جمعه، آذر ۲۷، ۱۳۸۳

در وبلاگ دوست گراميم آقاي صانعي مطلبي درباره ي تجربيات نسبي بودن زمان نوشته شده که بي مناسبت نديدم آيه 259 سوره ي بقره را به همراه بيان دو تفسير مجمع البيان و منهج الصادقين درباره ي اين آيه براي شما دوستان گرامي ذکر کنم.

حضرت عزير ع (OZAIR)

سوره بقره (‌2)   آيه ‌259

او كالذي مر علي قرية و هي خاوية علي عروشها، قال اني يحي‌ هـذه الله بعد موتها، فاماته الله مائة عام ثم بعثه، قال كم لبثت، قال لبثت يوما او بعض يوم، قال بل لبثت مائة عام فانظر الي طعامك و شرابك لم يتسنه، و انظر الي حمارك و لنجعلك ءاية للناس و انظر الي العظام كيف ننشزها ثم نكسوها لحما، فلما تبين له قال اعلم ان الله علي كل شيء قدير.

ترجمه(جلال الدين فارسي):

مدتي درنگ داشتي ؟ گفت : يك روز يا پاسي از روز درنگ كردم . فرمود : در حقيقت ، يكصد سال درنگ داشتي ، اينك به خوراكت و به آبت بنگر كه فاسد نشده است و به الاغت بنگر ، و بايد ترا آيتي براي آدميان سازيم ، و به اين استخوانها بنگر كه چگونه آنها را بهم مي‌آوريم بعد آنها را با گوشت مي پوشانيم . پس چون بر او آشكار گشت گفت : اينك مي‌دانم  كه خدا بر هر چيز تواناست .

 

تفسير(مجمع البيان) 1 :

