معبد
معبد تشنه خون است، هميشه پرستش با خون، با قرباني، همراه بوده است. اسماعيل! اين ذبيح مقدس ابراهيم را ببين، فرزند دلبندش را در عشق قرباني مي كند. كارد را بر حلقوم پاره ي جگرش مي نهد، فرزندي را كه به عمري با رنج ها و اميدها پرورده است به دست خود ذبح مي كند، عشق همواره تشنه اخلاص است. نيمه روشنفكران بي درد و دل خرده مي گيرند كه قرباني چرا؟ معبد به قرباني چه نيازي دارد؟ خدا چرا خون را دوست بدارد؟ شگفتا! شگفتا! چرا نمي فهمند؟ اين او نيست كه خون مي طلبد، قرباني مي خواهد، اين عاشق است كه بدان سخت نياز مند است، مي خواهد به او! نه به خودش، به دلش، ايمانش، نشان دهد كه : من اسماعيلم را نيز قرباني تو مي كنم، نشان دهد كه من در دوست داشتن، در ايمان، مطلقم! مطلق! آنچه را در همه ي آفرنيش نيست، آنچه را طيعت از داشتنش محروم است، از ساختنش عاجز است من دارم، من مي آفرينم!
دكتر علي شريعتي – كوير