پنجشنبه، مرداد ۰۵، ۱۳۸۵

zahreiei_yek_ghadam

ايمان كاملان يك قدم قابل توجه از ما جلوتر است

اما آن يك قدم كدام است؟

 

آوازه ي شيري در اطراف جهان شايع گشته بود، مردي از براي تعجب از مسافت دور قصد آن بيشه كرد، براي ديدن آن شير يك ساله راه مشقـّت كشيد و منازل بريد چون در آن بيشه رسيد و شير را از دور بديد ايستاد و بيش نمي توانست رفتن ، گفتند آخر شما چندين راه قدم نهاديد براي عشق اين شير و اين شير را خاصيتي هست كه هر كه پيش او دلير رود و به عشق دست بر وي مالد هيچ گزندي به وي نمي رساند و اگر كسي از او ترسان و هراسان باشد شير از وي خشم مي گيرد بلك بعضي را قصد مي كند كه چه گمان بد است كه در حق من مي بريد؟ گفتند اكنون چيزي كه چينين است يك ساله راه قدم ها زدي اكنون نزديك شير رسيدي اين اِستادن چيست؟ قدمي پيشتر نهيد! كس را زهره نبود كه يك قدم پيشتر نهد. گفتند: آن همه قدم ها زديم، آن همه سهل بود، يك قدم اينجا نمي توانم زدن اكنون مقصود       از آن ايمان آن قدم بود كه يك قدم در حضور شير سوي شير نهد و آن قدم عظيم نادرست جز كار خاصان و مقربان نيست و قدم خود اين است و باقي آثار قدم است، آن ايمان به جز انبيا را نرسد كه دست از جان خود بشستند!

 

فيه ما فيه اثر مولانا جلال الدين رومي

سه‌شنبه، تیر ۱۳، ۱۳۸۵

einol_ghozat_salgard

سالگرد شهادت جناب عين القضات

امروز به روايتي سالگرد شهادت فرزانه ي نازنين جناب عين القضات ميانجي همداني است.

در 7 جمادي الثاني 525 هجري قمري به شهادت رسيد.

اينگونه كه ثبت شده اندكي قبل از شهادت نامه ي سربسته اي را به يكي از شاگردان مي دهد و به او مي گويد در فلان تاريخ آن را باز كن. وقتي كه زمان مورد نظر مي رسد شخص مي بيند ، اين زمان مصاف شده است با شهادت جناب عين القضات(يا از زمان شهادت ايشان گذشته بود) با اين حال طبق دستور جناب عين القضات نامه  را باز مي كند و در كمال تعجب مي بيند كه در نامه يك رباعي نوشته شده است:

ما مرگ و شهادت از خدا خواسته ايم

آن هم به سه چيز كم بها خواسته ايم

گر دوست چنان كند كه ما خواسته ايم

ما آتش و نفت و بوريا خواسته ايم

حتما دوستان ارجمندم مي دانند كه ايشان را بعد از آنكه به دار كشيدند، جسم بي روحشان را در حصير يا همان بوريا پيچيده ، به نفت آغشته كرده و سوزانيدند!

شنبه، تیر ۰۳، ۱۳۸۵

ma'bad

معبد

معبد تشنه خون است، هميشه پرستش با خون، با قرباني، همراه بوده است. اسماعيل! اين ذبيح مقدس ابراهيم را ببين، فرزند دلبندش را در عشق قرباني مي كند. كارد را بر حلقوم پاره ي جگرش مي نهد، فرزندي را كه به عمري با رنج ها و اميدها پرورده است به دست خود ذبح مي كند، عشق همواره تشنه اخلاص است. نيمه روشنفكران بي درد و دل خرده مي گيرند كه قرباني چرا؟ معبد به قرباني چه نيازي دارد؟ خدا چرا خون را دوست بدارد؟ شگفتا! شگفتا! چرا نمي فهمند؟ اين او نيست كه خون مي طلبد، قرباني مي خواهد، اين عاشق است كه بدان سخت نياز مند است، مي خواهد به او! نه به خودش، به دلش، ايمانش، نشان دهد كه : من اسماعيلم را نيز قرباني تو مي كنم، نشان دهد كه من در دوست داشتن، در ايمان، مطلقم! مطلق! آنچه را در همه ي آفرنيش نيست، آنچه را طيعت از داشتنش محروم است، از ساختنش عاجز است من دارم، من مي آفرينم!

دكتر علي شريعتي – كوير

لطفا كليك كنيد

 

سه‌شنبه، خرداد ۳۰، ۱۳۸۵

aghl_fihe_maa_fih

حق آن است كه آدمي را بسوزد و نيست گرداند و با هيچ عقلي هم درك نگردد!

عقل آن است كه همواره شب و روز مضطرب و بي قرار باشد از فكر و جهد و اجتهاد نمودن در ادراك باري ، اگر چه او مدرك نشود و قابل ادراك نيست. عقل همچون پروانه است و معشوق چون شمع ، هر چند كه پروانه خود را بر شمع زند بسوزد و هلاك شود ، اما پروانه آن است كه هر چند بر او آسيب آن سوختگي و الم مي رسد از شمع نشكيبد و اگر حيواني باشد مانند پروانه كه از نور شمع نشكيبد و خود را بر آن نور بزند او خود پروانه باشد و اگر پروانه خود را بر نور شمع مي زند و پروانه نسوزد آن نيز شمع نباشد ، پس آدمي كه از حق بشكيبد و اجتهاد ننمايد او آدمي نباشد و اگر تواند حق را ادراك كردن آن هم حق نباشد، پس آدمي آن است كه از اجتهاد خالي نيست و گرد نور جلال حق مي گردد بي آرام و بي قرار و حق آن است كه آدمي را بسوزد و نيست گرداند و مدرك هيچ عقلي نگردد.

به نقل از فيه ما فيه – جناب مولانا جلال الدين

جمعه، خرداد ۱۹، ۱۳۸۵

bedat_jadid

بدعتي جديد در اذان

شنيده ام بعضي آقايان كه نامشان هم خيلي مطرح مي باشد ، بدعت جديدي در دين گذاشته اند و آن افزودن نام حضرت فاطمه در اذان است.

ما به پاكي حضرت فاطمه زهرا سلام ا.. عليها عشق مي ورزيم ولي بدعتي كه باعث فاصله افتادن بيش از پيش مسلمانان شود را نمي پذيريم.

اذان بايد به همان صورت كه در صدر اسلام و در نزد رسول مكرم اسلام و با زبان بلال حبشي گرامي گفته مي شده بيان گردد.

به نام عرفان و به نام اسلام و به نام شيعه ي علي عليه السلام ، چه ضربه ها كه به اسلام وارد نمي آيد.

امروز اسلام از هر زماني مظلوم تر شده است و اين بر ما واجب است اجازه ندهيم اين بدعت كه هنوز در شروع كار مي باشد وارد دين اسلام گردد.

شهادت جديد اين مي باشد:

اشهد انّ فاطمة بنت رسول الله عصمة الله الکبری وحجه الله علی الحجج

دوشنبه، خرداد ۱۵، ۱۳۸۵

allame_helli

علامه  حلي و شيعه شدن شاه محمد خدابنده

(تولد 29 رمضان  سال  648 ه . ق - وفات يازدهم  يابيست ويکم  محرم  سال  726)

او در عهد اولجايتو با پسر خود فخرالمحققين  به سلطانيه  آمد و به  اشاعه  مذهب  تشيع  پرداخت. اما علت  آمدن  وي  به  سلطانيه  چنين  بود که روزي  سلطان  الجايتو مغولي  مشهور به  شاه  خدابنده  از روي  غضب  زن  خود را سه طلاقه  کرد وبعد پشيمان  شد و تمام  علماي  مذاهب  اربعه  را جمع  کرد و در حکم  شرعي  طلاق  فتوائي موافق  خود خواست ‚ اما آنها متفقا به  وقوع  سه  طلاق  و عدم  امکان  رجوع  زوجيت  بدون  محلل حکم  کردند. يکي  از وزرا گفت  در شهر حله  عالمي  است  که  اين  طلاق  را باطل  ميداند. پس نامه اي  به  علامه  نوشته  و کسي  را به  احضار وي  فرستاد. علماي  حاضر در مجلس  شاه  گفتند که سزاوار نباشد براي  احضار مردي  رافضي*  خفيف العقل  باطل مذهب  کسي  از بستگان  شاه  روانه شود. اما محمد خدابنده  گفت  تا حاضر شود و ببينم  چه  خواهد شد. پس  شاه  مجلسي  ازعلماي  اربعه  تشکيل  داد و علامه  در موقع  ورود بدان  انجمن  کفش ها را در بغل  کرده  و بعد ازسلام  نزد سلطان  که  خالي  بود نشست . حاضرين  ازين  امر ناراحت  شده  به  وي  گفتند چرا براي سلطان  سجده  نکردي  و ترک  ادب  نمودي ؟ گفت  که  حضرت  رسول ا& (ص ) سلطان السلاطين بود و باز هم  مردم  سلامش  ميدادند‚ و در آيه  شريفه  هم  هست  »فاذا دخلتم  بيوتا فسلموا علي انفسکم  تحية من  عند ا& مبارکة <1> «‚ و علاوه  در ميان  ما و شما خلافي  نيست  در اينکه سجده  مخصوص  ذات  اقدس  الهي  بوده ‚ و بجز براي  خداي  تعالي  سجده  کردن  روا نباشد.گفتند چرا نزد سلطان  نشسته  و حريم  نگذاشتي ؟ جواب  داد چون  غير از آنجا جاي  خالي ديگر نبود‚ و حديث  نبوي  است  که  در حين  ورود مجلس  هر جا که  خالي  شد بنشين . سپس گفتند مگر نعلين  چه  ارزشي  داشت  که  آن  را بمجلس  سلطان  آوردي  و اين  کار زشت  مناسب هيچ  عاقلي  نمي باشد. گفت  ترسيدم  که  حنفي مذهب  کفش  مرا بدزدد‚ چنانچه  رئيس  ايشان کفش  حضرت  رسول ا& (ص ) را دزديد. حنفي ها بانگ  برآوردند که  ابوحنيفه  در زمان  آن حضرت  وجود نداشته  و مدتها پس  از وفات  آن  حضرت  تولد يافته . علامه  گفت:  فراموشم  شد‚گويا دزد کفش  آن  حضرت ‚ مالک  بوده . پس  مالکي مذهب ها بهمان  روش  جواب  دادند و علامه گفت:  شايد دزد کفش  آن  حضرت  احمدبن  حنبل  بوده . و حنبلي ها نيز بهمان  طريق  جواب دادند. سپس  علامه  رو بسلطان  کرده  و گفت  حالا معلوم  گرديد که  هيچ يک  از روساي  مذاهب اربعه  در عهد حضرت  رسالت  (ص ) و در زمان  اصحاب  وجود نداشته  و اقوال  و آراء ايشان فقط راي  و نظر و اجتهاد خودشان  است . اما فرقه  شيعه  تابع  حضرت  اميرالمومنين  (ع )ميباشند که  وصي  و برادر آن  حضرت  بود. و بعد به  اصل  مطلب  که  همان  قضيه  طلاق  زن سلطان  بود پرداخت  و پرسيد آيا اين  طلاق  با حضور عدلين  وقوع  يافته ؟ سلطان  گفت  درتنهائي  بود. علامه  گفت  پس  اين  طلاق  باطل  است  و همان  زن  هنوز در زوجيت  سلطان  باقي است . و پس  از آن  مناظرات  زيادي  راجع  به  امور ديني  بين  علامه  حلي  و ساير علماي  حاضر در مجلس  درگرفت  که  در همه  آنها علم  و درايت  علامه  آشکار گشت  و سلطان  خدابنده  بعد ازاين  جريانات  مذهب  تشيع  را قبول  کرد و به  اطراف  بلاد فرمان  داد که  بنام  دوازده  امام  خطبه خوانده  و سکه  زدند و اسامي  مقدسه  ايشان  را در اطراف  مساجد و مشاهد ثبت  نمايند. علامه نيز کتاب  الفين  و کتاب  منهاج  الکرامة را بنام  آن  پادشاه  نگاشت  و در نزد شاه  تقرب  زياديافت  و بر قاضي  بيضاوي  و قاضي  ايجي  و محمدبن  محمود آملي  صاحب  نفايس الفنون  و ديگر مقربين  دربار تفوق  جست ‚ بحدي  که  شاه  در سفر و حضر راضي  بمفارقت  وي  نميشد و امر کردکه  براي  علامه  و طلابي  که  در درس  وي  حاضر ميشدند مدرسه اي  سيار که  داراي  حجره هاي کرباسي  بوده  ترتيب  دادند و همواره  با اردوي  شاهي  نقل  و در هر منزل  نصب  شده  و مجلس تدريس  منعقد ميشد. در آخر بعضي  از کتب  علامه  نيز قيد شده  که  »از تاليف  آن  در شهرکرمانشاه  در مدرسه  سياره  فراغت  يافته «. و از برخي  تواريخ  عامه  نيز نقل  است  که  از وقايع سال  707 ه . ق . اظهار و اعلان  تشيع  شاه  خدابنده  است  که  به  اضلال  ابن  مطهر شعار تشيع را اعلان  و انتشار داده  است .