 " او كالذي مر علي قرية " ( يا مانند آن كسيكه ) يعني اي رسول ما اگر خواستي به داستان كسيكه با نمرود به احتجاج پرداخت و اگر خواستي بر قصه مردي كه بر آن دهكده گذشت بنگر . ميگويند آن كسيكه از دهكده گذشت همان " عزير " بود ( از قتاده و عكرمه و سدي ) و همين مطلب از حضرت امام صادق عليه السلام نقل شده است . بعضي گويند آن مرد " ارميا " بوده است ( از وهب ) و نيز از حضرت باقر عليه السلام نقل شده است . ابن اسحق معتقد است كه " خضر " بوده است . قريه اي كه از آن گذشت بعقيده " وهب و قتاده و ربيع " " بيت المقدس " و بعقيده ضحاك " ارض مقدسه " و بنظر " ابن زيد " همان دهي كه در آيه پيش گفته شد كه هزاران نفر از ترس مرگ از آن خارج شدند ، مي‌باشد . " و هي خاوية علي عروشها " و آن خالي بود و ابن عباس و ربيع و ضحاك ميگويند يعني و آن خراب شده بود و بعضي آن را اين چنين معنا كرده اند كه آن ساقط شده بود . " قال اني يحيي هذه الله بعد موتها " يعني چگونه خدا بار ديگر اين ده را پس از ويراني آباد ميكند يا چگونه خدا مردم اين ده را پس از نابودي ، زنده ميكند كه در اين صورت مقصود از " قريه " مردم قريه مي‌باشد مانند " و اس‌‏ل القرية " ( بپرس از اهل ده ) اين شخص هر كه بود هدفش انكار و يا تعجب يا ترديد و شك نبوده بلكه او دوست ميداشت كه خداوند مرده زنده كردن را باو نشان دهد تا براي او اين مس‌‏له بصورت شهود و يقين درآيد علاوه بر علم استدلالي كه برايش حاصل شده بود زيرا ممكن است گاهي شبهه بر علم استدلالي راه پيدا كند . " فاماته الله م‌کة عام " خداوند او را صد سال ميراند " ثم بعثه " سپس او را زنده كرد " قال كم لبثت " گفت چند سال بودي ؟ در تعيين اين گوينده اقوالي است . ‌1- ندا‏ي از آسمان بسوي او آمد و او شنيد . ‌2- پيامبري باو اين چنين گفت ‌3- فرشته اي باو گفت ‌4- بعضي از پيرمردان كه شاهد جريان بودند و مرگ و زنده شدن او را ديدند گفتند " قال لبثت يوما او بعض يوم " ( گفت يك روز يا بعضي از روز بودم ) چون خداوند او را در آغاز و ابتداء روز ميراند و پس از صد سال در آخر روز زنده اش كرد لذا در پاسخ س‌ْال او گفت يك روز بودم ولي در همين اثناء او ديد هنوز كمي از روز مانده و خورشيد هنوز غروب نكرده است لذا گفت يا مقداري از روز . " بل لبثت م‌کة عام " بلكه در همين جا صد سال ماندي . " فانظر الي طعامك و شرابك لم يتسنه " به خوراكي و آشاميدني خود بنگر كه گذشت زمان آنرا تغيير نداده و دگرگون نساخته است . و علت اينكه ضمير مفرد آورده ، اينست كه مقصود ، جنس خوراكي و نوشيدني است يعني نگاه كن به خوراكي و نوشيدني كه ترك كردي كه هيچ تغيير نكرده است و بعضي ضمير را به " شراب " كه اخيرا گفته شده برگردانيده اند . مي‌گويند توشه اين مرد و آنچه همراه داشت عبارت بود از افشره ، انجير و انگور كه هر سه در مدت كم تغيير پذيرند ولي ديد افشره و آب انگور شيره شده و انجير و انگور گويا كه الان چيده شده اند . " و انظر الي حمارك " و به الاغت نگاه كن كه چگونه اجزاء و اعضايش پراكنده و استخوانهايش پخش شده است ببين خداوند چگونه زنده اش ميكند و علت اينكه اين وضع را براي الاغ پيش آورد اين بود كه آن مرد بداند كه مدت طولاني و درازي او مرده بوده است . " و لنجعلك آية للناس " اينكه درخواست تو را اجابت كرديم و برايت اين وضع را پديد آورديم براي اين بود كه تو را نشانه و دليل براي مردم قرار دهيم تا مس‌‏له زنده شدن مردگان و معاد روشن و ثابت شود . " و انظر الي العظام كيف ننشزها " نگاه كن به استخوانها چگونه آنها را از جا و مكانشان بلند كرده و به جاهاي خودشان در بدن قرار ميدهيم و هر كدام را با ديگر اعضاء تركيب مي‌نما‏يم . " ثم نكسوها لحما " و سپس روي آن را گوشت مي‌پوشانيم . مقصود از اين استخوانها بعقيده " سدي " همان استخوانهاي الاغش بود ولي بعقيده ضحاك و قتاده و ربيع مقصود استخوانهاي خودش بود بنابراين معنا مي‌گويند خداوند اولين عضوي را كه از او زنده كرد چشمانش بود كه با آنها ميديد استخوانهاي پوسيده و پراكنده اش گرد هم آمده و گوشتي كه قبلا درندگان خورده بودند بار ديگر بر روي استخوانها پوشيده شد تا بدنش بصورت كامل درآمد و برخاست و الاغش نيز بصورت اول درآمد . " فلما تبين له " وقتي روشن شد و دانست كه او صد سال مرده بود . و او از دو راه به مرگ صد ساله اش آگاه شد : ‌1- از ديدن الاغش كه بكلي پوسيده شده بود و خبر دادن خدا باينكه او مرده بود و نشاندادن زنده كردن و امثال آن . ‌2- او وقتي به وطنش بازگشت و ديد همه چيز دگرگون شده است مثلا ديد نوه هايش پير شده اند در حاليكه او پدران آنها را در حال جواني گذاشته و رفته بود . از حضرت علي عليه السلام نقل شده است كه " عزير " وقتي از عا‏له اش خارج شد همسرش آبستن بود و خود او در سن پنجاه سالگي بود تا خدا او را صد سال ميراند و زنده كرد پس برگشت بسوي اهلش بهمان سن پنجاه سالگي در حاليكه پسرش به سن صد سالگي رسيده بود و پسرش پنجاه سال از خودش بزرگتر بود و اين از آيات خدا بود گويند وقتي عزير بازگشت ديد بخت النصر نسخه هاي تورات را سوزانده است او بار ديگر مطالب تورات را كه حفظ داشت گفت و نوشتند . مردي از آن ميان گفت پدرم مرا خبر داد از پدرش كه نسخه تورات در باغ انگور او دفن شده است و اگر شما آن باغ را بمن نشان دهيد من آن نسخه را ميتوانم بيرون بياورم و به تورات اصلي دست پيدا كنيم باو جاي آن باغ را نشان دادند و آن نسخه را بيرون آوردند وقتي با آنچه عزير گفته و نوشته بودند تطبيق كردند ديدند حتي يك كلمه و يك حرف هم اختلاف ندارد اين بود كه گفتند عزير پسر خداست كه خداوند تورات را در قلب او قرار داده است . " قال اعلم ان الله علي كل شيء قدير " آن كسيكه از ده مي‌گذشت گفت يقين دارم كه خداوند بر همه چيز توانا است و آنچه گفتم روي شك و ترديد نبود . و بعضي " اعلم " خوانده و آن را امر و بمعناي " بدان " گرفته اند . يا ممكن است اين سخن را هنگامي بزبان راند كه اين جريان برايش پيش آمد و با چشم زنده شدن مرده را ديد و يقين و علم پس از استدلال پيدا كرد .

