جمعه، آذر ۲۰، ۱۳۸۸

خبر به دورترین نقطه جهان برسد

خبر به دورترین نقطه جهان برسد

نخواست او به من خسته بی گمان برسد

شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت

کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد؟

چه می کنی اگر او را که خواستی یک عمر

به راحتی کسی از راه ناگهان برسد

رها کنی برود از دلت جدا باشد

به آنکه دوست ترش داشته به آن برسد

رها کنی بروند و دو تا فرشته شوند

خبر به دورترین نقطه جهان برسد

گلایه ای نکنی بغض خویش را بخوری

که هق هق تو مبادا به گوششان برسد

خدا کند که...نه نفری نمی کنم که مباد

به او که عاشق او بوده ام زیان برسد

خدا کند فقط این عشق از سرم برود

خدا کند که فقط زود،آن زمان برسد

شاعر:مرحومه نجمه زارع

پنجشنبه، آذر ۱۹، ۱۳۸۸

انتخاب ذکر لا اله الّا اللَّه

انتخاب ذکر لا اله الّا اللَّه

الفاظى كه ذكر در ضمن آن متحقّق است بسيار است نهايتش ارباب حال كلمه لا
اله الّا اللَّه را اختيار كرده‏اند بنا بر چند وجه. از آن جمله يكى آنست
كه حروف آن از حروف اشرف اسماء كه لفظ اللَّه است تركيب يافته و حروف
بيگانه در ميان نيامده.

دوم ذكر خفى كه ايشان را نهايت اهتمام به شأن آن هست در ضمن آن بيشتر
متحقّق مى‏شود چه در حروف آن حرف شفوى كه محتاج به حركت لب باشد نيست، و
مى‏توان در ميان مردم بر وجهى به آن قيام نمود كه كسى را اطّلاع حاصل
نشود بخلاف اذكار ديگر مثل سبحان اللَّه و الحمد للَّه و اللَّه أكبر و
أمثال آن كه نه بر اين وجه است.

سوم آنكه اشتمال آن به حرف الف كه اشرف حروف تهجّى است و قوام جميع حروف
به اوست چنانچه هيولاى حروفش گفته‏اند و در ميان حروف او را قطب
مى‏گويند، بيشتر است از سايرين.

چهارم آنكه اشتغال به آن باعث در آمدن به حصن الهى است و رستگارى از عذاب او كه‏

لا اله الّا اللَّه حصنى فمن دخل حصنى أمن من عذابى‏

. و وجوه ديگر نيز گفته‏اند.

______________

منهاج النجاح في ترجمة مفتاح الفلاح مقدمه‏2 51 فصل 3 در اينكه
خداوند در هر چيز به كم اكتفاء كرد و حد براى آن معين فرموده است مگر در
ذكر و دعا، و در آن چهار تبصره است ..... ص : 35

یکشنبه، آذر ۱۵، ۱۳۸۸

اشعاری درباره ی غدیر خم

ملک الشعرای بهار

ای نگار روحانی خیز و پرده بالا زن

 در سرادق لاهوت کوس لا والاّ زن

در ترانه مـعنی دم ز سـرّ مولا زن

وانکه از غــدیر خــم باده تولاّ زن

تا ز خود شوی بیرون زین شراب روحانی

در خم غدیر امروز باده­ای به جوش آمد

 کز صفــای او روشـن جــان باده نــوش آمــد

وان مــبشّر رحــمت باز در خروش آمد

 کان صنم که از عشاق برده عقل و هوش آمد

با هیولی توحید در لباس انسانی

عقل و وهم کی سنجد اوج کبریایش را

 جان و دل چه سان گویند مدحت و ثنایش را

گــر رضای حق جویی رو بجو رضایش را

هــرکــه در دل افـــزود رأیـــت ولایــش ر

همچو خواجه بتواند دم زد از مسلمانی

محمدحسین صغیر اصفهانی

ز ریای کبر بگذر جلوات کبریا بین

 به مقام سعی دل را همه روضة الصفا بین

به خم غـدیر امروز تجلّی خدا بین

 به مُلا لقای حق را به لقای مرتضی بـین

که خدای جلوه­گر شد به لباس مرتضایی

اگرش خدای خوانم به یقین رضا نبـــاشـد

 وگرش جدای دانم به خــدا روا نــباشد

اگــر او خدا نباشـــد ز خــدا جدا نباشد

 بود این عقیده من که گر او خدا نباشد

به خدا قسم که داده است خدا به او خدایی

عــلی ای کــه ذات پاکــت زده کوس بی­مثالی

 ملکوت را تو مالک، جبروت را تو والی

به تو زیبد و بس این­هم که خدات خوانده عالی

 سر هر کسی نیرزد به کــلاه ذوالجــلالی

تن هر کسی نزیبد به ردای کبریایی

فرید الدین عطار نیشابوری

گفت پیـغمبر به یــارای سخــن

 پیک رب العالمین آمد به من

گفت حیدر را خدا این تحـفه داد

 بر همه خلق جهان فضلش نهاد

گشت داخــل از یقین زوج بتول

 در ولایــت با خداونــد و رسول

قاآنی شیرازی

رستــگاری جو تا در حشـــر گردی رستگار

 رستگاری چیست؟ در دل مهر حیدر داشتن

همچو احمد پای تا سر گوش باید شد تو را

 تا تــوانــی امــتثال حکــم داور داشتــن

ذات حیــدر افســر لــولاک را زیبد گــهر

 تاج را نتـــوان شبــه بر جای گوهر داشتن

ابن یمین فریومدی

مقتدای اهل عالم چون گذشت از مصطفی

 ابــن عــمّ مــصطفــی را دان علـیّ مرتضی

بـــهر اثبات امامــت گــر بُود قاضی عدل

 علم وجود و عفت و مردیش بس باشد گواه

وارث شاهی که از تشریف خاص مصطفی

 کسوت من کنت مولاه به قد اوست راست

میرزا محمد محیط قمی

گرفت عهد ز اشیا در دو روز ربّ قدیر

 یکی به روز الست و یکی به روز غدیر

گرفت عهد ز ذرّات بر خدایی خویش

 نخست روز و دویم روز برخلافت میر

....

بگفتا هر که منش مقتدا و مولایم علی است او را مولا، علی است بر او میر

چنان که هارون از بهر موسی عمران علــی مراست وصیّ و علی مراست وزیر

سوزنی سمرقندی ملقب به تاج الشعر

آیــا مخالف اســلام و راه دیــن هــدی

 کشیـــده گــردن از بیــعت اولـوالارحام

همی ندانی ای کوردل به عمری خویش

 که احمد قرشی را وصی که بود و کدام؟

نگــر که پای بر کتف مصطفی که نهاد

 بتان ز کعبه که افکند و پاک کرد مقام

سنایی غزنوی

مر نبــی را وصــی و هم دامــاد

 جان پیغمبر از جمالش شـاد

نایب مــصطفی بــه روز غدیــر

 کرده در شرع، مر او را به امیر

خوانده در دل و ملک، مختارش

 هم در علم و هم علمـدارش

حکیم ناصر خسرو

تن گور توست، خشم مگیر از حدیث من زیرا که خشم گیر نباشـد سخن پذیـر

بــهتر رهــی بگــیر که دو راه پیش تست سوی بینه راه طلب کـن یکی خفیــر

بنگر که خلق را بـه که داد و چگونه گفت روزی که خطبه کرد نبی بر سر غدیــر

دست علی گرفـت و بـدو داد جای خویش گر دست او گرفت، از دست او مگیر

میرزا ابوالحسن طوطی همدانی

پیشوایی بعد احمد غیر حیدر هست، نیست

 غیر حیدر جانشینــی به پیــمبر هســت، نیــست

نیــست کاری خارج از کار خدا در هر دو کون

 دست حق در هر دو عالم غیر حیـدر هست، نیست

در غدیــر خم که شد منصوص از امــر خــدا

دیگری غیر از علـــی مــولا و سـرور هست، نیست

-------------------------------------------------------------

آية الله كمپانى:ساقى خم غدير

باده بده ساقيا،ولى ز خم غدير 
چنگ بزن مطربا،ولى به ياد امير

وادى خم غدير،منطقه نور شد 
باز كف عقل پير،تجلى طور شد

آية الله كمپانى:غدير،حديثى از قديم

ولايتش كه در غدير شد فريضه امم‏ 
حديثى از قديم بود ثبت دفتر قدم

كه زد قلم به لوح قلب سيد امم رقم‏ 
مكمل شريعت آمد و متمم نعم

شد اختيار دين به دست صاحب اختيار من

آية الله ميرزا حبيب الله خراسانى:نوبت خم و غدير است

امروز بگو،مگو چه روز است؟ 
تا گويمت اين سخن به اكرام

موجود شد از براى امروز 
آغاز وجود تا به انجام

امروز ز روى نص قرآن‏ 
بگرفت كمال،دين اسلام

امروز به امر حضرت حق‏ 
شد نعمت حق به خلق اتمام

امروز وجود پرده برداشت‏ 
رخساره خويش جلوه‏گر داشت

امروز كه روز دار و گير است‏ 
مى ده كه پياله دلپذير است

از جام و سبو گذشت كارم‏ 
وقت خم و نوبت غدير است

امروز به امر حضرت حق‏ 
بر خلق جهان على امير است

امروز به خلق گردد اظهار 
آن سر نهان كه در ضمير است

عالم همه هر چه بود و هستند 
امروز به يك پياله مستند

 

پنجشنبه، آذر ۰۵، ۱۳۸۸

راويان ثقه حسن جمال صمدى

راويان ثقه حسن جمال صمدى             به صد اسناد دو صد گونه روايت دارد

ظلمات دل نون شب ذو النّونى را             ذكر يونس به دل حوت كفايت دارد


دوشنبه، آذر ۰۲، ۱۳۸۸

غزل شب زلف و چند غزل زیبای دیگر

چند غزل زیبا از حکیم مرحوم مهدی الهی قمشه ای

غزل شب زلف

تا شب زلف تو بر روی چو مهتاب افتاد

دل به تاب خم گیسوی تو بیتاب افتاد ....

ادامه غزلیات ....


--
ارسال توسط yaghin به حکمت الهی در 11/21/2009 09:10:00 PM

شنبه، آبان ۳۰، ۱۳۸۸

اطلاعات لطفا!!!



وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در

محلمان تلفن خرید ما بودیم

هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که

به دیوار وصل شده بود به

خوبی در خاطرم مانده.ا

قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسید ولی

هر وقت که مادرم با تلفن حرف

میزد می ایستادم و گوش میکردم و لذت میبردم .

بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این

جعبه جادویی زندگی می کند که

همه چیز را می داند . اسم این موجود اطلاعات

لطفآ بود ، و به همه سوالها

پاسخ می داد.ا

ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را

به سرعت پیدا میکرد .ا

بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار

کردم روزی بود که مادرم به

دیدن همسایه مان رفته بود . رفته بودم در زیر

زمین و با وسایل نجاری پدرم

بازی میکردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم.ا

دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن

فایده نداشت چون کسی در

خانه نبود که دلداریم بدهد .ا

انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین طور که

میمکیدمش دور خانه راه می

رفتم . تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به

تلفن افتاد ! فوری رفتم و یک

چهار پایه آوردم و رفتم رویش ایستادم .ا

تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه

بالای سرم بود گفتم اطلاعات لطفآ .ا

صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در

گوشم گفت : اطلاعات .ا

انگشتم درد گرفته ...... حالا یکی بود که حرف هایم

را بشنود ، اشکهایک سرازیر شد .ا

پرسید مامانت خانه نیست ؟

گفتم که هیچکس خانه نیست .ا

پرسید خونریزی داری ؟

جواب دادم : نه ، با چکش کوبیدم روی انگشتم و

حالا خیلی درد دارم .ا

پرسید : دستت به جا یخی میرسد ؟

گفتم که می توانم درش را باز کنم .ا

صدا گفت : برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت

نگه دار .ا

یک روز دیگر به اطلاعات لطفآ زنگ زدم .ا

صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت : اطلاعات

.ا

پرسیدم تعمیر را چطور می نویسند ؟ و او جوابم

را داد .ا

بعد از آن برای همه سوالهایم با اطلاعات لطفآ

تماس میگرفتم .ا

سوالهای جغرافی ام را از او می پرسیدم و او

بود که به من گفت آمازون

کجاست . سوالهای ریاضی و علومم را بلد بود

جواب بدهد . او به من گفت که

باید به قناریم که تازه از پارک گرفته بودم

دانه بدهم .ا

روزی که قناری ام مرد با اطلاعات لطفآ تماس

گرفتم و داستان غم انگیزش را

برایش تعریف کردم . او در سکوت به من گوش کرد و

بعد حرفهایی را زد که

عمومآ بزرگترها برای دلداری از بچه ها می

گویند . ولی من راضی نشدم . ا

پرسیدم : چرا پرنده های زیبا که خیلی هم قشنگ

آواز می خوانند و خانه ها

را پر از شادی میکنند عاقبتشان اینست که به یک

مشت پر در گوشه قفس تبدیل

میشوند ؟

فکر میکنم عمق درد و احساس مرا فهمید ، چون که

گفت : عزیزم ، همیشه به

خاطر داشته باش که دنیای دیگری هم هست که می

شود در آن آواز خواند و من

حس کردم که حالم بهتر شد .ا

وقتی که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتیم .

دلم خیلی برای دوستم تنگ شد

. اطلاعات لطفآ متعلق به آن جعبه چوبی قدیمی

بر روی دیوار بود و من حتی

به فکرم هم نمیرسید که تلفن زیبای خانه

جدیدمان را امتحان کنم .ا

وقتی بزرگتر و بزرگتر می شدم ، خاطرات بچگیم

را همیشه دوره میکردم . در

لحظاتی از عمرم که با شک و دودلی و هراس درگیر

می شدم ، یادم می آمد که

در بچگی چقدر احساس امنیت می کردم .ا

احساس می کردم که اطلاعات لطفآ چقدر مهربان و

صبور بود که وقت و نیرویش

را صرف یک پسر بچه میکرد

<><><><><><><><><><><> 

سالها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه

ترک میکردم ، هواپیمایمان

در وسط راه جایی نزدیک به شهر سابق من توقف

کرد . ناخوداگاه تلفن را

برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم : اطلاعات

لطفآ !

صدای واضح و آرامی که به خوبی میشناختمش ،

پاسخ داد اطلاعات .ا

ناخوداگاه گفتم می شود بگویید تعمیر را چگونه

می نویسند ؟

سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامش را

شنیدم که می گفت : فکر می کنم

تا حالا انگشتت خوب شده .ا

خندیدم و گفتم : پس خودت هستی ، می دانی آن

روزها چقدر برایم مهم بودی ؟

گفت : تو هم میدانی تماسهایت چقدر برایم مهم

بود ؟ هیچوقت بچه ای نداشتم

و همیشه منتظر تماسهایت بودم .ا

به او گفتم که در این مدت چقدر به فکرش بودم .

پرسیدم آیا می توانم هر

بار که به اینجا می آیم با او تماس بگیرم .ا

گفت : لطفآ این کار را بکن ، بگو می خواهم با

ماری صحبت کنم .ا

<><><><><><><><><><><><>< 

سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم .ا

یک صدای نا آشنا پاسخ داد : اطلاعات .ا

گفتم که می خواهم با ماری صحبت کنم ..ا

پرسید : دوستش هستید ؟

گفتم : بله یک دوست بسیار قدیمی ..ا

گفت : متاسفم ، ماری مدتی نیمه وقت کار می کرد

چون سخت بیمار بود و

متاسفانه یک ماه پیش درگذشت .ا

قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم گفت : صبر کنید

، ماری برای شما پیغامی

گذاشته ، یادداشتش کرد که اگر شما زنگ زدید

برایتان بخوانم ، بگذارید

بخوانمش ..ا

صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای نا آشنا

خواند :

به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می شود در

آن آواز خواند ... خودش

منظورم را می فهمد ....

پروردگارا به من بیاموز دوست بدارم کسانی را

که دوستم ندارند...

عشق بورزم به کسانی که عاشقم نیستند...

بگریم برای کسانی که هرگز غمم را نخوردند...

محبت کنم به کسانی که محبتی در حقم نکردند


جمعه، آبان ۲۹، ۱۳۸۸

تقسیم فایل های بزرگ به فایل های کوچک تر

 
 

Sent to you by yaghin via Google Reader:

 
 

via فانوس پندار by علی on 11/16/09

با سلام
حتما تا به حال با این مشکل برخورد داشتین که می خواستین یک فایل رو ارسال کنید ولی به دلیل بالا بودن حجم فایل و چه بسا بالاتر بودن از توان Attach در ایمیل شما موفق نشدین، امیدوارم با دیدن این فایل فلش بتونید فایل های سنگین رو به اونگونه که می خواین ارسال بفرمایید.
لطفا فایل رو دانلود کنید


 
 

Things you can do from here:

 
 

قيمت معجزه


قیمت معجزه ( داستانی بسیار زیبا و خواندنی )
وقتي سارا دخترک هشت ساله اي بود، شنيد که پدر ومادرش درباره برادر کوچکترش صحبت مي کنند. فهميد برادرش سخت بيمار است و آنها پولي براي مداواي او ندارند. پدر به تازگي کارش را از دست داده بود و نمي توانست هزينه جراحي پرخرج برادر را بپردازد. سارا شنيد که پدر آهسته به مادر گفت: فقط معجزه مي تواند پسرمان را نجات دهد.
سارا با ناراحتي به اتاق خوابش رفت و از زير تخت، قلک کوچکش را درآورد. قلک را شکست، سکه ها را روي تخت ريخت و آنها را شمرد، فقط 5 دلار.
بعد آهسته از در عقبي خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت. جلوي پيشخوان انتظار کشيد تا داروساز به او توجه کند ولي داروساز سرش شلوغ تر از آن بود که متوجه بچه اي هشت ساله شود. دخترک پاهايش را به هم مي زد و سرفه مي کرد، ولي داروساز توجهي نمي کرد، بالاخره حوصله سارا سر رفت و سکه ها را محکم روي شيشه پيشخوان ريخت.
داروساز جا خورد، رو به دخترک کرد و گفت: چه مي خواهي؟
دخترک جواب داد: برادرم خيلي مريض است، مي خواهم معجزه بخرم.
داروساز با تعجب پرسيد: ببخشيد؟!!
دختـرک توضيح داد: برادر کوچک من، داخل سـرش چيزي رفته و بابايم مي گويـد که فقط معجـزه مي تواند او را نجات دهد، من هم مي خواهم معجزه بخرم، قيمتش چقدر است؟
داروساز گفت: متاسفم دخترجان، ولي ما اينجا معجزه نمي فروشيم.
چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت: شما را به خدا، او خيلي مريض است، بابايم پول ندارد تا معجزه بخرد اين هم تمام پول من است، من کجا مي توانم معجزه بخرم؟
مردي که گوشه ايستاده بود و لباس تميز و مرتبي داشت، از دخترک پرسيد: چقدر پول داري؟
دخترک پول ها را کف دستش ريخت و به مرد نشان داد. مرد لبخنـدي زد و گفت: آه چه جالب، فکـر مي کنم اين پول براي خريد معجزه برادرت کافي باشد!
بعد به آرامي دست او را گرفت و گفت: من مي خواهم برادر و والدينت را ببينم، فکر مي کنم معجزه برادرت پيش من باشد.
آن مرد ، دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شيکاگو بود.
فرداي آن روز عمل جراحي روي مغز پسرک با موفقيت انجام شد و او از مرگ نجات يافت.
پس از جراحي، پدر نزد دکتـر رفت و گفت: از شما متشکـرم، نجات پسرم يک معجـزه واقعـي بود، مي خواهم بدانم بابت هزينه عمل جراحي چقدر بايد پرداخت کنم؟

دکتر لبخندي زد و گفت: فقط 5 دلار

دوشنبه، آبان ۲۵، ۱۳۸۸

یک داستان زیبا به نقل از تفسیر امام حسن عسگری

تفسير فاتحة الكتاب از امام حسن عسكرى عليه السلام  صفحه   در باره بسم الله الرحمن الرحيم .....  ص : 15

 

و هر آينه؛ شنيدم: محمّد صلّى اللَّه عليه و آله ميفرمايد:

 «در زمان گذشته- قبل از شما- دو نفر بودند، يكى از آنها، مطيع و مؤمن خدا بود! و ديگرى كافر!- كه آشكارا بدشمنى دوستان او، و موالاة (بدخواهان و) دشمنانش، ميپرداخت!- و براى هر كدام، فرمانروائى عظيمى در گوشه‏اى از زمين بود.

آن كافر (دشمن خدا) بيمار شد. و در غير وقتش هوس ماهى كرد، چون كه؛ آن نوع ماهى، در آن هنگام، چنان بگردابها جا گرفته بود! كه؛ بدست آوردنش إمكان نداشت.

بنا بر اين، پزشكان، او را از زندگى و جانش، نااميد كردند! و گفتند:

جانشين و قائم مقامت را معيّن كن، كه تو از أهل گورستان، پاينده‏تر نيستى! همانا؛ شفايت در اين ماهى است، كه؛ بآن ميل و اشتهاء دارى، و بر آن (نيز) راهى نيست!.

در اين هنگام؛ خدا، فرشته‏اى برانگيخت! و باو فرمان داد كه آن ماهى را از جايش برانگيزد! و بطرفى سوق دهد كه؛ بدست آوردنش آسان شود. نتيجة؛ ماهى برايش‏

                        تفسير فاتحة الكتاب از امام حسن عسكرى عليه السلام، ص: 18

گرفته شد. (1) و آن را خورد و از ناخوشى، بهبودى يافت. و در فرمانروائيش سالهاى سال- بعد از آن- بجاى ماند.

سپس؛ (تقدير الهى!) چنين واقع شد كه؛ آن (پادشاه) مؤمن، مريض شد! همانند مرض آن كافر [زمانى كه؛ عينا! جنس آن ماهى از كنار و سواحل (دريا) كه بدست آوردنش آسان بود، جدا نميشد] نتيجة؛ (پادشاه)، هوس آن ماهى كرد و پزشكان برايش توصيف كردند و گفتند:

آسوده خاطر باش! اكنون وقت آنست كه برايت بگيرند، و از آن بخورى و شفا يابى!.

در اين هنگام؛ خدا، آن فرشته را برانگيخت! و باو فرمان داد كه؛ جنس آن ماهى را از سواحل و كرانه‏ها بگردابها براند! تا دسترسى بآنها ممكن نشود. در نتيجه؛ (آن ماهى)، بدست نيامد. تا آن مؤمن، بخاطر هوس [و دورى از درمانش‏] از دنيا رفت. و از اين جريان، فرشتگان آسمان و أهل آن سامان- در زمين- بشگفتى فرو رفتند! تا آنجا كه؛ نزديك بود در فتنه قرار بگيرند!. چون؛ خداى تعالى! (از روى فضل و حكمتش) بر آن كافر، آنچه را كه بر او راهى نبود، آسان گردانيد. و بر آن مؤمن، آنچه را كه بسادگى، بر آن راهى بود، غير ممكن گردانيد! آنگاه؛ خدا، بفرشتگان آسمان و پيامبر آن زمان- در زمين- بوحى (خويش) فرمود:

البتّه من! (بدون هيچ شكّ و شبهه‏اى!) منم خداى كريم تفضّل‏كننده توانا!. آنچه عطا كنم، زيانم نرساند! و آنچه باز دارم، از من نكاهد! و مقدار [ذرّه‏اى‏] بكسى ستم نكنم!.

امّا كافر: از اينكه، براى او، بدست آوردن ماهى را- در غير زمانش- آسان نمودم، جهتش تنها اين بود كه؛ جزاى حسنه‏اى باشد كه وى عمل كرده بود. [چون؛ بر من حقّ است! كه از هيچ كس، حسنه‏اى از بين نبرم‏] تا برستاخيز در آيد. و هيچ حسنه‏اى در نامه عملش نباشد! و بكفر خويش، داخل آتش گردد. و بنده مطيع (خودم) را از عين آن ماهى، باز داشتم! بسبب خطائى كه از او سر زده بود! و با منع و ردّ آن ميل و هوس! و

                        تفسير فاتحة الكتاب از امام حسن عسكرى عليه السلام، ص: 19

از بين بردن آن دارو، پاك‏شدنش را از آن، اراده نمودم. (1) و خواستم كه؛ به (آستان) من بيايد و (جرم و) گناهى در او نباشد! و (پاك و پاكيزه) داخل بهشت گردد!.» در اين هنگام؛ عبد اللَّه بن يحيى گفت:

يا أمير المؤمنين! حقيقة، بال و پرم دادى! و مرا تعليم فرمودى! پس اگر؛ صلاح بدانى، گناهم را در اينجا- كه بآن إمتحان شدم- معرّفيم كن، تا همچنان؛ تكرارش نكنم.

فرمود: لحظه‏اى كه نشستى، [بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ‏] نگفتى! نتيجه اين شد كه؛ بخاطر سهو و نسيانت از آنچه؛ بآن دعوت گشتى و خوانده شدى، خدا، باين مصيبت و گرفتاريت، تمحيص و پاكى از گناه قرار داد. آيا ندانستى كه؛ رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله از جانب خداى عزّ و جلّ! فرمود:

 «هر إقدام قابل توجّه! كه در آن، يادى از [بسم اللَّه‏] نشود، ناقص و بريده است!»؟

گفتم: آرى، پدر و مادرم فداى شما! بعد از اين، تركش نميكنم.

سه‌شنبه، آبان ۱۹، ۱۳۸۸

...ربنا لا تجعلنا

رَبَّنا لا تَجْعَلْنا مَعَ الْقَوْمِ الظَّالِمينَ (47) اعراف
پروردگارا، ما را در زمره گروه ستمكاران قرار مده‏

رَبَّنا لا تَجْعَلْنا فِتْنَةً لِلْقَوْمِ الظَّالِمينَ (85) یونس
بار الها ما را دستخوش فتنه اشرار و قوم ستمكار مگردان‏



قابليت Reader

پنجشنبه، مهر ۳۰، ۱۳۸۸

این اشعار زیبا را امروز پیدا کرده ام که از صادق سرمده


via آنچه در ضمیر توست... by ale-taha on 9/26/09

این اشعار زیبا را امروز پیدا کرده ام که از صادق سرمده:

هر جا که سفر کردم،تو همسفرم بودی
                                                   وز هر طرفی رفتم ، تو  راهبرم  بودی


با هر که سخن گفتم ، پاسخ ز تو بشنیدم
                                                   بر هر که نظر کردم ، تو  در نظرم  بودی


هرشب که قمر تابید، هرصبح که سرزد شمس
                                                   در گردش روز و شب ، شمس وقمرم  بودی


در خنده من چون گل ، در کنج لبم خفتی
                                                   در گریه من چون اشک، در چشم ترم بودی


در صبحگه عشرت ، همدوش تو می رفتم
                                                   در شامگه  غربت ،  بالین  سرم  بودی


چون طرح غزل کردم ، بیت الغزلم  گشتی
                                                   چون عرض هنر کردم  زیب هنرم  بودی


آواز چو می خواندم ، سوز تو به سازم بود
                                                   پرواز چو می کردم ، تو بال و پرم بودی


هرگز دل من بر تو ، یار دگری نگزید
                                                   گر خواست که بگزیند ، یار دگرم بودی


سر مد به دیار خود ، از ره نرسیده  گفت
                                                   هر جا  که سفر کردم ، تو همسفرم  بودی


 
 

Things you can do from here:

 
 

سه‌شنبه، مهر ۲۸، ۱۳۸۸

ورود افراد سیگاری به این وبلاگ ممنوع است


 
 



در صورتی سیگاری هستید و به این وبلاگ وارد شده اید باید هرچه زودتر اینجا را ترک کنید

داشتم به سیگار و افراد سیگاری فکر می کردم که پیش خودم گفتم در محیط اینترنت و مجازی چطور می توان به افراد سیگاری تذکر داد و تا کمی بهشون بر بخوره و بفهمند که سیگار و سیگاری بودن چه شخصیت تحقیرآمیزی از آونها می سازه که ناگهان تصمیم گرفتم علامت سیگار نکشید را در سایت یا وبلاگ خودم قرار دهم تا با دیدن این مطلب افراد سیگاری کمی به خودشون بیایند البته اگر کمی غرور و غیرت براشون باقی مانده باشد!

امیدوارم صاحبان وبلاگ ها و سایتهای دیگر هم از این روش من پیروی کنند.





 
 

Things you can do from here:

 
 

سه‌شنبه، شهریور ۳۱، ۱۳۸۸

چرا کلام بعضی از عرفا تا این حد گیرا و ماندگار است؟

چرا کلام بعضی از سخنان عرفا مانند: ابوالحسن خرقانی، ابوسعید ابوالخیر، عین القضات همدانی و ... تا این حد گیراست؟
البته دلایل فراوانی دارد ولی من یکی از آن دلایل را اینجا می نویسم:
کم سخن می گفتند و از همین کم سخنان گزینش شده را به زبان می آوردند به این معنا که اول آن را از مسیر دل عبور می دادند و سپس بیان می کردند

پنجشنبه، شهریور ۲۶، ۱۳۸۸

حجاب دستور صریح دین است

این مطلب رو برای با حجاب ها نوشتم تا دلشون محکم تر شه و برای بی حجاب هایی هم نوشتم که می گن: باید زیبایی رو نمایان ساخت! و در عین حال مدعی دیانت هم هستند و به این بهانه خودشون رو در کام هوسبازان قرار می دهند و چه بسا زندگی دیگران رو هم تباه کنند:

 

ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن، ج‏20، ص: 177

سوره 33 آیه 59

يا أَيُّهَا النَّبِيُّ قُلْ لِأَزْواجِكَ وَ بَناتِكَ وَ نِساءِ الْمُؤْمِنِينَ يُدْنِينَ عَلَيْهِنَّ مِنْ جَلَابِيبِهِنَّ حسن گويد: اى پيغمبر (ص) بهمسران و دخترانت و زنان مؤمنين بگو، پس بپوشانند موضع گردن و سينه خود را با روپوشى كه زنها بر سر مياندازند.

ابن عباس و مجاهد گويند: جلباب مقنعه و روسرى زنست يعنى با آن بپوشند سر و گردنشان را هر گاه براى حاجتى بيرون روند بخلاف كنيزهايى كه‏ با سر و گردن باز بيرون ميروند.

جبائى و ابى مسلم گويند: مقصود از جلباب پيراهن و لباس و روسرى و هر چيزيست كه زن با او پوشيده ميشود.

ذلِكَ أَدْنى‏ أَنْ يُعْرَفْنَ فَلا يُؤْذَيْنَ يعنى اين نزديكتر است به اينكه شناخته شوند بزى خودشان كه اينها زنان آزاد و نجيبه هستند و كنيز نيستند پس اهل هوا و شهوات ايشان را با مزاح و شوخى و متلك گفتن خود اذيت- نكنند، چون آنها با كنيزان شوخى ميكردند، و چه بسا بود كه منافقين از شوخى با كنيزان تجاوز كرده و سربسر زنان آزاد و نجيبه هم ميگذاشتند، پس وقتى به ايشان ميگفتند چرا اين كار را كردى، ميگفتند ما خيال ميكرديم كنيز و برده هستند، پس خدا عذر ايشان را قطع نمود.

جبائى گويد: يعنى اين نزديكتر است به اينكه بحفاظ و پوشش و صلاح شناخته شوند، پس متعرّض و مزاحم آنها نشوند براى آنكه فاسق و زناكار وقتى زنى را به پوشش و عفّت شناخت ديگر مزاحم او نميشود.


یکشنبه، شهریور ۲۲، ۱۳۸۸

نرم افزار رایگان گنجور - شامل اشعار 36 شاعر بنام پارسی






ادب زبان پارسی سرشار از سرایندگان نامداری ست که جهان را به فروتنی در برابر خویش وادار نموده است. همچون سخن «سعدی» که بر تارک سازمان ملل می درخشد و همچون سخن «حافظ» که «روز ازل اندر باغ خلد/دفتر نسرین و گل را زینت اوراق بود» و همچون مولانا که مرزهای زبانی و فرهنگی را درنوردیده است و ...
امروز برنامه ای رایگان و ارزشمند را می شناسید که گنجینه ای از سروده های سرایندگان نامدار سرزمین پارسی ست. شاید از این دست، برنامه های گوناگونی دیده باشید که در برگیرنده ی دیوان سرایندگان سروده های پارسی بوده اند ولی این برنامه دو ویژگی برجسته دارد :



*نخست اینکه رایگان است. هزینه ای برای بهره بردن از آن نمی پردازید. این برنامه به صورت «کد باز» است. از همین جا از سازندگانش سپاس فراوان دارم.
*اندازه ی آن اندک است. در حالی که در بردارنده ی سروده های ۳۶ سراینده بنام است.

در کنار این دو ویژگی، قابلیت های فراوان دیگری هم در این برنامه گنجانده شده است. همچنین می توانید به گونه ی برخط و از راه اینترنت هم به این گنجینه ی پارسی دسترسی پیدا کنید. اگر دوست دارید سروده های این سرایندگان را داشته باشید، می توانید این برنامه را از اینجا دریافت کنید.

بدانید که: این برنامه برای نصب، نیازمند بسته ی Microsoft .NET Framework Version 2.0 است.
این بسته را می توانید از اینجا دریافت کنید. (اندازه: ۲۲ مگابایت)

تارنمای سازنده ی برنامه :http://ganjoor.net
دریافت برنامه ی «گنجور» / ویرایش ۱.۵۳ دریافت کنید ( اندازه: ۱۶ مگابایت )
تارنمای ویژه ی «گنجور» : http://ganjoor.sourceforge.net

سرچشمه : وب نوشت روزآمد سازی پاد ویروس مک آفی



 
 

Things you can do from here:

 
 

سه‌شنبه، شهریور ۱۷، ۱۳۸۸

چند دعای خواندنی و جالب از زبان کودکان ایرانی

    آرزو دارم سر آمپول‌ها نرم باشد! (تاده نظر‌بیگیان / ۵ ساله)

    خدای مهربانم! من در سال جدید از شما می‌خواهم اگر در شهر ما سیل آمد فوراً من را به ماهی تبدیل کنی! (نسیم حبیبی / ۷ ساله)

    ای خدای مهربان! پدر من آرایشگاه دارد. من همیشه برای سلامت بودن او دعا می‌کنم. از تو می‌خواهم بازار آرایشگاه او و همه آرایشگاه‌ها را خوب کنی تا بتوانم پول عضویت کانون را از او بگیرم چون وقتی از او پول عضویت کانون را می‌خواهم می‌گوید بازار آرایشگاه خوب نیست! (فرشته جبار نژاد ملکی / 11 ساله)

    خدای عزیزم! من تا حالا هیچ دعایی نکردم. میتونی لیستت رو نگاه کنی. خدایا ازت میخوام صدای گریه برادر کوچیکم رو کم کنی! (سوسن خاطری / 9 ساله)

    خدایا! یک جوری کن یک روز پدرم من را به مسجد ببرد. (کیانمهر ره‌گوی / 7 ساله)

    خدای عزیزم! در سال جدید کمک کن تا مادربزرگم دوباره دندان دربیاورد آخر او دندان مصنوعی دارد! (الناز جهانگیری / 10 ساله)

    آرزوی من این است که ای کاش مامان و بابام عیدی من را از من نگیرند. آنها هر سال عیدی‌هایی را که من جمع می‌کنم از من می‌گیرند و به بچه‌ آنهایی می‌دهند که به من عیدی می‌دهند! (سحر آذریان / ۹ ساله)

    بسم الله الرحمن الرحیم. خدایا! از تو می‌خواهم که برادرم به سربازی برود و آن را تمام کند. آخه او سرباز فراری است. مادرم هی غصه می‌خورد و می‌گوید کی کارت پایان خدمت می‌گیری؟ (حسن ترک / 8 ساله)

    ای خدا! کاش همه مادرها مثل قدیم خودشان نان بپزند من مجبور نباشم در صف نان بایستم! (شاهین روحی / 11 ساله)

    خدایا! کاری کن وقتی آدم‌ها می‌خوان دروغ بگن یادشون بره! (پویا گلپر / 10 ساله)

    خدا جون! تو که اینقدر بزرگ هستی چطوری میای خونه ما؟ دعا می‌کنم در سال جدید به این سؤالم جواب بدی! (پیمان زارعی / 10 ساله)

    خدایا! یک برادر تپل به من بده!! (زهره صبورنژاد / 7 ساله)

    ای خدا! کاری کن که دزدان کور شوند ممنونم! (صادق بیگ زاده / 11 ساله)

    خدایا! در این لحظه زیبا و عزیز از تو می‌خواهم که به پدر و مادر همه بچه‌های تالاسمی پول عطا کنی تا همه ما بتوانیم داروی "اکس جید" را بخیریم و از درد و عذاب سوزن در شبها رها شویم و در خواب شبانه‌یمان مانند بچه‌های سالم پروانه بگیریم و از کابوس سوزن رها شویم.. (مهسا فرجی / 11 ساله)

    دلم می‌خواهد حتی اگر شوهر کنم خمیر دندان ژله‌ای بزنم! (روشنک روزبهانی / 8 ساله)

    خدایا! شفای مریض‌ها را بده هم چنین شفای من را نیز بده تا مثل همه بازی کنم و هیچ‌کس نگران من نباشد و برای قبول شدن دعا 600 عدد صلوات گفتم ان شاء الله خدا حوصله داشته باشد و شفای همه ما را بدهد. الهی آمین.. (مهدی اصلانی / 11 ساله)

    خدایا! دست شما درد نکند ما شما را خیلی دوست داریم! (مینا امیری / 8 ساله)

    خدایا! تمام بچه‌های کلاسمان زن داداش دارند از تو می‌خواهم مرا زن دادش دار کنی! (زهرا فراهانی / 11 ساله)

    ای خدای مهربان! من سالهاست آرزو دارم که پدرم یک توپ برایم بخرد اما پدرم بدلیل مشکلات نتوانسته بخرد. مطمئن هستم من امسال به آرزوی خودم می‌رسم. خدایا دعای مرا قبول کن. (رضا رضائی طومار آغاج / 13 ساله)

    ای خدای مهربان! من رستم دستان را خیلی دوست دارم از تو خواهش می‌کنم کاری کنی که شبی او را در خواب ببینم! (شایان نوری / 9 ساله)


    کاشکی من یه مغازه توپ فروشی داشتم تا دیگه مجبور نمی‌شدم به جای توپ‌هایی که همسایه‌مون پاره می‌کرد، توپ نو بخرم! (زهرا ایمانی / 12 ساله)

برگرفته: از کتاب سومین جشنواره بین‌المللی "دستهای کوچک دعا"

 

پنجشنبه، شهریور ۱۲، ۱۳۸۸

مراقب باشیم هیزم آتش شهرت و شهوت دیگران نشویم

با سلام
اگر این حضرات که در زندان هستند واقعا توبه نامه نوشته باشند که یعنی به حال من و شما و اونایی که کشته شدند کلی خندیده اند.
ولی اگر کتک خورده و توبه نامه نوشته اند، باز هم وای به حال اونایی که به خاطر اینا رفتن جلوی گلوله ، چرا که سردمدارانشون تحمل یک سیلی را نداشتند.
مراقب باشیم با طناب این حضرات داخل چاه نرویم
الان حامیان این شورش و اغتشاش از طریق بلندگوی آمریکا و انگلیس دارند خود را به نمایش می گذارند.
وای به آن روزی که ببینیم جناب آقای موسوی خودشان اعلام نمایند یا از سازمان CIA بعد از 50 سال اعلام کنند: تقلبی در کار نبود و ما صرفا می خواستیم این نظام را بر هم بزنیم.
مراقب باشیم آب به آسیاب کسانی که کنار گود نشسته اند و می گویند لنگش کن نریزیم. مراقب باشیم ما را از طریق احساسات به میدان نکشند و خانواده هایی را دچار مشکل نمایند و خودشان از آمریکا و انگلیس به ریش ما بخندند.
من زمانی به نوعی جزء شاگردان کلاس دکتر سروش بودم وقتی از ایشان پرسیده می شد، آیا بهتر نیست یک انقلاب دیگر بشود؟ ایشان در پاسخ می گفت: انقلاب نهایتا می تواند نظام را تغییر دهد ولی هیچ تضمینی نیست که نظام جدید بهتر از قبلی باشد.
هرگز با انقلاب موافق نبودند ولی اکنون از طریق بی بی سی در کنار آقای مهاجرانی اعلام می کنند که حتما تقلب شده است و مردم باید احقاق حق نمایند.
حال آنکه مشکل ایشان با ولایت فقیه است و بقیه حرف ها مانند تقلب و امثالهم بهانه است، چنان چه در سخنرانی خود در استکهلم گفته اند: ولایت فقیه یک موضوع غیر اخلاقی است.
مراقب باشیم که هیزم آتش شهرت و شهوت دیگران نشویم.
کسانی که مرا می شناسند می دانند که بدون غرض صحبت می کنم
شخص بنده ممکن است به آقای احمدی نژاد انتقادات زیادی داشته باشم ، کما اینکه دارم ولی در حال حاضر به این نتیجه رسیده ام که رأی غالب مردم آقای احمدی نژاد بوده است و البته من هم با تمام این انتقادات برای آنکه جناب آقای موسوی رأی نیاورد به آقای احمدي نژاد رأی دادم ، مانند خیلی های دیگر.
به همین دلیل در حد خودم می بایست از آراء مردم حمایت کنم.
اگر مشکلی هست بهتر است که مستقیما به آن مشکل اشاره شود نه اینکه به دنبال بهانه هایی برای رسیدن به هدفی که در سر داریم باشیم.
با ارادت
علی

چهارشنبه، شهریور ۱۱، ۱۳۸۸

پادشاه ماد

این فیلم که از تابوت و چشمان جایگزین شده اش نشان می دهد مومیایی شده ، آنگونه که دوست خوبم گفته مربوط به پادشاهان ماد می باشد.
و متاسفانه هیچگونه پوشش خبری تا به حال داده نشده است.
البته دوستی که این مطلب را ارسال کردند معتقد هستند که این جسد مومیایی نشده است.
با ارادت

سه‌شنبه، شهریور ۱۰، ۱۳۸۸

چند موضوع زيبا جهت دانلود

این دهان بستی دهانی باز شد ... تا خورنده لقمه های راز شد، در دستگاه افشاری:

دانلود

 

قبل از انقلاب مناجاتی با صدای استاد ذبیحی پخش می شد که می توانید از لینک زیر آنرا دانلود فرمایید:

دانلود

 

ربناهایی که استاد شجریان خوانده اند و بعد از انقلاب جایگزین صدای استاد ذبیحی شد:

دانلود

 

دیوان شمس همراه با جستجو

دانلود

 

دیوان حافظ همراه با جستجو

دانلود