ و نه‌ توجّه‌ به‌ معني‌.

 ولي‌ اگر توجّه‌ به‌ خدا شود و انسان‌ در خطاب‌ و مکالمه‌اش‌ با خدا لحظه‌اي‌ فرود نيايد، نه‌ فکر الفاظ‌ نماز را بنمايد و نه‌ فکر معاني‌ آنرا، در اينصورت‌ تمام‌ الفاظ‌ خود بخود به‌ نحو آلي‌ و مِرآتي‌ يعني‌ با نظر غير استقلالي‌ آمده‌ و به‌ دنبال‌، جميع‌ معاني‌ نيز به‌ طريق‌ آلي‌ و مِرآتي‌ نه‌ با نظر استقلالي‌ آمده‌ و همه‌ به‌ نحو صحيح‌ و مطلوب‌ أدا شده‌ است‌ بدون‌ آنکه‌ در توجّه‌ تامّ به‌ خداوند و حضور قلب‌ خللي‌ وارد آيد.

 مثلاً در همين‌ مکالمات‌ و گفتگوهائي‌ که‌ ما شبانه‌روز با هم‌ داريم‌، و در سخنرانيها و خطابه‌ها و مراجعات‌ و فصل‌ خصومتها و سائر اموري‌ که‌ در آنها عنوان‌ تخاطب‌ و گفتگو است‌، تمام‌ توجّه‌ ما به‌ شخص‌ مخاطب‌ است‌ نه‌ به‌ خطاب‌. آنچه‌ در خطاب‌ از مغز و انديشة‌ انسان‌ بر زبان‌ جاري‌ ميشود همه‌اش‌ درست‌ و صحيح‌ است‌، بدون‌ اينکه‌ ما توجّه‌ به‌ صحّت‌ آنها داشته‌ باشيم‌؛ و اگر يک‌ لحظه‌ توجّهمان‌ را به‌ عبارات‌ و مطالبي‌ که‌ ردّ و بدل‌ مي‌شود منعطف‌ سازيم‌، اصل‌ توجّه‌ به‌ خطاب‌ از ميان‌ ميرود و در آن‌ لحظه‌ ديگر مخاطبي‌ وجود ندارد.

 بزرگان‌ فرموده‌اند: جمع‌ ميان‌ دو لحاظ‌ استقلالي‌ و آلي‌ نمي‌شود. اگر لحاظمان‌ در نمازها مستقلاّ به‌ خدا باشد حتماً به‌ الفاظ‌ و معاني‌ آنها بايد آلي‌ و غير استقلالي‌ و تَبَعي‌ باشد؛ و اگر لحاظمان‌ را به‌ الفاظ‌ نماز و يا معاني‌ آن‌ مستقلاّ بدوزيم‌، قهراً و اضطراراً بايد توجّهمان‌ به‌ خدا تبعي‌ و ضمني‌ باشد نه‌ استقلالي‌.

 من‌ وقتي‌ با شما سخن‌ ميگويم‌ و مثلاً ميگويم‌: آقا شما امروز مسافرت‌ نکنيد، و در حرم‌ امام‌ رضا بمانيد! صد در صد توجّهم‌ به‌ شما و حقيقت‌ شماست‌. اين‌ را نظر استقلالي‌ نامند. و البتّه‌ اين‌ معاني‌ بدون‌ غلط‌ در ذهن‌ من‌ مي‌آيد و ذهن‌ من‌ الفاظي‌ را متناسب‌ با آن‌ معاني‌ استخدام‌ ميکند و بر زبان‌ جاري‌ مي‌سازد، و بدون‌ هيچ‌ خطائي‌ مُسَلسَلاً اين‌ معاني‌ و الفاظ‌ استخدام‌ شده‌ و به‌ شما براي‌ إبراز و اظهار آن‌ مقصود منتقل‌ ميگردد. امّا اگر بخواهم‌ معني‌ «امروز مسافرت‌ نکنيد» را در ذهن‌ بياورم‌ و يا الفاظ‌ آن‌ را بخصوصه‌ تصوّر نمايم‌، ديگر مخاطب‌ بودن‌ شما از ميان‌ ميرود و استقلال‌ خود را از دست‌ ميدهد؛ مگر ضمني‌ و تبعي‌ و آلي‌ و مرآتي‌.

 در نماز که‌ أهمّ امور است‌ بايد انسان‌ در حضور قلب‌ به‌ خدا منقطع‌ باشد و هيچ‌ خاطره‌اي‌ و انديشه‌اي‌ از ذهن‌ عبور نکند، و اين‌ فقط‌ در صورتي‌ امکان‌پذير است‌ که‌ جملات‌ و عبارات‌ نماز که‌ طبعاً حاوي‌ معاني‌ خود مي‌باشند بدون‌ اندک‌ توجّه‌ به‌ خود آنها در ذهن‌ بيايد و بر زبان‌ جاري‌ شود. در اينصورت‌ نماز، نماز است‌. يعني‌ مخاطب‌ خداست‌؛ حضور قلب‌ با خداست‌. و گرنه‌ حضور قلب‌ با الفاظ‌ و يا با معاني‌ است‌؛ و خداوند علِيّ أعْلي‌ مهجور گرديده‌، و فقط‌ به‌ نظر ضمني‌ که‌ در حقيقت‌ نظر نيست‌ به‌ او ملاحظه‌ شده‌ است‌.

 باري‌، مرحوم‌ حاج‌ سيّد هاشم‌ هم‌ به‌ مرحوم‌ مطهّري‌ علاقمند شده‌ بودند؛ و در سفر اخير حقير به‌ شام‌ که‌ حضرت‌ آقا هم‌ بدانجا براي‌ زيارت‌ مشرّف‌ بودند، و اين‌ سفر پس‌ از شهادت‌ آن‌ مرحوم‌ بود، براي‌ اين‌ ضايعه‌ متأسّف‌ بودند. رَحِمَ اللهُ الْغابِرينَ، و ألحَقَ الباقينَ بِهِم‌ إنْ شا´ءَ اللَهُ تَعالَي‌.

چهارشنبه، مرداد ۲۸، ۱۳۸۳

از صحبت دوستي برنجم

كاخلاق بدم حسن نمايد

عيبم هنر و كمال بيند

خارم گل و ياسمن نمايد

كو دشمن شوخ چشم ناپاك

تا عيب مرا به من نمايد

سه‌شنبه، مرداد ۲۰، ۱۳۸۳

پنجشنبه، مرداد ۱۵، ۱۳۸۳

ميگن چطور قرآن معجزه است؟!

 

خوب يکي از دلايلش اينه که خود قرآن ميگه: اگه مي تونيد يه آيه مثل قرآن بياريد!

حالا نمي خواد مدعيا ادعا کنن که مي تونن مثل قرآن آيه بگن، بهتره اول برن يک کمي ادبياتشون رو قوي تر کنن که بتونن بين کلام اعجاز و کلام معمولي رو تشخيص بدن بعد بيان جلو.

همين حضرات اعلام مي کنن که مثل مولوي نميشه شعر گفت و خيلي جالبه که خود مولانا جلال الدين به اعجاز قرآن معتقده.

مدعيان هيچ وقت ادعا نمي کنن که مي تونن مثل حافظ شعر بگن ولي اين رو درک نمي کنن که حافظ تمام عظمت خودش رو مديون قرآن مي دونه.

چند روز پيش تلويزيون داشت چند تا هنرمند سيرک رو نشون مي داد که مشغول انجام عمليات آکروباتيک بودن ، يکي از اطرافيان که داشت برنامه رو نگاه مي کرد، گفت اين کار ها رو علي هم مي تونه انجام بده(آخه در جووني مي تونستم يک سري حرکات نمايشي آکروباتيک انجام بدم) گفتم: نه اين کارها کار من نيست و اينها خيلي زحمت کشيدن تا به اين درجه از توانايي رسيدن(اون لحظه در مقابل تلويزيون، فقط من که يک کمي اين کارها را تمرين کرده بودم تونستم سختي و بزرگي اين حرکات رو تشخيص بدم).

ياد حضرت موسي ع افتادم که فرعون کار او را برابر با کار ساحرين مي دونست و اعلام کرد ساحرين بيان و حضرت رو شکست بدن، ولي همينکه عصاي موسي ع به زمين افتاد اولين کساني که ايمان آوردند همين ساحرين بودن و به آنچنان يقيني دست پيدا کردند که حتي حاظر شدند دست و پاي مخالف(مخالف به اين معنا که فرعون گفت دست چپ و پاي راست يا دست راست و پاي چپ تک تک شما را قطع خواهم کرد) خود را از دست بدهند ولي از ايمان خود کوتاه نيايند. بله اين ساحرين بودن که با سال ها تلاش و رياضت مي تونستن عظمت کار رو درک کنن و تونستن بفهمن....

دوشنبه، مرداد ۱۲، ۱۳۸۳

يک بار ديگر بنوشتم و هنوز دانم که نداني!

 

اي دوست به جلال و قدر او که چندين سال مرا اين واقعه بود که چرا شايد که هيچ آفريده نام خداي برد! وليکن فرمان است. قومي را ديده بر ارادت او آمد، به ترک فرمان بگفتند. چه مي شنوي؟ يک بار ديگر بنوشتم و هنوز دانم که نداني، فرمان معشوق ديگر است و ارادتش ديگر، گاه گاه فرمان معشوق محکي بود که عيار نهاد عاشق از آن خواهد که بداند ، اگر فرمان برد ناپخته بود و اگر نبرد نشان کمال است. جوانمردا! ترا اينجا به تقليد و تعصب فرو بسته اند که هرچه منقول نبود فهم نتواني کرد...

_______________

نامه ي يازدهم شهيد عشق

یکشنبه، مرداد ۱۱، ۱۳۸۳

والذين اذا ذکروا بايات ربهم لم يخروا عليها صما و عميانا

[مؤمنين] کساني هستند که هرگاه با آيات خداوند روبرو مي شوند ، کورکورانه از آن نمي گذرند.

سوره: (25) فرقان - آیه:72

شنبه، مرداد ۱۰، ۱۳۸۳

......

اخلاص و زحمات شهيد مطهري در جهت شناساندن اسلام ناب قابل تقدير بوده و هست ولي متاسفانه گروهي از مومنين جامعه ي ما که بيشتر جزء کارگزاران و حاميان اصلي قدرت حاکم مي باشند ، استاد مطهري را به عنوان تنها و برترين سند خود مي دانند و اگر کلامي مخالف کلام شهيد بزرگوار مطهري باشد را بدون تامل رد مي کنند. متاسفانه شهيد مطهري از طرف اين گروه از مومنين نقد نمي شود و بدون نقد پذيرفته مي گردد وقتي هم در بحث ها از نظر منطقي و استدلالي کم مي آورند چه بسا با يک استناد به مرحوم شهيد مطهري خود را در کمال مي يابند ، و چه بسا در بعضي اوقات اين کمال پنداري بيش نباشد.

استاد مطهري نيز مانند بسياري از اهل عقل در نهايت دريافت که راه رسيدن به محبوب راهي فراي عقل است، ولي متاسفانه حاميان ايشان در استنباط اين مطلب آخر با مشکل مواجه شدند و با آنکه مي دانند بيشتر انسان ها در نهايت عمر خود به پختگي بيشتري دست مي يابند، به همان مطالب زير خط پختگي ايشان بسنده کردند، اينک مطلبي از علامه تهراني:

شهيد مطهري در اواخر عمر، بالعيان دريافت كه

بدون اتصال به باطن و ربط با خداي منان...........

دوست مكرم و سرور ارجمند مهربانتر از برادر ما مرحوم آيه الله شيخ مرتضي مطهري - رضوان الله عليه - كه سابقه آشنائي ما با ايشان متجاوز از سي و پنجسال است، پس از يك عمر درس و بحث و تدريس و خطابه و كتابت و موعظه و تحقيق و تدقيق در امور فلسفيه، با ذهن رشيق و نفس نقاد خود بالأخره در اين چند ساله آخر عمر خود بالعيان دريافت كه بدون اتصال به باطن و ربط با خداي منان و اشراب دل از سرچشمه فيوضات ربانيه، اطمينان خاطر و آرامش سر نصيب انسان نمي‌گردد و هيچگاه نمي‌تواند در حرم مطهر خدا وارد شود يا گرداگرد آن طوف كند و به كعبه مقصود برسد و چون شمعي كه دائما بسوزد و آب شود، يا پروانه‌اي كه خود را به آتش زند و همانند مؤمن متعهدي كه شوريده‌وار دلباخته گردد و در درياي بي‌كرانه ذات و صفات و اسماء حضرت معبود فاني گردد و وجودش به سعه وجود خدا متسع شود قدم راستين در مضمار اين ميدان نهاد.

بيداري شب‌هاي تار و گريه و مناجات در خلوت سحرگاه و توغل در ذكر و فكر و ممارست درس قرآن و دوري گزيدن از اهل دنيا و هواپرستان، و پيوستن به اهل الله و اولياي خدا، مشهود سير و سلوك او بود. رحمه الله عليه رحمه واسعه.

لمثل هذا فليعمل العاملون [1] 61 :37، ان الله مع الذين اتقوا و الذين هم محسنون [2] 128 :16.

چندي قبل از اين حقير خواستند تا براي سالگرد شهادت ايشان چيزي بنويسم. اين فقير كه حقا خود را نالايق مي‌ديدم با وجود تراكم مشاغل و شواغل از قبول اين عهده پوزش طلبيدم.

اخيرا كه مراجعه مكرر شد، روح آن صديق گرامي مدد نمود كه اين مختصر را تحرير نموده و به عنوان مقدمه به رساله‌اي كه در سير و سلوك نوشته بودم ملحق نموده و براي شادي روح آن مرحوم در دسترس طالبان حق و پويندگان سبل سلام و راه حقيقت قرار دهم. بيده ازمه الامور و به أستعين.

اصل اين رساله اس و مخ اولين دوره از درسهاي اخلاقي و عرفاني است كه حضرت استاد گرامي ما علامه طباطبائي - روحي فداه - در سالهاي يكهزار و سيصد و شصت و هشت و شصت و نه هجريه قمريه در حوزه مقدسه علميه قم براي بعضي از طلاب بيان فرموده و اين حقير به عنوان تقريرات درس به رشته تحرير درآورده بودم و قرائت و مرور به آن را در اوقات قبض و كدورت و خستگي موجب تنوير روح و تلطيف جان خود مي‌دانستم.

اينك يك دوره بر آن مرور نموده با تنقيحات و اضافاتي مهيا و پاداش و ثواب آن را به روح فقيد سعيد مطهري - أعلي الله مقامه الشريف - اهداء مي‌كنم. [3]

_________________________________________________________

[1]  - آيه 61 از سوره 37: صافات: [براي چنين چيزي عمل كنندگان بايد عمل كنند].

[2]  - آيه 128 از سوره 16: نحل: [خداوند همراه كساني است كه تقوي گزيده‌اند و آنانكه ايشان نيكوكارند].

[3]  - رساله‌لب‌اللباب صفحه ي 18مرحوم علامه تهراني

چهارشنبه، مرداد ۰۷، ۱۳۸۳

با سلام خدمت تمامي دوستان گرامي

براي دانلود سرود ها و آوازهای mp3 ، حتي الامکان از DAP استفاده بفرماييد.

در هنگام اجرای فایلهای html و flash نیز در صورت مواجه شدن با سوال: آیا ماکرو مدیا را install کنیم یا خیر شما پاسخ مثبت دهید.

موفق باشيد

یقین


 

 

نام فایل

حجم

 

؟

آب حیات عشق

001.mp3
URL: http://home.ripway.com/2004-5/120319/001.mp3

 

384KB

 

محمد نوری

کی بشنوی تو آوای مرا؟

053.mp3
URL: http://home.ripway.com/2004-5/120319/053.mp3

 

442KB

 

؟

تصنیف دست از طلب ندارم تا جان من برآید

076.mp3
URL: http://home.ripway.com/2004-5/120319/076.mp3

 

800KB

 

بخشی از سخنرانی دکتر الهی قمشه ای (تصویری)

DRGHOMSHEI.swf
URL: http://home.ripway.com/2004-5/120319/DRGHOMSHEI.swf

 

980KB

 

سماع در ترکیه (تصویری)

SAMA.swf
URL: http://home.ripway.com/2004-5/120319/SAMA.swf

 

440KB

 

 

015

 

شهرام ناظري – کردي
 http://home.ripway.com/2004-5/120319/015-kordi.mp3

 

Time=11'12"

656KB

037

 

شهرام ناظري – چون مي روي بي من مرو
 http://home.ripway.com/2004-5/120319/037.mp3

 

Time=7' 29"

439KB

058

 

شجريان – سرو چمان من چرا ميل چمن نمي کند
 http://home.ripway.com/2004-5/120319/058-sarvechamanemanchera.mp3

 

Time=5' 21"

314KB

067

 

شهرام ناظري – کردي 2
 http://home.ripway.com/2004-5/120319/067-kordi.mp3

 

Time=4' 43"

277KB

 

آدرس وبلاگ:

http://yaghin.blogspot.com

آدرس گروه:

http://groups.yahoo.com/group/yaghin/

دوشنبه، مرداد ۰۵، ۱۳۸۳

خود را در فرمان تاختن ديگر است

و

خود را در ارادت معشوق باختن ديگر

عين القضات – شهيد عشق -

 

اي دوست آدمي که او را ارادت وا ديد آمد در مثال به مورچه ماند که به کعبه مي رود از خراسان ، چه گويي؟ مورچه هرگز به خودي خود به کعبه تواند رفتن؟ هيهات! که اگر هزار سال جان کند که هم هيچ نبود. اما اگر خود را بر پر کبوتري يا بازي بندد ، راه بر وي آسان شود. اما کار مورچه در آن است که خود را بر پر کبوتر بندد، چون بربست راه او برسيد، راه کبوتر مانده بود و به يک روز به کعبه توان رسيد به پر کبوتر و کار مريد در آن است که خود را چون بر پر پير بندد و چون بربست راه مريد برسيد و آن راه پير است که مانده است و عالم ها بگردي که مريد را نيابي تا داني شيخ ابوالقاسم گرگاني مي گويد: چندين سال است که مي خواهم تا مريدي بيابم!

مريد ابليس صفت بايد که بود تا از او چيزي آيد . خود را در فرمان تاختن ديگر است و خود را در ارادت معشوق باختن ديگر. بر فرمان معشوق مطلع بودن ديگر است و بر ارادت معشوق مطلع بودن ديگر .

 جوانمردا! فرمان بيرون است و ارادت درون. اگر مثلا پدري فرزند خود را گويد که بسيار مرا منواز که از تو خجل شدم و آن پسر اکرام پدر زيادت کند. مخالف او نيست، لعمري مخالف فرمان است وليکن مخالف ارادت نيست.

اگر سلطان محمود وا اياز گفتي که برو خدمت ديگري کن و او برفتي خطا بودي ، آن کسي که در آن مقام فرمان برد نا پخته است.

جوانمردا! خداي تعالي گفت: «سارعوا الي مغفرت من ربکم و جنت عرضها السموات والارض» * ، طامعان آنجا که فرموده بود دويدند ، ليکن بسياري عاشقان گفتند: کجا رويم؟

گفتي دگري بين کنم اي بينايي

گر تو دگري چو خويشتن بنمايي

بار خدايا ! طالبان تو کجا به بهشت قانع شوند؟

گفتي که برو حديث ما کن کوتاه

اي دوست کجا روم کجا دانم راه

«ان اصحاب الجنت اليوم في شغل فاکهون» ** يعقوب چون از کنعان به مصر آيد به طلب يوسف آيد ، اگر نه نان ، گوشت و حلوا به کنعان هم بود، چه در دنيا خوردن و در آخرت هم خوردن ، حاشا و کَلـّا!

بهشت خود مائده ايست نهاده، تا خود عاشقان بهشت کدام اند و عاشقان خدا کدام. ..

تا  جان  دارم  عشق  تو  را   غمخوارم

بي جان غم عشق تو به کهس نسپارم

فردا      که     قيامت     آشکارا    گردد

مي آيم   و   اين   خمار   در  سر  دارم

________________

*   سوره ي 3 آيه ي 133

** سوره 36 آيه 55

     بخش هايي از نامه ي نهم عين القضات

شنبه، مرداد ۰۳، ۱۳۸۳

مطلبي از عين القضات – شهيد عشق -

اي دوست چون کسي اين حروف بر کاغذ بيند ، ضروورت بود که گويد اين حروف را صانعي هست عالم به کتابت و قادر بر کتابت و مريد مر کتابت را و ضرورت بود که او را حياتي بوده است که از مرده کتابت نيايد و اگر کسي گويد که من ديدم که اين کاغذ جايي نهاده بود سپيد و آنگه علي التدريج و الترتيب سياه مي شد بي آنکه هيچ آدمي دست فراز آن مي کرد، اينجا عموم خلق گويند که اين نتواند بود که کاغذ از خود سياه گردد و خصوص آن روا دارند که کاغذ سپيد جايي نهاده بود و بي آنکه دست کسي فرا آن رسد منقش شود.

بدين حروف، عموم و خصوص بدان متفق اند که حروف را بر کاغذ از کاتبي و صانعي ناگزير باشد.

اما عموم پندارند که اين کاتب واجب است که آدمي بود که به چشم سر او را توان ديد و خصوص اينرا واجب ندانند، بل واجب دانند که سببي بايد، اگر به چشم سر نتوان ديدن هم شايد. نبيني که در زمستان روي زمين و بالاي درختان بر چه حال بود؟ آنگاه به وقت بهار چگونه رنگها مختلف پديد آيد ، سرخ و سبز و کبود و زرد و هزار گونه عجايب؟ و هيچ دستي نديديم و هيچ صانعي نديديم از آنکه واجب نيست که حوادث را صانعي محسوس باشد که او را به چشم سر بتوان ديدن و اگر واجب بودي هرگز برگ درختي نبودي.

...... اکنون همان فطرت سليم است که در اين حروف که بر کاغذ است اقتضاي حکمي قاطع مي کند که اين حروف را از صانعي استغنا نيست که عالم و قادر و مريد و حي بود. همچنين همان فطرت بايد که در آثار ربيع حکم قاطع بکند که آثار را موثري بايد که فانظروا الي آثار رحمت الله کيف يحيي الارض بعد موتها ان ذلک لمحيي الموتي و هو علي کل شي قدير -  الروم : 30 -

پنجشنبه، مرداد ۰۱، ۱۳۸۳

در پاسخ به يک دوست:

درباره ي علامه تهراني بايد همين قدر عرض کنم که مشابه کم داشته و دارد، براي اولين بار من از طريق خواندن کتاب مهرتابان با او آشنا شدم و احساس کردم به دريايي عظيم دست يافتم. کتاب مهرتابان و روح مجرد که به ترتيب درباره ي علامه ي طباطبايي و سيد هاشم حداد مي باشند جزء ارزنده ترين آثاري هستند که تا به حال با آنها برخورد کرده ام.

سيد هاشم حداد يک آهنگر در عراق بوده ولي چه آهنگري که يک انسان از جنس نور و تا آنجايي که از کتاب روح مجرد به ياد مي آورم ، حداقل يک بار هم به ايران تشريف آورده اند.

با آرزوي سلامتي و سعادت براي شما و خانواده ي گراميتان و همچنين مطلبي از علامه تهراني درباره ي اولين باري که خدمت سيد هاشم حداد رسيده اند نامه را به پايان مي برم، موفق و سر افراز باشيد:

"حقير، خيابان‌ عبّاسي‌ را كه‌ منتهي‌ مي‌شود به‌ شرطه‌ خانه‌ (نظميّه‌ و شهرباني‌) پيمودم‌ تا به‌ آخر، و از آنجا اصطبل‌ را جويا شدم‌، نشان‌ دادند. وارد محوّطه‌اي‌ شدم‌ بسيار بزرگ‌ تقريباً به‌ مساحت‌ هزار متر مربع‌ و دور تا دور آن‌ طويله‌هاي‌ اسبان‌ بود كه‌ به‌ خوردن‌ علوفة‌ خود مشغول‌ بودند. پرسيدم‌: محلّ سيّد هاشم‌ كجاست‌؟ گفتند: در آن‌ زاويه‌.

 بدان‌ گوشه‌ و زاويه‌ رهسپار شدم‌. ديدم‌: دَكّه‌اي‌ است‌ كوچك‌ تقريباً 3*3 متر، و سيّدي‌ شريف‌ تا نيمة‌ بدن‌ خود را كه‌ در پشت‌ سندان‌ است‌ در زمين‌ فروبرده‌، و بطوريكه‌ كوره‌ از طرف‌ راست‌ و سندان‌ در برابر او به‌ هر دو با هم‌ دسترسي‌ دارد، مشغول‌ آهن‌كوبي‌ و نعل‌سازي‌ است‌. يكنفر شاگرد هم‌ در دسترس‌ اوست‌.

 چهره‌اش‌ چون‌ گل‌ سرخ‌ برافروخته‌، چشمانش‌ چون‌ دو عقيق‌ مي‌درخشد. گرد و غبار كوره‌ و زغال‌ بر سر و صورتش‌ نشسته‌ و حقّاً و حقيقةً يك‌ عالَمي‌ است‌ كه‌ دست‌ به‌ آهن‌ ميبرد و آن‌ را با گاز انبر از كوره‌ خارج‌، و بروي‌ سندان‌ مي‌نهد، و با دست‌ ديگر آنرا چكّش‌كاري‌ ميكند. عجبا! اين‌ چه‌ حسابي‌ است‌؟! اين‌ چه‌ كتابي‌ است‌؟!

 من‌ وارد شدم‌، سلام‌ كردم‌. عرض‌ كردم‌: آمده‌ام‌ تا نعلي‌ به‌ پاي‌ من‌ بكوبيد!

 فوراً انگشت‌ مُسَبِّحه‌ (سَبّابه‌) را بر روي‌ بيني‌ خود آورده‌ اشاره‌ فرمود: ساكت‌ باش‌! آنگاه‌ يك‌ چائي‌ عالي‌ معطّر و خوش‌ طعم‌ از قوري‌ كنار كوره‌ ريخت‌ و در برابرم‌ گذارد و فرمود: بسم‌ الله‌، ميل‌ كنيد!

 چند لحظه‌اي‌ طول‌ نكشيد كه‌ شاگرد خود را به‌ بهانه‌اي‌ دنبال‌ كاري‌ و خريدي‌ فرستاد. او كه‌ از دكّان‌ خارج‌ شد، حضرت‌ آقا به‌ من‌ فرمود: آقاجان‌! اين‌ حرفها خيلي‌ محترم‌ است‌؛ چرا شما نزد شاگرد من‌ كه‌ از اين‌ مسائل‌ بي‌بهره‌ است‌ چنين‌ كلامي‌ را گفتيد؟!"

جمعه، تیر ۲۶، ۱۳۸۳

يک مقدمه و يک مطلب

شايد بهتر بود اين مقدمه را کمي زود تر مي نوشتم ولي خوب الان هم دير نشده، مرحوم علامه تهراني يکي از فرزانگان گمنام است که کلام عاشقانه و سوزناک و بي غل و غشش خيلي زود دل ها را به سوي خود مي ربايد.

زماني که به مباحث عرفاني او با علامه طباطبايي دقت مي کنيم مي بينيم که ديدن و لمس درجاتي از معرفت چيزي است که حتي شخصي مانند حضرت علامه ي طباطبايي نيز نمي توانسته به خوبي آن را در يابد تا جايي که بحث به عقل بر مي گردد علامه ي طباطبايي به خوبي از عهده ي درک و استدلال بر مي آيند ولي زماني که صحبت از وحدت وجود مي شود حتي علامه طباطبايي نيز نمي تواند به آن وادي نفوذ کند*

مطلبي از مهر تابان:

 

رؤياي‌ أميرالمؤمنين‌ حضرت‌ خضر را و تعليم‌ اسم‌ اعظم‌

راجع‌ به‌ أميرالمؤمنين‌ عليه‌ السّلام‌ وارد است‌ كه‌ آنحضرت‌ در شب‌ قبل‌ از غزوة‌ بدر، حضرت‌ خضر عليه‌ السّلام‌ را در خواب‌ ديدند و گفتند به‌ او: بمن‌ ذكري‌ بده‌ كه‌ آنرا بگويم‌ و بر دشمنان‌ غالب‌ شوم‌! حضرت‌ خضر به‌ او گفت‌: بگو: يَا هُوَ يَا مَنْ لاَ هُوَ إلاَّ هُوَ.

 چون‌ صبح‌ شد، خواب‌ را براي‌ رسول‌ الله‌ بيان‌ كرد، و حضرت‌ رسول‌ فرمودند: اي‌ عليّ! بتو اسم‌ اعظم‌ تعليم‌ داده‌ شده‌ است‌.**

____________________________________________________

* اين مباحث وحدت وجود در بين دو بزرگوار را مي توانيد در کتاب مهر تابان مطالعه فرماييد

 

** اين‌ روايت‌ را در تفسير «مجمع‌ البيان‌» در تفسير سورة‌ إخلاص‌ آورده‌ است‌ كه‌: وَحَدَّثَني‌ (أيْ قالَ أبو جَعْفَرٍ عَلَيْهِ السَّلامُ) وَ حَدَّثَني‌ أبي‌ عَنْ أبيهِ عَنْ أميرِ الْمُؤْمِنينَ عَلَيْهِمُ السَّلامُ أنَّهُ قالَ: رَأَيْتُ الْخِضْرَ في‌ الْمَنامِ قَبْلَ بَدْرٍ بِلَيْلَةٍ، فَقُلْتُ لَهُ: عَلِّمْني‌ شَيْئًا أنْتَصِرُ بِهِ عَلَي‌ الاْعْدآءِ! فَقالَ: قُلْ: يا هُوَ يا مَنْ لا هُوَ إلاّ هُوَ! فَلَمّا أصْبَحْتُ قَصَصْتُ عَلَي‌ رَسولِ اللَهِ صَلَّي‌ اللَهُ عَلَيْهِ وَ ءَالِهِ وَ سَلَّمَ.

 فَقالَ يا عَليُّ! عُلِّمْتَ الاِسْمَ الاْعْظَمَ؛ فَكانَ عَلَي‌ لِساني‌ يَوْمَ بَدْرٍ.

 قالَ: وَ قَرَأَ عَلَيْهِ السَّلامُ يَوْمَ بَدْرٍ: قُلْ هُوَ اللَهُ أَحَدٌ، فَلَمّا فَرَغَ قالَ: يا هُوَ يا مَنْ لا هُوَ إلاّ هُوَ اغْفِرْلي‌ وَ انْصُرْني‌ عَلَي‌ الْقَوْمِ الْكافِرينَ. وَ كانَ يَقولُ ذَلِكَ يَوْمَ صِفِّينَ وَ هُوَ يُطارِدُ، فَقالَ لَهُ عَمّارُ ابْنُ ياسِرٍ: يا أميرَالْمُؤْمِنينَ ما هَذِهِ الكِناياتُ؟! قالَ: اسْمُ اللَهِ الاْعْظَمُ وَ عِمادُ التَّوْحيدِ لِلَّهِ؛ لا إلَهَ إلاّ هُوَ، ثُمَّ قَرَأ: شَهِدَ اللَهُ أَنـَّهُ و لاَ´ إِلَـ'هَ إِلاَّ هُوَ وَ الْمَلَائِكَةُ وَ أُولُوا الْعِلْمِ قَآنءِمَـا بالْقِسْطِ لاَ´ إِلَـ'هَ إِلاَّ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ، وَ ءَاخِرَ الْحَشْرِ، ثُمَّ نَزَلَ فَصَلَّي‌ أرْبَعَ رَكَعاتٍ قَبْلَ الزَّوالِ.

 و اصل‌ اين‌ روايت‌ را در «توحيد» صدوق‌ در باب‌ تفسير قُلْ هُوَ اللَهُ أَحَدٌ، ص‌ 89، با سند متّصل‌ خود روايت‌ مي‌كند از أبي‌ البَخْتَري‌ وَهَب‌ بن‌ وَهَب‌ از حضرت‌ صادق‌ عليه‌السّلام‌، از حضرت‌ باقر عليه‌ السّلام‌، و در ضمن‌ تفسير، حضرت‌ باقر استشهاد به‌ اين‌ روايت‌ مي‌نمايند، كه‌ از پدرشان‌، و آنحضرت‌ از پدرش‌ حضرت‌ سيّد الشّهداء عليه‌ السّلام‌، و او از أميرالمؤمنين‌ عليه‌ السّلام‌ روايت‌ كرده‌ است‌.

شنبه، تیر ۲۰، ۱۳۸۳

...از رنجش‌ آن‌ حوريّه‌ متأثّر مي‌شوم‌

[آيت الله قاضي] دستور داده‌ بودند كه‌ چنانچه‌ در بين‌ نماز و يا قرائت‌ قرآن‌ و يا در حال‌ ذكر و فكر براي‌ شما پيش‌ آمدي‌ كرد؛ و صورت‌ زيبائي‌ را ديديد؛ و يا بعضي‌ از جهات‌ ديگر عالم‌ غيب‌ را مشاهده‌ كرديد، توجّه‌ ننمائيد؛ و دنبال‌ عمل‌ خود باشيد!

 استاد علاّمه‌ [طباطبايي] مي‌فرمودند: روزي‌ من‌ در مسجد كوفه‌ نشسته‌ و مشغول‌ ذكر بودم‌؛ در آن‌ بين‌ يك‌ حوريّة‌ بهشتي‌ از طرف‌ راست‌ من‌ آمد و يك‌ جام‌ شراب‌ بهشتي‌ در دست‌ داشت‌ و براي‌ من‌ آورده‌ بود؛ و خود را بمن‌ ارائه‌ مي‌نمود. همينكه‌ خواستم‌ به‌ او توجّهي‌ كنم‌ ناگهان‌ ياد حرف‌ استاد افتادم‌؛ و لذا چشم‌ پوشيده‌ و توجّهي‌ نكردم‌. آن‌ حوريّه‌ برخاست‌ و از طرف‌ چپ‌ من‌ آمد، و آن‌ جام‌ را بمن‌ تعارف‌ كرد؛ من‌ نيز توجّهي‌ ننمودم‌ و روي‌ خود را برگرداندم‌؛ آن‌ حوريّه‌ رنجيده‌ شد و رفت‌ و من‌ تا بحال‌ هر وقت‌ آن‌ منظره‌ بيادم‌ مي‌افتد از رنجش‌ آن‌ حوريّه‌ متأثّر مي‌شوم‌.*

_______________________________________________________

*انتخاب شده از کتاب مهرتابان اثر علامه تهراني که ياد نامه اي است از علامه طباطبايي

http://yaghin.blogspot.com

پنجشنبه، تیر ۱۸، ۱۳۸۳

نظر علامه تهراني درباره ی نگرش به حکمت عملی ، بعد از انقلاب

خدا ميداند در مدّت‌ اقامت‌ حقير در نجف‌، مورد اصابت‌ چه‌ تهمتها و هدف‌ چه‌ رَمْي‌ها قرار گرفتيم‌ و تحمّل‌ چه‌ مشكلاتي‌ را نموديم‌، و با چه‌ مرارتها و تلخيهاي‌ حقيقي‌ زندگي‌ روبرو بوديم‌، با آنكه‌ دروس‌ ما و جدّيت‌ ما مشهود بود. فقط‌ ناهمرنگي‌ با وضع‌ ظاهري‌ ما را بدين‌ مصائب‌ كشانيد، اميد ميرفت‌ بعد از انقلاب‌ اسلامي‌، در حوزه‌ها براي‌ تدريس‌ اخلاق‌ عملي‌ و معارف‌ شهودي‌ تأسيساتي‌ نوين‌ برپا شود، آنهم‌ نشد.

 پس‌ از انقلاب‌، يكي‌ دو سال‌ كه‌ ميگذشت‌ و حقير «رسالة‌ لُبُّ اللُباب‌ در سير و سلوك‌ اُولي‌ الالباب‌» را انتشار دادم‌، براي‌ بعضي‌ مورد توجّه‌ و نياز قرار گرفت‌. روزي‌ از حوزة‌ علميّة‌ قم‌ بعضي‌ به‌ عنوان‌ نمايندگي‌ از جانب‌ برخي‌ از مدبّران‌ و مديران‌ تحوّلات‌ فكري‌ و احياء حكمت‌ و عرفان‌ نزد حقير در مشهد مقدّس‌ آمدند و پيام‌ آورده‌ بودند كه‌: شما دو كتاب‌ ديگر هم‌ بنويسيد: يكي‌ مختصرتر از « لُبُّ اللباب‌ » و يكي‌ مشروحتر و عميق‌تر، تا براي‌ جميع‌ طلاّب‌ درتمام‌ سطوح‌ ابتدائي‌ ومتوسّطه‌ و نهائي‌ مورد استفاده‌ قرار گيرد و تدريس‌ شود.

 من‌ گفتم‌: از نوشتن‌ آنها منعي‌ نيست‌، وليكن‌ خواندن‌ اين‌ كتابها تا اندازه‌اي‌ مفيد است‌، نه‌ بتمام‌ معني‌. آنچه‌ جان‌ حوزه‌ها را زنده‌ ميكند، و روح‌ نبوّت‌ و ولايت‌ و اسلام‌ و قرآن‌ را زنده‌ و جاويدان‌ مي‌نمايد تدريس‌ حكمت‌ عملي‌ و حوزه‌هاي‌ تربيت‌ طّلاب‌ به‌ عرفان‌ شهودي‌ و وجداني‌ است‌ كه‌ بنياد اوّلينِ نفوس‌ را تغيير ميدهد، و آنان‌ را به‌ طهارت‌ واقعيّه‌ و حقيقيّه‌ مي‌كشاند. و امّت‌ اسلام‌ در اين‌ وَهلة‌ خاصّ برخورد مي‌كنند با افرادي‌ كه‌ همچون‌ دست‌ پروردگان‌ صميمي‌ رسول‌ أكرم‌ و حواريّين‌ أميرالمومنين‌ عليهما السّلام‌ ميباشند. و اينان‌ قادرند با آن‌ طهارت‌ ذاتيّه‌ و نفس‌ زكيّة‌ خود تأثيري‌ بسيار عميق‌ در نفوس‌ جميع‌ مردم‌ اين‌ كشور و نفوس‌ مردم‌ دنيا بگذارند و آن‌ روح‌ واقعيّت‌ رسول‌ الله‌ را به‌ جهانيان‌ ارائه‌ دهند. و در حقيقت‌ خودشان‌ و غيرشان‌ را به‌ اسلام‌ واقعي‌ سوق‌ دهند.

 پس‌ از مدّتي‌ جواب‌ آوردند كه‌: اخلاق‌ و عرفان‌ عملي‌، مرزي‌ ندارد كه‌ دسته‌بندي‌ و تدريس‌ شود. فلهذا فعلاً صلاح‌ حوزه‌ در اينستكه‌ تدريس‌ حكمت‌ و فلسفه‌ بشود، و در خصوص‌ اين‌ فنّ شاگرداني‌ خبره‌ و مُمَحّض‌ تربيت‌ شوند.*

____________

*روح مجرد ص 680

شنبه، تیر ۱۳، ۱۳۸۳

آيا مديريت در کشور ما بر اساس شايسته سالاري است؟

 

هر کدام از شما چند مدير را ميشناسيد که نه رشته تحصيلي و نه تخصص لازم را دارا هستند؟

هميشه آنچه که در مقابل چشمان ماست ، مهم ترين نيست، بلکه بسياري اوقات مسائل و موضوعاتي وجود دارند که خيلي هم در ديد نيستند ولي توان به فساد کشيدن جامعه را دارا مي باشند.

اين فقط شهردار ها نيستند که انتخابشان نياز به راي شورا دارد بلکه انتخاب تمامي مديران نيازمند شوراست و دواير و سازمان ها و وزارت خانه ها بهتر است براي انتخاب مديران زيرمجموعه ي خود از راي شورا استفاده نمايند و اعضاي اين شورا نيز با راي کارکنان.

اين شايد نتواند به صورت کامل معضلات مديريتي را حل نمايد ولي بي لياقتي ها را کمتر خواهد کرد.

پنجشنبه، تیر ۱۱، ۱۳۸۳

بيکاري

دوست دارم طرح هاي خودتون رو در باره ي رفع معضل بيکاري برايم پست کنيد.

تا به حال به اين موضوع فکر کرديد که به چه صورت مي شه بيکاري رو کمتر کردو يک سرو ساماني به وضعيت موجود جوانان پر انرژي داد.

يکي از مشکلات اينه که مديران کشور ما کمتر خودشون رو موظف به پاسخ گويي به مراجع ذيصلاح مي دونن، شايد هم بهتره بگم اصلا چنين مراجعي وجود ندارن.

به همين دليل هم هست که يک مدير کارخانه يا اداره خيلي راحت مي تونه سفارشي نسبت به استخدام افراد عمل کنه و برادر و خواهر و پسر خاله و دختر خاله رو در داخل سيکل زير مجموعه ي خود وارد مي کنه.

حالا ممکنه که ما صد در صد نتونيم اين سفارشي و رابطه اي عمل کردن رو از بين ببريم ولي همين قدر که بتونيم اين روابط رو کمتر کنيم هم خيلي کار انجام داديم.

در حال حاظر يک اداره و يا به عبارتي يک سازمان وجود دارد به نام سازمان کار و امور اجتماعي ولي عملا کاري از پيش نمي برد.

اگر کار اين سازمان روي حساب بود، علي رغم تمام مشکلاتي که در زمينه ي وجود شغل در جامعه موجود مي باشد، افراد مي توانستند تخمين بزنند که مثلا بعد از 10 سال که در نوبت به دست آوردن يک شغل هستند مي توانند به يک شغل برسند، ولي اينطور نيست و با وضع موجود هيچ تضميني نيست که شخصي که 100 سال هم در نوبت به دست آوردن شغل هست به شغلي برسد.

حال راهي که شايد بتواند وضعيت را کمي بهبود ببخشد اين است که قدرت استخدام را عملا از تمامي مديران و ادارات غير از سازمان کار بگيرند و با کساني که به صورت مستقيم از طريق خود اقدام به استخدام افراد مي کنند شديدا برخورد شود و اين نيز عملي نمي شود مگر از بالا شروع شود. يعني قانون براي بالايي ها نيز اجرا شود يعني اگر آقاي x برادر خود را مستقيما و با سوء استفاده از قدرتي که از طريق مردم به دست آورده، استخدام کرد (حتي اگر رئيس جمهور بود و برادرش را در راس يکي از مهمترين سازمان ها نشاند) نيز برخورد شود.

در اين حالت ما عملا دايره ي سوء استفاده ها را محدود کرده ايم و آن را فقط به يک دايره و آن هم سازمان کار خلاصه کرده ايم و هرچه باشد پسر خاله هاي يک سازمان تعدادشان کمتر است از تعداد پسر خاله هاي تمامي وزارت خانه ها و سازمان ها و دواير دولتي.

دوستي مي گفت: وقتي نوبت به ساخت و ساز باشد از پايين يا به عبارتي از قائده ي مثلث که همان مردم هستند شروع مي شود.

ولي وقتي خراب مي شود و خرابکاري شروع مي شود از راس خراب مي شود يا خراب مي کنند.

جامعه اي که نظارت در بالا کاربرد نداشته باشد در پايين نيز کاربردي نخواهد داشت و اين از علائم جامعه ي بيمار و به عبارتي فاسد است. بخشي از بدن اگر بيمار شود قابل درمان است ولي اگر فاسد شود فقط با برداشتنش مي توان آن را درمان نمود. در يک نظام فاسد ديگر نصيحت عمل نمي کند و خوي درندگي و سبوعيت در آن رشد مي کند، بکش تا زنده بماني.

بايد نظارت و تنبيهات شديدا اعمال شوند و طرح ها فقط براي يک هفته در نظر گرفته نشوند بايد فساد از قواي داوري و قضايي دور شود و در صورت ديدن فساد در نقاط کليدي که خون را به تمام وجود ميرسانند سريعا نسبت به قطع عضو فاسد اقدام شود.

جامعه اي که غير از اين باشد هم سزاوار زلزله است.

 

ا لملک  يبقي  مع  ا لکفر  و  لا يبقي  معي  ا لظلم

زمين با کفر باقي مي ماند ولي با ظلم هرگز