و اما اگر باز هم اطلاعات مي خواهيد مي توانيد مطالب زير که توضيحات تفسير منهج الصادقين مي باشد را نيز مطالعه فرماييد:

تفسير: منهج الصادقين 2

جلد ‌2 صفحه ‌106 سطر ‌15  (او كالذى) و اين سخن مترتبست بر اول آيه و تقدير اينستكه او رايت مثل الذي پس حذف آنشده بجهت دلالت ا لم تر بر آن و تخصيص آن بحرف تشبيه بجهت آنستكه منكر احيا بسيار است و جاهل بكيفيت آن اكثر از حد احصا بخلاف مدعي ربوبيت و معني آنستكه آيا نديدي مثل آنكسي را كه او ( مر علي قرية) گذشت بر دهي و گويند كاف زياده است و تقدير اينستكه ا لم تر الي الذي حاج او الذي مر . و گويند اين عطفست محمول بر معني كانه قيل ا لم تر كالذي حاج او كالذي مر -  و نزد بعضي اين كلام ابراهيم است كه ذكر آن كرده بجهت جواب معارضه نمرود ، و تقدير اينكه ان كنت تحيي فاحي كاحياء الله الذي مر - و مراد باينكس عزير بن شرحياست يا خضر يا كافر ببعث ، و م‌ْيد اخير است نظم اين كلام بنمرود . و مراد بقريه بيت المقدس است در حيني كه بخت نصر آن را خراب كرد و يا قريه بود در حوالي بيت المقدس و گويند مراد قريه طالوت است كه مذكور شد و غير اين نيز گفته اند و اشتقاق قريه از قريست بمعني جمع چه آنجامع مردمانست قوله (و هى خاوية) حالست از قريه يعني در حالتي كه آن ده افتاده بود (علي عروشها) بر سقفهاي خود يعني اول سقفها ساقط شده بود و پس از آن ديوارها بر آن افتاده ، و اين نهايت خرابيست و اشهر آنستكه گذرنده برين ده خراب عزير بود كه تورية حفظ داشت و از اكابر احبار بود . از وهب منبه روايتست و از ابي جعفر عليه السلام نيز ماثور است كه اين شخص ارميا بود كه حقسبحانه او را پيغمبري داد بر جماعتي و او را گفت يا ارميا پيش از آنكه ترا آفرينم نبوت را بتو كرامت كرده بودم و ترا براي امر عظيمي اختيار كردم پس او را نزد پادشاه بني اسرا‏يل فرستاد تا آن پادشاه او را تربيت نمايد و تقويت او كند تا اجراي احكام الهي نمايد و چون مدتي بر اين برآمد بني اسرا‏يل مرتكب معاصي شده تحليل حرام و تحريم حلال كردند و حق سبحانه بارميا وحي كرد كه ايشانرا تهديد كن و تعداد نعمت من نما بريشان و ايشان را بگو كه اگر انقياد اوامر و نواهي او نكنند جباريرا بر ايشان مسلط گردانم تا ايشانرا مستاصل گرداند ، ارميا بميان قوم آمده خطبه بخواند و پيغام الهي را بر ايشان رسانيد از اين امتناع نمودند و در طغيان و عصيان افزودند حق تعالي بارميا خطاب كرد كه اي ارميا من بني اسرا‏يل را بدست يافث هلاك خواهم ساخت و يافث اهل بابل بودند ، ارميا بجهت اين بگريست و تضرع بسيار كرد ، خطاب آمد كه اي ارميا دل قوي دار كه تا تو دعا نكنى بر بني اسرا‏يل من عذاب را بر ايشان نازل نسازم ، پس بعد از سه سال از اين صورت كه  ايشان بنهايت تمرد و طغيان رسيدند ، بخت نصر با شصت هزار سوار آهنگ بيت المقدس كرد ، خبر بپادشاه بني اسرا‏يل رسيد بارميا گفت در اين باب چو ميگو‏ي گفت انديشه بخود راه مده كه حقتعالي بمن وعده كرده كه تا بر بني اسرا‏يل دعا نكنم ايشان را هلاك نكند ، چون لشكر بخت نصر نزديك ناحيه ايشان رسيدند . حقتعالي فرشته را فرستاد بارميا بر صورت مردي و گفت يا نبى الله از راه دور آمدم تا از تو مس‌‏له بپرسم ، گفت چه مي خواهي ؟ س‌ْال كن گفت چه گو‏ي در حق جماعتي كه پرورده نعمت شخصي باشند و ايشان كفران منعم خود كنند و بشكر گذاري او اشتغال ننمايند و پيوسته او را آزارند و اصلا فرمان او نبرند و هر چند از نعمت و احسان بر او زياده كند ايشان كفران و ناسپاسي را بيشتر كنند ارميا گفت برو و آن منعمرا بگو كه نعمت را از ايشان باز مگير و با ايشان بساز تا خدايت مزد دهد . آنفرشته برفت و بعد از چند روز ديگر باز آمد و گفت يا نبي الله منعم هر چند بر ايشان انعام و احسان بيشتر ميكند ايشان در كفران و جحود بيشتر مي افزايند ، اكنون سزاي ايشان چه باشد ؟ گفت ايشان مستحق هلاكت و استيصالند گفت با من موافقت كن تا از خدا درخواهيم كه ايشان را هلاك كند . و درين وقت بخت نصر به بيت المقدس رسيده بود با لشكري بيعد و بيحصر . پس ارميا در جواب او گفت كه اين نوبت نيز توقف كن شايد كه از اين نادم شده منقاد منعم خود شوند و وظيفه شكرگذاري او را بتقديم رسانند . وي برفت و بعد از چند روز ديگر بيامد و گفت نعمت بر ايشان زياده شد و طغيان و كفران ايشان بيحد و بي نهايت گشت بوعده دعاي خود وفا كن ارميا گفت بار خدايا اگر اينمرد درين ادعا صادقست و ايشان مستحق هلاكتند دمار از ايشان بر آر و اگر بخلاف اينست ايشانرا محفوظ دار ، چون ارميا اين بگفت آتشي از آسمان نازلشد و موضع قربان از بيت المقدس بسوخت و بزمين فرو شد ، ارميا بيفتاد و بيهوش شد چون باهوش آمد و گفت بار خدايا نه مرا وعده داده بودي كه بيدعاي تو اينها را هلاك نكنم ، همان فرشته نزد وي آمد و گفت خدايت سلام ميرساند و ميگويد تا تو دعا نكردي من عذابرا نفرستادم ، ارميا بدانست كه آنمرد فرشته بوده و حقسبحانه بر سبيل امتحان بصورت آدمي بنزد او فرستاده و دعا از او صادر شده ، و آن اخلاق ذميمه در بني اسرا‏يل بوده كه دعاي وي مستجاب شده ، پس بيت المقدس را گذاشته از آن ناحيه فرار نمود . و بخت نصر با عساكر خود بانجا آمده  و بيت المقدسرا خراب كرد و بني اسرا‏يل را سه قسم ساخت ثلثي را بكشت و ثلثي را اسير كرد و ثلثي را رها كرد تا شام در دست ايشان باشد ، پس كودكان و اساري را بياوردند و آنها در عدد صد هزار بودند و ايشانرا در ميان امرا و سلاطين قسمت كردند ، هر اميري و سلطاني را چهار برسيد و بعد از آن هر يك از لشگريانرا امر كرد تا سپري از خاك برگرفتند و در بيت المقدس انداختند و از آنجا كوهي عظيم از خاك پيدا شد و چون ايشان برگشتند و ببابل مراجعت نموده بيت المقدس را خالي بگذاشتند ارميا بر دراز گوشي نشسته روي به بيت المقدس نهاد و پاره انگور در سله كرد و پاره عصير همراه داشت چون خرابي بيت المقدس را بديد و كشتكانرا مشاهده كرد از روي تعجب (قال) گفت (اني يحيى) چگونه و بر چه وجه زنده گرداند (هذه الله) اينده را خدا يعني چگونه اهل آنرا زنده سازد (بعد موتها) پس از مردن اهل آن ؟ اين اعترافست بقصور از معرفت بر طريق احيا و استعظام قدرت محيي و استدعاي مشاهده آن از قبيل قول ابراهيم كه رب ارني كيف تحي الموتي و نزد كسانيكه قايل اينكلمه كافر بعث بوده چنانكه گذشت مراد استبعاد وي باشد از احيا و گويند احيا مستعارست از براي تعمير و موت از براي خرابي و يا از قبيل و اس‌‏ل القرية بر حذف مضاف و معني اينكه چگونه حق تعالي اين ده را آبادان گرداند پس از خرابي آن . و اني در موضع نصب است بر ظرفيه بمعني متي يا بر حال بمعني كيف و بر هر تقدير چون اينكلمه را گفت (ف‌کماته الله) پس بميرانيد او را حق تعالي (م‌کة عام) صد سال و خر او نيز بمرد يعني تا مدت صد سال او را و خر او را آنچنان مرده بگذاشت (ثم بعثه) پس از آن زنده كرد او را و خر او را به همان صورت و شكل كه بودند . و مرويست از وهب كه بعد از گفتار اني يحيي