به نقل از فرهنگ دهخدا

_____________________

* به شيعيان علي رافضي مي گفتند

در آن زمان ظاهرا هنوز هنوز تقسيم بندي بين روحاني و جسماني صورت نگرفته بود و هنوز آيت الله ها تافته ي جدا بافته نشده بودند، علامه حلي ، علامه حلي بوده و نه آيت الله حلي............

 

شنبه، خرداد ۱۳، ۱۳۸۵

shame_zendan_Dr.Shariati

چيزي به 29 خرداد نمونده سالگرد

شهادت مرحوم دكتر علي شريعتي

اين هم شعر به ياد ماندني شمع زندان

سروده ي جناب دكتر شريعتي (به صورت كامل)

 

تا سحر اي شمع بر بالين من

امشب از بهر خدا بيدار باش

سايه غم ناگهان بر دل نشست

رحم کن امشب مرا غمخوار باش

 

کام اميدم به خون آغشته شد

تيرهاي غم چنان بر دل نشست

کاندرين درياي مست زندگي

کشتي اميد من بر گل نشست

 

آه ! اي ياران به فريادم رسيد

ورنه مرگ امشب به فريادم رسد

ترسم آن شيرين تر از جانم ز راه

چون به دام مرگ افتادم رسد

 

گريه و فرياد بس کن شمع من

بر دل ريشم نمک ديگر مپاش

قصه بي تابي دل پيش من

بيش از اين ديگر مگو خاموش باش

 

جز توام اي مونس شب هاي تار

در جهان ديگر مرا ياري نماند

زانهمه ياران به جز ديدار مرگ

با کسي اميد ديداري نماند

 

همدم من مونس من شمع من

جز توام در اين جهان غمخوار کو

واندرين صحراي وحشت زاي مرگ

واي بر من واي بر من يار کو؟

 

اندرين زندان من امشب شمع من

دست خواهم شستن از اين زندگي

تا که فردا همچو شيران بشکنند

ملتــم  زنجيــر هـاي   بنـدگي

 

لطفا فاتحه اي نثار روح جناب دکتر علي شريعتي بفرماييد

جمعه، اردیبهشت ۱۵، ۱۳۸۵

masih&shaban

مسيح (ع) و شبان

حضرت مسيح (ع) شباني را گفت: عمر خود را به شباني صرف كردي ، اگر در تحصيل علم مي كوشيدي بهتر از اين بودي.

شبان عرض كرد: يا نبي الله من فقط 6 مسئله از همه ي دانش ها آموخته ام و بدان عمل مي كنم:

اول اينكه تا حلال هست ، حرام نمي خورم و هرگز حلال كم نمي شود كه احتياج به حرام باشد.

دوم اينكه تا راست هست ، دروغ نمي گويم و هرگز راست كم نمي شود تا احتياج به دروغ باشد.

سوم اين كه تا عيب خود مي بينم به عيب ديگران مشغول نمي شوم و هنوز از اصلاح عيوب خود فارغ نشده ام كه به عيب ديگران بپردازم.

چهارم اينكه تا ابليس نميرد از وسوسه ي او ايمن نمي شوم و هنوز شيطان نمرده است كه من ايمن باشم.

پنجم اينكه تا گنج و خزينه خدا را خالي نبينم به گنج و خزينه مخلوق طمع ندارم و هنوز خزينه و گنج خدا را خالي نيافته ام.

ششم اينكه تا هر دو پاي خود را در بهشت نديده ام از عذاب خدا ايمن نباشم.

حضرت عيسي ع فرمودند: علم اولين و آخرين همين هاست كه آموخته اي.

دوشنبه، اردیبهشت ۰۴، ۱۳۸۵

Oghab

migan oghab vaghti bekhad bemire motevajjeh mishe ke mikhad bemire va shoroo mikone be parvaz va enghadr az in zamine lanati fasele migire ta oon bala tooye owj bemire
 
مطلب بالا آفلايني است كه توسط يكي از دوستان عزيزم برايم ارسال شده كه من رو به ياد شعر عقاب آقاي پرويز ناتل خانلري انداخت، اين شعر رو به همه ي كساني كه اجازه نمي دن صيانت نفسشون لكه دار بشه تقديم مي كنم:
گشت غمناك دل و جان عقاب
چو از او دور شد ايام شباب
كامل اين شعر را در اين آدرس به دست بياوريد:
 
 
 

شنبه، فروردین ۲۶، ۱۳۸۵

azaab

بسم الله الرحمن الرحيم

به خدا قسم كه عذاب خداوند نزديك است!

چرا نمي خواهيم اين را بفهميم!

عذاب بر بالاي سرمان قرار گرفته!

مي دونيد خداوند منافقين را بيشتر از كفار عذاب مي كنه!

و يكي از دلايلي كه جامعه هاي اسلامي شديدا دچار عذاب شده اند همين است!

دختر خانمي كه خودت رو پاك نشون مي دي و به بي عفتي دست مي زني

با شما هستم!

آقا پسري كه به انواع كثافت خودت رو آلوده كرده اي، با شما هستم!

نمي خواستم اين ها را بنويسم ولي وقتي حساب كردم همين كساني كه با كلي ادعا

گناه هاي كبيره را انجام مي دهند در زماني كه زمين شروع به لرزيدن مي كنه

از ترس قلبشون مي خواد از توي دهنشون بزنه بيرون، ترجيح دادم اينها رو بگم!

دختر خانم ! بي عفتي هنر نيست!

آقا پسر! لجن بودن جسارت نيست!

فقط يادتون بياد اون لحظه رو كه خونتون داره مثل گهواره تكون مي خوره و صداي

جدا شدن تيرآهن ها رو از همديگه مي شنويد و به خداوند مي گيد غلط كردم، خدايا

توبه مي كنم ، خدايا ديگه از اين غلط ها نمي كنم!

كاري كنيد كه الان آبرويي براي توبه داشته باشين!

وقتي كه سقف داره روي سرتون خراب ميشه شايد ديگه خيلي دير شده باشه!

باز هم قسم مي خورم كه عذاب خداوند با ما فاصله اي ندارد، بي حيايي را از حد نگذرانيم!

بي حيايي را از حد نگذرانيم!

جمعه، فروردین ۲۵، ۱۳۸۵

pooya

اين شعر توسط  دوست ارجمندم آقاي منير سپاس بلخي سروده شده است:

پویا

از کعــــبه تا مزار ترا جستجو کنم

پیوســــته بیقـــــرارترا جستجو کنم

در بام اختران شب و  عالم سکوت

حیرت کنم  نگار  ترا جستجو کنم

در خنده های غنچه و در گریه های ابر

در برگ و در بهـــــار ترا جستجو کنم

در سطر هر نوشته و در جان هرغزل

چون  نام مـــــاندگار  ترا جستجو کنم

بی تو اسیر غصه منم ای مسرتم

تا غم کند فرار   ترا جستجو کنم

من با سپاه شوق به اکناف لحظه ها

با لشکر و سوار   ترا جستجو کنم

در پشت هر چکاد تمنای زندگــــی

در پهن کوهســـار  ترا جستجو کنم

پالیدن تو داد به  من کشت صد فراق

ما را رسیده کار     ترا جستجو کنم

من در میان حکمت و زیبایی بهار

در فوج لاله زار   ترا جستجو کنم

در ماهتاب و اختر ودر نور آفتاب

در قلب  آبشــــار   ترا جستجو کنم

در بوی برف و نالهء پاییزو در فضا

در مشک نوبهــــــار ترا جستجو کنم

هم شعر و هم ترانه و هم رنگ و هم قلم

هم سوژه ای   تو یار   ترا جستجو کنم

در خانقاه و مسجد و بت خانه و حرم

در سوزهر زوار   ترا جستجو کنم

بخت بلند داده به من همنفس کنون

با نســــل هم تبار  ترا جستجو کنم

 

من  سرخروی فقرشدستم  زکاوشی

ای گنج  اعتبــــــــار   ترا جستجو کنم

پویای  نیمه راه نبودم  نمی شــــــوم

تا لحظه ی گـــــذار ترا جستجو کنم

از لحظه ای نخست ندانم  شمار آن

در سینه بار بار   ترا جستجو کنم

دست منیر تا برســـــد دامن  ترا

از کعبه تا مزار  ترا جستجو کنم

در لابلای زمزمه و ناله  وصدا

 

30 مارچ سال 2006 ساعت 2 و 20 دقیقه شب   آلمان شهر اشتوت گارت

http://www.monir-sepas.persianblog.com/

 

چهارشنبه، فروردین ۱۶، ۱۳۸۵

SMS

قيمت هر SMS معادل يك ليتر بنزين تصفيه شده

سلام

من زياد اهل نوشتن مطالبي از اين قبيل كه الان مي خوام بنويسم نيستم ولي بعضي وقتا بدجوري آدم داغ مي كنه!

من نمي دونم دقيقا چند نفر توي ايران ماشين بنزين سوز دارند؟!

و البته دقيقا هم نمي دونم كه چند نفر توي ايران موبايل دارند؟!

ولي مطلب حائز اهميت اينه كه هر دو بالاي ده ميليون هستند و اگر هم در حال حاضر موبايل از ماشين كمتر باشه در آينده ي نه چندان دور مطمئنم كه تعداد تلفن هاي همراه از اتوموبيل هاي بنزين سوز بيشتر خواهد شد.

فكر مي كنيد خيلي دارم پرت و پلا حرف مي زنم، نه؟ شايد حق با شما باشه ولي قبل از اينك از اين صفحه رد بشين اين چند خط رو بخونيد شايد به درد شما هم بخوره:

وقتي 20 تومان قيمت بنزين مي خواد بالا  پايين بشه صد بار توي مجلس وارسي ميشه و آخرش بعد از كلي ابراز شرمندگي و تأسف و آوردن دلايل جور واجور براي مردم، اعلام مي كنند مثلا قيمت از 65 تومان به 80 تومان تبديل شد، اون هم اگر واقعا اين همه دولت سوسيد نميداد اين مقدار هم بالا نمي رفت(البته به قول خودشون) ولي حرف حساب من چيه؟

تلفن همراه

قيمت هر پيام كوتاه بدون مقدمه از 14 تومان به ناگهان ميپره روي 80 تومان!!!!

اين چه معنايي داره؟

آيا فقط مشتقات نفت هستند كه بايد به صورت منطقي و با حساب و كتاب تغيير كنند؟

مگر اين مملكت اينقدر بي صاحب شده كه قيمت يك اس ام اس معادل يك ليتر بنزين تصفيه شده شود؟

آيا سياست دولت است تا مردم كمتر به شايعه پراكني بپردازند؟

يا سياست معلمان اخلاق است تا مردم كمتر حرف بد براي همديگر بنويسند؟

اگر مجلس در اولين فرصت به اين موضوع نپردازد، خيلي معاني بدي پيدا خواهد كرد!

 

قبل از عيد بود كه اخبار گفت: روزي 2.000.000 (دو ميليون) پيام كوتاه مخابره مي شود!

سه‌شنبه، فروردین ۰۸، ۱۳۸۵

elame_eshgh

غير از عشق بقيه ي علوم، علم بناي آخور هستند (مولوي)

 

تو در اين يك هفته مشغول كدام

علم خواهي گشت اي مرد تمام

فلسفه يا نحو، يا طب يا نجوم

هندسه يا رمل يا اعداد شوم

علم نبود غير علم عاشقي

ما بقي تلبيس ابليس شقي

علم فقه و علم تفسير و حديث

هست از تلبيس ابليس خبيث

سينه گر خالي ز معشوقي بود

سينه نبود كهنه صندوقي بود

تا به كي افغان و اشك بي شمار

از خدا و مصطفي شرمي بدار

لوح دل از فضله ي شيطان بشوي

اي مدرس درس عشقي هم بگوي

دل منور كن به انوار جلي

چند باشي كاسه ليس بو علي؟

سينه خود را برو صد چاك كن

دل از اين آلودگي ها پاك كن

جناب شيخ بهايي

البته با چنين مضموني و حتي با ابياتي مشابه در مثنوي معنوي نيز وجود دارد كه

به نظر مي رسد جناب شيخ بهايي از آن اشعار در اين مثنوي خود بهره ي فراوان برده است.

دوشنبه، فروردین ۰۷، ۱۳۸۵

naghle_ghol

العهدت الراوي

ما همه ي انديشه هايمان نقلي است، حتي اگر نقل از بابا ، ننه و عموجان باشد، آن خود ملاك حق مي شود ولو فقط جمله اي عربي باشد كه در اين صورت اصلا يك تكيه گاه و يك دليل مي شود!

اصلا منطق ما و منطق ملت ما را به صورت منطق نقلي و استنادي در آورده اند. اين است كه من حتي از نقل قول شخصيت هاي بزرگ و ائمه و حتي خود قرآن كم استفاده مي كردم، براي اينكه اول براي مستقل انديشيدن و زمينه سازي فكري تمريني باشد تا بعد به سراغ قرآن برويم.

دكتر علي شريعتي - اسلام شناسي جلد 3 صفحه ي 217

دوشنبه، اسفند ۲۲، ۱۳۸۴

gonah

يادتون مياد اولين گناهي رو كه مرتكب شدين؟

شايد نمره ي پاييني رو كه گرفته بودين از ترس توبيخ به مامانتون نگفتين!

شايد هم به دروغ به معلمتون گفتين كه ديشب مشكلي برامون پيش اومد كه نتونستيم تكليفمون رو انجام بديم!

آيا يادتون هست كه بعدش چه حالي داشتين؟ با همون سن كم چقدر خودتون رو سرزنش كردين كه چرا دروغ گفتين؟

اي كاش هميشه اونقدر پاك مي بوديم كه كوچكترين گناهي ما رو مي لرزوند و اون لرزش ما رو شرمنده مي كرد!

بچه ها اونقدر پوستشون لطيفه كه اگر كوچكترين حرارت ناملايمي به دستشون برسه سريعا دستشون رو مي كشن عقب ولي همينكه بزرگ ميشيم يك وقت مي بينيم بوي سوختگي دستمون داره مياد ولي هنوز متوجه نشديم كه دستمون سوخته!

يك سري گناه ها همينطوري حسگرهاي روح رو از كار مي اندازند، دفعه ي اول كه آدم نگاه به نامحرم مي كنه، احساس شرمندگي مي كنه ولي اگر از اين شرمندگي درس نگيره و خودش رو تنبيه نكنه ، كار خيلي بدتر از اوني كه هست خواهد شد!

نبايد اجازه بديم كه روحمون پشت عايق هاي گناه تنها بمونه! هر گناهي يك جداري از سياهي بر روي پوست لطيف دل ما بوجود مياره كه اگر اون زدوده نشه و صيغل نخوره آروم آروم انسانيت ما رو ازمون مي گيره!

نمي دونم چرا ياد يكي از تذكرات جناب شيخ رجبعلي خياط افتادم: ايشون به شاگردانشون مي گفتن: وقتي كه چشمتون به نامحرم مي افته اگر خوشتون نيامد كه مريض هستين ولي وقتي احساس كردين نفستون لذت مي بره، سريعا سرتون رو بندازين پايين و اين ذكر رو بگين:

يا خَيْرَ حَبيبٍ وَ مَحْبُوبٍ صَلِّ عَلي مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّد

 

سه‌شنبه، بهمن ۱۸، ۱۳۸۴

khezr

خضرKhezr

در عرفان از حضرت خضر(سلام خداوند بر او باد) بسيار نام برده شده و بسياري از عرفا آنگونه كه بيان كرده اند با او ملاقات داشته اند، كساني در بيداري و كساني در خواب و كساني هم در حالتي بين خواب و بيداري با او ملاقات كرده اند و جناب حضرت خضر به ياريشان شتافته!

اما خضر(ع) كيست؟

در پايين مختصري از شرح حال حضرت خضر عليه السلام به نقل از دو تفسير مجمع البيان و مخزن العرفان (تفسير آيه 65 سوره كهف) خدمت شما تقديم مي گردد.

------------------------------------

مجمع البیان

مؤلف: شیخ طبرسی سال 548 هجری قمری

سوره كهف (18)  آيه 65 (جلد 15 صفحه 102 سطر 1) ترجمه: آنها به بنده‌اي از بندگان ما رسيدند كه رحمتمان را بر او نازل كرده و از جانب خود به او دانش داده بوديم.  (جلد 15 صفحه 103 سطر 10) مقصود: فوجدا عبدا من عبادنا: موسي و رفيقش، بيكي از بندگان ما برخوردند كه بر روي سنگي مشغول نماز بود. او بليا بن ملكان معروف به خضر بود. علت اينكه او را خضر ناميده‌اند، اين است كه هر جا نماز مي‌خواند، سبز و خرم مي‌شد. در روايت است كه وي بر پوستيني نشسته بود كه از زير آن سبزه ها رسته بودند. بروايتي ديگر بر حصيري سبز نشسته بود. موسي به او سلام كرد و پاسخ شنيد و او را بنام پيامبر بني - اسرا‏يل مخاطب ساخت. موسي گفت: - از كجا فهميدي كه من كيستم ؟ كي بتو گفت: كه من پيامبر هستم ؟ درباره اين "عبد " اختلاف شده است. برخي گويند: فرشته‌اي بود كه موسي مأموريت يافت علوم باطني را از وي فرا بگيرد. بيشتر مفسرين معتقدند كه او بشر بوده است. جبا‏ي و ديگران گويند: او پيامبر بوده زيرا جايز نيست كه پيامبر از غير پيامبر، پيروي كند و از او چيزي بياموزد. در اين صورت از قدر او كاسته مي‌شود. ابن اخشيد تجويز مي‌كرد كه پيامبر نباشد، بلكه بنده صالحي باشد كه علوم باطني نزد او بوديعت گذاشته شده است. اين مطلب صحيح نيست. پرسش: آيا ممكن است كه در زمان موسي پيامبري داناتر از وي باشد ؟ پاسخ: ممكن است خضر از بعضي جهات، عالمتر از موسي باشد و موسي تنها از همان - جهت، محتاج به شاگردي او باشد والا موسي از جهات ديگر عالمتر از وي بوده است. آتيناه رحمة من عندنا و علمناه من لدنا علما: او بنده‌اي بود كه ما او را نبوت - و به قولي طول حيات - بخشيده و از علم غيب او را تعليم داده بوديم. اين معني از ابن عباس است. امام صادق مي‌فرمايد: او را علمي بود كه در الواح تورات، براي موسي نوشته نشده بود. موسي گمان مي‌كرد همه چيزها‏ي كه مورد احتياج اوست در تابوت او هست و همه علوم در الواح تورات نوشته شده است. (جلد 15 صفحه 102 سطر 1) ترجمه: آنها به بنده‌اي از بندگان ما رسيدند كه رحمتمان را بر او نازل كرده و از جانب خود به او دانش داده بوديم.  (جلد 15 صفحه 103 سطر 10) مقصود: فوجدا عبدا من عبادنا: موسي و رفيقش، بيكي از بندگان ما برخوردند كه بر روي سنگي مشغول نماز بود. او بليا بن ملكان معروف به خضر بود. علت اينكه او را خضر ناميده‌اند، اين است كه هر جا نماز مي‌خواند، سبز و خرم مي‌شد. در روايت است كه وي بر پوستيني نشسته بود كه از زير آن سبزه ها رسته بودند. بروايتي ديگر بر حصيري سبز نشسته بود. موسي به او سلام كرد و پاسخ شنيد و او را بنام پيامبر بني - اسرا‏يل مخاطب ساخت. موسي گفت: - از كجا فهميدي كه من كيستم ؟ كي بتو گفت: كه من پيامبر هستم ؟ درباره اين " عبد " اختلاف شده است. برخي گويند: فرشته‌اي بود كه موسي م‌کموريت يافت علوم باطني را از وي فرا بگيرد. بيشتر مفسرين معتقدند كه او بشر بوده است. جبا‏ي و ديگران گويند: او پيامبر بوده زيرا جايز نيست كه پيامبر از غير پيامبر، پيروي كند و از او چيزي بياموزد. در اين صورت از قدر او كاسته مي‌شود. ابن اخشيد تجويز مي‌كرد كه پيامبر نباشد، بلكه بنده صالحي باشد كه علوم باطني نزد او بوديعت گذاشته شده است. اين مطلب صحيح نيست. پرسش: آيا ممكن است كه در زمان موسي پيامبري داناتر از وي باشد ؟ پاسخ: ممكن است خضر از بعضي جهات، عالمتر از موسي باشد و موسي تنها از همان - جهت، محتاج به شاگردي او باشد والا موسي از جهات ديگر عالمتر از وي بوده است. آتيناه رحمة من عندنا و علمناه من لدنا علما: او بنده‌اي بود كه ما او را نبوت - و بقولي طول حيات - بخشيده و از علم غيب او را تعليم داده بوديم. اين معني از ابن عباس است. امام صادق مي‌فرمايد: او را علمي بود كه در الواح تورات، براي موسي نوشته نشده بود. موسي گمان مي‌كرد همه چيزها‏ي كه مورد احتياج اوست در تابوت او هست و همه علوم در الواح تورات نوشته شده است .

------------------------------------

تفسیر مخزن العرفان

مؤلف: بانو مجتهده ی امین

سوره كهف (18)  آيه 65  (جلد 10 صفحه 59 سطر 2) (ترجمه) (وقتي موسي) (ع) با رفيقش برگشتند) بنده ‏ي از بنده گان ما را يافتند كه از جانب خودمان باو رحمت عطاء نموده بوديم و هم از جانب خود بوي علم آموختيم (65)  (جلد 10 صفحه 60 سطر 1) (توضيح آيات) فوجدا عبدا من عبادنا آتيناه رحمة من عندنا و علمناه من لدنا علما پس از آنكه موسي عليه السلام با رفيقش بر گشتند به انجا‏يي كه ماهي بريان كرده زنده شده بود و راه دريا را باز نموده بود در آنجا خضر عليه السلام را ملاقات نمودند. در اين آيه چند فضيلت خضر (ع) را تذكر ميدهد: يكي او را عبد مي‌نامد (عبدنا) كه اضافه بخود نموده و اشاره بمقام بلند عبوديت او است. دوم - مشمول رحمت الهي گرديده (من عندنا) اينكه اضافه بخود نموده دلالت دارد بر رحمت خاص كه شايد نبوت باشد و يا طول عمر بنا بر اينكه خضر هم نبي بوده و هم صاحب عمر طولاني. در منهج گفته بعقيده بعضي هنوز زنده است و راه نماي گمشده‌گان از م‌ْمنين مي‌باشد و اين منافي با (لا نبي بعدي) نميباشد زيرا كه مقصود از حضرت اين است كه شريعت من ناسخ جميع شرايع است و بعد از من هيچ پيمبري مبعوث نميشود كه مردم را بدين خود دعوت نمايد و خضر عليه السلام اگر چه بعد از او زنده مانده است لكن شريعت او منسوخ است. (پايان) سوم - (و علمناه من لدنا علما) علمي كه بخضر (ع) عطاء شده بود علم لدني بود يعني بدون اسباب عادي و تعليم و تعلم از غير ما از جانب خود بوي علم عنايت كرديم و آن علمي بود كه مخصوص بحق تعالي است و بهر كس از انبياء و اولياء كه خواهد عطاء مينمايد. از صادق آل محمد صلي الله عليه و آله و سلم روايت شده كه فرمود نزد خضر علمي بود كه در تورات نبود موسي (ع) گمان ميكرد تمام علوم در تورات مكتوب است. (جلد 10 صفحه 59 سطر 2) (ترجمه) (وقتي موسي) (ع) با رفيقش برگشتند) بنده ‏ي از بنده گان ما را يافتند كه از جانب خودمان باو رحمت عطاء نموده بوديم و هم از جانب خود بوي علم آموختيم (65)  (جلد 10 صفحه 60 سطر 1) (توضيح آيات) فوجدا عبدا من عبادنا آتيناه رحمة من عندنا و علمناه من لدنا علما پس از آنكه موسي عليه السلام با رفيقش بر گشتند بانجا‏يكه ماهي بريان كرده زنده شده بود و راه دريا را باز نموده بود در آنجا خضر عليه السلام را ملاقات نمودند. در اين آيه چند فضيلت خضر (ع) را تذكر ميدهد: يكي او را عبد مي‌نامد (عبدنا) كه اضافه بخود نموده و اشاره بمقام بلند عبوديت او است. دوم - مشمول رحمت الهي گرديده (من عندنا) اينكه اضافه بخود نموده دلالت دارد بر رحمت خاص كه شايد نبوت باشد و يا طول عمر بنا بر اينكه خضر هم نبي بوده و هم صاحب عمر طولاني. در منهج گفته بعقيده بعضي هنوز زنده است و راه نماي گمشده‌گان از م‌ْمنين مي‌باشد و اين منافي با (لا نبي بعدي) نميباشد زيرا كه مقصود از حضرت اين است كه شريعت من ناسخ جميع شرايع است و بعد از من هيچ پيمبري مبعوث نميشود كه مردم را بدين خود دعوت نمايد و خضر عليه السلام اگر چه بعد از او زنده مانده است لكن شريعت او منسوخ است. (پايان) سوم - (و علمناه من لدنا علما) علمي كه بخضر (ع) عطاء شده بود علم لدني بود يعني بدون اسباب عادي و تعليم و تعلم از غير ما از جانب خود به وي علم عنايت كرديم و آن علمي بود كه مخصوص بحق تعالي است و بهر كس از انبياء و اولياء كه خواهد عطاء مينمايد. از صادق آل محمد صلي الله عليه و آله و سلم روايت شده كه فرمود نزد خضر علمي بود كه در تورات نبود موسي (ع) گمان ميكرد تمام علوم در تورات مكتوب است .

چهارشنبه، بهمن ۱۲، ۱۳۸۴

zekr

ذكر

اذكار الهي انسان را مستعد مي كنند تا مراتب خاصي را در معرفت حضرت حق با راحتي بيشتر طي نمايند.

ذكر دل را صيغل مي دهد و آن را آماده مي نمايد.

خداوند آنقدر عزيز است كه حتي براي امور مادي هم انسان بايد از او كمك بگيرد، حال ممكن است اذكاري هم براي رسيدن به آن خواسته ي مادي به كار ببرد. بهتر است در هر زماني شخصي كه ذكر حضرت حق را با خود همراه دارد از ذكر به عنوان وسيله اي استفاده كند كه لياقت خود را بالاتر ببرد و اگر خود ذكر را، راهگشا بداند اين درست نيست.

 

به غير از خداوند به هيچ آفريده اي نبايد توسل جست ، هرگونه توسل مستقيم به پيامبران و اولياء الهي شرك است.

و اگر كسي بخواهد توسلي بجويد بايد به اين شكل باشد كه به آن شخص يا به روح آن شخص بگويد: تو پيش خدا آبرو داري و قدر و منزلت داري و من روسياه درگاه حضرت احديت هستم ..........

و البته آنان كه به درجه ي قرب الهي نائل مي شوند سعيشان و همتشان بر اين است كه از حضرت احديت غير خود حضرتش را نخواهند......

فراق و وصل چه باشد، رضاي دوست طلب

كه  حيف  باشد  از   او   غير   او   تمنايي

 

حضرت مولانا جلال الدين  به صورت زيبايي علت بيان ذكر را گفته است، ايشان با يك مثال اين موضوع را بيان مي كند و مي گويد: فيل عاشق هندوستان است و اگر از هندوستان جدا شود ، روزها نام هندوستان را در دل مي گويد و تمام مدت به هندوستان فكر مي كند و تمام همّ و غمش هندوستان است و همين است كه وقتي شب مي خوابد، همينكه چشمانش بسته مي شود هندوستان را در خواب مي بيند!

ذكر هندستان كند پيل از طلب

پس مصور گردد آن ذكرش به شب

سپس جناب مولانا بيان مي دارد اين مربوط به كسي است كه زيبايي هند را ديده است و در هند سكونت داشته كسي كه هيچ احساسي نسبت به هند زيبا ندارد در خواب هم خواب هندوستان را نمي بيند  و اينگونه اين مثال را بيان مي كند كه: خر هيچوقت خواب هندوستان را نمي بيند و علتش هم اين است كه هندوستاني را نديده كه حال احساس دوري از هندوستان او را آزار دهد:

خر  نبيند  هيچ  هندستان  به  خواب

خر ز هندستان نكردست اغتراب *

و در ادامه بيان مي دارد كه ذكر حضرت الله ، لياقت مي خواهد و هر آدم بي لياقتي نمي تواند آن ذكر را در دل بپرورد:

اذكر الله كار هر اوباش نيست

ارجعي بر پاي هر قلاش * نيست

هر چند كه جناب مولوي حتي انسان هايي كه دلشان آماده نيست را نيز اميدوار مي كند به اين ترتيب كه از آنها مي خواهد سعي كنند فيل باشند و اگر نيستند سعي كنند كه خود را تبديل كنند به آن انسان هاي با لياقت كه در اينجا به فيل تشبيه شده اند.

ليك تو آيس * مشو هم پيل باش

گر نه پيلي در پي تبديل باش

_________________

* اغتراب = دوري

* قلّاش = انساني كه بي خير است

* آيس = نا اميد