چهارشنبه، فروردین ۱۲، ۱۳۸۳

من به قدري در برابر شاگردانم احساس حقارت کرده ام و داشته ام که اندازه ندارد، چون ديدم کساني که حتي من اول آنها را در خط انداختم، از من در عمل و فضيلت اخلاقي فرسنگ ها جلوترند. بعد يکمرتبه يادم مي آيد که چطور من اين کمبود را موقعي که پشت تريبون بودم يا در کلاس فلسفه مي فرمودم! احساس نمي کردم.

__________________________

دکتر شريعتي مجموعه آثار 10 صفحه 122

پنجشنبه، فروردین ۰۶، ۱۳۸۳

ابتداي کبر و کين از شهوت است

يکي از دلايلي که باعث ميشه تا حسادت در آدما بجوشه اينه که خالي از کمال هستن و وقتي که مي بينن کسي صاحب کمالي هست به جاي اينکه خودشون رو به اون برسونن ، دوست دارن او رو از خودشون پايين تر بيارن.

هين کمالي دست آور تا تو هم

از کمال ديگران نفتي به غم

 

وقتي انسان سعي و هم و غمش رسيدن به يکسري هوس هاي واهي ميشه آروم آروم شخصيتش تغيير پيدا مي کنه و روحش به قهقرا سقوط مي کنه و اينجاست که بهانه هاي بچه گونه مي گيره ، شايد هيچ چيزي عجيب تر از اين نباشه که شخصي يک عروسک چوبي و يا سنگي رو بسازه و بعد شروع کنه به پرستش اون. همينطور کساني شخصيت پوشاليي براي خودشون ميسازن و بعد فکر مي کنن که بايد اين شخصيت پوشالي رو بپرستن و بعد از مدتي که به خود پرستي دچار شدن ، فکر مي کنن ديگران هم بايد اين شخصيت رو بپرستن.

ابتداي کبر و کين از شهوت است

راسخي شهوتت از عادتست

بت پرستان چون که خو با بت کنند

مانعان راه بت را دشمنند

سروري چون شد دماغت را نديم

هرکه بشکستت شود خصمي قديم

چون خلاف خوي تو گويد کسي

کينها خيزد تو را با او بسي

 

تا زماني که درجه ي بالاتر رو تجربه نکنه به ضعف هاي خودش پي نخواهد برد.

تا نشد زر مس نداند من مسم

تا نشد شه دل نداند مفلسم

 

مشکل اينه که وقتي دچار خود پرستي ميشيم تنها اين نيست که به پرستش خودمون رو مياريم بلکه... :

عيب کم گو بنده ي الله را

متهم کم کن به دزدي شاه را

چهارشنبه، اسفند ۲۷، ۱۳۸۲

عبادت يا جهالت؟!

وقتي شخصي يک کار جاهلانه اي انجام ميده ، خيلي ها اون کار رو تقبيح مي کنن ولي خيلي وقتا خودمون که کار جاهلانه ي شخصي رو مذموم ميشمريم چه بسا در همون موقع غافل از جهل خودمون باشيم.

ميگيم عجب آدماي جاهلي هستن اونايي که قمه ميزنن* ولي يادمون ميره که خودمون هم دست کمي از اونها نداريم، يادمون ميره که حسين بن علي براي چي اون حرکت رو کرد، حالا بازم اگه يادمون بره خوبه ، خيلي وقتا اصلا حداقل هايي رو هم از اهداف او نمي دونيم و صرفا ميشنيم و بر زخم هاي سر بريده اش گريه مي کنيم و ميزنيم توي سر و کله ي خودمون.

جهل ما هم کمتر از همون قمه زن ها نيست.

اين جهل ما بس که اول همه امر به معروف و نهي از منکر رو نسبت به خودمون فراموش کرديم.

اين جهل ما بس که حتي توي همون مراسم دسته بازي ها و الم کشي ها ، زير الم به نامحرم نگاه کثيف ميندازيم.

بد نيست يه واقعه ي تاريخي رو از اين قمه زنان سينه چاک براي شما تعريف کنم:

درسال 1330هجري قمري زماني كه ثقه الاسلام ( ميرزا علي آقاي تبريزي ) توسط روسها به دار آويخته شد روزعاشورا بود و با فاصله اي نه چندان دور دسته ها و گروههايي به قمه زني و عزاداري، به سبك خود مشغول بودند. تعدادي ازحاميان ثقةالاسلام به طلب ياري نزد عزاداران شتافتند و گفتند: شما برمظلوميت امام اشك مي‌ريزيد و حتي از فرط ناراحتي قمه ميزنيد و مي‌گوئيد كه اي كاش در كربلا بوديم واز امام دفاع مي‌كرديم ودر ركاب امام به شهـادت مي‌رسيديم. حال موقعيتي پيش آمده بيائيد و نگذاريد گلويي ديگررا به ناحق خفه كنند. شما بيش از دو سه هزار نفر هستيد حال آنكه تعداد روسها از صد و ده بيست نفر تجاوز نميكند، حتماً بر آنها غلبه خواهيدكرد.

اما سرگروه عزادارن به در خواست حاميان ثقت الاسلام ، پاسخي منفي داد، با اين استدلال كه:«آنها تفنگ دارند وآدم را مي‌كشند .»**

عاجز و مسکين هرچه ظالم و بدخواه

ظالم و بدخواه هرچه عاجز و مسکين

آه ازين قوم بي هميت و بي دين

____________________________

* تصاويري از قمه زني

http://www.geocities.com/yaghin110/ghamezani.htm

 

** مقدمه ي کتاب طاير فرخ پي

جمعه، اسفند ۲۲، ۱۳۸۲

شايد اين حکايت رو که احتمالا مربوط به عبدالکريم خراساني است رو شنيده باشين ، البته اگرهم شنيدين بازم ارزش خوندنش رو داره(ناگفته نماند که بنده سند اين نوشته را ندارم و صرفا از آرشيو ذهن کمک گرفته ام):

در يکي از زمانهاي حج، عبدالکريم خراساني به همراه کارواني به سمت مکه حرکت مي کنه و در مسير در شهر کوفه مدتي توقف مي کنن و در همين مدت ايشون به بيرون از کاروانسراي محل اقامت خود براي گشت و گذار بيرون ميره و در يکي از محله هاي خلوت، چشمش به خانمي ميافته که يک مرغ مرده رو از داخل زباله دوني برداشت و آمد ، کنار آب نشست و مشغول پاک کردن اون شد.

عبدالکريم نتونست تحمل کنه و رفت به اون خانم گفت: اين مرغي که شما مشغول آماده کردن براي خوردن هستين حرامه و اون مردار به حساب مياد ، علت چيه که اين کار رو انجام ميدين؟! اون خانم در جواب گفتن بهتره که به اين مسئله کاري نداشته باشي و بگذار راحت باشم ولي عبدالکريم سماجت به خرج داد و اصرار کرد که مي خواهد علت را بداند و در نهايت اون خانم گفتن: من فرزنداني دارم که خردسالند و منبع درآمدي هم ندارم ، در ضمن خودم مي دانم که گوشت مرده حرام است ولي براي من در اين حال اشکالي ندارد.

عبدالکريم بر خود لرزيد و به خود گفت تو آن حج را مي خواستي براي خداوند انجام دهي ولي فعلا اين مسئله هم مسئله ي کوچکي نيست و به اين نتيجه رسيد که کل سرمايه ي خود را که به همراه داشت به آن خانم بدهد و گفت بهتر است که اين را از من قبول کني چون اين پول را مي خواستم در راه خدا خرج کنم و الان هم همين کار را انجام مي دهم.

پول را به آن زن داد و بي پول و بي سرمايه به کاروانسرا بازگشت و به همراهان خود گفت که من حال خوشي براي آمدن به حج ندارم ، گويا بيمار شده ام ، همين جا مي مانم تا شما بازگرديد و آنها نيز پذيرفتند و به سفر حج رفتند ، از طرفي عبدالکريم که خود دچار بي پولي شده بود يک مشک آب تهيه کرد و به سقايي مشغول شد.

 همين که همسفران او جهت طواف حاضر شدند ديدند که عبدالکريم خراساني زودتر از آنها مشغول طواف شده و به همين ترتيب همسفران در هر مقامي حاضر مي شدند عبدالکريم را مي ديدند که زودتر از آنها شروع کرده و فرصتي پيدا نمي کردند که خود را به او برسانند و از او سوال کنند، تا اينکه مراسم تمام شد و آنها بازگشتند. همين که خبر مراجعت دوستان عبدالکريم به گوش او رسيد مشک آب خود را برداشت و به استقبال آنها شتافت و بر سر راهشان به آب پاشيدن مشغول شد.

همسفران که از ديدن مجدد او سخت دچار هيجان شده بودند به او گفتند تو چگونه زودتر از ما به مکه رسيدي و زودتر از مابازگشتي؟

در ضمن همه به او که ميرسيدن زيارت قبول مي گفتند!

او هم که مي دانست تمام مدت از کوفه خارج نشده سخت در شگفت شد و هنگام شب با خواهش و تمنا از خداوند علت را جويا شد و در عالم معنا گفتند: به واسطه ي عمل نيکي که انجام دادي خداوند فرشته اي را آفريد هم شکل تو، که تا قيام قيامت او به ياد تو طواف خواهد کرد.

دوشنبه، اسفند ۱۸، ۱۳۸۲

امر به معروف و نهي از منکر در بيان عين القضات

جوانمردا بسيار کسان پندارند که امر به معروف مي کنند ولي ايشان در حقيقت خود خطا کار هستند. امر معروف و نهي از منکر را بايد از انبيا آموخت ، چرا که آنها خود اول دست از هواهاي نفس شسته بودند و به واسطه ي بزرگ دانستن امر خداوند و مهرباني بر مردم اجازه ي ورود حظوظ نفساني را به درون خود نمي دادند هم تعظيما لامرالله و هم شفقت علي خلق الله.

اما ابلهي که نه معروف شناسد و نه منکر داند از سر هواي نفس بشري خود مي خواهد که خود را از کسي بالاتر ببيند و به همين دليل با برخوردي تند و زننده خود منکري بدون معروف به وجود آورد که نتيجه اش مي شود گستاخي بيشتر براي مخاطب و همچنين عجبي زشت براي شخص امر کننده.

_______________

نامه ي 126 بخش 753

http://yaghin.blogspot.com

شنبه، اسفند ۱۶، ۱۳۸۲

گفتا که کيست بر در گفتم کمين غلامت

گفت چکار داري گفتم مها سلامت

گفتا که چند راني گفتم که تا بخواني

گفتا که چند جويي گفتم که تا قيامت

دعوي عشق کردم سوگندها خوردم

کز عشق ياوه کردم من ملکت و شهامت

گفتا براي دعوي قاضي گواه خواهد

گفتم گواه اشکم زردي رخ علامت

گفتا گواه جرحست تر دامنست چشمت

گفتم به فر عدلت عدلند  بي غرامت

گفتا که بود همره گفتم خيالت اي شه

گفتا که خواندت اينجا گفتم که بوي جامت

گفتا چه عزم داري گفتم وفا و ياري

گفتا ز من چه خواهي گفتم که لطف عامت

گفتا کجاست خوشتر گفتم که قصر قيصر

گفتا چه ديدي آنجا گفتم که صد کرامت

گفتا چراست خالي گفتم ز بيم رهزن

گفتا که کيست رهزن گفتم که اين ملامت

گفتا کجاست ايمن گفتم که زهد و تقوي

گفتا که زهد چبود گفتم ره سلامت

گفتا کجاست آفت گفتم به کوي عشقت

گفتا که چوني آنجا گفتم در استقامت

خامش که گر بگويم من نکته هاي او را

از خويشتن بر آيي ني در بود نه بامت

                                               شمس

دوشنبه، بهمن ۲۷، ۱۳۸۲

مثنوي از ملک الشعرا بهار

در مذمت سرکشي و عيب جويي

گر ز قرآن سخن کني برشان...خرده گيرند بر پيمبرشان

همه آکنده از خطا و خلاف...تهي از رحم و خالي از انصاف

همه از فضل و تقوي آواره ...همه بي بند و بار و بيکاره

هرچه آيد به دست مي شکنند...ليک چيزي درست مي نکنند

هر چه را بشنوند رد سازند....هرچه بدهي ز کف بيندازند....

پي اغواي چند کودن عام....داده آزاد مرد را دشنام....

با همه ادعا به وقت عمل....اندر افتند همچو خر به وحل*

بتر اينجاست کين گروه دني....روز راحت کنند بد دهني

ليک چون سختيي پديد آيد....ظلم و بدبختيي پديد آيد....

اين فضولان ناکس هوچي....همچو گربه به سفره مو مو چي

بسکه آهسته مي کشند نفس....مرده از زنده شان نداند کس

پيش ظالم چو نوکر شخصي....گرم خوشخدمتي و خوش رقصي

...گر کسي سست گشت چست شوند ...ور کسي سخت گشت سست شوند

عيب از اينهاست کين خرابه وطن...نشود عدل و داد را مسکن...

عيب جويي شدست کار همه....تيره گشتست روزگار همه

نا پسندند خلق در پندار....بد به گفتار و زشت در کردار

بسکه بد سيرتند و زشت انديش....يار بيگانه اند و دشمن خويش

معني عدل و داد رفت از ياد....صدق و مردانگي ز قدر افتاد

علم شد حصر بر کتابي چند....آن کتب مرجع دوابي** چند

علم هاي صحيح شد فرعي....اصل شد چند حيله ي شرعي

مردماني که قرب نهصد سال....باشد احوالشان بدين منوال

ظلم چنگيز ديده و تيمور....سال ها لال بوده و کر و کور

گه ز شيخ و امام حد خورده ....گه ز يابوي شه لگد خورده

از کتب جز فسانه ناديده....به جز از روضه پند نشنيده

جز به تدبيرهاي مردانه ....کي شود رادمند و فرزانه

واي اگر باز هم جفا بيند....باز هم ظلم و ابتلا بيند

عوض مفتيان و آخوندان....لشگري ديده از فکل بندان

آن به عدليه برده مالش را....برده اين يک زر و عيالش را

ملتي کاينچنين اداره شود....خواهي اندر جهان چکاره شود

چونکه اخلاق ملتي شد پست....دير يازود مي رود از دست

بار الها تفضلي فرماي....دري از رحمتت به ما بگشاي

مگذار اين وطن زدست شود....وين نژاد قديم پست شود

کين وطن مهد علم و عرفان است....جاي پاکان و رادمردان است

دور ساز اين اراذل و اوغاد***....برکن از ملک، بيخ جور و فساد

_______________________

*وحل=گل و لاي

**دواب=چارپا، حيوان بارکش

***اوغاد=جمع وغد به معني ناکس

شنبه، بهمن ۱۸، ۱۳۸۲

«مطلب زير بخشي از نامه ي 131 جناب عين القضات است که ايشان به اين سوال که آيا امکان ديدن حضرت خضر ع وجود دارد يا خير؟ پاسخ مي دهند و بنده سعي کرده ام آن را به صورت فارسي امروزي بنويسم.»

 

نبشته ي فلان شخص رسيد و ما بر آن توجه کرديم:

اين که کسي در بيداري حضرت خضر (ع) را ببيند صحيح است وليکن آن شخص نه خفته باشد و نه بيدار مطلق، اين همان حالتي است که انبيا جبرئيل را در آن حالت ديده اند، نه در خواب بوده اند و نه در بيداري.

در زمانهايي که وحي بر حضرت رسول گرامي (ص) نازل مي شد، صحابه مي ديدند ولي چيزي از جبرئيل ملاحظه نمي کردند ولي در هنگامي که حضرت رسول به خود مي آمدند مي گفتند که جبرئيل چنين و چنان مي گويد.

و اين حال انبياست و البته اوليا نيز بدون شک چنين هستند.

جمعه، بهمن ۱۰، ۱۳۸۲

اسماعيل تو کيست؟

 

اکنون در منايي،  ابراهيمي ، اسماعيلت را به قربانگاه آورده اي..

اسماعيل تو کيست؟

چيست؟

مقامت؟

 آبرويت؟

 موقعيتت؟

 شغلت ؟

 پولت ؟

 علمت؟

 درجه ات؟

 هنرت ؟

 روحانيتت؟

 لباست؟

 نامت؟

 نشانت ؟

 جانت؟

 جوانيت؟

 زيبايي ات؟...

 

من چه مي دانم ... اين را تو خود مي داني ، تو خود آن را ، او را هرچه هست و هرکه هست ، بايد به منا آوري و براي قرباني ، انتخاب کني،

من فقط مي توانم نشاني هايش را به تو بدهم:

آنچه تو را در راه ايمان ضعيف مي کند، آنچه تو را در رفتن به ماندن مي خواند،

آنچه تو را در راه مسئوليت به ترديد مي افکند، آنچه تو را به خود بسته است و نگه داشته است، آنچه دلبستگي اش تو را به فرار مي خواند، آنچه تو را به توجيه و تاويل هاي مصلحت جويانه مي کشاند و عشق به آن کور و کرت مي کند. ابراهيمي اي و ضعف اسماعيلي ات ترا بازيچه ي ابليس مي سازد . در قله ي بلند شرفي و سرا پا فخر و فضيلت...

آن اسماعيل توست، اسماعيل تو ممکن است يک شخص باشد يا يک شيء يا يک حالت ، يک وضع و حتي يک نقطه ي ضعف!

اما اسماعيل ابراهيم ، پسرش بود!

 

دکتر علي شريعتي مجموعه آثار 6  حج

پنجشنبه، بهمن ۰۹، ۱۳۸۲

داديم به يک جلوه ي رويت دل و دين را

تسليم تو کرديم هم آن را و هم اين را

مي ديد اگر لعل تو را چشم سليمان

مي داد در اول نظر از دست نگين را

دوشنبه، بهمن ۰۶، ۱۳۸۲

روشنفکر

بعضي ها ابتذال را معادل روشنفکري گرفته اند ...

--------------------------------

به بهانه ي جمله ي بالا مطلبي از کتاب روشنفکر و مسئوليت هاي آن، اثر دکتر علي شريعتي را خدمت شما تقديم مي کنم:

...آدمهايي که محدود ومتوقف نيستند و منجمد نمي انديشند، روشن و باز فکر مي کنند و زمان و موقعيت خودشان را و موقعيت مملکتشان را و مسائلي را که در جامعه شان مطرح است، تشخيص مي دهند، مي توانند تحليل کنند، مي توانند استدلال کنند و به ديگري بفهمانند، اين آدم ها روشنفکرند "کليرويان" اند. بر خلاف آن آدميکه همه ي مسائل در برابرش، در جامعه و در زندگيش طرح است ولي نمي فهمد، نمي داند که با زندگي او ارتباط دارد، نمي داند که با وضع او رابطه ي علت و معلولي دارد، اين را درک نمي کند، مي گويد که اين به من مربوط نيست، در صورتيکه به او مستقيما مربوط است. اين آدم روشنفکر نيست. بنابر اين روشنفکر به معناي کسي که کارش و شغلش کار مغزي و کار فکري است نيست. اين آدميکه روشن فکر مي کند ممکن است که کار اجتماعيش کار بدني باشد، کار يدي باشد، اما خوب بفهمد، برعکس آدمي که کار مغزي مي کند، اساس کارش کار مغزي است و لذا جزء "انتلکتوئل" است اما روشنفکر نيست. مگر آدمهايي را نمي بينيم و نمي شناسيم و هر روز و هميشه با کساني برخورد نداريم که تحصيلات عالي، تصديق هاي خيلي بالا و حتي مقام علمي دارند و کار مغزي مي کنند ولي به اندازه يک "دب اکبر" نمي فهمند، اينها کليرويان هستند؟ اينها روشن بين و روشن فهم نيستند ولي کارشان کار مغزي است، يعني انتلکتوئل هستند، اما روشنفکر نيستند.

بنابراين کسي که کار مغزي مي کند آن کارمند بانک و آن معلم کلاس، آن خبرنگار روزنامه، آنکسي که همه جور نقاشي مي کند، آنکه همه جور شعري مي گويد، آن کسي که مترجم است و هرچه که دلش بخواهد ترجمه مي کند ولو مزخرف هم باشد، اين انتلکتوئل است، اما روشنفکر هم هست يا نه؟ بايد با ملاک هاي ديگري رسيدگي شود. آن کسي که کار بدني مي کند، يک کارگر، يک ماشين نويس، انتلکتوئل نيست، جزء طبقه ي انتليجنزيا نيست، اما روشنفکر است يا نه؟ بايد با ملاک هاي ديگري سنجيد...

___________________________________________

صفحات ابتدايي کتاب روشنفکر و مسئوليت هاي آن(از سخنراني هاي دکتر شريعتي)

شنبه، بهمن ۰۴، ۱۳۸۲

مرحوم ملکي تبريزي در نامه به حاج شيخ محمد اصفهاني(کمپاني) با استناد به دستور آخوند ملاحسين قلي همداني، اين برنامه را توضيح داده است:

 

انسان در شبانه روز زياده از دو وعده غذا نخورد و حتي تنقل ما بين الغذائين نکند. ثانيا هر وقت غذا مي خورد بايد مثلا يکساعت بعد از گرسنگي بخورد و آنقدر بخورد که تمام سير نشود تا جنبه ي حيوانيت کمتر شود و روحانيت قوت بگيرد . اين در کم غذا، اما در کيفش بعد از آداب معروفه گوشت زياد نخورد، بدين معني که شب و روز هر دو نخورد و در هر هفته، دو سه دفعه يعني هم شب و هم روز را ترک کند و يکي هم اگر بتواند للتکليف نخورد و لامحاله آجيل خور نباشد.

... غذا را کم بخورد، يعني برحاجت بنيه مخور، نه چندان بخور که تو را سنگين کند ونه چندان کم بخور که ضعف بياورد و از عبادات باز دارد.

 

در شبانه روز بايد وقت معيني را به فکر اختصاص داد و براي مبتدي با فکر به مرگ شروع شود .

کساني قسمتي از حجاب ها بر ايشان کنار رفته بايد فکر آنان در شناخت خودشان باشد، تا همه ي حجاب هاي ظلماني حتي حجاب خيال ها و صورت ها کنار رفته و معلوم شود بر او که اين عالمي که حس مي کند نيست غير از نفس خودش.

از نظر آخوند سالک بايد براي نفي خواطر هر روز مقدار نيم ساعت يا بيشتر «توجه به نفس» داشته باشد، در اثر اين توجه، رفته رفته خواطر از او نفي شده و به مقصود خواهد رسيد.

عصباني شدن و تحت فرمان عصبانيت کار کردن خصوصيت حيواني است، بايد تحت فرمان درآيد.

سپس بايد از دل خود هرچه صورت و خيال است محو کند و فکرش فقط در عدم باشد، تا آنکه حقيقت نفسش بر او منکشف گردد. يعني عالم از پيش روي او برداشته شود و حقيقت نفس او بدون صورت و ماده براي او ظهور کند.

اين اول مرتبه از معرفت نفس است

 

مرحوم ملکي تبريزي مقدار خواب را از استاد خويش مرحوم آخوند حسينقلي همداني چنين نقل مي کند:

اما خواب، رياضت آن را هم مي فرموده اند که هر شبانه روزي يک ساعت از مقدار طبي کم بکند (مقدار طبي را هفت ساعت مي فرمودند) که خوابش در شبانه روز شش ساعت باشد.

 آخوند در طريق خود براي «تقليل حيوانيت» به اين برنامه خواب و خوراک اکتفا مي کردند و براي «تقويت روحانيت» اين سفارشات را داشتند.

مرحوم آخوند در دستور مي فرمايند:

بعد از سعي در مراقبت، البته طالب قرب، بيداري و قيام سحر را اقلا يک ساعت به طلوع فجر مانده الي مطلع الشمس از دست ندهد.

...

______________________________________________

روزنامه ي جمهوري اسلامي – دوشنبه 24 مرداد 1373 شماره ي 4403

جمعه، دی ۲۶، ۱۳۸۲

نامه اي به يک دوست در ÷اسخ به اينکه "چگونه منبع درآمد مي تواند در نحوه تصميم گيري موثر باشد.؟"

سلام

يک سري کارها هست که منبع درآمد شديدا در موضوع بحث موثر است مانند کارهاي اخلاقي، تربيتي و يا انتقادي.  يک آموزگار اخلاق و تربيت و يا يک منتقد بايد درآمدي مستقل داشته باشد تا فکرش بدور از هرگونه اضطراب و وابستگي باشد و در نهايت استقلال افکارش را ارائه دهد.

کسي که معلم اخلاق من است ، اگر تنها منبع روزيش از دست من باشد ، وسوسه مي شود که حرف هايي را بزند تا من خشنود شوم و او نمي تواند براي من اصلاح گر خوبي باشد.

و يا اينکه کسي پول بگيرد تا نقد بنويسد، زياد جور در نمي آيد، چرا که ممکن است زماني شخص ناقد، سيستم روزي رسانش را قابل نقد ببيند و به راحتي جرأت انتقادي هرچند سازنده را هم نسبت به ولي نعمت خود پيدا نخواهد کرد.

شايد هم کمي به اين شبيه باشد که؛ قضات بخواهند حقوقشان را از ارباب رجوع بگيرند، آنوقت آن کسي که بيشتر به قاضي مي رسد نور چشمي تر خواهد بود.

چهارشنبه، دی ۲۴، ۱۳۸۲

در پاسخ بدي خوبي کردن اخلاق عظيمان است

در پاسخ خوبي، خوبي کردن اخلاق سگان است

در پاسخ خوبي، بدي کردن اخلاق لئيمان است

سه‌شنبه، دی ۲۳، ۱۳۸۲

بندگانيم و جان و دل بر کف

چشم بر حکم و گوش بر فرمان

گر سر صلح داري اينک دل

ور سر جنگ داري اينک جان

دوشنبه، دی ۲۲، ۱۳۸۲

خاک پاي بسيجيم!

فاش مي گويم و از گفته ي خود دلشادم....

 

وقتي اين فيلماي عقده ايه وزارت محترم ارشاد رو مي بينم بدجوري حالم گرفته ميشه.

توي اين فيلما چيه؟

غير از شهوت و عقده چيز ديگه اي هم پيدا ميشه؟

هر ده تا فيلم کپيه يه فيلم نامه ي بي سر و ته و محرک شهوت هستن!

فيلم موفق فيلميه که داخل فيلم، اون که ريش داره آدم بديه، بسيجيه عقده ايه ، دختره که همه جور کاري انجام ميده آدم پاکيه و پسره که اهل همه جور فسق و فجوريه، يک قهرمانه ...

عشق و وفا کودکان تازه چه دانند

ايـن همه آيين لوطيان قديم است

بابا دمتون گرم ايولا!!

ديروز يکي از دوستانم از گذشته تعريف مي کرد(اين رفيق ماهم از همون آخرين نفراتيه که از قديم باقي مونده)،

از زماني که عراق خرمشهر رو گرفته بود.

مي گفت ما از طريق پليس اعزام شديم(چون هنوز کميته و سپاه تشکيل نشده بود) ، اونا تانک داشتن و ما ام-يک ، مي گفت از بس خشاب زده بوديم توي ام-يک ، دست راستمون از کار افتاده بود و بادست چپ شليک مي کرديم.

وقتي مي بينمش ياد ابوذر ميافتم ، پاک بي غل و غش و دلاور.

آهن ربا که کنار بدنش مي گيري ، ميچسبه به تنش ، از بس که ترکش توي بدنشه.

 

آره حالا بسيجي شده عقده اي، بله عقده ايه!!

 

يا بايد دهن کجيه وزارت ارشاد رو ببينه يا حقه بازيه اونايي که مدعي خداشناسي هستن يا ...

 

مثل اينکه بازم زده به سرم........

پنجشنبه، دی ۱۸، ۱۳۸۲

اين مقاله ايست که چند وقت پيش به عنوان يک پاسخ در پرشين تاک نوشتم با موضوع «حجاب» آدرس اون بحث هم اينه و آخرين پاسخ اون سري بحث ها به حساب مياد:

http://persiantalk.com/viewposts.asp?post_id=7724&group_id=16&action=post

---------------------------------------------------------------------

 با سلام

شايد از يک منظر ديگر هم بتوانيم به حجاب نگاه کنيم و آن اينکه :

مساله ي حجاب با فرهنگ ها ارتباط مستقيمي دارد و آن اصالتي است که فرهنگ يک جامعه به عنوان موضوع اصلي زندگي خود انتخاب کرده.

زماني ممکن است ما در يک مجموعه که هيچ کس حتي سواد خواندن و نوشتن هم ندارد حضور داشته باشيم، در آنجا شايد دچار عرض اندام شويم و بخواهيم خودي نشان دهيم .

و يا در مکاني ممکن است حاظر شويم که همه تقريبا در سطح خود ما هستند ، در آنجا نيز اين امکان وجود دارد که هرکدام از حاظرين بخواهند خودي نشان دهند و چه بسا اطرافيان هم از اين ابراز وجود، ناراضي نباشند.

ولي يک زماني هست که ما در کنار شخص با عظمتي خود را مي بينيم ، فرضا يک معلم خوب فيزيک هستيم که حتي در شهر و کشور ، همه ما را به عنوان يک معلم خوب مي شناسند به ناگاه خود را در کنار انيشتن مي بينيم.

در اينجاست که فقط مي خواهيم خودمان را جمع و جور کنيم تا مبادا عرض اندامي کرده باشيم و سعيمان بر اين است تا سوالي نپرسيده اند پاسخي ندهيم و سراپا گوش باشيم.

حال حساب ما هم چنين است، اگر در دنيا بيشترين اصالت را به زيبايي هاي جسماني انسان بدهيم ، طبيعي است که انسان ها براي يک ديگر به جلوه گري بپردازند و وقتي مي خواهند آثار خود را از زيبايي ارائه دهند حتي انسان را هرچه عريان تر به نمايش بگذارند تا در حق زيبايي او اجحافي نشده باشد( شايد اين آثار تاريخي عرياني که در حال حاظر در موزه ها و يا ميادين اصلي کشورهايي مانند يونان و ايتاليا وجود دارند حکايت از همين امر داشته باشند.)

ولي کساني که به زيبايي فراي زيبايي هاي ديگر اعتقاد دارند و جمالي را مي شناسند فراي تمامي جمال ها، ديگر به خود اجازه ي عرض اندام نمي دهند و هرچه بيشتر و بيشتر سعي بر پنهان نگاه داشتن خود مي کنند و اين فقط مخصوص زن نيست ، بلکه مرد نيز همين گونه است و مي بينيم که در مرد و زني که در خط ايمان قرار دارند و در تاريخ ثبت شده و هم اکنون هم کم و بيش آثار ايشان را مي بينيم لباس ها تفاوت چنداني باهم ندارند. در لباس هاي رسمي مومنين يهود ، مسيح و مسلمان و حتي بودايي که به نوعي از يک اتحاد در منشأ خبر مي دهند، تشابه زيادي به چشم مي خورد ، همه حتي سعي مي کنند که موي خود را نيز بپوشانند(در بودا خانم ها جهت جلوگيري از خودنمايي موي خود را مي تراشند). در لباس راهبان مسيحي مي بينيم که لباس هاي بلند آزاد (غير بدن نما) که مطمئنا در فيلم هاي تاريخي مشاهده فرموده ايد همراه با کلاه* و روحانيون يهود نيز لباس هاي بلند (به دور از بدن نمايي) باز هم همراه با کلاه و مردان روحاني مسلمان نيز لباس هاي بلند غير بدن نما همراه با پوششي براي سر که همان عمامه مي باشد.

اگر حجاب و سنگيني خواسته شده فقط يک طرفه نبوده و اگر تفاوت هايي وجود دارد براي کسي که به خداوند و پيامبران الهي معتقد است اين تفاوت را با نام حکمت مي شناسد.**

والسلام

 

_______________________

*(نمي دونم دقيقا اسم فيلمي که چند وقت پيش سينما 4 پخش کرد چي بود ولي فکر مي کنم اسمش بود،برادر خورشيد خواهر ماه، که اين موضوع در اون بسيار مشهود بود)

**مسأله ي اينکه آيا مومنين در حال حاظر اعم از مسلم و مسيحي و يهود تا چه اندازه به دور از تقليد ها و تحريف ها هستند مطلبي جداست و غرض بنده از زدن چنين مثالي فقط بيان اين مطلب بود که مومنين هرچند مقلدانه و تنها به خاطر تقليد از پدران و يا جامعه در هر ديني هستند ولي اين نحوه ي لباس پوشيدن نشان دهنده ي اينست که کساني آنچنان عميق به اين مسأله باور داشته اند که توانسته اند صدها سال پس از خود نيز اين باور را حتي اگر تبديل به يک رسم شده باشد، به جاي بگذارند.

=============================================

دوست دارم که بپوشي رخ همچون قمرت

تا چو خورشيد نبينند به هر بام و درت

جرم بيگانه نباشد که تو خود صورت خويش

چو در آيينه ببيني برود دل ز برت

هيچ پيرايه زيادت نکند حسن ترا

هيچ مشاطه نيارايد از اين خوب ترت

بارها گفته ام اين روي به هرکس منماي

تا تامل نکند ديده ي هر بي بصرت

آنچنان سخت نيايد سر من گر برود

نازنينا که پريشاني مويي ز سرت