هذه الله خر خود را بجاي خود ببست و چيزيكه داشت آنجا بنهاد . خواب بر وي غلبه كرد حقسبحانه در خواب جان او بستد ، پس آنجا صد سال مرده افتاده بود و حق سبحانه او را از چشم مردمان پنهان كرد و گوشت او را از سباع نگاهداشت . چون هفتاد سال برآمد حقتعالي پادشاهي از پادشاهان فارس را امر كرد تا بيايد و بيت المقدس را آبادان سازد . وي هزار قهرمانرا برگماشته با هر قهرماني سيصد هزار مرد كار كن تعيين فرمود تا بيامدند و ببناي بيت المقدس و شهرها و دهها مشغول شدند و حقتعالي بخت نصر بابلي را هلاك كرد و بقاياي بني اسرا‏يل نيز معاونت ايشان كرده بتعمير و تزيين بيت المقدس اشتغال  نمودند تا در عرض سي سال آن را اتمام دادند بر وجهي نيكوتر از آنچه سابقا بود . و چون صد سال از تخريب بيت المقدس و موت ارميا برآمد حق سبحانه او را زنده كرد . و از عكرمه و قتاده و سدي روايتست كه مراد باينكس عزير بن شرحيا بود . و از ابيعبد الله عليه السلام نيز ماثور است ، و از حضرت كاظم عليه السلام منقول است كه فرمود وقتي از دشمنان مي گريختم و متنكر در راه شام مي رفتم ناگاه ببعضي از دههاي شام رسيدم و برخي از مردمان آن دهها را ملاقات كردم ، كوهي ديدم و مردمان آن قري كه در حوالي آن بودند بان كوه بالا ميرفتند . از ايشان پرسيدم كه اين چه موضع است ؟ و شما اينجا بچه كار ميرويد ؟ گفتند در اينكوه غاريست و در اينغار راهبيست هر سال يكبار از آنجا بيرون مي آيد ، و ما را موعظه نمايد و آنچه بر ما مشكل شده باشد حل ميسازد ، پس آن حضرت فرمود كه من نيز در ميان ايشان بان كوه رفتم منبري آوردند و بنهادند و پيري را از دير بيرون آوردند كه ابروها بر چشمهاي او فرود آمده و بعصابه ابروي خود را بر پيشاني خود بسته ، بر آن منبر نشست و در آن مردمان نگريست ، چشمش بر آن حضرت افتاد ديد كه نوري از فرق آن تابان شده و لمعات آن باسمان رسيده . باو گفت كه اي مرد همانا در اينشهر غريبي ؟ گفت بلي گفت " منا او علينا " از دوستان ما‏ي يا از دشمنان ما ؟ فرمود " لست منكم " از شما نيستم ، گفت همانا از امت مرحومه ؟ فرمود بلي گفت " ا من علما‏ه‌م انت ام من جهالهم " از عالمان ايشاني يا از جاهلان ايشان ؟ گفت لست من جهالهم از جاهلان ايشان نيستم گفت " اس‌‏لك ام تس‌‏لني " من از تو چيزي بپرسم يا تو از من ميپرسي ؟ فرمود " ذاك اليك " اختيار اين امر مر ترا است . گفت من بپرسم . فرمود به پرس آنچه خواهي . گفت ما و شما مي گو‏يم كه در بهشت درختي است كه آنرا طوبي ميگويند ، ما مي گو‏يم كه در سراي عيسي است و شما مي گو‏يد كه در سراي محمد است ، و در بهشت هيچ جا و هيچ بقعه نباشد الا كه شاخي از آن در آنجا بود مثال آن در دنيا چيست ؟ امام فرمود مثال آن در دنيا آفتابست كه بامداد سر از مشرق بيرون كند ، و چون بقطب فلك رسد هيچ موضعي نباشد مگر كه شعاعي از اشعه آن در آنجا تابد . گفت نيكو گفتي . بعد از آن گفت ما و شما ميگو‏يم كه اهل بهشت از طعام و شراب بهشت ميخورند و چندانكه بيش خورند آن طعام و شراب زياده گردد و نقصان در آن راه نيابد ، مثال آن در دنيا چيست ؟ فرمود مثال آن كتاب خدايست چندانكه  خوانندگانش ميخوانند و گويندگانش در انواع علومش سخن مي گويند از قرا‏ت و تفسير و ت‌کويل و فقه و كلام و حدود و احكام حلال و حرام بعشري از معشار آن نميرسند . گفت نيكو گفتي ديگر گفت كه ما و شما مي گو‏يم كه اهل بهشت در بهشت شراب و طعام خورند و ايشانرا بول و غايط نباشد ، مثال آن در دنيا كدام است ؟ آن حضرت فرمود كه مثال آن جنين است اندر شكم مادر ، خود غذا ميخورد و او را بول و غايط نبود . گفت احسنت نيكو گفتي . بگو كه كليد بهشت از زر است يا از سيم ؟ فرمود نه از زر است و نه از سيم بلكه كليد آن زبان م‌ْمن است كه در دهان بگرداند و بگويد لا اله الا الله . پير ترسا گفت راست گفتي ، و ليكن ترا مس‌‏له ميپرسم كه متحير فروماني ، فرمود اگر بگويم و صواب باشد ايمان آوري و بدين ما درآ‏ي ؟ گفت آري و بر اين عهد كردند گفت خبر ده مرا از آن توام كه بيكشكم از مادر متولد شدند و بيكروز نزد خدا رفتند چون بمردند يكي را دويست سال بود و يكي را صد سال ؟ گفت ايشان عزير و عزيز بودند كه توام بودند در يكشب متولد شدند و پنجاه سال با يكديگر بودند و بعد از آن عزير از بعضي دهها متوجه بيت المقدس شده بقريه سابر اباد و بروايت ديگر بده عقب كه بر دو فرسخ ايليا بود رسيد ، موضعي ويران ديد اما درختان آن ميوه دار بود قدري انجير و انگور بچيد و در سايه ديواري قرار گرفت و انجيري چند بخورد و باقي در سله نهاد و انگور را بفشرد و پاره بياشاميد و بقيه در مشگ ريخت ، و درازگوشي كه داشت در پيش خود ببست و تكيه بر ديواري كرده در آن ده مينگريست ، چون آن ده را بغايت خراب ديد و مردمانرا هالك و مرده يافت و گفت از روي تعجب كه " اني يحيي هذه الله بعد موتها " حق سبحانه قبض روح او كرد و خر او را بميرانيد تا مدت صد سال و در اين مدت او را و مركوب او را از نظر خلق بپوشانيد ، چون هفتاد سال از موت او برآمد و بخت نصر هلاك شد حقتعالي نوشك فارسي را برانگيخت تا بولايت بيت المقدس درآمده در مدت سي سال بحال عمارت بازآورد و اين دهرا از آنچه پيشتر بود آبادان تر ساخت ، و بعد از انقضاء مدت صد سال از موت عزير او را زنده گردانيد و گويند او را هنگام چاشت بميرانيد و در آن روز كه زنده شد هنوز آفتاب غروب نكرده بود پس فرشته بحكم خداي تعالي در وقتيكه عزير زنده شد و چشم بماليد ( قال) گفت او را كه اينجا (كم لبثت) چند وقت است كه درنك كرده (قال) گفت عزير (لبثت يوما) درنك كرده ام اينجا  روزي و چون بنگريست هنوز آفتاب بود گفت (او بعض يوم) بلكه پاره از روز ، ميتواند بود كه او براي اضراب نباشد بلكه جهت تردد وي بوده باشد مانند قول ظان و متردد (قال) گفت آن فرشته نه چنانست كه تو گمان برده (بل لبثت) بلكه درنك كرده اينجا (م‌کة عام) صد سال يعني در اين صد سال مرده بودي عزير در نگريست و اوضاع آن موضع را بر نهج ديگر يافت تعجب او زياده شد ديگر باره آن فرشته او را گفت (فانظر) پس بنگر (™لي طعامك) بسوي طعام خود يعني انجير كه در سله نهاده بودي (و شرابك) و بنگر بشراب خود يعني شيره انگور كه در مشك ريخته بودي (لم يتسنه) كه هيچ متغير نشده آن طعام و عصير بمرور سنوات . و حمزه و كسا‏ي در حال وصل بدون ها ميخوانند و اشتقاق آن از سنه است بنابر قرا‏ت اول و ها اصل كلمه و بر قرا‏ت ثانيه هاء سكتست و لام الفعل آن و او مقدر گويند اصل آن لم يتسنن است م‌کخوذ از حم‌ک مسنون كه نون ثالثه بحرف علة مبدل شده مانند تقضي البازي و افراد ضمير بجهت آنستكه طعام و شراب در حكم جنس واحد است (و انظر) و ديگر در نگر (™لي حمارك) بسوي دراز گوش خود كه استخوانهاي او مانده و باقي اجزا متفرق گشته (و لنجعلك) لام متعلقست به فعل محذوف و تقدير اينستكه و فعلنا ذلك لنجعلك و معني اينكه ما اينكار كرديم يعني ترا و مركوب ترا بعد از مرگ بمدت صد سال زنده كرديم تا بگردانيم ترا (اية) نشانه و عبرتي (للناس) از براي مردمان كه در حشر اجساد شك دارند (و انظر ™لي العظام) و نظر كن بسوي استخوانهاي درازگوش خود تا به بيني كه بقدرت بيعلت (كيف ننشزها) چگونه آنرا بعضي بر بالاي بعضي مركب مي - سازيم و از زمين برداشته بر بالاي يكديگر وصل ميكنيم و بهم مينشانيم . و در انوار گفته كه كيف منصوبست بننشزها و جمله حالست از عظام اي انظر اليها محياة يعني نظر كن بان استخوانها در حالتيكه آنرا زنده مي سازيم باينوجه كه اجزاي آنرا بر بالاي هم مركب ميكنيم (ثم نكسوها) پس مي پوشيم آن استخوانها را (لحما) گوشتي . عزير در استخوانها مي - نگريست ندا‏ي شنيد كه اي گوشت و پوست ريخته و اجزاي متفرقه جمع شويد بقدرت كامله رباني . همه اجزاي آن مجتمع شده صورت بدن او سمت تسويه يافت و جان بجسدش درآمده في الحال بر جست و نعره زدن گرفت (فلما تبين له) پس آنهنگام كه روشن شد مر عزير را فاعل تبيين محذوف است و ما بعد مفسر آنست و تقدير اينستكه فلما تبين له آثار قدرة الله في احياء الموتي يعني چون ن ظاهر شد عزير را نشانهاي قدرت حقتعالي و زنده كردن مردگان بطريق معاينه (قال اعلم) گفت مي - دانم حالا بعيان چنانچه دانسته بودم قبل از اين باستدلال و بيان كسا‏ي و حمزه اعلم ميخوانند كه امر است از تعلم يعني گفت خداي بدان بيقين (ان الله) آنكه حقتعالي (علي كل شىء) بر همه چيزي از احيا و اماته و غير آن (قدير) توانا است پس عزير بر درازگوش خود نشست و آن طعام و شراب برگرفت و به ده آمد ، و با برادر پنجاه سال ديگر بمانده در يكروز نزد خداي خود رفتند . القصه پير راهب چون اينكلام را از كاظم عليه السلام استماع كرد گفت نيكو و راست است و من گواهي ميدهم كه خدا يكيست و محمد رسول او است بحق و جماعتيكه در پاي منبر او حاضر بودند ايمان آوردند . و نزد بعضي ديگر آنستكه درازگوش او در مدت موت او زنده بود و حقتعالي بي آب و علف او را نگاه ميداشت تا آيتي باشد براي مردمان بر قدرت غالبه او . و بنابراين مراد بعظام عظام بعضي موتي بوده است كه آنجا زنده ميشدند تا عزير بمعاينه آن نور بصيرت او بيشتر گردد . و قول اشهر و اصح آنستكه مراد استخوان حمار است و اين اوفقست بما بعد . و در آيه دليلست بر صحت رجعت و فساد قول كسيكه مستبعد آنست . و هرگاه حقسبحانه طعام و شراب سريع التغير را مدت صد سال از تغير نگاهداشته باشد ، چرا نشايد كه صاحب الزمان را صلوات الله عليه بر خلاف عادت عمر ابناي وقت او را نگاه دارد كه پير نشود و بي قوة نگردد بجهت مصلحت وقت ؟ پس منكر آن منكر قدرت او سبحانه باشد در امور ممكنه و اين عين كفر است . و بنابر قول قتاده و ضحاك كه حقتعالي دراز گوش عزير را بر بالين سر او مدت صد سال زنده نگهداشت بي آب و گياه چرا ممكن نبود كه شخصي را كه سبب هدايت بندگان او باشد وي را در مدت خلاف عادت زنده نگه دارد و آب و طعام باو رساند ؟ چه اين بانكار اقربست پس جحود آن محض عصبيت و جاهليت بوده باشد نعوذ بالله من اهل العناد و اصحاب الجحود و الانكار . و مرويست كه ابن عباس فرموده كه چون عزير به ديار خود آمد ديوارها و خانهاي او را بر خلاف عادت ديد پس بدر سراي خود آمد و در بزد ، وي را كنيزي بود كه در حين رفتن او بيست ساله بود و در حين معاودت او صد و بيست ساله شده بود و مقعده و اعمي شده آواز داد و گفت كيست كه وي در ميزند ؟ وي جواب داد كه اين سراي عزير است ؟ گفت آري ، و بگريست و گفت اي مرد تو چه كسي كه عزير را ميشناسي كه صد سال است تا عزير مفقود شده كسي نام او نميبرد ؟ گفت من عزيرم . عجوزه گفت سبحان الله صد سال است كه عزير مفقود است و كسي از  او خبر ندارد عزير گفت همچنين است اما حق سبحانه مرا صد سال ميرانيد و اكنون مرا زنده كرده . كنيز گفت علامتي در اين باب بمن نما تا صدق قول تو بر من واضح شود عزير گفت هر چه ميخواهي از من طلب كن . گفت عزير مستجاب الدعوة بود و اصحاب امراض و بلوي را دعا كردي حقتعالي شفا ارزاني فرمودي اگر تو عزيري دعا كن تا حق تعالي چشم مرا روشن سازد تا ترا ببينم ، چه من صفات و هي‌‏ت عزير را نيكو شناسم ، عزير دعا كرد و دست بر چشم او ماليد چشم او روشن شد و دست او گرفت و گفت " قومي باذن الله " برخيز بفرمان حقتعالي پايش درست شد و برخاست و رفتن آغاز كرد پس كنيز درو نگريست گفت گواهي ميدهم كه تو عزيري ، پس كنيز برخاست و بمحافل بني اسرا‏يل آمده در آن محفل پسري از عزير مانده بود صد و هيجده ساله شده بود پير و ضعيف گشته كنيز گفت اي قوم مژده باد شما را كه عزير بازآمده ، گفتند برو و سخن محال مگو كه عزير صد سال است كه مفقود است ، عجوزه گفت من فلانه كنيز اويم بدعاي او حق سبحانه مرا عافيت داده و ميگويد حق - سبحانه مدت صد سال مرا ميرانيده اكنون مرا زنده ساخته ، مردمان برخاستند و بديدن عزير آمدند پسرش گفت عزير را خالي بود در ميان هر دو كتف چون ستاره درخشان ، آنرا بمن نماي وي جامه برداشت آن خال پيدا شد و از آن خال آن حال بديد آمد : قوم گفتند در حينيكه بخت نصر تورية را بسوخت و هيچ نسخه از آن نماند حقتعالي فرشته را فرستاد با ™ناي آب و بعزير گفت از اين بخور چون بخورد تورية حفظ او شد ، و او سبحانه آنرا معجزه گردانيد و وي را بر بني اسرا‏يل به پيغمبري فرستاد و او بيامد و دعوي پيغمبري كرد و از او معجزه خواستند وي گفت معجزه من آنستكه همه تورية حفظ منست و از ظهر قلب ميخوانم ، مردي گفت مرا باغيست و پدر من وصيت كرده كه در آنجا خمره در زير خاك كرده ام و نسخه از تورية در آنجا نهاده است آن را برداريد و به بينيد اگر آنچه اين مرد ميخواند موافق آنست عزير خواهد بود ، آنرا برداشتند و تطابق كردند بانچه عزير ميخواند موافق افتاد و يكحرف كم و زياد نگشت ، پس باو ايمان بياوردند ، و چون هيچكس قبل از عزير و بعد از او تورية حفظ نداشت بجهت تعذر آن ، از اين جهت يهودان شبهه كرده گفتند وي پسر خدا است تعالي الله عن ذلك علوا كبيرا . و گويند كه او تورية از ظهر قلب املا كرد و بني اسرا‏يل نوشتند چه بخت نصر همه كتب تورية را سوخته بود و هيچ از آن باقي نگذاشته . و در رواية آمده كه چون عزير بميان قوم خود آمد اولاد او همه پير شده بودند و وي جوان بود و وقايع و  اخبار صد ساله با پدر خود ميگفتند و وي از آن متعجب ميشد . و از امير الم‌ْمنين عليه السلام منقولستكه وقتيكه عزير از خانه خود بيرون رفت پنجاه ساله بود و زن او حامله بود و چون حقتعالي اماته او فرمود و بعد از آن احياي او كرد و باهل خود مراجعت كرد پسر او صد ساله بود و خودش پنجاه ساله بود " و ذلك من آيات الله حيث قال و لنجعلك آية للناس " از وهب منبه مرويست كه در بهشت هيچ كلب و حمار نباشد مگر كلب اصحاب كهف و حمار عزير.

_______________________________________

1 - مؤلف تفسير مجمع البيان: شيخ ابو علي الفضل بن الحسن الطبرسي سال 548 هجري قمري

2 - تفسير منهج الصادقين في الزام المخالفين - مولف: ملا فتح الله کاشاني 980 هجري قمري

 

هیچ نظری موجود نیست: