جمعه، دی ۰۴، ۱۳۸۸

خرافه يعنى چه و بچه چيز يا بچه كس خرافه ميگويند

روزى حضرت براى زنان صحبت ميفرمود: يكى از زنان گفت يا رسول اللَّه اين حديث خرافه است، فرمود تو ميدانى خرافه چيست؟ خرافه مردى است پليد كه زن او از جنّ بوده و مدّتى ميان اجنّه زندگى ميكرده و بعد او را رها كردن و او هر چه از آنها ديده بود براى مردم نقل ميكرد و بنقليات او خرافه ميگويند.

_________________________

الفين-ترجمه وجدانى         1006    14 خرافه يعنى چه و بچه چيز يا بچه كس خرافه ميگويند: .....  ص : 1006


فرق بين رسول و نبىّ و امام

حسن بن عبّاس از امام رضا عليه السّلام پرسيد فرق بين امام و رسول و نبىّ چيست؟

حضرت مرقوم فرمودند: فرق بين رسول و امام و نبىّ اين است رسول كسى است كه جبرئيل بر او نازل شود و او را ببيند و سخنش را بشنود و باو وحى فرود آورد ولى نبىّ در خواب بيند مانند حضرت ابراهيم (ع) و امام كسى است كه كلام فرشته را بشنود ولى شخص او را نبيند.

____________________________

الفين-ترجمه وجدانى         1006    14 خرافه يعنى چه و بچه چيز يا بچه كس خرافه ميگويند: .....  ص : 1006


اسامى پيغمبران و مدّت عمرشان


اوّل- حضرت آدم كه صفىّ اللَّه گويند و كنيتش ابو البشر عمر شريفش 936 و بروايتى هزار سال.

دوّم- شيث (ع) عمرش 1940 سال و چهل روز.

سوّم- ادريس (ع) كه نام اصلى او اخنوع بوده بعلّت كثرت درس، ادريسش گفتند و اوّل كسى است كه بقلم نوشت و از نجوم و خيّاطى اطّلاع داشت و 300 سال زندگى كرد و وصى‏اش متوشلخ بود كه 919 سال عمر كرد چهارم- نوح (ع) كه بعلّت كثرت نوحه بر قومش او را نوح خواندند پدرش تمك بن متوشلخ بوده و مادرش سمخاء بنت انوش كه هر دو مؤمن بودند پنجم- هود كه بسيار مردم را هدايت ميكرد.

ششم- صالح (ع).

هفتم- ابراهيم (ع) و كسى كه بمنزله پدر او بوده بنام آدرين تاحور، يا تارخ و زوجه‏اش ساره دختر عمّ ابراهيم و اسم پدر حضرت ابراهيم نسابين و مادرش اوفى بوده و هر دو مؤمن و مؤمنه بوده‏اند.

هشتم- حضرت لوط (ع) خاله زاده حضرت ابراهيم (ع) است پسر هارون يا پسر تارخ و نام همسرش واهله بوده كه كفر خود را از شوهر پنهان ميكرده و شهرش سدوم بوده كه مؤتكفه ميگفتند. همين كه بلا نازل شد به امر پروردگار لوط (ع) از شهر بيرون شد و جبرئيل بامر ملك منّان بال خود را زير آن شهر كرد و بآسمان هفتم برد بطورى كه آواز خروسان و سگان آن شهر را اهل آسمان اوّل شنيدند.

نهم- حضرت اسماعيل (ع) مأخوذ از اسماع و ايل است و ايل اسم خدا است و اسماع يعنى شنونده پس معنى مى‏شود بنده شنونده خدا و عمر شريفش 127 سال بوده.

دهم- حضرت اسحق (ع).

يازدهم- حضرت ذو القرنين (ع) كه در نبوّتش اختلاف است و نامش عياش و شهرتش باين نام بچند وجه است اوّل اينكه در خواب ديده بود كه بدو شاخ نور و ظلمت چسبيده است كه هر يك را قران گويند دوّم اينكه استخوان دو طرف سرش قوى بوده مانند دو شاخ سوّم اينكه دو قرن از ايّام دنيا زندگى كرده است و غيره.

دوازدهم- حضرت يعقوب (ع) كه مأخوذ از عقب ام زيرا او با برادرش عيض توام متولّد شد و اوّل عيض بدنيا آمد بعد يعقوب كه پاشنه‏هاى عيض برادرش را بدست گرفته بود.

سيزدهم- حضرت يوسف (ع) مشتق از تأسّف است و داراى حالتين بوده يعنى سلطنت و زندان.

چهاردهم- حضرت ايّوب (ع) پسر الوس پس بازح پسر عيض پسر اسحق پسر ابراهيم است عمر شريفش 162 سال بوده و در كرمان كه به مرض حمله كرمان مبتلا شده.

پانزدهم- حضرت شعيب (ع) عمر شريفش 242 سال بوده.

شانزدهم- حضرت موسى (ع) عمر شريفش 126 سال بوده.

هفدهم- حضرت يوشع (ع) وصىّ موسى (ع) كه عمر شريفش 1200- سال بوده.

هيجدهم- ذا الكفل يا حزقيل (ع) وصىّ موسى (ع) است كه كالب بن يوحنّا وصايت را باو داد و كفالت هفتاد پيغمبر را نموده و از شرّ ظالمان نجاتشان‏ داده مدّت عمرش معلوم نيست و در ده فرسخى كوفه مدفون است صاحب محى السّنه آورده كه بر يكى از انبياء بنى اسرائيل وحى آمد كه ميخواهم ترا قبض روح كنم تو ملك خدا را بر بنى اسرائيل عرض كن هر كس كه متكفّل شود كه نماز شب كند و در روز روزه بدارد و ميان مردمان بحق حكم كند و خشم نگيرد پادشاهى خود را باو تسليم كن چون اين مطلب را به بنى اسرائيل عرضه داشت جوانى بلند شد و گفت انا متكفّل و تا سه بار تكرار نمود و آن پيغمبر پادشاهى باو تفويض نمود و چون بوعده خود وفا كرد بمقام پيغمبرى رسيد.

نوزدهم- اسماعيل (ع) پيغمبر ديگرى است غير پسر اسماعيل پسر ابراهيم عليه السّلام زيرا اسماعيل پسر ابراهيم خليل (ع) قبل از پدر فوت شده و هنوز مكّه معمور نشده بود و اين اسماعيل بعد از مدّتها بعد از پدر مبعوث شد و او را صادق الوعد گويند زيرا با كسى وعده كرده بود در مكانى از مكّه كه آن را صفاح ميگفتند و آن شخص فراموش كرده بود كه وعده داده، و تا يك سال آن حضرت در آن مكان انتظار كشيد.

بيستم- حضرت خضر (ع) كه نام اصليش تاليا ابن ملكاء بن غابر بن ارفخشد بن نوح است.

بيست و يكم- الياس (ع) سبط هارون برادر موسى (ع).

بيست و دوّم- و اليسع پسر اخطوب عموى الياس است.

بيست و سوّم- لقمان بن ياعور بن ناخور بن تارخ علماء در نبوّت لقمان (ع) اختلاف كرده‏اند سدى و عكرمه و شعبى معتقدند كه پيغمبر بوده و مراد از ذكر كلمه حكمت در آيه 11 سوره لقمان همان نبوّت است و او خواهرزاده ايّوب پيغمبر بوده يا پسر خاله او بوده و در سال دهم از سلطنت داود عليه السّلام تولّد يافته و تا عهد يونس عمر كرده برخى گويند هزار سال بزيست‏ و اكثر علماء گويند پيغمبر نبوده حكيم بوده و گويند غلام كسى بوده و شبانى ميكرد يا خيّاطى و يا نجّارى و حبشى بوده سياه رنگ و داراى لبهاى كلفت و ضخيم روزى هنگام قيلوله عدّه‏اى از فرشتگان بخانه وى آمدند و بر او سلام كردند جواب داد در صورتى كه ايشان را نميديد گفتند اى لقمان ما فرستادگان حضرت پروردگاريم ترا خداوند خليفه ساخته در زمين تا ميان مردمان حكم به راستى نمائى لقمان جواب داد اگر حكم جزم است از حضرت آفريدگار بدين كار اطاعت دارم و قبول ميكنم و اميدوارم كه مرا توفيق دهد و اگر مرا مختار كرده‏اند عافيت را اختيار ميكنم و متعرّض فتنه نميشوم ملائكه را اين سخن شگفت آمد و خداوند قول او پسنديد و حكمت را بر او افاضه كرد كه ده هزار كلمه حكمت از او منقول شده كه هر كلمه‏اى بعالمى ارزش دارد، بعضى از علماء گويند حكمت در عرف علماء استكمال نفس انسانيه است باقتباس از علوم نظريّه و اضافه دلايل و اكتساب ملكه تامّه بر افعال فاضله بر قدر طاقت او كه عبارت از علم يا عمل است بر قدر توانائى.

بيست و چهارم- حضرت داود (ع) كه صد سال عمر كرده است.

بيست و پنجم- حضرت سليمان (ع) كه هزار و پنجاه و سه سال عمر شريفش بوده و چهل سال مدّت نبوّتش بوده، دعايش اين بوده:

اللّهمّ بنورك اهتديت و بفضلك استغنيت و بنعمتك اصبحت و امسيت هذه ذنوبى بين يديك استغفرك منها و اتوب اليك.

بيست و ششم- اشموئيل (ع) كه قبلا در شريعت حضرت موسى عليه السّلام بوده.

بيست و هفتم- حيقوق (ع) كه بعد از شعيا بر بنى اسرائيل مبعوث شد.

بيست و هشتم- شعيا (ع).

بيست و نهم- حنظلة (ع) كه پيغمبر اصحاب رسّ بوده.

سى‏ام- زكريّا (ع) كه مسكنش بيت المقدّس بوده و در 120 سالگى خدا باو فرزند مذكّر عطا فرمود و نام زوجه‏اش حنانه و بقولى ايشاع كه خواهر حنه مادر مريم يا خواهر مريم بوده.

سى و يكم- يحيى (ع) كه در هفت سالگى اظهار نبوّت نمود و او را، از محراب نزد شاه بردند و در ميان طشت سربريدند و لقبش سيد و حصور است.

سى و دوّم- ارميا (ع) كه بخت النّصر در زمان او پادشاه شد، و در زمانى كه در مزبله بود و بكوفت مبتلا او را مژده پادشاهى داد بوحى الهى و از او نوشته گرفت كه او و كسانش را نكشد او هم نوشته داد بعد كه پادشاه شد، و مردان را ميكشت و زنان و اطفال را اسير ميكرد آن نوشته را باو نشان داد و امان يافت.

سى و سوّم- دانيال (ع) از فرزندان يهودا پسر يعقوب است كه خبر كشته شدن بخت النّصر را داده.

سى و چهارم- حضرت مريم (ع) بزبان عبرى يعنى عابده يا كنيز خدا مادرش حنّه بنت قاقوذ بن قبيل بود كه فرزندى از خدا خواست كه نذر بيت المقدّس كند و خداوند باو هبه كرد و بقولى مادرش مرثا و پدرش عمران بن اسهم بن اموثد بوده.

سى و پنجم- حضرت عيسى (ع) بمعنى زندگانى لقبش مسيح بمعنى ماسح چه تمام كف پايش بزمين مسح ميكرد يا بمعنى ممسوح است، چه ملائكه هنگام ولادت او را با بالشان مسح كردند تا از مسح شيطان محفوظ باشد عمرش 33 سال بوده.

سى و ششم- عزير (ع) مبعوث بر بنى اسرائيل است بشريعت موسى‏ عليه السّلام برادرش عزره كه در يك ساعت توأم زائيدند و در يك وقت مردند و در يك قبر خوابيدند و 150 سال عمر كردند در آيه 30 سوره برائت مراجعه شود.

سى و هفتم- خالد (ع) پسر ستان است از قبيل بنى عيص.

سى و هشتم- جرجيس (ع) از مردم روز و فلسطين بوده، و بر يهود مبعوث گرديده بود كه او را شكنجه كردند و با ارّه دو نيمش كردند و باز زنده شد.

سى و نهم- يونس (ع) يونس يعنى انس‏گيرنده بخدا پسر متى است كه در چهل سالگى مبعوث شد و چهل شبانه روز در شكم ماهى بوده.

چهلم- اسحق (ع) لقبش ابو اسرائيل است كه در زمان پيرى ابراهيم و ساره بوجود آمد و عمر شريفش 180 سال بوده.

چهل و يكم- هارون كه داراى براهين قوى و معجزات بوده.

چهل و دوّم- تبّع كه بروايت ابن عباس پيغمبر بوده كه بناى سمرقند بدست او شد و هزار و پنجاه و سه سال قبل از هجرت پيغمبر اسلام (ص) به حضرت رسول اكرم (ص) ايمان آورده و نامه‏اى به پيغمبر (ص) عرض نمود كه ابو ايّوب انصارى نسل بيست و يكم شاهول يهودى نامه را بعرض حضرت رسانيد كه حضرت رسول (ص) سه مرتبه فرمودند

مرحبا بالاخ الصّالح‏

اسم او اسعد بن ملكا كرب و لقبش ابو كرب بوده.

چهل و سوّم- هابيل.

چهل و چهارم- اسباط يعقوب (ع).

چهل و پنجم- ميشاء (ع).

چهل و ششم- طالوت (ع).

چهل و هفتم- تورخ (ع). چهل و هشتم- متّى چهل و نهم شمعون‏

پنجاهم- اتباع. پنجاه و يكم- هرون طبق آيه 16 نساء و آيه 52 سوره مريم.

خاتم تمام انبياء كه يك صد و بيست و چهار هزار نفر بوده‏اند حضرت محمّد بن عبد اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم است كه ديگر بعد از آن حضرت هيچ پيغمبرى نيامده و نخواهد آمد.

____________________________

الفين-ترجمه وجدانى         1013    16 اسامى پيغمبران و مدت عمرشان طبق آيات قرآن مجيد و اخبار صحيحه. .....  ص : 1007


عقيده جرج برنارد شاو در باره دين اسلام‏

روزنامه اطلاعات در شماره 14066- 18/ 1/ 52 در چهل سال قبل در نهايت شجاعت و با عقيده استوار ضمن مقاله‏اى در روزنامه (لايت) انگليسى بطور وضوح چنين نوشته:

 (كه ملّت انگليس پيش از آنكه قرن بيستم پايان يابد ديانت اسلام را قبول خواهد كرد، و در رساله سياحت خود به بمبئى مينويسد: همواره ديانت محمّدى بواسطه داشتن روح، داراى اعتبارى عالى است و يگانه دينى است كه حائز تمام شرايط براى انواع و اطوار زندگانى است بطورى كه در هر عصرى ميتواند مردم دنيا را بسوى خود جلب و جذب كند، ولى طبقه روحانيان مسيحى (كشيشان) بواسطه تعصّب يا نادانى اسلام را به تاريكترين صورتى نقّاشى كرده و آن را دشمن مسيح ميدانستند و در واقع تنفّر و كراهت از محمّد (ص) را نقش ميكردند، من محمّد و شخصيّت او را باعتبار يك مرد غير عادى و حيرت بخش مورد مطالعه و دقّت قرار داده‏ام و او را نجات دهنده جهان بشريّت ميدانم و خصومت و معارضه با حضرت مسيح را دور ميدانم ....) من معتقدم كه اگر در دنياى امروز كسى چون محمّد زمام ديكتاتورى دنياى جديد را بدست گيرد باعث جلب مردم دنيا باسلام و سعادت بشر ميگردد و در حل مشكلات دنياى امروز كامياب خواهد شد.

______________________

الفين-ترجمه وجدانى         1014    21 عقيده جرج برنارد شاو فيلسوف مشهور انگليسى در باره دين مقدس اسلام .....  ص : 1014


حکم شريح قاضي درباره ي حضرت حسين بن علي ع

بد نیست یکى از ملعونترین قضات عالم را که اشقى الاشقیاء بوده شرحش در اینجا نگاشته شود و آن شریح قاضى ملعون است به خاطر دارم روزى با یکى از قضات شریف و متدین و دانشمند صحبت از احوالات شریح مینمودیم آن جناب که آقاى محسن اسماعیلى قاضى دیوان کشور بود و از نواده‏هاى مرحوم حاج ملّا اسماعیل سبزوارى است از بنده سؤال نمود که حکمى را که شریح قاضى در باره حضرت مولى الکونین ابى عبد اللَّه الحسین علیه السّلام صادر نموده دیده‏اید گفتم خیر میخواستم بدست آورم و در کتاب عرشیان خاک‏نشین که در شرح حال حضرت امام حسین علیه السّلام نوشته‏ام بنویسم ولى هر چه تفحّص نمودم نیافتم ایشان با زحمت زیاد از کتاب الید مرحوم حاج ملّا اسماعیل سبزوارى علیه الرّحمه بدست آورده و بمن دادند که اکنون در این کتاب نوشته مى‏شود تا شیعیان و مسلمین طمّاعى و نادانى و ستمگرى این قاضى ملعون خدا ناشناس را بدانند اینک متن رأى شریح در مورد قتل حضرت ابى عبد اللَّه الحسین علیه السّلام.

إنّ حسین بن علىّ بن ابى طالب لقد شقّ عصا المسلمین و خالف امیر المؤمنین و خرج عن الدّین ثبت و حقّق عندى قضیت و حکمت بدفعه و قتله حفظا لشریعت سید المرسلین.

یعنى بدرستى که حسین بن على بن ابى طالب ارکان اسلام و مسلمین را شق و شکسته و بر هم ریخته و با امیر المؤمنین مخالفت کرده مقصود از امیر المؤمنین اینجا بعقیده شریح قاضى یزید بن معاویه ملعون است و از دین خارج شده یعنى امام علیه السّلام بر من ثابت و محقّق است قضاوت میکنم و حکم میدهم بمحاربه و جنگ او و نیز بر قتلش براى حفظ شریعت پیغمبر صلّى اللَّه علیه و آله.

ملاحظه بفرمائید شریح ملعون میگوید براى حفظ دین سید المرسلین صلّى اللَّه علیه و آله باید حضرت امام حسین علیه السّلام که نور دیده رسول خدا (ص) است کشته شود بدست ظلمه و معاندین دین اسلام این ملعون این حکم باطل ظالمانه را نداد مگر بمنظور تحصیل مال و جاه دنیا و کمک به قاتلین و ظالمین روز عاشورا.

اللّهم العن اوّل ظالم ظلم حقّ محمّد و آل محمّد و آخر تابع له على ذلک اللّهمّ العن العصابة الّتى جاهدت الحسین و شایعت و بایعت و تابعت على قتله اللّهمّ العنهم جمیعا.

خداوندا لعنت ابدیت را بر شریح قاضى و کسانى که مخالفت با امام حسین علیه السّلام کردند و یا میکنند نازل فرما و رحمت بیحد و حصرت را بر دوستان و ارادتمندانش وارد فرما من الحال الى یوم القیمة ان شاء اللَّه تعالى.

______________________________

الفین-ترجمه وجدانى         1004    10 انواع قضاوت و قضات: .....  ص : 1002



بیداد

بر من از کوی تو هر چند که بیداد رود

چون رخ خوب تو بینم همه از یاد رود

گره از طره مشکین مگشا پیش صبا

عمر صد دل شده مپسند که بر باد رود

جمعه، آذر ۲۷، ۱۳۸۸

چرا ژان پل سارتر از پذيرفتن جايزه ي نوبل خودداري کرد؟

چرا ژان پل سارتر از پذيرفتن جايزه ي نوبل خودداري کرد؟

 

 

يکي از مهمترين دلايل آن اين است که منبع ارتزاق در محدود کردن استقلال فکري شخص گيرنده موثر مي باشد....

 

زماني شنيده بودم که سياستمداران و زمامداران معمولا جزء نوابغ نمي توانند باشند و برايم جاي سوال بود ولي اکنون به اين نتيجه رسيده ام که همينطور است و سياست مداران جزء متوسطين فکري هستند.

 

چرا که وقتي مردم با خيلي بالاتر از خودشان و يا خيلي پايين تر از خودشان روبرو مي شوند نمي توانند آنها را تحمل کنند ولي سياست مداران سعي در نفوذ در فکر مردم دارند و سعي در آن دارند که مردم آنها را بپذيرند.

 

نوادر نوابغ حتي نمي توانند بپذيرند که هرکسي به آنها راي بدهد و نمي توانند بپذيرند که هرکسي افکار آنها را تاييد کند ولي سياست مداران به هر قيمتي سعي در اين دارند که تمام راي ها را براي خود بخرند و يا به عبارتي جمع کنند ....

 

به قول دکتر شريعتي:

 

"کسي که عوام پسندانه حرف مي زند، عوام فريب است!"

 

 

 

من  از  مفصل  اين  نکتـــه  مجملي گفتــم

 

تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل

 

http://yaghin110.blogspot.com/2003/12/blog-post.html#links

چهارشنبه، آذر ۲۵، ۱۳۸۸

یک جنایت وحشیانه

يك مقام امنيتي ولايت خوست كه خواست نامش فاش نشود، به خبرنگار خبرگزاري فارس در اين ولايت گفت: 2 غير نظامي افغان كه چند روز پيش توسط نظاميان آمريكايي بازداشت و زنداني شده بودند، پس از اينكه مورد حمله سگ‌هاي اين نظاميان قرار گرفته و به شدت زخمي شدند، توسط اين نظاميان به ضرب گلوله از پاي در آمدند.
اين منبع با اشاره به اينكه نيروهاي ائتلاف در ولايت خوست لجام گسيخته و مطلق‌العنان‌ هستند و كسي جرأت پرسش از اين نيروها را در مورد عملكردشان ندارند، اظهار داشت: مردم اين منطقه مي‌دانند كه اين دو نفر توسط نيروهاي ائتلاف بازداشت و در زندان‌هاي آنان محبوس بودند، اما هنگامي‌كه اجساد آنها در حالي‌كه قسمت‌هايي از بدنشان توسط سگ‌هاي وحشي و تنومند نيروهاي نظامي خارجي پاره پاره شده بود، كشف شد، اين نيروها زنداني بودن اين افراد نزد خود را منكر شدند.
وي گفت: نيروهاي ائتلاف ادعا مي كنند كه اين عمل را طالبان انجام داده‌اند، در اين صورت اگر طالبان مقصر باشند، چنين استنباط مي‌شود كه نيروهاي ائتلاف اين افراد را به نيروهاي طالبان تحويل داده‌اند، پس مي‌توان نتيجه گيري كرد كه اين نيروها با طالبان ارتباط دارند.
آژانس خبري پژواك كه با يكي از اهالي منطقه "علي شير " در ولايت خوست گفت‌وگو كرده است، به نقل از وي اضافه كرده كه دو عضو خانواده آنها توسط نيروهاى ناتو بازداشت و در زماني كه زنداني آنها بوده‌اند، در معرض حمله سگ‌هاي آمريكايي قرار گرفته و سپس كشته شده‌اند.
"اسماعيل " ساكن منطقه "علي شير " افزوده است: "نديم " و " نور وزير " دو عضو خانواده وى عصر روز جمعه كه توسط موتورسيكلت بسوي شهر خوست در حركت بودند، در بين راه توسط نيروهاى ناتو بازداشت شدند.
وي در ادامه با تأكيد بر اينكه اين افراد كارگر ساده بودند و هيچ ارتباطي با مخالفين مسلح، نداشتند، گفت: "ما قصد داشتيم كه باعده‌اي از دوستان در "سالارباغ " با نيروهاى آمريكايى تماس گرفته و علت بازداشت آنها را جويا شويم، اما اطلاع يافتيم كه اجساد پاره پاره شده آنها در بيمارستان است ".
"يعقوب " سرپرست فرماندهي امنيتي خوست در اين مورد به آژانس مذكور گفته است كه پليس اين ولايت، ساعت چهار صبح روز شنبه، دو جسد را از منطقه "خونى كندا " از توابع مركز اين ولايت كشف كرده است.
وى افزود: در مورد هويت اين اجساد اطلاعاتي ندارد و آنها را به بيمارستان شهر انتقال داده‌اند.
اجساد مذكور در حالى در بيمارستان رؤيت شدند كه دستهايشان از پشت با دستبندهايي كه مخصوص نيروهاي خارجي است، بسته شده بود.
اين گزارش افزوده است، تعدادي از خبرنگاران ولايت خوست و دكتر رفيع‌الله، رئيس كميسيون مستقل حقوق بشر در ولايات جنوب شرقي، اين اجساد را از نزديك مشاهده كرده‌اند در حالي‌كه از ناحيه صورت جراحات شديد داشتند و هدف گلوله نيز قرار گرفته بودند.
دكتر رفيع‌الله، رئيس كميسيون مستقل حقوق بشر در ولايات جنوب شرقى افغانستان، اين عمل را وحشيانه و مخالف كرامت انسانى خواند.
وى ضمن محكوم كردن اين حادثه گفت كه اين موضوع در كميسيون حقوق بشر اين ناحيه تحت بررسي قرار خواهد گرفت.
اين گزارش افزوده است: دفتر مطبوعاتى نيروهاى ناتو در خوست با اعلام اينكه آنها بازداشت شدگان را نمي‌كشند، ادعا كرد كه اين عمل را طالبان مسلح با هدف مخدوش كردن چهره نيروهاي خارجي انجام داده‌اند، با اين حال اين منبع افزوده است كه در مورد تحقيق خواهد شد.
در همين رابطه صلاح‌الدين ايوبى، يكي از فرماندهان طالبان در منطقه، اين عمل را شديداً محكوم كرده و گفته است كه نيروهاى آمريكايى قبلاً نيز مرتكب چنين اعمالي شده‌اند.
اين گزارش افزوده است كه نيروهاى ناتو مستقر در خوست قبلاً نيز متهم به كشتن افراد زنداني شده است.

سه‌شنبه، آذر ۲۴، ۱۳۸۸

سخن گفتن

بهتره وقتی مطلبی رو که می خواهیم بگوییم ببینیم آیا از نگفتنش مشکلی پیش می آید؟ یا گفتنش می تواند در رفع مشکلی کمک نماید؟
اگر همه ی ما قبل ازسخن گفتن یا نوشتن به این موضوع بیاندیشم سکوت عجیبی بر دنیا حکمفرما خواهد شد.

جمعه، آذر ۲۰، ۱۳۸۸

خبر به دورترین نقطه جهان برسد

خبر به دورترین نقطه جهان برسد

نخواست او به من خسته بی گمان برسد

شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت

کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد؟

چه می کنی اگر او را که خواستی یک عمر

به راحتی کسی از راه ناگهان برسد

رها کنی برود از دلت جدا باشد

به آنکه دوست ترش داشته به آن برسد

رها کنی بروند و دو تا فرشته شوند

خبر به دورترین نقطه جهان برسد

گلایه ای نکنی بغض خویش را بخوری

که هق هق تو مبادا به گوششان برسد

خدا کند که...نه نفری نمی کنم که مباد

به او که عاشق او بوده ام زیان برسد

خدا کند فقط این عشق از سرم برود

خدا کند که فقط زود،آن زمان برسد

شاعر:مرحومه نجمه زارع

پنجشنبه، آذر ۱۹، ۱۳۸۸

انتخاب ذکر لا اله الّا اللَّه

انتخاب ذکر لا اله الّا اللَّه

الفاظى كه ذكر در ضمن آن متحقّق است بسيار است نهايتش ارباب حال كلمه لا
اله الّا اللَّه را اختيار كرده‏اند بنا بر چند وجه. از آن جمله يكى آنست
كه حروف آن از حروف اشرف اسماء كه لفظ اللَّه است تركيب يافته و حروف
بيگانه در ميان نيامده.

دوم ذكر خفى كه ايشان را نهايت اهتمام به شأن آن هست در ضمن آن بيشتر
متحقّق مى‏شود چه در حروف آن حرف شفوى كه محتاج به حركت لب باشد نيست، و
مى‏توان در ميان مردم بر وجهى به آن قيام نمود كه كسى را اطّلاع حاصل
نشود بخلاف اذكار ديگر مثل سبحان اللَّه و الحمد للَّه و اللَّه أكبر و
أمثال آن كه نه بر اين وجه است.

سوم آنكه اشتمال آن به حرف الف كه اشرف حروف تهجّى است و قوام جميع حروف
به اوست چنانچه هيولاى حروفش گفته‏اند و در ميان حروف او را قطب
مى‏گويند، بيشتر است از سايرين.

چهارم آنكه اشتغال به آن باعث در آمدن به حصن الهى است و رستگارى از عذاب او كه‏

لا اله الّا اللَّه حصنى فمن دخل حصنى أمن من عذابى‏

. و وجوه ديگر نيز گفته‏اند.

______________

منهاج النجاح في ترجمة مفتاح الفلاح مقدمه‏2 51 فصل 3 در اينكه
خداوند در هر چيز به كم اكتفاء كرد و حد براى آن معين فرموده است مگر در
ذكر و دعا، و در آن چهار تبصره است ..... ص : 35

یکشنبه، آذر ۱۵، ۱۳۸۸

اشعاری درباره ی غدیر خم

ملک الشعرای بهار

ای نگار روحانی خیز و پرده بالا زن

 در سرادق لاهوت کوس لا والاّ زن

در ترانه مـعنی دم ز سـرّ مولا زن

وانکه از غــدیر خــم باده تولاّ زن

تا ز خود شوی بیرون زین شراب روحانی

در خم غدیر امروز باده­ای به جوش آمد

 کز صفــای او روشـن جــان باده نــوش آمــد

وان مــبشّر رحــمت باز در خروش آمد

 کان صنم که از عشاق برده عقل و هوش آمد

با هیولی توحید در لباس انسانی

عقل و وهم کی سنجد اوج کبریایش را

 جان و دل چه سان گویند مدحت و ثنایش را

گــر رضای حق جویی رو بجو رضایش را

هــرکــه در دل افـــزود رأیـــت ولایــش ر

همچو خواجه بتواند دم زد از مسلمانی

محمدحسین صغیر اصفهانی

ز ریای کبر بگذر جلوات کبریا بین

 به مقام سعی دل را همه روضة الصفا بین

به خم غـدیر امروز تجلّی خدا بین

 به مُلا لقای حق را به لقای مرتضی بـین

که خدای جلوه­گر شد به لباس مرتضایی

اگرش خدای خوانم به یقین رضا نبـــاشـد

 وگرش جدای دانم به خــدا روا نــباشد

اگــر او خدا نباشـــد ز خــدا جدا نباشد

 بود این عقیده من که گر او خدا نباشد

به خدا قسم که داده است خدا به او خدایی

عــلی ای کــه ذات پاکــت زده کوس بی­مثالی

 ملکوت را تو مالک، جبروت را تو والی

به تو زیبد و بس این­هم که خدات خوانده عالی

 سر هر کسی نیرزد به کــلاه ذوالجــلالی

تن هر کسی نزیبد به ردای کبریایی

فرید الدین عطار نیشابوری

گفت پیـغمبر به یــارای سخــن

 پیک رب العالمین آمد به من

گفت حیدر را خدا این تحـفه داد

 بر همه خلق جهان فضلش نهاد

گشت داخــل از یقین زوج بتول

 در ولایــت با خداونــد و رسول

قاآنی شیرازی

رستــگاری جو تا در حشـــر گردی رستگار

 رستگاری چیست؟ در دل مهر حیدر داشتن

همچو احمد پای تا سر گوش باید شد تو را

 تا تــوانــی امــتثال حکــم داور داشتــن

ذات حیــدر افســر لــولاک را زیبد گــهر

 تاج را نتـــوان شبــه بر جای گوهر داشتن

ابن یمین فریومدی

مقتدای اهل عالم چون گذشت از مصطفی

 ابــن عــمّ مــصطفــی را دان علـیّ مرتضی

بـــهر اثبات امامــت گــر بُود قاضی عدل

 علم وجود و عفت و مردیش بس باشد گواه

وارث شاهی که از تشریف خاص مصطفی

 کسوت من کنت مولاه به قد اوست راست

میرزا محمد محیط قمی

گرفت عهد ز اشیا در دو روز ربّ قدیر

 یکی به روز الست و یکی به روز غدیر

گرفت عهد ز ذرّات بر خدایی خویش

 نخست روز و دویم روز برخلافت میر

....

بگفتا هر که منش مقتدا و مولایم علی است او را مولا، علی است بر او میر

چنان که هارون از بهر موسی عمران علــی مراست وصیّ و علی مراست وزیر

سوزنی سمرقندی ملقب به تاج الشعر

آیــا مخالف اســلام و راه دیــن هــدی

 کشیـــده گــردن از بیــعت اولـوالارحام

همی ندانی ای کوردل به عمری خویش

 که احمد قرشی را وصی که بود و کدام؟

نگــر که پای بر کتف مصطفی که نهاد

 بتان ز کعبه که افکند و پاک کرد مقام

سنایی غزنوی

مر نبــی را وصــی و هم دامــاد

 جان پیغمبر از جمالش شـاد

نایب مــصطفی بــه روز غدیــر

 کرده در شرع، مر او را به امیر

خوانده در دل و ملک، مختارش

 هم در علم و هم علمـدارش

حکیم ناصر خسرو

تن گور توست، خشم مگیر از حدیث من زیرا که خشم گیر نباشـد سخن پذیـر

بــهتر رهــی بگــیر که دو راه پیش تست سوی بینه راه طلب کـن یکی خفیــر

بنگر که خلق را بـه که داد و چگونه گفت روزی که خطبه کرد نبی بر سر غدیــر

دست علی گرفـت و بـدو داد جای خویش گر دست او گرفت، از دست او مگیر

میرزا ابوالحسن طوطی همدانی

پیشوایی بعد احمد غیر حیدر هست، نیست

 غیر حیدر جانشینــی به پیــمبر هســت، نیــست

نیــست کاری خارج از کار خدا در هر دو کون

 دست حق در هر دو عالم غیر حیـدر هست، نیست

در غدیــر خم که شد منصوص از امــر خــدا

دیگری غیر از علـــی مــولا و سـرور هست، نیست

-------------------------------------------------------------

آية الله كمپانى:ساقى خم غدير

باده بده ساقيا،ولى ز خم غدير 
چنگ بزن مطربا،ولى به ياد امير

وادى خم غدير،منطقه نور شد 
باز كف عقل پير،تجلى طور شد

آية الله كمپانى:غدير،حديثى از قديم

ولايتش كه در غدير شد فريضه امم‏ 
حديثى از قديم بود ثبت دفتر قدم

كه زد قلم به لوح قلب سيد امم رقم‏ 
مكمل شريعت آمد و متمم نعم

شد اختيار دين به دست صاحب اختيار من

آية الله ميرزا حبيب الله خراسانى:نوبت خم و غدير است

امروز بگو،مگو چه روز است؟ 
تا گويمت اين سخن به اكرام

موجود شد از براى امروز 
آغاز وجود تا به انجام

امروز ز روى نص قرآن‏ 
بگرفت كمال،دين اسلام

امروز به امر حضرت حق‏ 
شد نعمت حق به خلق اتمام

امروز وجود پرده برداشت‏ 
رخساره خويش جلوه‏گر داشت

امروز كه روز دار و گير است‏ 
مى ده كه پياله دلپذير است

از جام و سبو گذشت كارم‏ 
وقت خم و نوبت غدير است

امروز به امر حضرت حق‏ 
بر خلق جهان على امير است

امروز به خلق گردد اظهار 
آن سر نهان كه در ضمير است

عالم همه هر چه بود و هستند 
امروز به يك پياله مستند

 

پنجشنبه، آذر ۰۵، ۱۳۸۸

راويان ثقه حسن جمال صمدى

راويان ثقه حسن جمال صمدى             به صد اسناد دو صد گونه روايت دارد

ظلمات دل نون شب ذو النّونى را             ذكر يونس به دل حوت كفايت دارد


دوشنبه، آذر ۰۲، ۱۳۸۸

غزل شب زلف و چند غزل زیبای دیگر

چند غزل زیبا از حکیم مرحوم مهدی الهی قمشه ای

غزل شب زلف

تا شب زلف تو بر روی چو مهتاب افتاد

دل به تاب خم گیسوی تو بیتاب افتاد ....

ادامه غزلیات ....


--
ارسال توسط yaghin به حکمت الهی در 11/21/2009 09:10:00 PM

شنبه، آبان ۳۰، ۱۳۸۸

اطلاعات لطفا!!!



وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در

محلمان تلفن خرید ما بودیم

هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که

به دیوار وصل شده بود به

خوبی در خاطرم مانده.ا

قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسید ولی

هر وقت که مادرم با تلفن حرف

میزد می ایستادم و گوش میکردم و لذت میبردم .

بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این

جعبه جادویی زندگی می کند که

همه چیز را می داند . اسم این موجود اطلاعات

لطفآ بود ، و به همه سوالها

پاسخ می داد.ا

ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را

به سرعت پیدا میکرد .ا

بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار

کردم روزی بود که مادرم به

دیدن همسایه مان رفته بود . رفته بودم در زیر

زمین و با وسایل نجاری پدرم

بازی میکردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم.ا

دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن

فایده نداشت چون کسی در

خانه نبود که دلداریم بدهد .ا

انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین طور که

میمکیدمش دور خانه راه می

رفتم . تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به

تلفن افتاد ! فوری رفتم و یک

چهار پایه آوردم و رفتم رویش ایستادم .ا

تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه

بالای سرم بود گفتم اطلاعات لطفآ .ا

صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در

گوشم گفت : اطلاعات .ا

انگشتم درد گرفته ...... حالا یکی بود که حرف هایم

را بشنود ، اشکهایک سرازیر شد .ا

پرسید مامانت خانه نیست ؟

گفتم که هیچکس خانه نیست .ا

پرسید خونریزی داری ؟

جواب دادم : نه ، با چکش کوبیدم روی انگشتم و

حالا خیلی درد دارم .ا

پرسید : دستت به جا یخی میرسد ؟

گفتم که می توانم درش را باز کنم .ا

صدا گفت : برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت

نگه دار .ا

یک روز دیگر به اطلاعات لطفآ زنگ زدم .ا

صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت : اطلاعات

پرسیدم تعمیر را چطور می نویسند ؟ و او جوابم

را داد .ا

بعد از آن برای همه سوالهایم با اطلاعات لطفآ

تماس میگرفتم .ا

سوالهای جغرافی ام را از او می پرسیدم و او

بود که به من گفت آمازون

کجاست . سوالهای ریاضی و علومم را بلد بود

جواب بدهد . او به من گفت که

باید به قناریم که تازه از پارک گرفته بودم

دانه بدهم .ا

روزی که قناری ام مرد با اطلاعات لطفآ تماس

گرفتم و داستان غم انگیزش را

برایش تعریف کردم . او در سکوت به من گوش کرد و

بعد حرفهایی را زد که

عمومآ بزرگترها برای دلداری از بچه ها می

گویند . ولی من راضی نشدم . ا

پرسیدم : چرا پرنده های زیبا که خیلی هم قشنگ

آواز می خوانند و خانه ها

را پر از شادی میکنند عاقبتشان اینست که به یک

مشت پر در گوشه قفس تبدیل

میشوند ؟

فکر میکنم عمق درد و احساس مرا فهمید ، چون که

گفت : عزیزم ، همیشه به

خاطر داشته باش که دنیای دیگری هم هست که می

شود در آن آواز خواند و من

حس کردم که حالم بهتر شد .ا

وقتی که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتیم .

دلم خیلی برای دوستم تنگ شد

. اطلاعات لطفآ متعلق به آن جعبه چوبی قدیمی

بر روی دیوار بود و من حتی

به فکرم هم نمیرسید که تلفن زیبای خانه

جدیدمان را امتحان کنم .ا

وقتی بزرگتر و بزرگتر می شدم ، خاطرات بچگیم

را همیشه دوره میکردم . در

لحظاتی از عمرم که با شک و دودلی و هراس درگیر

می شدم ، یادم می آمد که

در بچگی چقدر احساس امنیت می کردم .ا

احساس می کردم که اطلاعات لطفآ چقدر مهربان و

صبور بود که وقت و نیرویش

را صرف یک پسر بچه میکرد

<><><><><><><><><><><> 

سالها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه

ترک میکردم ، هواپیمایمان

در وسط راه جایی نزدیک به شهر سابق من توقف

کرد . ناخوداگاه تلفن را

برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم : اطلاعات

لطفآ !

صدای واضح و آرامی که به خوبی میشناختمش ،

پاسخ داد اطلاعات .ا

ناخوداگاه گفتم می شود بگویید تعمیر را چگونه

می نویسند ؟

سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامش را

شنیدم که می گفت : فکر می کنم

تا حالا انگشتت خوب شده .ا

خندیدم و گفتم : پس خودت هستی ، می دانی آن

روزها چقدر برایم مهم بودی ؟

گفت : تو هم میدانی تماسهایت چقدر برایم مهم

بود ؟ هیچوقت بچه ای نداشتم

و همیشه منتظر تماسهایت بودم .ا

به او گفتم که در این مدت چقدر به فکرش بودم .

پرسیدم آیا می توانم هر

بار که به اینجا می آیم با او تماس بگیرم .ا

گفت : لطفآ این کار را بکن ، بگو می خواهم با

ماری صحبت کنم .ا

<><><><><><><><><><><><>< 

سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم .ا

یک صدای نا آشنا پاسخ داد : اطلاعات .ا

گفتم که می خواهم با ماری صحبت کنم ..ا

پرسید : دوستش هستید ؟

گفتم : بله یک دوست بسیار قدیمی ..ا

گفت : متاسفم ، ماری مدتی نیمه وقت کار می کرد

چون سخت بیمار بود و

متاسفانه یک ماه پیش درگذشت .ا

قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم گفت : صبر کنید

، ماری برای شما پیغامی

گذاشته ، یادداشتش کرد که اگر شما زنگ زدید

برایتان بخوانم ، بگذارید

بخوانمش ..ا

صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای نا آشنا

خواند :

به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می شود در

آن آواز خواند ... خودش

منظورم را می فهمد ....

پروردگارا به من بیاموز دوست بدارم کسانی را

که دوستم ندارند...

عشق بورزم به کسانی که عاشقم نیستند...

بگریم برای کسانی که هرگز غمم را نخوردند...

محبت کنم به کسانی که محبتی در حقم نکردند


جمعه، آبان ۲۹، ۱۳۸۸

تقسیم فایل های بزرگ به فایل های کوچک تر

 
 

Sent to you by yaghin via Google Reader:

 
 

via فانوس پندار by علی on 11/16/09

با سلام
حتما تا به حال با این مشکل برخورد داشتین که می خواستین یک فایل رو ارسال کنید ولی به دلیل بالا بودن حجم فایل و چه بسا بالاتر بودن از توان Attach در ایمیل شما موفق نشدین، امیدوارم با دیدن این فایل فلش بتونید فایل های سنگین رو به اونگونه که می خواین ارسال بفرمایید.
لطفا فایل رو دانلود کنید


 
 

Things you can do from here:

 
 

قيمت معجزه


قیمت معجزه ( داستانی بسیار زیبا و خواندنی )
وقتي سارا دخترک هشت ساله اي بود، شنيد که پدر ومادرش درباره برادر کوچکترش صحبت مي کنند. فهميد برادرش سخت بيمار است و آنها پولي براي مداواي او ندارند. پدر به تازگي کارش را از دست داده بود و نمي توانست هزينه جراحي پرخرج برادر را بپردازد. سارا شنيد که پدر آهسته به مادر گفت: فقط معجزه مي تواند پسرمان را نجات دهد.
سارا با ناراحتي به اتاق خوابش رفت و از زير تخت، قلک کوچکش را درآورد. قلک را شکست، سکه ها را روي تخت ريخت و آنها را شمرد، فقط 5 دلار.
بعد آهسته از در عقبي خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت. جلوي پيشخوان انتظار کشيد تا داروساز به او توجه کند ولي داروساز سرش شلوغ تر از آن بود که متوجه بچه اي هشت ساله شود. دخترک پاهايش را به هم مي زد و سرفه مي کرد، ولي داروساز توجهي نمي کرد، بالاخره حوصله سارا سر رفت و سکه ها را محکم روي شيشه پيشخوان ريخت.
داروساز جا خورد، رو به دخترک کرد و گفت: چه مي خواهي؟
دخترک جواب داد: برادرم خيلي مريض است، مي خواهم معجزه بخرم.
داروساز با تعجب پرسيد: ببخشيد؟!!
دختـرک توضيح داد: برادر کوچک من، داخل سـرش چيزي رفته و بابايم مي گويـد که فقط معجـزه مي تواند او را نجات دهد، من هم مي خواهم معجزه بخرم، قيمتش چقدر است؟
داروساز گفت: متاسفم دخترجان، ولي ما اينجا معجزه نمي فروشيم.
چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت: شما را به خدا، او خيلي مريض است، بابايم پول ندارد تا معجزه بخرد اين هم تمام پول من است، من کجا مي توانم معجزه بخرم؟
مردي که گوشه ايستاده بود و لباس تميز و مرتبي داشت، از دخترک پرسيد: چقدر پول داري؟
دخترک پول ها را کف دستش ريخت و به مرد نشان داد. مرد لبخنـدي زد و گفت: آه چه جالب، فکـر مي کنم اين پول براي خريد معجزه برادرت کافي باشد!
بعد به آرامي دست او را گرفت و گفت: من مي خواهم برادر و والدينت را ببينم، فکر مي کنم معجزه برادرت پيش من باشد.
آن مرد ، دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شيکاگو بود.
فرداي آن روز عمل جراحي روي مغز پسرک با موفقيت انجام شد و او از مرگ نجات يافت.
پس از جراحي، پدر نزد دکتـر رفت و گفت: از شما متشکـرم، نجات پسرم يک معجـزه واقعـي بود، مي خواهم بدانم بابت هزينه عمل جراحي چقدر بايد پرداخت کنم؟

دکتر لبخندي زد و گفت: فقط 5 دلار

دوشنبه، آبان ۲۵، ۱۳۸۸

یک داستان زیبا به نقل از تفسیر امام حسن عسگری

تفسير فاتحة الكتاب از امام حسن عسكرى عليه السلام  صفحه   در باره بسم الله الرحمن الرحيم .....  ص : 15

 

و هر آينه؛ شنيدم: محمّد صلّى اللَّه عليه و آله ميفرمايد:

 «در زمان گذشته- قبل از شما- دو نفر بودند، يكى از آنها، مطيع و مؤمن خدا بود! و ديگرى كافر!- كه آشكارا بدشمنى دوستان او، و موالاة (بدخواهان و) دشمنانش، ميپرداخت!- و براى هر كدام، فرمانروائى عظيمى در گوشه‏اى از زمين بود.

آن كافر (دشمن خدا) بيمار شد. و در غير وقتش هوس ماهى كرد، چون كه؛ آن نوع ماهى، در آن هنگام، چنان بگردابها جا گرفته بود! كه؛ بدست آوردنش إمكان نداشت.

بنا بر اين، پزشكان، او را از زندگى و جانش، نااميد كردند! و گفتند:

جانشين و قائم مقامت را معيّن كن، كه تو از أهل گورستان، پاينده‏تر نيستى! همانا؛ شفايت در اين ماهى است، كه؛ بآن ميل و اشتهاء دارى، و بر آن (نيز) راهى نيست!.

در اين هنگام؛ خدا، فرشته‏اى برانگيخت! و باو فرمان داد كه آن ماهى را از جايش برانگيزد! و بطرفى سوق دهد كه؛ بدست آوردنش آسان شود. نتيجة؛ ماهى برايش‏

                        تفسير فاتحة الكتاب از امام حسن عسكرى عليه السلام، ص: 18

گرفته شد. (1) و آن را خورد و از ناخوشى، بهبودى يافت. و در فرمانروائيش سالهاى سال- بعد از آن- بجاى ماند.

سپس؛ (تقدير الهى!) چنين واقع شد كه؛ آن (پادشاه) مؤمن، مريض شد! همانند مرض آن كافر [زمانى كه؛ عينا! جنس آن ماهى از كنار و سواحل (دريا) كه بدست آوردنش آسان بود، جدا نميشد] نتيجة؛ (پادشاه)، هوس آن ماهى كرد و پزشكان برايش توصيف كردند و گفتند:

آسوده خاطر باش! اكنون وقت آنست كه برايت بگيرند، و از آن بخورى و شفا يابى!.

در اين هنگام؛ خدا، آن فرشته را برانگيخت! و باو فرمان داد كه؛ جنس آن ماهى را از سواحل و كرانه‏ها بگردابها براند! تا دسترسى بآنها ممكن نشود. در نتيجه؛ (آن ماهى)، بدست نيامد. تا آن مؤمن، بخاطر هوس [و دورى از درمانش‏] از دنيا رفت. و از اين جريان، فرشتگان آسمان و أهل آن سامان- در زمين- بشگفتى فرو رفتند! تا آنجا كه؛ نزديك بود در فتنه قرار بگيرند!. چون؛ خداى تعالى! (از روى فضل و حكمتش) بر آن كافر، آنچه را كه بر او راهى نبود، آسان گردانيد. و بر آن مؤمن، آنچه را كه بسادگى، بر آن راهى بود، غير ممكن گردانيد! آنگاه؛ خدا، بفرشتگان آسمان و پيامبر آن زمان- در زمين- بوحى (خويش) فرمود:

البتّه من! (بدون هيچ شكّ و شبهه‏اى!) منم خداى كريم تفضّل‏كننده توانا!. آنچه عطا كنم، زيانم نرساند! و آنچه باز دارم، از من نكاهد! و مقدار [ذرّه‏اى‏] بكسى ستم نكنم!.

امّا كافر: از اينكه، براى او، بدست آوردن ماهى را- در غير زمانش- آسان نمودم، جهتش تنها اين بود كه؛ جزاى حسنه‏اى باشد كه وى عمل كرده بود. [چون؛ بر من حقّ است! كه از هيچ كس، حسنه‏اى از بين نبرم‏] تا برستاخيز در آيد. و هيچ حسنه‏اى در نامه عملش نباشد! و بكفر خويش، داخل آتش گردد. و بنده مطيع (خودم) را از عين آن ماهى، باز داشتم! بسبب خطائى كه از او سر زده بود! و با منع و ردّ آن ميل و هوس! و

                        تفسير فاتحة الكتاب از امام حسن عسكرى عليه السلام، ص: 19

از بين بردن آن دارو، پاك‏شدنش را از آن، اراده نمودم. (1) و خواستم كه؛ به (آستان) من بيايد و (جرم و) گناهى در او نباشد! و (پاك و پاكيزه) داخل بهشت گردد!.» در اين هنگام؛ عبد اللَّه بن يحيى گفت:

يا أمير المؤمنين! حقيقة، بال و پرم دادى! و مرا تعليم فرمودى! پس اگر؛ صلاح بدانى، گناهم را در اينجا- كه بآن إمتحان شدم- معرّفيم كن، تا همچنان؛ تكرارش نكنم.

فرمود: لحظه‏اى كه نشستى، [بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ‏] نگفتى! نتيجه اين شد كه؛ بخاطر سهو و نسيانت از آنچه؛ بآن دعوت گشتى و خوانده شدى، خدا، باين مصيبت و گرفتاريت، تمحيص و پاكى از گناه قرار داد. آيا ندانستى كه؛ رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله از جانب خداى عزّ و جلّ! فرمود:

 «هر إقدام قابل توجّه! كه در آن، يادى از [بسم اللَّه‏] نشود، ناقص و بريده است!»؟

گفتم: آرى، پدر و مادرم فداى شما! بعد از اين، تركش نميكنم.

سه‌شنبه، آبان ۱۹، ۱۳۸۸

...ربنا لا تجعلنا

رَبَّنا لا تَجْعَلْنا مَعَ الْقَوْمِ الظَّالِمينَ (47) اعراف
پروردگارا، ما را در زمره گروه ستمكاران قرار مده‏

رَبَّنا لا تَجْعَلْنا فِتْنَةً لِلْقَوْمِ الظَّالِمينَ (85) یونس
بار الها ما را دستخوش فتنه اشرار و قوم ستمكار مگردان‏



قابليت Reader

پنجشنبه، مهر ۳۰، ۱۳۸۸

این اشعار زیبا را امروز پیدا کرده ام که از صادق سرمده


via آنچه در ضمیر توست... by ale-taha on 9/26/09

این اشعار زیبا را امروز پیدا کرده ام که از صادق سرمده:

هر جا که سفر کردم،تو همسفرم بودی
                                                   وز هر طرفی رفتم ، تو  راهبرم  بودی


با هر که سخن گفتم ، پاسخ ز تو بشنیدم
                                                   بر هر که نظر کردم ، تو  در نظرم  بودی


هرشب که قمر تابید، هرصبح که سرزد شمس
                                                   در گردش روز و شب ، شمس وقمرم  بودی


در خنده من چون گل ، در کنج لبم خفتی
                                                   در گریه من چون اشک، در چشم ترم بودی


در صبحگه عشرت ، همدوش تو می رفتم
                                                   در شامگه  غربت ،  بالین  سرم  بودی


چون طرح غزل کردم ، بیت الغزلم  گشتی
                                                   چون عرض هنر کردم  زیب هنرم  بودی


آواز چو می خواندم ، سوز تو به سازم بود
                                                   پرواز چو می کردم ، تو بال و پرم بودی


هرگز دل من بر تو ، یار دگری نگزید
                                                   گر خواست که بگزیند ، یار دگرم بودی


سر مد به دیار خود ، از ره نرسیده  گفت
                                                   هر جا  که سفر کردم ، تو همسفرم  بودی


 
 

Things you can do from here: